دفتر مجازی شعر

 

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت...

شاعر: کاظم بهمنی

15 تیر 1392 | 2227 | 2
تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

کاظم بهمنی

  • متولد:
  • محل تولد:
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.07 با 15 رای


نظرات

سید محمد بابامیری
13 آبان 1392 02:44 ب.ظ
غالب شعرهای اقا کاظم بهمنی برای من جذابیت دارند. این شعر خیلی حسی است با سوژه یابی ناب و البته زبانی سهل و ممتنع و صمیمی.

مریم خدمتی
15 تیر 1392 01:33 ب.ظ
سلام
شعر بسیار زیبا و جالبی بود
من تازه عضو و شدم و اولین شعری بود که توی سایت خوندم
موفق باشید