(آرشیو پدیدآورنده قاسم رفیعا)

دفتر شعر

امان از دست بعضی

 

هدیه میومد واسه جبهه ها

از بم و اصفهان وشوش و ازنا

همیشه بهترینا مال ما بود

هدیه که روش یه  عالمه دعا بود

قلک یک بچه اهل سمنان

لباس پشمی زنای کرمان

گردوی مشهد و انار کاشمر

خرمای بم ، اصل گلاب قمصر

اما یه روز یه اتفاق ساده

مارو کشید به رمل پشت جاده

یه حاجی بازاری شر و شیطون

ازاون جماعت که بودن فراوون

روغنای ریخته رو نذر ما کرد

کمپوتارو تخص توی بچه ها کرد

تاریخ کنسروا گذشته بد جور

خورده بودیم من و حمید و منصور

یا نه تموم بچه های لشکر

خورده بودن از اون چیزای محشر!

همه مریض و زرد و بد حال شدیم  

گلاب به روتون همه اسهال شدیم

اونم تو اون شبای سرد جنوب

تو صف بودیم گروهی لنگ غروب

تانصف شب هی می زدیم به خاکریز

قیافه ها گرفته مثل پاییز

خسته همه ، تو دست و پا حس نبود

اون روزا هم عصر او آر اس نبود

ما بودیم و چارتا توالت یه ایل

بیابون و خیابون ، از این قبیل

تازه می رفتی با چی زحمت به کار

که داش میاورد روی مغزت فشار

تا می رسید به اصل قصه گم بود

صحبت تبخیر شراب و خم بود

فک می کنم منصور اکبری بود

یا نه محمد صنوبری بود

گفته بود این بادیه و رد میشه

نگفته بود خیلی واسش بد میشه

هم توی سنگر زده بود به اون در

خلاصه محشر شده بود تو سنگر

منو صدا زد : پاشو قاسم داداش

خراب شدم . طفلی میلرزید صداش

زرد و نزار و خسته و اسیر بود

واسه کار امدادی خیلی دیر بود

گرفتیمش  تا لب شط گشوندیم

تا اونجا هم واسش رجز می خوندیم

لباس گرمشو گذاشتیم اونجا

تا باشه تو خلوت و سرما تنها

رفیقمون ماهی تنگ آبی

خوابمونم گرفته بود حسابی

وقتی که بد شانسی میاد سراغت

خاموش میشه تو تاریکی چراغت !

در حالی که لشکرو خواب می بره

لباس دوست مارو آب میبره

لباس نداره، خسته، سرما خورده

مونده تو آب تا دو هزار شمرده

تاریک بوده ظلمت شام آخر !

پا میشه و میگه می رم تو سنگر

وقتی که بد شانسی میاد سراغت

خاموش میشه تو تاریکی چراغت !

کنار ما که دفتر یگان بود

سنگر فرمانده پادگان بود

خلاصه اشتباهی رفت تو سنگر

محشری شد خلاصه شام آخر

رفیق ما از غم و غصه خیس شد

قصه با کلی خنده راس و ریس شد

چه روزایی چه آدمای پاکی

چه غصه های ناب و خنده ناکی!




