در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

ساحل انگارها

کاش می‌شد تا که چونان شبنمی وقت سحر
تازگی را بر رُخ گلها کشید و عاشقی را پیشه کرد

در خمار بَعدِ شب، وقت طلوع
کاش می‌شد دل به جانان داده و قدری کنارش ریشه کرد

صبح گاهان در میان نور مهر و گام بر موسیقی اش
کاش می‌شد همچنان پروانه‌ ای دوری زد و آرام سوخت

در کنار ساحل انگار ها
کاش می‌شد تا ابد هم چشم را
سویِ فانوسی که می‌رقصد به رویِ موج، دوخت

کاش می‌شد آن همه افسوس را
دست بادِ صبح داد و خوشه‌ي امّید را از شقایق ها گرفت

کاش می‌شد تا که با آن قایقی که می‌رود سوی افق
رفت و با آسودگی مأوا گرفت

کاش می‌شد نیز چونان پیچکی محکم هوا را قبضه کرد
تکیه بر دیوار داد و نرم نرمک زندگی را مزه کرد !



#سپیده_ط


17 فروردین 1399 6 0

آه قلم

قلم که تحفه ای از شعر تازه دربرداشت
به احترام تو از سر کلاه را برداشت

قدم گذاشت به صحن تو ، صحنه ی کاغذ
قلم هوای سرودی دوباره در سر داشت

قدم قدم به سراییدنت مشرّف شد
اگر خطا نکنم قصد طرح دیگر داشت

نشست و واژه به واژه تو را مجسّم کرد
تو را ، تمام تو را ، او که خوب از بر داشت

تو را سلاله ای از ماه و آفتاب نوشت
قلم چقدر به زیبایی تو باور داشت

وَ بعد چادری از شب کشید موی تو را
اگر چه موی تو شأنی از این فراتر داشت

به پیش آمد و پیشانی تو را رو کرد
سپیده ای که برای تو حکم مادر داشت

دو تا هلال، دو رنگین کمان ، دو بال رها
قلم برای دو ابرو چقدر خواهر داشت

قلم رسید به درگاه باشکوه هنر
به چشم تو که هنرهای نامکرّر داشت

به چشم تو ، به محلّ نزول وحی هنر
که هر یک از مژه ها نقش یک پیمبر داشت

قلم رسید به پایان ماجرای خودش
وَ اینک این تو و این پرده ، آخرین " برداشت " :

برای تو چه هنرها ... ولی برای خودش
کشید آه و در آخِر که دیده ای تَر داشت

حنظله ربانی


17 فروردین 1399 6 0

عاشقی هستی

امشب از آن شبهاست آن شبهای مستی
شبهای سرمستان ِجام و می پرستی
چون لحظه های گرگ و میش شاد و غمگین
از جنس شبهایی که شک داری چه هستی
طعمش شبیه چای مجلسهای روضه است
احساس آن وقتی که در تکیه نشستی
احساس آن مرد وسط گیر عزادار
در شور وقتی می زند بر سر دو دستی
یا مثل حال خوب و شور جشن میلاد
با دوستان در کوچه وقتی ریسه بستی
امشب شب میلاد ساقی غزلهاست
پا میگذارد عاشقی امشب به هستی

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 2 0

عدم

در کوچه باغ آرزوهایش قدم می زد
زیر لبش از عاشقی از عشق دم می زد
چیزی نمی فهمید از احساس امروزش
در خاک قلبش ‌پیچک از جنس عدم می زد
گم شد میان کوره راهی در کویری دور
با روح سرگردان شب آهنگ غم می زد
با پشت دستش آب می پاشید و بو می کرد
بر نان گردِ زندگی آهسته نم می زد
در کوره ی تقدیر جانش را به آتش داد
پتک گران بر آهن پر پیچ و خم می زد
احساس او این روزها گویی قدم با او
در گور های دسته جمع شهر بم می زد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 5 0

دنیا پس از ویروس

دنیا پس از ویروس بوی دیگری دارد
آدم از این ‌پس آرزوی دیگری دارد
هر کس درون قلب خود پایان این ایّام
صد راز و اسرار مگوی دیگری دارد
فهمید انسان سکِّه علم و تواناییش
قدر و عیار و رنگ و روی دیگری دارد
فهمید انسان قدر با هم بودن و لبخند
لبخند! شهدی از سبوی دیگری دارد
فهمید قدر دست دادن، قدر هر آغوش
فهمید این دلدار موی دیگری دارد
فهمید از هم دور بودن یک جهنم شد
انسان بجز شیطان عدوی دیگری دارد
فهمید وقتی دور هم هستیم چون حلقه
در حلقه عاشق های و هوی دیگری دارد
فهمید قدر رفت و آمد با عزیزان را
دیگر از این پس خلق و خوی دیگری دارد
فهمید یک گمگشته دارد آدمی، موعود
حالا از این پس، جستجوی دیگری دارد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 4 0

