بدم می آید از گوشی
شاعر: فاطمه موسی
13 مهر 1405 |
15 |
0
در انباری میان کودتای خاک و خاموشی
نشستم تا بگیرم بیشتر رنگ فراموشی
سکوت مرگ اینجا یکنفس از پا نمی افتد
مگر با چک چک آبی، مگر با خش خش موشی
من از بغضی که در شمّاطه هایم خفته بیدارم
کنارم گرد سوز کهنه مست خواب خرگوشی
صدای تیک تیکم رفته از یاد خودم حتی
چه پاپوشی برایم دوختی دنیا چه پاپوشی
به روی رف در آغوش گل و آیینه جایم بود
ولی حالا نه گل مانده نه آیینه نه آغوشی
قفس شد، در خودش بلعید چشم و گوش مردم را
هوس شد، جز خودش را داد بر باد فراموشی
مرا خط زد، مرا بیکار کرد و از نفس انداخت
بدم می آید از گوشی بدم می آید از گوشی