(آرشیو پدیدآورنده سیدعلی شکراللهی)

دفتر شعر

آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اهل مسجد شده ام جام پیاپی بفروشم
ایستگاه صلواتی بزنم می بفروشم

اهل مسجد شده ام گرمی مردادی خود را
به تن لاغر و سرمازده ی دی بفروشم

چشم در چشم خدا یک دهن آواز بخوانم
به شبانان برانگیخته اش نی بفروشم

هان به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید
آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اربعین است خمم را سر بازار بیارم
اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟

بد به حال من اگر تشنگی کرببلا را
به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم


10 خرداد 1397 232 1

با این سر جا مانده بر پیکر چه باید کرد

به همشهری عاشقم: محسن

با من بگو با مرگ در بستر چه باید کرد؟
با زندگی -این قرص خواب آور- چه باید کرد؟

مرداد را با گرمی خون تو طی کردیم
با سردی پایان شهریور چه باید کرد

دنیا به قصد کشتن ما دلبری ها کرد
ما دیو را کشتیم با دلبر چه باید کرد؟

یا کاسه را لبریز کن یا جام را بشکن
ساقی! تو می دانی که با ساغر چه باید کرد

ای دوست در قاموس تو سر داشتن ننگ است
با این سر جا مانده بر پیکر چه باید کرد

سر مهر، سر سجاده، سر تسبیح عشاق است
من تازگی فهمیده ام با «سر» چه باید کرد

ای عشق این از جسم بی پیراهن این از سر
آماده ی دل کندم؛ دیگر چه باید کرد؟
 


25 اردیبهشت 1397 76 0

قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد می آید خداوند پریشانی ست باد
قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد با زلفی دوتا دارد مقامی می زند
پنچه های حاج قربان سلیمانی ست باد

باد اگر برخاست جنگل را به آتش می کشد
صولت جنگاوران حین رجزخوانی ست باد

باد اگر در حلق خود پیچید هوهو می کند
در لباس وجد، یک درویش وحدانی ست باد

«جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ»
مطلع دیوان خاقانی شروانی ست باد

هستی ام با دشمنی شیرین دهان بر باد رفت
هر که دارد دشمنی با دشمن ما نیست باد


25 اردیبهشت 1397 65 0

سلام ها که فراورده هایی از نورند

سلام ها خورشیدند زرد و مسرورند
سلام ها که فراورده هایی از نورند

سلام های عزیز و سلام های فراخ
سلام ها که تماشای کوه از دورند

سلام ها ملکوتی ترین پیامبرند
سلام ها که به ابلاغ نور مامورند

سلام ها آغوشی گشوده و گرمند
سلام ها استقبال های پرشورند

سلام ها کلمات زلالی اند که در
مسیر چشمه و دریا، به رود مشهورند


25 اردیبهشت 1397 65 0

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست

سوار پیکان شصت و سه، ضبط خسته و شیشه های بازش
صدای شهرام ناظری بود و دلنوازان نازنازش

-فقط برای دل تو تعطیل کردم عباس قادری را
که گوشم عادت کند به رادیو پیام و موسیقی مجازش-

از اول صبح تا سر شب تماس پشت تماس اما
مرا نگه داشت زیر آهنگ بوی باران پیشوازش

همیشه با چادر سیاهی و قرص ماهی برون می آید
که ع شق بازی کنم سحرگاه کوچه را در شب درازش

تو از جوانی و لات بازی بدت می آید وگرنه می شد
که خالکوبی کنم روی سینه دختری را کنار سازش

شبیه سیگار بعد مستی کشیده سرگیجه دارم انگار 
منی که مستی و دود را ترک کرده ام با تمام فازش

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست
به جان فرزند چشم و دل پاک سر به زیرِ پرنده بازش


25 اردیبهشت 1397 71 0

صدا... سکوت... صدا... آه این دو باید ممتد

سکوت، کرنش بی اختیار چند پلنگ است
صدا، شکار گوزنی جوان به دست تفنگ است

صدا تحکم دریا، صدا توحش توفان
سکوت یعنی ساحل، مزار چند نهنگ است

صدا اگر که صدا، سینه ای ست رو به گلوله
سکوت، چند بیانیه در مقابل جنگ است

سکوت، شیشه ای آشفته روی سینه ی یک فرش
صدا: سکوت به هنگام پرت کردن سنگ است

صدا تکثر رنگ آنچنان که بوم نمانَد
سکوت کثرت بی رنگ در برابر رنگ است

صدا... سکوت... صدا... آه این دو باید ممتد
که فصل مشترک چیزهای زشت و قشنگ است


25 اردیبهشت 1397 82 0