قدیمی‌ترین داستان از تو می‌گفت

شاعر: فاطمه عارف نژاد

04 مرداد 1405 | 10 | 0
«چه صبحی! چه شامی!» زمان از تو می‌گفت
«چه جغرافیایی!» جهان از تو می‌گفت
 
ازل تا ابد، ساحت آفرینش
به هر شکل و با هر زبان از تو می‌گفت
 
از آغاز عالم، از اندوه آدم
قدیمی‌ترین داستان از تو می‌گفت
 
افق تا افق خون تو می‌درخشید
کران تا کران آسمان از تو می‌گفت
 
دل سنگ‌ها از غمت آب می‌شد
اگر کوه آتشفشان از تو می‌گفت
 
و هر باد هق‌هق تو را مویه می‌کرد
و هر رود نرم و روان از تو می‌گفت
 
و هر آه محو غمت بود، هر دم
و هر آینه ناگهان از تو می‌گفت
 
تو ای روح کعبه! حرم از تو می‌خواند
تو ای جان مسجد! اذان از تو می‌گفت
 
تو ای گریهٔ کودکان در غم تو
نگاه تر مادران از تو می‌گفت
 
در آرامش پیرهن‌های مشکی
هیاهوی پیر و جوان از تو می‌گفت..
 
::

به خود آمدم، جمعیت گریه می‌کرد
به خود آمدم، روضه‌خوان از تو می‌گفت…
 

فاطمه عارف نژاد

  • متولد:
  • محل تولد: زاهدان
  • دانشجو
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای

نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.