آه ای دماوند! ای دماوند! ای دماوند!

شاعر: حسن صنوبری

20 فروردین 1405 | 15 | 0
(قصیده‌ای در چهلمین روز عزای رهبر شهید ایران)

شال شفق بر برف‌هایت سرخی افکند؟
یا که نسیمی، لاله در پایت پراکند؟

کاینگونه در خون غوطه‌خوردی چون شقایق
آه ای دماوند! ای دماوند! ای دماوند!

از چه به‌وقتِ قتل خود خاموش ماندی؟
«آتشفشان قهر ملت‌های در بند»!

ای تکیه‌گاهِ میهنم، ای قلهٔ نور
پشت‌وپناهِ مردم ای پیر خردمند 

باور نمی‌آید مرا ای کوه نستوه
قتل تورا، عاشق‌ترین مرد خداوند

//
شد اربعین، هنگام اشک است و شکایت 
شد اربعین، هنگامهٔ سوگ است و سوگند

ای بعد تو هم‌صحبتِ طولانی‌ام: اشک
ای بعد تو در خانه‌ام بیگانه: لبخند

تا صبحِ سرخِ انتقام، ای وتر موتور!
مردان تو از مرگ خونین سرنتابند

هرچند کشتیم از زمین‌ْشان دسته‌دسته
وانداختیم از آسمان فروندفروند 

هستیم در میدانِ این رزمِ نهایی
تا جای پا، سر را، به خاک ما بکوبند

//
شد اربعین ای ماه‌ها بی تو محرم
آه ای تمام سال در داغ تو اسفند

اسفند و... آه از آن بهار سربریده 
اسفند و... آه از این عزای بی‌همانند

ای آبروبخشِ خلیج فارس امروز
باید بگریم در غمت ارونداروند 

هرشب که می‌آید صدایش، تلخ گویم:
آیا کجا بودی در آن صبح ای پدافند؟

در خواب بودی که ولی را تشنه کشتند؟
اینک مرا بگذار با آوار آفند...

//
شد اربعین، شد موسم اندوه و فریاد 
شد چلهٔ میرِ شهیدانِ برومند

آن رسته از دنیای دون، آن خسته از دهر
آن بسته بر پیشانی از خورشید سربند

آن پاک‌بازِ سرفرازِ صاحبِ راز
سردارِ با فرجامِ خونین گشته خرسند

آن در نجاتِ کودکان جنگیده بسیار
در قتلگاهش رفته با فرزند دلبند ...

در سوگ او با پرچم ایران بیایید
شد اربعینِ رهبر ایران، دماوند!
 

حسن صنوبری

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای

نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.