شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند

شاعر: عباس احمدی

07 اردیبهشت 1391 | 1664 | 0
کشتی باورمان نوح ندارد بی تو
زندگی نیز دگر روح ندارد بی تو

لحظه ها در غم هجر تو کفن پوشیدند
همه ی خاطره ها زهر بلا نوشیدند

عرشیان در دل تاریک زمین چال شدند
کوفیان رنگ عوض کرده و دجال شدند

ماه در بند خسوف است پس از غیبت تو
و جهان لانه ی بوف است پس از غیبت تو

باغ می خشکد و نارنج عزا می ترکد
گوش در طنطنه ی سنج عزا می ترکد

تو نبودی و گلستان نبی(ص) پرپر شد
سوخت خورشید به هر خیمه و خاکستر شد

ماه از غصه ترک خورد در آن دشت بلا
طفل معصوم کتک خورد در آن دشت بلا

یک طرف جنتی از آیه ی قرآنی بود
یک طرف دوزخی از لشکر سفیانی بود

عشق در خاک نشست و تن بی سر رویید
بر زمین خون خدا ریخت، کبوتر رویید

باد در دامن آن قافله ساقی نگذاشت
یک گل سرخ در آن باغچه باقی نگذاشت

آسمان تیره شد و پشت زمین تیر کشید
تا خزان خم شد و بر جدّ تو شمشیر کشید

آری این آیت حق مثل علی(ع) مظلوم است
او جگر گوشه ی زهرا(س)است، ولی مظلوم است

او که گهواره اش از شهپر جبراییل است
دایه ی این گل احمد(ص)خود میکاییل است

آن که با شور دعا بر عرفات آتش زد
عطشش بر جگر نهرِ فرات آتش زد

بین تقدیر و عطش هروله می کرد حسین(ع)
رفتنش خون به دل قافله می کرد حسین(ع)

تا زمین پرده غم بر رخ آن ماه انداخت
آسمان دسته ی زنجیر زنی راه انداخت

کربلا عاشق سرمست فراوان دارد
و شهیدانی از این دست فراوان دارد

تو نبودی و گل نورس بستان پژمرد
دختر کوچکی از بی پدری سیلی خورد

باز هم پهلوی تبدار گل یاس شکست
مشک، سوراخ شد و قامت عباس شکست

بهر جانبازی و ایثار هوا عالی بود
همه بودند فقط جای شما خالی بود

دشت، آبستن زخم است خودت می دانی
چهره ی آب، پراخم است، خودت می دانی

روز و شب بی تو ببین شام غریبان شده است
و سری بر سر نی قاری قرآن شده است

نخل ها هم پس از این واقعه شاعر شده اند
ذاکر حرّ و حبیب ابن مظاهر شده اند

داغ هفتاد و دو آلاله بی سر با توست
سیصد و سیزده آیینه ی باور با توست

اشک غم بر دل فرزند علی(ع)نازل کرد
حج او نیمه تمام است ، تواش کامل کن

علم افتاد و علمدار زمین خورد، بیا
چهره ی مادرتان فاطمه(س)چین خورد، بیا

شهر از کینه پر است آه و مسلم تنهاست
بی تو در ظهر عطش حضرت قاسم(ع) تنهاست

ای سیه پوش غم و غربت زهرا(س)، برگرد!
زایر هر شب و هر لحظه ی مولا(ع)، برگرد!

خود ز پیشانی سجاد بیا تب بردار
بار سنگین غم از سینه ی زینب(س)بردار

شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند
مثنوی ها همه در بند قوافی شده اند

واژه ها نیز به عشق تو گرفتار شدند
«چشم بیمار تو را دیده و بیمار شدند»

جاده ها چشم به راه اند، بیا، زود بیا!
جان به لب آمده، ای مهدی موعود(عج)، بیا!

عباس احمدی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4 با 1 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.