17 فروردین 1392 1031 0

این عشق تباهی است


این عشق تباهی است

بد جوری دلبسته اتفاقی

مبهم و پیچیده و ساده هستم

مثه تو موندم سر یه دوراهی

اسیر دلشوره جاده هستم

عمریه که رسیدنم یه روئیاست

دنیا واسم بهونه تماشاست

رد میشن از کنار من با سرعت

من توی این جاده پیاده هستم

تو سبز و باشکوه و با وقاری

ریشه تو خاک مهربونی داری

ولی نگاهت پر التماسه

عاشق اون نگاه ساده هستم

خاک واسه تو زندگیه واسه من

یک خوریه که می مکه خونمو

اما به عشق اون نگاه روشن

مثل همیشه ایستاده هستم

دستای این روزای بی مروت

طوقه هامو زنگاری کرده بانو

ریشه تو پیچیده دور دستام

مست شکوهی فوق العاده هستم

حالا دیگه تموم میشم می میرم

خاک میشم و تو رگ تو می رقصم

تو واسه من یه تاک بی نظیری

من واسه تو یه جام باده هستم



10 اسفند 1391 1387 0

عید

عید 91 بر دوستان عزیزم مبارک

باغ و درخت وکوچه شکوفه بارون مره

بهار مقبول مییه ، فصل زمستون مره

زوزه باد و بوران مره از ای حوالی

نوبت چیک چیک او از لب ناودون مره  

چیشمه او مقله ،از دل سنگ خارا

آب زلال از کمر مقبولا شورون مره

واز دووره سبزنا در میه از دل خاک

فصل گل پونه و نعنا و ریحون مره  

خورشید نوبهاری از خجلت هی مییه

هی مره پوشت ابر ،بهاری پنهون مره

عروس آسمونه ،عزیزه فصل بهار

خورشید خانم مخنده درداما درمون مره

سار درخت چنار ،مخنده با چه چهش

ماهی تنگ بلور مچرخه شیطون مره

بوی خوش کلوچه هی میپیچه تو کوچه

 از سر کوچه ها تا آخر دالون مره

از دنه شور و قیسی تا تخمه خربزه

پیدا توکیسه های گشاد مهمون مره

رختای نو در میه از توی صندوق خنه

واز کت و شلوار مییه ،پیرهن و تومون مره

شب تا سحر بیدارم ،سر مزنم به رختام

تا عید سال بعدی ای رختا داغون مره

خدا کنه سال نو ، سال محبت بیشه

ساله که غم از دل گرم مسلمون مره

خداکنه سال بعد ،کینه بره از دلا

یقین درم خدا هم سرخوش و خندون مره

وخز یره بهاره دخو نرو زنده باش

هر که بخوابه ایمروز، فردا پشیمون مره  

بعضی از کلمات :

مقبول : زیبا

کمر مقبولا : صخره های زیبا .نام محلی در طرقبه .قبلا هم در اشعارم آمده .

قیسی : توت خشک

دالون : کوچه سر پوشیده

تومون : تنبان ،نگهبان تن و زیر شلواری !

