وطن "حلقه" یا "ساعت زینتی" نیست 

شاعر: محمد مرادی

10 فروردین 1405 | 25 | 0

اگر کفشی از خار در پا بپوشم؛
اگر بر جگر داغِ دنیا بپوشم؛

اگر رختی از درد بر خود بپیچم
به تن آتش اینجا و آنجا بپوشم؛

اگر وصله‌وصله کنم زخم‌ها را
به خود جامه از فرط غم‌ها بپوشم؛

محال است تن‌پوشِ بی‌غیرتی را
بر اندام خود یا بر اعضا بپوشم

وطن "کاپشن" نیست از بر در آرم
اگر سرد شد وقت سرما  بپوشم 

وطن "دست‌کش" نیست تا در زمستان
اگر برف آمد  مجزّا بپوشم

وطن جامه‌ای نیست امروز اگر نه
نگه‌دارم و باز فردا بپوشم

وطن "حلقه" یا "ساعت زینتی" نیست 
که آن را به روز مبادا بپوشم

نه چون "شال‌گردن" که بر سر ببندم
به گردن بیندازمش یا بپوشم 

وطن "پیرهن" نیست در وقت ماتم؛
نپوشم که در شادی آن را بپوشم

وطن "ارث" من نیست: تنها نخواهم
اگر خواستم باز تنها بپوشم

عبا نیست بر دوش، اندازم آن را
قبا نیست تا فصل گرما بپوشم:

لباسی که در کوه و دریا  خوش آید
لباسی که در باغ و صحرا بپوشم
::
وطن چون کفن یادگار شهیدی است
که ای کاش آن‌را سراپا بپوشم

محمد مرادی

  • متولد:
  • محل تولد:
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای

نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.