با تمام مشق هایم روی قالی می خزیدم
شیون آرنج های زخمی ام را می شنیدم
یک فرشته می کشیدم با دو تا بال سفیدش
از مقواهای آبی آسمان را می بریدم
باز باران با ترانه دست من در دست مامان
می پریدم از لب جو مثل آهو می دویدم
پول توجیبی به شرط بستنی یا کیک اما
دور از چشم پدر گاهی لواشک می خریدم
ناظم اخموی ما "خانوم خیراندیش" بود و
خط ابروهای او را روی کاغذ می کشیدم
میز پشتی تا صدایش را کمی تقلید می کرد
از هراس این که شاید اوست از جا می پریدم
یاد دوران دبستانم به خیر آری اگر چه...
شادی ام را پنج سالی دیدم و دیگر ندیدم