فرهاد کشته

می خورده بود و رفت از یادش
آموزه های پیر و استادش
یک لحظه غافل شد چه می سازد
ضرب کمند زلف در بادش
ازخاطرش تا رفت مستوری
باد فنا شد اصل و بنیادش
یک لحظه خودبینی فریبش داد
گوش فلک پر شد ز فریادش
شد رانده و درمانده از هرجا
تقدیر او شد مثل اجدادش
انگار کن هرگز نمی داند
پایان عشق و داد و بیدادش
شیرین شاه عشق در مستی
نامردمانه کشته فرهادش

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 4 0

همین حالا

بنشین و دل شیدای مرا رسوا کن
بهترین قافیه ی شعر مرا پیدا کن

نوری از جلوه زیبایی سر شارت را
شب چراغ دل بی حوصله فردا کن

سرنوشت من دیوانه اگر سوختنست
به جنونم بکش و همسفر لیلی کن

همه بود و نبودم به فدای قدمت
گره کار مرا هم به نگاهی واکن

خبر از آمدنت دادی و بی تاب شدم
مصرعی را به تمنای دلم امضا کن

مهلتی کو که مرا وعده دیدار دهی ؟
کار خیری اگرت هست همین حالا کن


15 فروردین 1399 16 0

بومرنگ

‍ نبودت از تن دیوار ها غمخوار می سازد
امید آخرم را نا امیدی تار می سازد

سکوتت در جواب "دوستم داری عزیز دل"
ستون های "تنِ کِز کرده" را آوار می سازد

چه آمد بر سرِ این مَردم و ضربُ المثل هایش
محبت هم به جای "گُل" برایم "خار" می‌سازد

مرا از خاطرَت بُردی، نمیدانی، شبی- روزی
کسی می آید و نام تو را انکار می سازد

دورویی، عشق را هرگز به سرمنزل نخواهد بُرد
صداقت از تو یاری لایق اُسکار می‌سازد

خیالت راحت از اینکه، خیانت لحظه ای صدبار
به دور گردن عشقت ، طناب دار می‌سازد

نفس میگیرد و " کاری ز دستم بر نمی‌آید "
همین اندوه بی پایان دلم را زار می‌سازد

شبیه بومرنگی، کرده‌ات سمت تو می آید
که باعکس العمل‌ هایش تو را هم خار می‌سازد

✍ #بهاره_کیانی


14 فروردین 1399 9 0

سمت خدا

سمت خدا
ذره ی خاکی اگر سر به هوا می کند
در پی اسرار خود چون و چرا می کند

گردش پروانه در محضر گل دیدنیست
پیله ی فرسوده ای تا که رها می کند

رشته ی افکار ما بسته به زنجیر اوست
اوست که در سینه ها شور و نوا می کند

نیست جهان را به جز حسرت واماندگی
بانگ جرس قصه از رفتن ما می کند

گوش کن ای همسفر نغمه مرغ سحر
کز سر شوریدگی صوت دعا می کند

کم ز درختی مشو، برگ و بری بیش نیست
شاخه خود روز و شب، سمت خدا می کند

دانه ی اشکی فشان یک سحر از شوق او
جوهره ی سوز دل بین که چها می کند


14 فروردین 1399 12 0

کشته نام مرتضی ( تضمینی از اشعار حافظ و مولوی و وحشی بافقی

" تاب بنفشه می دهد"   باد بهار در چمن
بوی بهشت می دهد سوسن و یاس و نسترن
" ای گل خوش نسیم من " جامه نو مبارکت !
چون تو ، زمین و آسمان جامه نو زده به تن
کاش که تخت خویش را ما بنهیم پای گل
" کاین سر پر هوس شود" زنده ز بوی یاسمن
" این همه نقش می زند " حضرت کردگار ما
نقش عجب در این سرا  بر تن پیر مرد و زن
" آینه بین به خود نگر " نقش خودت چگونه است؟
خوب نگر به اندرون !، شیشه دیو را شکن
"در دل من نهاده" شد " خون دلی که لعل شد "
مثل چنین عقیقِ من  یافت نگشت در یمن
" چرخ زنان به هر صفت" " رقص درخت ها نگر"
خالق خویش یاد کن ! " نیست گزاف این سخن"
" در دل خاک از کجا  های بُدی و هو بُدی "
پرده غفلت از دلت وز سر عقل برفکن !
در دو جهان عزیزتر کیست؟ هموست یار ما
دیده ما به سوی او  بسته شده است این دهن
این " دل مبتلای من" شیفته شد به مرتضی
جان چو من فدای او   شیر خدا ابوالحسن
من به امید وصل او  جان بکنم فدای او
گر  نرسم به وصل او  دود برآید از کفن
بوی وصال او رسد  زنده شوم به  روز حشر
شاه چو یوسف است و من  دیده زنم به پیرهن
" شب همه شب  دعا کنم "  تا به شفاعتش رسم
سبز شوم در آن زمان  باز شود  ز  تن  رسن
کشته نام مرتضی  " معترف " سخن سرا
کاش اجازه اش دهد  گرد حرم به پر زدن
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۱۱ فروردین ۱۳۹۹ 🌷

