در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

زیباست از ازل غزل خوب چشم تو

زیباست از ازل غزل خوب چشم تو
جمعی است در جهان همه مجذوب چشم تو

هشتاد و هشت فتنه برانگیخت ابرویت
الله اکبر اینهمه آشوب چشم تو

در شهر شورشی است که تشکیل می شود
نیروی انتظامی سرکوب چشم تو

بی پاسخ است خواهش چشمم که می‌دهد
درخواست مناظره بانو به چشم تو

منصور هم معاصر عیسی مسیح بود
با میثم از ازل همه مصلوب چشم تو

روز نخست ذوق هنر آفریده شد
وقتی خدا رسید به اسلوب چشم تو

راه هزار نکته باریک باز شد
وقتی رسید پیچ و خم مو به چشم تو

سیمرغ بهترین اثر جاودانه داشت
طراحی تداخل گیسو به چشم تو

نگذار این تقارن کامل به هم خورد
می ترسم از تمایل ابرو به چشم تو

باید خرابه های زمین زیر و رو شود
در جستجوی مردم مغضوب چشم تو

اشکی بریز گرچه همان ابتدا عزیز
تعبیر خواب گفته به یعقوب چشم تو

لای کتاب حافظ و چادر نماز توست
گل‌های یاس و مریم محبوب چشم تو

گفتی بهشت چیست و من فکر می کنم
پای ضریح ضامن آهو به چشم تو


28 فروردین 1400 2 0

حکایت روزگار

حکایت روزگار
تا سوز دل به هر ورقش یادگار نیست
نقش قلم به دفتر کس ماندگار نیست

سوسو نمی زند به شبستان خویشتن
شمعی که مبتلا به غم شام تار نیست

کی نغمه سر کند به سر شاخه ی امید
مرغی که عاشق سحر و نو بهار نیست

آن باغبان که شاهد فصل خزان نبود
در انتظار چیدن سیب و انار نیست

دودی به دیده از سر آتش خزید و گفت:
هر خرمنی که لایق سوز و شرار نیست

نقدی نداده حاصل هر جوهری کز او
در کوره های بوته ذوبش عیار نیست

محنت کشان بزم محبت نوشته اند:
جز نام خوش حکایتی از روزگار نیست


27 فروردین 1400 8 0

عجوزه دنیا

دنیا
دنیا عجوزه ایست که با کس وفا نکرد
بر عاشقان بی شماره خود اعتنا نکرد

این کاخ بیستون که بطوفان نهاده اند
جز دود آه و حسرت و غم بر هوا نکرد

آواره شد هرآنکه اسیر زمانه شد
بیچاره شد کسیکه به دردش دوا نکرد

از قید و بند فرصت کوتاه این جهان
سودی نبرده هرکه خودش را رها نکرد

از کور راه بی نشانه ی دنیا پر فریب
داد از دلی که راه خودش را جدا نکرد

دنیا اگرچه قصه شیرین لحظه هاست
لطف و خوشی در عاقبت ماجرا نکرد

نازم به آن سری که به آئین سروری
آزاده بود و دل به جهان مبتلا نکرد


13 فروردین 1400 37 0

سه گانی

سرو خسته از تبر
زندگی بنا گذاشت
ریشه ای به جا گذاشت

****

چیزی از غیرتمان کم شده است
روی یک سطل زباله وقتی
کودکی خم شده است

****

راز در دل دارد
سرفه های بابا
بوی خردل دارد

#مرتضی_برخورداری


23 دی 1399 43 0

دوست دارم که بگویم غزلی از دهنت

صرفا برای نقد

دوست دارم که بگویم غزلی از دهنت
که عسل می چکد از ظرف زبان بدنت

فتنه برخاسته در شهر از آن تیر دو هشت
صاف کن ابروی کج را به صلاح وطنت

چتر با چادر مشکی چه به تو می آید
کاش کولاک شود بر اثر آمدنت

می‌رسی مثل اناری که ترک بردارد
به یقین قلب منی وقت برانگیختنت

بنشین چای کمی دم بکشد تند نرو
دست بردار از این تندی طرز سخنت

لب گشودم که بگویم پس ازین بوسه بس است
که پشیمان شدم از پاسخ دندان شکنت

شهره شهر شده دامن پاک تو و من
پاک رسوا شدم از پارگی پیرهنت

تو عزیزی نخی از پیرهنت را بفرست
عین یعقوب ببین معجزه عطر تنت...

آن قدر خوب و لطیفی تو که در جمع صفات
باید اسلامی بیاید عقب انجمنت

عشق آنی است که در صورت تو می بینم
قصه ها آمده درباره معنا شدنت

هیجانی است در این جمله تکراری: عشق،
دوست دارد که بگوید غزلی از دهنت
 


22 دی 1399 50 0

شهید

فدای راه خاندان انّما یرید شد
شبیه قاسم و زهیر و عابس و سعید شد
به روی صفحه ی دلش نوشت عشق و بعد از آن
هر آنچه غیر حس عاشقانه ناپدید شد
چه اشک ها که در نماز شب به پای عشق ریخت
چه شانه های محکمی که چون درخت بید شد
به خواب دیده بود می شود سر از تنش جدا
صدای انفجار آمد و هر آنچه دید،شد
اگرچه غوطه خورد در میان خون سرخ خود
چه خوب رو سفید شد چه خوب رو سفید شد
و کیست او که هر نفس خداست در نگاه او؟
شهید بود از ابتدا که عاقبت شهید شد
 


20 دی 1399 44 0

یک نیمه از خزانی و یک نیمه از بهار

یک نیمه از خزانی و یک نیمه از بهار
ترکیب آب و آتشی ای ابر بی‌قرار

مغرور و سربه‌زیری و طناز و غمزه‌ریز
سرشاری از طراوت برفاب و آبشار

شیرینی آنقدر که تبم تند می‌شود
با اینکه از تو تلخ شنیدم هزار بار

از گردباد خسته و دنیاگریز من
در خاطر تو هیچ نمانده است جز غبار

با اینکه باوفاکُش و ناکس‌برآوری
با اینکه بی‌ملاحظه‌ای مثل روزگار

با عشق تو برابر مرگ ایستاده‌ام
مثل گیاه سرزده از قلب شوره‌زار

یا لحظه‌ای بخند که دیوانه‌تر شوم
یا اخم کن به تلخی و دیوانه‌ام گذار...

مجید عزیزی


15 دی 1399 22 0

ادبیات سرزمین منی

#چهارپاره_عاشقانه
#حنظله_ربانی

خنده ات قند ، مثل طنز عبید
گریه ات ، شور شروه ی فایز
غرق شیرینی اند لب هایت
چون غزل های سعدی و حافظ

بیتی از بیدل است یا صائب
اوج نازک خیالی و رندی است
خال پیشانی تو می گوید
ابروان تو سبکشان هندی است

دم آغوش تو کماکان گرم
مثل دیوان شمس مولاناست
مژه های بلند و کوتاهت
نوتر از شعر حضرت نیماست

دست و پایت چهار مصرع ناب...
رو کن آن بهترین رباعی را
شعر خیام من ! برقص و بکوب
بزن آن ضربه ی نهایی را

پشت دریای آبی چشمت
آرمانشهر سبز سهراب است
موی تو مثل شاهنامه چقدر
داستانش بلند و جذّاب است !

ید بیضایی ات که ظاهر شد
صبح از بام آبرو افتاد
دلم از دیدن سپید تنت
یاد آثار شاملو افتاد

پری خوب من ! پذیرا باش
که لبم شاعری هنرمند است
سمت شهر لب تو می آید
جامی ام راهی سمرقند است

غم به قلبم هجوم آورده
دست من را بگیر و حامی باش
با همین خمسه –پنج انگشتت-
بهترین نیروی نظامی باش

« از سیاهی چرا هراسیدن »
تا نگاهت فروغ راه من است ؟
بنشان بر لبانت آری را
« آری آغاز دوست داشتن است »

با من ِ "سایه" تا به کی تن تو
قصد دارد بی اعتنا باشد
تن تو میهن من است ، نخواه
دستم از میهنم جدا باشد

با تو هر شب کنار می آیم
تا تو هر شب کنار من باشی
یار دلخواه شهر آغوشم
می شود شهریار من باشی ؟

خواندن تو چقدر می چسید !
بی جهت نیست بهترین منی
تو خودت یک تنه ، به تنهایی
ادبیات سرزمین منی

حنظله ربانی


01 دی 1399 19 0

عاشقانه هایی برای موعود(29)









ای کاش طلوع نوررا می دیدیم

هنگامه شوق و شوررا می دیدیم

دورکعت عشق، جمعه ،پشت سر او

میعاد خوش ظهور را می دیدیم






21 آذر 1399 18 0

عاشقانه هایی برای موعود(27)









آئینه عشــــق عاشقان ادرکنی
امیـــد همــــه جهانیان ادرکنی
کرده است دلم هوای دیدار تورا
یا مهدی صاحب الزمان(عج) ادرکنی