دخو: درخواب مانده .تخلص محلی ملک الشعرا بهار



29 اسفند 1390 1330 0

ارثیه

وقتی تو اون غروب سرد پاییز

پدر تو خاک تشنه بی صدا شد

زمین یادگار اون مسافر

بین سکوت وارثا رها شد

****

اولش از زمزمه ها شروع شد

دخترا هی نغ میزدن به مردا

زمین من زمین من می کردن

دغدغه داشتن واسه فقر فردا

*****

شوهراشون که متراژ زمینو

از تو سند دیده بودن یه روزی

تو ذهنشون ازاین درخت کوچیک

چارتا شاخه چیده بودن یه روزی

*****

بعد چلم بحثو جلو کشیدن

سهم من و سهم من و سهم من

هش یکم سهم زنش زبیده

آخه بابا گرفته بود سه تا زن

*****

مادر مرتضی ،محمد ،صنم

بیست سال پیش مرده بود وبعد از اون

مادر من همسر حاج مراد شد

ننم واسش بچه آورد فراوون

******

کاظم و هاشم ،من و آبجی زری

فاطمه و حشمت و ته تغاری

یعنی علی که رفته خدمت داره

مینویسه روی لحظه یادگاری

******

بعد ننم که زنده مونده هنوز

آبجی زبیده رو گرفته بابام

زبیده هم آورده هشتا دختر

هشتا خواهر بابام آورده برام

******

دویست و سی مترِ زمین اوسا

چطور باید قسمت این و اون شه

هش یکم همسرای حاج مراد

ریزه تر و ریزه و بی نشون شه

******

هفته هف روز جلسه ،شام چایی

تموم میشد هر جلسه با دعوا

یکی سه مترو سه وجب مال من

یه متری هم سهم خواهر مادرا

******

چار تا برادر توی سهم ارثی

چادر زدن شب تا سحر نشستن

یکی دو تا از خواهرا با طناب

تو سهمشون حصار چوبی بستن

*******

آخرشم دعوا شد و فحش بد

فحشای بد ،فحشای تند و آبدار

فحشای بد که بر می گشت دوباره

به سمت و سوی خودمون به ناچار

******

آخه خواهر مادرمون یکی بود

بگذر از این قصه خنده آور

خلاصه یک پدرخدا بیامرز

یه حرفی زد به دل نشست از آخر

******

حالا که این مدرسه رو می بینم

حس می کنم تموم ما زنده ایم

به خاطر اون همه فحش آبدار

از خواهر و مادرا شرمنده ایم

******

چه خوبه وقتی می تونی با دستات

یه مدرسه بسازی وقفش کنی

چه خوبه جای اینکه این خونه رو

به سادگی ببازی وقفش کنی

 

 




04 بهمن 1390 1343 0

موو دایی 4

همسده

نمدنیستی حج رجب همسدما

سکته کرده افتاده مریض خنه؟

تو چوجور همسده یی ،لوکه گوشت !

مثلا عند کلاس دیونه !

چی ؟ به ماچه ؟واز چی حرفا مزنی؟

از کی یاد گیرفتی شهری بازی ره ؟

شهریا ایجوریین ،عجب !درست !

یاد گیریفتی واز زبون درازی ره ؟

او زمان یادم مییه حج دایی جان

بی خبر نبودن از هم ادما

کِلَشا تو حولی همدیگه بود

با صفا و زنده بودن همشا

تو اگر مریض بودی همسده هات

با خبر بودن از احوال دلت

مثل ای دور زمونه که نبود

نمکردن هموجور تنها ولت

مدنستین مثلا  کلبه غلام

به سفر رفته خنش بی صحبه

کیلی خنش به دست صغرایه

اختیار بچه هاش با رجبه

خرشه سپرده دست او یکی

گاوشه ول دده مون گلهء ای  

اگه ماله دشته دست یک نفر

حتی گلدونش روی پلهء ای

وقته با خبر مرفتن همشا

که مخه به زودی از را برسه

خنشه تیمیز مکردن همگی

مثل روز اولش ..تا برسه

همسده یعنه همی یعنه دلت

بری همدیگه گُُُُم گُم بکنه

اگه یک روز، بری خودش مره 

یک ساعتشه وقف مردم بکنه

حالا چی ؟ تو نمدنی همسده هات

مردین یا زنده مندن دایی جان !

نمدنی مثنوی گفتن یا همه

غزل جدایی خوندن دایی جان !

خاک عالم به سر او همسده !

که بفهمه بو گیریفته ساختمون

از رو بو بفهمه مرده همسدش

یک ماهه چسبیده چخت آسمون !

یا بفهمه بعد یک ماه ، بیوه زن

دره از گوشنیگی اونجه جون مده

هموجور پولِ نون بچه هاشه

یک ماهه به شارژ ساختمون مده

چوجوری روت مره تو حرم بیگی :

- یا امام رضا (ع) مویم همسدتم

یا بیگی: بی خبر از مو نمنی

آقا جان ! مو کفتر ول ددتم

خوب یره هر شو جمعه تو حرم

میشینی تا نصف شب نال میزینی

یک دفه برو بپرس همسده جان

تو بری چی دیری بال بال میزینی ؟

ها دایی ! همسدهء امام رضا (ع)

یعنه مو ، یعنه تو، یعنه حج رجب

وخه تا نخورده خو گوشت برو

معذرت خواهی کن از او نصف شب !

1-مریض خنه : بیمارستان

2- لوکه گوشت : چاق بی خاصیت

3- حولی: منزل

4- بی صحب : بدون صاحب

5- کیلی : کلید

6- خوگوشی : سیلی.تا نخورده خوگوشت یعنی تا نزدم توی صورتت!چمیدونم یه چیزی توی همین مایه ها   



12 مهر 1390 1321 0

مشهد

در راستای تحرکات اخیر شهرداری مشهد و دلسوزی های آن مجموعه در راستای جلو گیری از کوچک شدن شهر مشهد

دایی۳

مشهد از ای بزرگ تر ؟

 

بارام خبر آورده واز خبر کش

که یک جماعت غیور سرکش

نخشه درن مشهده خوردو کنن

مارم میگیره گوشه های ترکش !

مشهد اگر خوردو بره مترسم

همه بیفتم ته کال زرکش !

جا نمرم تو شهر خوردو او وخ ...

 بری تو سخته ای قضا یا درکش !

وخز دایی تویم برو مون کوچه

تویم دایی پشنه کفشه ورکش

مشهد ما باید بره تا تهرون

هی بدمش از ای ور و او ور کش!

از اینجه تا خود چنارون برم

از او ورم تا پشنه کمر کش

قافیه داغون مره اما اصلا

مگم برم تا کشور مراکش

از شوخی و خنده گذشته دایی

بیزر بارات بگم الان کوجایی

یادم مییه مشهد ما صفا داشت

یک دل و یک پینجله طلا داشت

اکثر ما اصیل و خالص بودم

خبر مون همه مجالس بودم

هر که دلش موخواس مرفت زیارت

نه دزدی بود ،نه اجنبی ،نه غارت

پایین خیابون و بالا خیابون

دروازه قوچون بود و پیچ نوغون

مشهد و بست پایینش صفا داشت

تو هر محله صد تا باوفا داشت

اصل و نسب تو شهر ما مهم بود

عشقشا به امام رضا(ع) مهم بود

هرچه بزرگ تر مره شهر مشهد

 میگی ماره میگیره قهر مشهد  

خیابونا ره زوج و فردش کنن

بازاره میدون نبردش کنن

ای ساختمون ستون سوت و کوره

حرم دایی خیله از اینجه دوره

اینجه دایی دزدی و مزدی زشته

همه مگن اینجه مثه بهشته

پس وخه با حج دایی کل کل نکن

مثل همیشه دایی ره کل نکن

فکر میکینی از اینجه رفتی بیرون  

بزت مگن بچه ناف تهرون؟

مشهد و دود و دم به نفع ما نیست

به نفع هیشکه غیر بعضیا نیست !

 

 

 



03 شهریور 1390 1782 0

مو مگم مشهدیم تویم بگو مشهدییم

دایی خودته پوشت ای لهجه بد قویوم نکن

واز به خاکی میزینی اصل و نصبته گوم نکن

میگی من دلم میخواد!؟ اح یره ای لهجه چییه ؟

جون هرکه ره مخی بازی با آبروم نکن

شنیدم پوشت سرم تهرونی چغ چغ میکنی

لااقل ای قرتی بازیاره روبروم نکن   

بگو مو مشهدیم بزن به دریا دلته

کی مگه لهجه تو زشته ؟خیال خوم نکن

پا به هر جا بیزری  هم خوب و هم بد میبینی

با ای خل خل بزیات عمر موره تموم نکن

شهریار به تهرونی مگه یره خر خودتی

راس مگه تو واز دیگه رو ای مقوله زوم نکن

خیلیا فک مزنن ، راست و حسینی کم درم

گوش به حرف تیغی و مندسن وغولوم نکن

صد ساله مشهدیره مگن کلا بردار و رزل

تو روزتره با ای فکرای سناری شوم نکن

هرچه پولداره مره کیش و دوبی یا مالزی

بی پولاش مشهدن و مگن : پولو حروم نکن (اینجاشه با لهجه تهرونی گفتم که فکر نکنی بلد نیستم )

یا مین تو بلوارا یا توخیابون موخوابن

هتل و متل چییه ؟ خیال پوشت بوم نکن

قربون امام رضا (ع) برکت عالم ره دره

مشهد مقایسه با هیچ جا حتی قوم نکن

مو مگم مشهدی باید خودشه پیدا کنه

مو همینجیم تو گوگل یره جستجوم نکن

سناری : پول بی ارزش قدیم .نمی دانم چند میلیون الان بوده .

قوم : همان قم است  



13 مرداد 1390 1251 0

ازدواج

 

این از اون دست کارای مطبوعاتی صرفه . چه کند بی نوا همین دارد . به هر حال باید به روز بشه

اگه از مو مشنوی بی خودی ازدواج نکن

خودته اسیر یک دختر هاج و واج نکن

شاداماد نمایشه مخن توره خرت کنن

فکر تخت و شنل و چکمه واسب و تاج نکن  

با تویم که هی مخی خودته به اورا بزنی

عمر با ارزشته ایساخ حروم حراج نکن

ملوان زبلم زن مخه ، اما تو رفق

اعتماد به قدرت قوطی اسفناج نکن

او مخه بگه که شوم شاعره و شلار بده

ولی تو محل نذر ،احساس احتیاج نکن

گوش به شعر حافظ وسعدی مولوی بکن

ولی گوش به چه چه بلبلی سراج نکن !

حالا چی ربطه دره به شعر ما بحث سراج ؟

خوب صدا نمایشه ! چیشم و چاله کلاج نکن !

زن مثه حلوای هفته که شیرین ومقبوله

ولی تو نونته بخور، فکر اماج کماج نکن  

اگه زن گیرفتی دور داییته خط مکشی

حالا خیله خط نکش !خر برو ازدواج بکن

 



27 تیر 1390 1574 0

زن

با سلام به رفقای عزیز

با شعری برای زن در خدمتم . نمی دانم طنز است یا جدی به هر حال شما جدی بخوانید و نظر بدهید . داغ است اگر تغییری پیدا کرد اصلاحش می کنم .

جهان مرد پنچر مقوله ای به نام زن

سران غرب منتر مقوله ای به نام زن

دوباره کم می آورد سیاست ستبر مرد

شدید در برابر مقوله ای به نام زن

هماره سخت بوده است برای مرد ها کمی

قبول تلخ باور مقوله ای به نام زن

چقدر سود می برد کسی که در زمان رای

ورود کرده از در مقوله ای به نام زن

چقدر سود برده اند  از این متاع رایگان

همیشه از سراسر مقوله ای به نام زن

وبی توجهند وبی خیال درتمام سال  

به جنبه های دیگر مقوله ای به نام زن  

عزیز و گرم و با وقار ،صبور و ساده وصریح

نوشته روی سردر مقوله ای به نام زن

ولی چه سود دائما به بچه ختم می شود

بدون شبهه آخر مقوله ای به نام زن

 



31 اردیبهشت 1390 2029 1

عید امده

عید امده

فردا که از خواب وخزی بهاره

گل توی صحن سینه بی شماره

وامره نطق چیشمه های پور آب

ورمخزه درخت آلو از خواب

بنفشه گیجت مکنه مرقصی

گل گیج و ویجت مکنه مرقصی

دلت مخه بپری پر در یاری

از همه چیز دنیا سر در یاری

 دلت مخه بلبل مجنون بیشی

دلت مخه عاشق و داغون بیشی

فردا که از خواب وخزی پور گله

فصل دعای حضرت بلبله

رو قل قل چیشمه و آب برکه

تخم گلا تو پستشا مترکه

هر چه لغاز موخونده ابر تیره

مزدشه از بهار نو میگیره

برف خنک رفته و امده بهار

گل مزنه شکوفه صدها هزار

لهجه موسی کوتقی گل مده

سبزه خودش ره دست بلبل مده

پهنه توی باغ خدا لتره

هزار تا پروانه رو گل مپره

چیشماته که مبندی ،آب و بلبل

وا میکینی چشمته ، یک طبق گل

پا میزی تو کوچه بوی سپنج

رخته گل شادی و شعر و ترنج

رخت و لباسته مکنی از جون

از توی پیله پا گوزشتی بیرون

لهجه تو عوض مره مخندی

چشمته روی قصه ها مبندی

پینجله ره به روی خنده وا کن

عید امده مارم یره دعا کن 


01 فروردین 1390 1281 0

هنر حج رمضون

 

هنر حج رمضون

 

سیا سوختیی اگر پوشت در حج رمضون

 

شب مهتابی بری مو قمر حج رمضون !

 

مون دالون مون حولی ،روی رازینه، تو حوض

 

پرهبت موره گیریفته دختر حج رمضون

 

مو دیگه مدعییم ،پس مکشم مگر مو پا ؟

 

نمترسم از شلار اصغر حج رمضون !