 


12 فروردین 1399 9 0

ای صنم !

تقدیم به همسرم
🌷🌷🌷
همسرم من بوسه بر دستت زنم
" معترف" مهرِ تو در قلبم نهم
ای که سرمست آمدی در قلب من!
قلب من سرمست شد؛ مِی در  برم
ای تو پنهان گشته در دل! دلبرم!
از لبت ای لعل خوش سیما !  زرم
دست هامان را خدا پیوند داد
تا به دستانت به بالا من  پرم
خشک می دیدم  درونم آه بود
با تو اکنون ز آبِ دریایت ترم
گر بگویندم بتی را مردمان،
روز و شب بینند ، گویم: ای صنم!،
من به جز رویت نمیخواهم ؛ بدان!
من تماشای چنین بت کِی روم؟
چون گلی هستی در این صحن و سرا
بهر دیدارت به سویت من دوم 
بارها من گفته ام این نکته را :
جان من هستی ! تو ای تاج سرم!
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه ۱۱  فروردین ۱۳۹۸ 🌷


 


11 فروردین 1399 11 0

شطح و طامات

روزه ام تا دم افطار ، مگر شک داری؟
بوسه ای کردم و اقرار مگر شک داری

پیشوای تو امام است ولی من که به تو
اقتدا کرده ام این بار ، مگر شک داری

در همان رکعت اول که شکستی غزلم
قبله ام گم شده انگار، مگر شک داری

آیه عشق نداریم ولی شعر که هست
تو به این سوره اشعار مگر شک داری

بعد قد قامت آن قامت زیبای تو باز
گفته ام حی علی یار،مگر شک داری

سست ایمانم و ناپخته ولی معتقدم:
به تو را دیدن بسیار، مگر شک داری

 کوک موسیقی ابیات مرا موزون کن
شده این مسئله کشدار،مگرشک داری

شعر در حالت تشویش و بهم ریختگی
می شود شله قلمکار ، مگر شک داری

بی که بوسیده شوم شعر بهم می ریزد
از من اصرار و تو انکار ،مگرشک داری


11 فروردین 1399 15 0

دست

خواستم تا که بنوشم غزلی از تو نشد
دست گیرم به کمر یا بغلی از تو نشد

بنویسم که تویی خوبتر از فصل بهار
به لب خویش بیارم مَثَلی از تو نشد

به امیدی که دگر باره ببوسم چشمت
دل بریدم زسر خویش ولی از تو نشد

من گرفتار تو بودم که خدا خلقم کرد
مژده آن روز به آوای جلی از تو نشد

هیچکس لحظه دیدار تو با چهره من
آگه از شوق بچشمان علی از تو نشد

علمی داد به دستم که فدای تو شوم
زمن این دست جدا گشته ولی از تو نشد

۱۳۹۹/۰۱/۱۱ مصادف با میلاد حضرت ابوالفضل ع


11 فروردین 1399 22 0

کعبه را بگذاروبگذر

مصرع های داخل قوس از خواجه شیراز است

(دوش ازمسجدسویِ میخانه آمدپیرما)
تا ز مَی سرخینه سازدخرقه وشمشیرما

پیر ما عزم سفر دارد به دشت نینوا
(چیست یاران طریقت بعدازین تدبیرما)

کعبه رابگذار وبگذر مستی اندرکربلاست
(روبه سوی خانه یِ خمار دارد پیرما)

جویبار خون ما رزق گلستان دل ست
(کاین چنین رفته ست در روز ازل تقدیرما)

بنگرد گر چشم بینالطف بی پایان او
(عاقلان دیوانه گردند ازپی زنجیرما)

ماجرای کربلا تفسیر آیات خداست
(زین سبب جزلطف وخوبی نیست درتفسیرما)

