کجاست صاعقه ی روشنی که من بودم
دریغ از من دیگر منی که من بودم
بدا به همت خورشید تیره روز که خواست
بدل به قطره شود بهمنی که من بودم
خمیده تر شدم از بس که سر به سنگ زدم
حریف کوه نشد سوزنی که من بودم
زمانه سر به سر من گذاشت چون ترسید
تبرشکن بشود گردنی که من بودم
خوشا که پنجره ای رو به روز گشت و دریغ
که وقف تیغ نشد آهنی که من بودم!