دفتر شعر

کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟

گاه گاهی می شود دلتنگی از حد بگذرد
سیل افکاری که از ذهنت نباید بگذرد

بغض راه گریه را می بندد و دریای اشک
پافشاری می کند از آخرین سد بگذرد

با خودت در گوشه ای از خانه خلوت می کنی
تا مگر این لحظه های تلخِ ممتد بگذرد

کوچه ها دلتنگی ات را صد برابر می کنند
گرچه گاهی اتفاقی هم بیفتد؛ بگذرد

ناگهان در خواب می بینی سواری سبزپوش
بااناری سرخ در دستش می آید بگذرد

با تبسم های معصومانه می گوید: بیا
یک شبی مهمان ما؛ هر چند که بد بگذرد

چاره ای دیگر نمی ماند به جز تسلیم محض
کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟
::
ترس داری پلک ها را روی هم بگذاری و
خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد


04 دی 1398 309 0

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام

با اشک اگر میانه ی خوبی نداشتم
آغوش گرم و شانه ی خوبی نداشتم

هر بار آمدم مگر این بغض وا شود
اما نشد، بهانه ی خوبی نداشتم

با جمع محرمانه ی گنجشک های باغ
رفتار شاعرانه ی خوبی نداشتم

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام
پایان بی کرانه ی خوبی نداشتم

اقرار می کنم که گرفتار بوده ام
تصدیق کن زمانه ی خوبی نداشتم

مانند کفتران حرم در کنار تو
یک عمر آشیانه ی خوبی نداشتم
 


04 دی 1398 285 0