گوش جان بسپار وبشنو از زمین کربلا
(آه آتشبار و سوزِ ناله یِ شبگیرما)

تیرِ غم میرفت تاصیدِ دل عالم کند
(زلف بگشادی وباز ازدست شدنخجیرما)

شوق آن دارم که یک سر نِی هزاران سر دهم
(نیست از سودای زلفت بیش ازین تَوفیرما)

تیرهیبت درکمانِ چشم عباس من ست
(رحم کن برجان خود،پرهیزکن ازتیرما)

روزعاشورا من وحافظ خراب و واله ایم
(چون خراباتی شد آن یارطریقت پیرما)


11 فروردین 1399 8 0

من و تو

من و تو

همه جا صحنه سیمای خدای من و توست
کرسی و عرش فلک غرق صدای من و توست

معبد و دیر و کنیسه چو کلیسا کعبه
جلوه ای در گذر سعی صفای من و توست

آسمانی که تجلی گه خورشید و مه است
لنگ آوای دل انگیز دعای من و توست

بی سبب نیست که خوبان جهان میگویند
آنچه پیش آمده امروز به پای من و توست

نغمه ی فصل بهار و شب مهتابی دشت
عکسی از آینه ی حال و هوای من و توست

نبض ناساز جهان با همه ی زیر و بم اش
تپشی در گذر چون و چرای من و توست

آن چه آید به سر شهرک اولاد بشر
دانه در دانه ی زنجیر خطای من و توست


10 فروردین 1399 11 0

سروش هایی چند

سروش هایی چند
1-
گرچه اموال آن چنانش نیست/
وان چنان پایه در جهانش نیست/
وز کسی نیز ارمغانش نیست/
صاحبِ گنجِ عاشقی ست دلش.//
2-
تا فرومایگان، جهانخوار ند/
تا خِرَد یاورانِ تان خوار ند/
بکشید //
3-
دوست دارم نسیم دریا را/
این هوای خوش طربزا را/
و تو را و شمیم شیدا را/
شعر شیوای من!//
4-
دوست دارم سخنسرا بشوم/
صاحب شعر باصفا بشوم/
تنگدل سوی دلگشا بشوم/
بسرایم تو را.//
5-
باز، آوازِ ناز، نغمه ی راز/
باز، دل نغمه های دلپرداز/
تازه انگار گشته عمر آغاز/
فصل وصل بهار، خرّم باد!//
6-
راز دل تا ابد، نهان نشود/
نشود چشم، امتحان نشود/
آتش عشق، بی نشان نشود/
قاصدک بر زمین نخواهد ماند.//
7-
صاعقه، چشم بر زمین می دوخت/
چشمکی زد. تمامِ جنگل سوخت/
عشق، آتش در این میان افروخت/
با دلِ کوچکی چه خواهد کرد؟//

(سروش، قالبی تازه و توانمند در شعر پارسی و تا حدود زیادی جامع قالب های دوبیتی و رباعی و سه گانی و
پلی ست میان شعر سنتی و نو)


09 فروردین 1399 12 0

دل من در تپش است

شعرها  حالت پرواز دل اند
من در این کنج قفس
که خودم ساخته ام
ساکتم امّا
دل من در تپش است
نغمه ای می رسد از دور
که  گل می رقصد
باد بر صورت او
دست نوازش زده است
باد در کوچه احساس به گردش افتاد
حسّ گل های بهاری
به سرم افتاده است
ناگهان می بینم
که وجودم پُرِ پروانه شده است
شهد گل ها به مشامم چه خوش است
حسّ آواز چو بلبل به سرم افتاده است
در چمن نغمه به نوروز خوش است
غزل حافظ شیرین سخن آمد یادم:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
باز هم می خوانم:
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
سِحر و جادوی گل و وصف بهار
یاد پروانه و شعر و غزل حافظ و دوست
همگی جمع در این خانه کوچک شده اند
ذرّه ای هست دلم
لیک در این خانه 
یاد هر چیز کنی
زود مهیّا بشود
زود به دستش آری
باز ضرب المثلی خوب به یادم آمد
دل به دست آر
که بشکستن دل  نیست هنر
باد در باغ هنر پیچیده است
شعر و احساس چه زیبا شده است

دل من چون گل سرخی وسط باغچه است
 می تپد
می خواند
با خود از هر چه که دارد در یاد
تا نفس تازه شود
تا قفس باز شود
تا گل باغچه همسایه
همچو گل های در این باغچه تنهایی
بشکفد ؛ خنده کند
مثل دلم نغمه زند
هر چه هست امروز است
سینه را تنگ مکن از غصه
فکر فردا نکن و شعر بخوان
که من اوّل گفتم
شعرها  حالت پرواز دل اند 
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۹  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


