طبس را هم عبث خواندیم ما مردم بیابانش
شاعر: مهدی رحیمی
04 فروردین 1405 |
30 |
0
دلیران گفته اند او را و ما خواندیم ایرانش
هزاران جان ناچیزی که ما داریم قربانش
هزاران مثل آرش با نثار جان کماندارش
هزاران مثل بیژن در پی چاه زنخدانش
هر آن که خویش را کوباند بر این خاک بالا رفت
که یل شد در حقیقت رستم دستان به دستانش
پدرهامان به مسلخ می برند از نو پسرها را
اگر هر روز در تقویم باشد عید قربانش
به پای او که افتاد اسم و رسمش شد خلیج فارس
خزر دور سرش چرخید و شد مواج و حیرانش
گشوده دکمه را ایران، پی عدل این دماوند است
که تا اوج فلک گردن کشیده از گریبانش
لباس خار بر تن کرده این جنگل که در نقشه
طبس را هم عبث خواندیم ما مردم بیابانش
جنوبش تا شمالش مشرقش تا مغربش گشته
سراسر آستان صحن دل، استان به استانش
ستبرا کوه، شیران غیور مازنی هایش
بزرگامرد در تاریخ، کوچک خان گیلانش
به رغم هار بودنهایشان زنهار می ترسند
سگان اجنبی از غرش شیران گرگانش
دلاور هست دلواریِ او در معرکه آنقدر
که دشمن می خورد از ترس او دندان به دندانش
امیر است و کبیر است و به یادش هم هنوز اینجا
سرازیر است خون از دار قالی های کاشانش
بگو آن کس که سیر است از جهان در شهر قم هم نه
بجوید زندگی را بین گورستان شیخانش
برای تابش خورشید حق بر ملت مظلوم
کند قائم زوایا را مقامی در فراهانش
شکم های اجانب را به آنی سفره خواهد کرد
اگر آزاد گردد ضامن چاقوی زنجانش
به فقر خویش می سازند با آن خاک نعمت خیز
نباشد هم اگر موسم به موسم نان به سمنانش
دهان فرخی را باز اگر ظالم بدوزد هم
زند فریاد شیرین، نیشکر در خاک خوزانش
شکوه گربهی ایران که مویش موشدارو شد
به ذوق آورده طبع هر عبیدی را به زاکانش
بپوشاند بر این غم های پی در پی شبی ای کاش
لباس عشق بابا طاهری با شعر عریانش
بلوچش دم نزد از کوچ یک دم هم در این ایام
هر اندازه ادامه داد جولانی به جولانش
نزد ایلام لام از کام حرفی وقت سختی ها
به روی دشمنان هم بسته ماند آغوش مهرانش
نه ایران، غرق خواهد کرد ای دشمن به آسانی
تو را یک روز با آب دهان خود خراسانش
به موشک برده حسرت مرد دنیا دیده زیرا که
زیارت می کند نصف جهان را در سپاهانش
به سوی زادگاه شیر موشک می رود اما
نمی داند که دارد می برد زیره به کرمانش
ندارد یک وجب زین خاک تجزیه طلب سهمی
که در شهرش فریدون است و در مسجد سلیمانش
سنندج کج کند ابرو و با نَه سقز و بانِه
حمایت ها کنند از مرز باکو تا مریوانش
به ضرسِ قاطعِ میناب، ایران باز کرد اثبات
شهادت می شود تدریس در سطح دبستانش
بگو با گلهی کفتارها دلتنگ شلیک است
تفنگ سر پر بر دوش مردان لرستانش
خود ستارخان است آن کسی که می رود از دست
برای خاطر ایران در آذربایجان جانش
نخواهد شد به بند اجنبی ایران که می چرخند
تمام سال مردم دور آزادی به تهرانش
چنین با تخت جمشیدش خیال مردمش تخت است
چنان آرامش سعدی در اوراق گلستانش
الا یا ایها الساقی برای مردمش آمد
زمانی که تفال زد خود حافظ به دیوانش
که با این حجم از سرباز ایران می شود پیروز
علی موسی الرضا هم تازه وقتی هست سلطانش