 

توریمه مندزم ازرو پوشت بوم صبح و غروب

 

مفته مونه تورم آخر کفتر حج رمضون

 

بیده هارم موتوم ،سیبیسدشم خو مکنم

بارشم ورمدرم مثل خر حج رمضون

 

کره خر چی طرح از روی خودش کپی زده

 

مثل امپر سیونیسمه اثر حج رمضون

 

راستی امپر سیونیستا که همه زرمزنن

 

سورئاله به گمونم  هنر حج رمضون

 

کار سختیه هنر وخته بخی ردیف بیشه

 

بگمونم که شیکسته کمر کج رمضون !

 

خلاصه هر چه بیشه ای تابلو مال خودومه

 

قیمتش هر چه بیشه از نظر حج رمضون

 

توضیح چند اصطلاح

دالون : کوچه سر ژوشیده ُدالان

حولی :(حیاط )

رازینه : پله

پرهب : اثر نور

شلار : رجز خوانی و گردن کشی

بیده : علف های تابیده شده که خشک می کنند برای زمستان گاو و گوسفند

سی بیست : شبدر

 



13 بهمن 1389 1157 0

بغض کوچه ها

سلام

دیگه لابد به تاخیر ها من در پست مطلب عادت کرده اید . سعی می کنم بیشتر به روز شوم

 

بغضی که مونده توی گلوی کوچه ها منم

 

صبح تا شب خسته به جستجوی کوچه ها منم

 

یه روزایی دلم از زندگی سیره پسرم

 

دل من یه وقتایی خیلی می گیره پسرم

 

وقتی یادم میاد از روزای خوب بچگی

 

سحرای باصفا صبح و غروب بچگی

 

یاد یک درخت آلوی قدیمی توی باغ

 

یاد تیر کمون و خاموشی آخرین چراغ

 

یاد گرگم به هوا یاد الک دولک به خیر

 

یاد اولین نگاه من و دخترک به خیر

 

سرخی گونه اون دختر کولی منو کشت

 

خنده ساده دختر توی حولی منو کشت

 

راستی تو معنی حولی رو نمی دونی بابا

 

حولی یعنی یه حیاط اما نه اندازه ما

 

یه حیاط ساده با حوضی به قد یه خونه

 

مال ما و چارتا مستاجر بی آشیونه

 

من و چارتا دختر نق نقو و چارتا پسر

 

مادرم سیده زهرا پدرم اوسا صفر

 

اون که از اول عمرش ساخته شد واسه سفر

 

عصر یک پاییز غمگین بی خبر رفت ، بی خبر

 

دیگه حتی نیومد خسته و درمونده غروب

 

دیگه حتی نیومد از همه جا رونده غروب

 

دستای خسته و پینه بسته رفتن زیر خاک

 

عشقای صمیمی و تشنه شکستن زیر خاک

 

حالا من موندم و یک درد قدیمی پسرم

 

مثل یک خاطره سرد قدیمی پسرم

 

بغضی که مونده توی گلوی کوچه ها منم

 

صبح تا شب خسته به جستجوی کوچه ها منم 


19 دی 1389 1119 0

معشوقه

دختره با شاعره دوست شده بود . کلافه شده بود . شاعر که احساس نداره ! به جای کار های دیگه فقط برای دختره شعر می خوند .وصف حال اونه ، این . مصرع اول از یه شعر جدی از بچه های جلسه حوزه . می بخشه لابد .

 

من معما شدم که حل کنییم

آمدم با تو تا بغل کنییم

نه که هی شعر تازه ور بزنی

صبح تا نیمه شب کچل کنییم

دائم از قصد عشق گپ بزنی

تشنه جرعه ای عمل کنییم

آمدم تا که با تو خوش باشم

نه که هی سوژه غزل کنییم

هند هم گر نشد مرا ببری

لااقل تاج در محل کنییم

تو کمی پا بده نمی خواهد

شهره در سازمان ملل کنییم

یا شبیه رفیقه مجنون

مثل ضرب المثل ،مثل کنییم

من کجایم قشنگ تر از مدناست

یاد داری فقط مچل کنییم

راست گفتی نمی شود باید

من معما شوم تو حل کنییم  



06 آذر 1389 1049 0