09 فروردین 1399 10 0

دل من در تپش است

شعرها  حالت پرواز دل است
من در این کنج قفس
که خودم ساخته ام
ساکتم امّا
دل من در تپش است
نغمه ای می رسد از دور
که  گل می رقصد
باد بر صورت او
دست نوازش زده است
حسّ گل های بهاری
به سرم می افتد
ناگهان می بینم
که وجودم پُرِ پروانه شده است
شهد گل ها به مشامم چه خوش است
حسّ آواز چو بلبل به سرم افتاده است
در چمن نغمه به نوروز خوش است
غزل حافظ شیرین سخن آمد یادم:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
باز هم می خوانم :
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
سحر و جادوی گل و وصف بهار
یاد پروانه و شعر و غزل حافظ و دوست
همگی جمع در این خانه کوچک شده اند
ذرّه ای هست دلم
لیک در این کاشانه
یاد هر چیز کنی
زود مهیّا بشود
زود به دستش آری
باز ضرب المثلی خوب به یادم آمد
دل به دست آر
که بشکستن دل  نیست هنر
باد در باغ هنر پیچیده است
شعر و احساس به هم ریخته است

دل من چون گل سرخی وسط باغچه است
 می تپد
می خواند
با خود از هر چه که دارد در یاد
تا نفس تازه شود
تا قفس باز شود
تا گل باغچه همسایه
همچو گل های در این باغچه تنهایی
بشکفد ؛ خنده کند
مثل دلم نغمه زند
هر چه هست امروز است
سینه را تنگ مکن از غصه
فکر فردا نکن و شعر بخوان
که من اوّل گفتم
شعرها  حالت پرواز دل است
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۹  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


09 فروردین 1399 6 0

چه خوب شد که امدی


چه خوب شد که آمدی چه خوبتر که دیدمت
چه سالها که رفت و من به جستجو دویدمت

در آسمان من شدی که جسم و جان من شدی
به هر ترانه خواندم و به هر نفس شنیدمت

اگر چه خار گشته ام به پیش چشم دیگران
تو را به لوح سینه ام به سان گل کشیدمت

دمی که مشتری شدم به حُسن روی یوسفت
به یک نگاه دیدم و به جان و دل خریدمت

حکایتی است بودن و مرارتی نبودنت ...
چه طعنه ها شنیدم و همیشه برگزیدمت

عزیز قلب ها شدی همین که آشنا شدی
چگونه عاشقت شدم؟ چگونه دل بریدمت!

چه میشد آنزمان که تو هوای شهر ما کنی
چو ذره ای در امتداد جاده می رسیدمت
◇◇◇○◇◇◇ ۱۳۹۹/۰۱/۰۹ علی معصومی


09 فروردین 1399 17 0

صحبتی از ماه گو !

یک شبی یارم بگفتا : صحبتی از ماه  گو!
تا که آرامم کنی با وصف زیبایی ز او
_من حریف او نخواهم گشت؛ رسوایم مکن
من سیه رویم؛ برو از نازنینان  یار جو !
او حریف نازنینان است و من درمانده ام
ناتوانم من سخن گویم از او   یک تار مو 
صحبت از دلدار گفتن  مرد میخواهد دلا!
عندلیبان را نگر در باغ !؛ از من دست شو!
صحبت دلدار را از عاشقان باید شنید
نی  ز من گم‌کرده ره؛ خودخواه  با صد های و هو
چشم‌بیداران به دیدارش شود مشتاق تر
وز من‌او پنهان شود  تا من نبینم چشم و رو
یار با من سرگرانی می کند ؛ وز بخت بد
با طبیبان من نمی گویم‌سخن  ز آن خلق و خو
من خودم دنبال این هستم که روزی بینمش
قسمتم این است  او پنهان شود  من کو به کو
آب چشمانم بخشکید از فراقش؛ بعد از آن
درد هجرانش ز چشمانم ببُردی نور و سو
همچو مردابی است چشمانم ؛ به آبی تشنه ام
باز باران کی زند؟ بینم در این مرداب  قو
من که هستم" معترف" در پرده چون گویم سخن؟
پرده بردار ای گلم! مستم کن از آن عطر و بو
" پرده بردار ای حیات جاودان"  از روی خود
منتظر هستم  به در بینم هلال ماه نو
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۷  فروردین ۱۳۹۹   🌷


(  نو  همقافیه قو/ رو    در تلفظ محلی ما   همان  معنی تازه و جدید است.


09 فروردین 1399 6 0
صفحه 1 از 262ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها