دفتر مجازی شعر

 

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

14 مهر 1395 | 4140 | 3

قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...



نظرات

رضا طاهریفر
22 فروردین 1399 03:24 ب.ظ
بسیار بسیار زیبا

محمود نیاکی
24 آذر 1392 01:08 ب.ظ
فقط ارادت ای بزرگ مرد آقا حمید
با شعرهات اشکها روان می شوند

reza
29 آبان 1391 03:55 ب.ظ
از زلال اشعار شما سیراب نشدنی می نوشیم جناب برقعی .دست و قلمتان بوسیدنی است