اصلا به فداي شعر تو بادمجان!

شاعر: انسیه سادات هاشمی

15 مرداد 1392 | 7262 | 7
من يک زن شاعر از همين ايرانم
مي‌شويم و مي‌پزم، غزل مي‌خوانم
اکنون که همين دو بيت را مي‌گويم
مشغول به طبخ کشک بادمجانم

نعناع و پياز داغم آماده شده
دوغي که کنار شعر من باده شده
حالا همه چيزمان مهيا جهتِ
يک وعده غذاي ظاهرا ساده شده

يک قافيه را اگر که بگذارم «دوخت»،
در مصرع بعد هم بگويم «نفروخت»،
درگير همين قافيه‌ها بودم که 
يک بوي عجيب گفت بادمجان سوخت!

«هرگز نگران نباش کدبانو جان!
اصلا به فداي شعر تو بادمجان!»
نه! فکر نکن که همسرم اين را گفت!
از دست خيال دلخوش سرگردان!

انسیه سادات هاشمی

  • متولد:
  • محل تولد: قم
  • دکتری مطالعات ترجمه عربی
  • خاکستر سرد
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.25 با 24 رای


نظرات

مسلم
17 مرداد 1401 02:22 ب.ظ
نعم بادمجان 🍆

...........
28 اردیبهشت 1401 09:04 ب.ظ
خیلی خوب بود خیلی

سیامک نوری خلیله ده
11 شهریور 1392 03:12 ب.ظ
با سلام...بسیار زیبا سروده اید.
به نظر من با اینکه کلمه های مورد استفاده در شعرتون کاملا مایه های طنز دارند ، اما در شعر شما قدرت و احساس خاصی پیدا کردن.این شعر میتونه زبان حال خیلی از بانوان شاعر ایران باشه.این شعر رو ادامه بدین، و حتما بند آخر رو عوض کنین.شما با ادامه دادن این شعر میتونین دغدغه ها و مشکلات و در عین حال زیبایی های دنیای بانوان شاعر رو نشون بدین.با توجه به قالبی که انتخاب کردین، امکان ادامه ی شعر وجود داره.با توجه به اینکه با این چند بندی که سرودین، معلوم میشه که زبان شیرین و با قدرتی دارین.واقعا حیفه این شعر اینجا و به این شکل تموم بشه.تصاویری اینچنین:
جارو میکنید و ناگهان غبار روی شعرتون میشینه...
اضافه ی غذا رو پشت پنجره میریزین و کبوترها در شعرتون پر میکشن...
لالایی میخونین و قلم خوابش میبره...
شوهرتون گله میکنه و دفترتون خیس میشه...
لباس ها رو تو تشت میشورین و وزن شعرتون به هم میریزه...
مهونی میرین و دفترتون پشت سر شما گریه میکنه...

برای اینکه نشون بدین کسی شاعرهارو درک نمیکنه، میتونین بگین آخر شعر، شوهرتون برگه ی شعرتون رو پاره میکنه و برای بچه تون موشک درست میکنه، و بمبارانی در سینه ی شما اتفاق می افته...

ببخشید فضولی بنده رو، ولی زیبایی شعرتون به قدری زیاده که ترسیدم همینطوری رهاش کنین.واقعا جز بند آخر تمام شعر طوفانیه...به خصوص شروعش.

26 مرداد 1392 06:10 ب.ظ
به به چقدر لذت بردم.
دست گل كدبانوي شاعرمون درد نكنه.
خيلي چسبيد........

انسیه سادات هاشمی
19 مرداد 1392 08:36 ق.ظ
حفظ ارکان زندگی را به حفظ ارکان شعر ترجیح دادیم!

محمد میرزایی
16 مرداد 1392 10:17 ق.ظ
فقط فکر می کنم چون بادمجان ها در حال سوختن بودند، سلامت زبان را زیاد جدی نگرفته اید.
برای این شعر نمکین حیف بود.
اگر بعضی جاها زبان استوارتر بود، قطعا دلنشین تر می شد.

محمد میرزایی
16 مرداد 1392 08:41 ق.ظ
آفرین :)