گیرم سرش افتاده، سربندش نمی‌افتد 

شاعر: محمدعلی غروی

08 فروردین 1405 | 42 | 0

با این‌که تلخی می‌چشد، قندش نمی‌افتد
از صورت مجروح، لبخندش نمی‌افتد  

سرباز ایران پرچمش بالاست، مدتهاست
گیرم سرش افتاده، سربندش نمی‌افتد 

مَردیم و خونسردیم و می‌دانیم این اقلیم
برف از بلندای دماوندش نمی‌افتد 

هرروز و هرشب مردمش سیل خروشانند
پس قرعه‌ی طغیان به اروندش نمی‌افتد

چشمش به خورشید است و هرگز سایه‌ی وحشت
روی درختان برومندش نمی‌افتد 

با عزم راسخ آسمان را پاک خواهد کرد
تردید در قلب پدافندش نمی‌افتد 

جنگنده می‌آید ولی من پرسشی دارم:
هردفعه آیا چند فروندش نمی‌افتد؟

تکلیف شیطان بزرگ از قبل معلوم است
ایران به دام حرف و ترفندش نمی‌افتد

برعکس قومی که نمی‌بیند خدایش را
این قوم از چشم خداوندش نمی‌افتد


◾️
مادر دعایم کن که مولا یاد من باشد
روزی که مادر یاد فرزندش نمی‌افتد
 

محمدعلی غروی

  • متولد:
  • محل تولد:
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای

نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.