عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره

شاعر: مهدی زارعی

04 مهر 1393 | 1771 | 0
 
مي دونم که من نبايد بنويسم از نگاهت
اوني که ستاره هم نيس چي بگه از روي ماهت
 
مي دونم که من نبايد شاعر چشم تو باشم
چش سفيديه اگه من بگم از چشم سياهت
 
نه عقيق و دُر و ياقوت و نه فيروزه و الماس
آرزوم اينه بشم ريگ و بيفتم سر راهت
 
حق دارم برات بميرم، حق داري نخواي ببينيم
خوبياي تو گواهم، بدياي من گواهت
 
يه درخت خشک و بي جون، چي داره بگه به جنگل؟
چي بگم جز اينکه ننگم واسه ي گل و گياهت
 
عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره
ولي اون واميسه وقتي برسه به ايستگاهت
 
اونايي که مي سوزونن دلتو هر روز و هر شب
يه شب آتيش مي زنه دنياشونو شعله هاي آهت
 
با گناهاي من و ما، شدي زندوني غربت
به جز اين که بي گناهي، نبوده چيزي گناهت
 
ديوا مي گن که شبه، شب، خورشيدم بايد بخوابه
يه قبيله ديو بد ذات، دل خوشن به اشتباهت
 
ولي تو مياي به ميدون، نمي خوابي و مي جنگي
همه ي دلاي عاشق، مي شن اون موقع سپاهت
 
نمي دونم که کجايي، ولي هرکجا که هستي
حرف آخر من اينه که خدا پشت و پناهت
 

مهدی زارعی

  • متولد:
  • محل تولد:
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.