کيسه ها را خودم مهم کردم آن قَدَر تا ادا در آوردند
چشم و گوش زباله ها وا شد، و سپس دست و پا درآوردند
مثل انسان نگاهشان کردم فکر کردند جاودان هستند
با تمام مچالگي هاشان، باز از خود صدا در آوردند
ميکروب ها خطابه مي خواندند قيفِ پاره بلندگوشان بود
همه کف مي زدند و مشکل من اين که سر از کجا در آوردند
قوطيِ باد کرده ي مغرور، از غذاهاي مانده شاکي بود
با لبِ بسته ادّعا مي کرد که دمارِ مرا درآوردند
کيسه ها را گره زدم بردم جشنِ جارو دوباره برپا شد
رفتگرها همه روان کاوند شهر را از عزا درآوردند