07 آذر 1399 20 0

عقاب در قاب

با رودی از رؤیا روان در بستر شب
بر خواهش هر شعله‌ای خاکستر شب

در طرح دلگیر پتو، بر تخته‌سنگی
افکنده اینک پنجه بر خالی، پلنگی

آویخته بر سینه‌ی دیوار، قابی
برخاست روزی از سر سنگی، عقابی

آغوش وهمی ماه را در بر کشیده
تا قله‌ای، بال خیالی پر کشیده

ای نعره‌ها، این بی‌صدا پژواک تا چند؟
ای بالها، تا چند این پرواز در بند؟

از کوره‌راه نقشها، بی‌شمع و فانوس
تا متن رؤیا رفتم و تا قعر کابوس

پیچد طنین نعره‌ای در دره‌ی خواب
چرخد نگاهی تیزبین بر دره‌ی خواب

پرّد پلنگی امشب از آشفته خوابی
از قاب بیرون می‌زند فردا عقابی


02 آذر 1399 17 0

غزل 1

تا یاد تو درون دلم خانه کرده است
بخت مرا به پنجه غم شانه کرده است
گیسو گره بزن بت دیرین که از ازل
ما را خمار چشم تو دیوانه کرده است
عاشق کش است خنده ی معشوق مست ما
شمع است، قصد خرمن پروانه کرده است
زاهد بگو قبول به درگاه حق رسید
هر رکعتی که روی به میخانه کرده است
بختش بلند آن که در این شامگاه هجر
جان را فدای طره ی جانانه کرده است
جانا خیال روی تو در دل نهفته است
گنجی است خانه در دل ویرانه کرده است


21 آبان 1399 17 0

گهی ییلاق و گه قشلاق گردُم








العجل یامولانا یا صاحب الزمان (عج)



گهی ییلاق و گه قشلاق گردُم

پی ات با این دل مشتاق گردُم

ببویم لحظه ای تا عطر نابت

گل نرگس همه آفاق گردُم





18 آبان 1399 20 0

ماه بی بدیل (میلاد حضرت محمد ص)

ماه بی بدیل(میلاد حضرت محمد ص)
فقط به برکت تو طاق عرش پرپا شد
زمین طفیل تو گردیده فرش پیدا شد
خدا برای تجلِّی اراده ای فرمود
که در وجود تو دُر دانه اش مهیا شد

امین آمنه! خورشید شهر ایمانی
شکوه آینه ها در حریم یزدانی
رسیده مژده احمد به سینه موسی
نهاده عِیسیِ مریم سر مسلمانی

خبر رسیده که استاد جبرئیل آمد
امید خضر نبی یاور خلیل آمد
برای رَستن انسان ز دام اهریمن
فروغ لطف و صفا ماه بی بدیل آمد

دگر زمان ابوجهل و رهروانش نیست
زمان ابرهه و فیل و نوکرانش نیست
کنون نشانه ابلیس بی شرف امروز
به غیر بی ادبی لق لق زبانش نیست

اگرچه مدعی صلح در جهان هستند
بفکر خوب و بد حال این و آن هستند
چرا ز نام هلوکاست می کنند وحشت
کنون که حامی آزادی بیان هستتد

منافقان زمان یار دشمنان شده اند
اسیر ثروت و مفتون ناکسان شده اند
مرید و همدل صهیون به اوج نامردی
به پشت پرده تزویر خود نهان شده اند

به ذات پاک تو هرگز خلل نخواهد شد
که مثل دین تو خیرالعمل نخواهد شد
برای چشم جهانبین وارثان زمین
بجز کلام تو ضرب المثل نخواهد شد


09 آبان 1399 18 0

در شهادت امام حسن عسکری علیه السلام

در شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
یک نفر در غربت زندان گرفتار است یابن العسکری
پای در زنجیر و محو دیدن یار است یابن العسکری

ای طبیب حاذق دلخستگان در گوشه ای از سامرا
سرور آزاده ای از درد سرشار است یابن العسکری

در جوانی زندگانی را به پایان می رساند با ستم
سینه اش لبربز رمز و راز و اسرارست یابن العسکری

آرزو دارد ببیند چهره ات را ای عزیز فاطمه
امشبی را تا سحر هشیار و بیدارست یابن العسکری

خون جگر گردیده با زهر هلاهل رهنمای شیعبان
خرمنی از شعله و آه شرر بار است یابن العسکری

خون دل از دیده می ریزد به یاد سرور لب تشنگان
گاه مجنون ابوالفضل علمدار است یابن العسکری

کربلا و کوفه آتش می زند جان و دلش را چون بقیع
گاه گریان از در و دیوار و مسمار است یابن العسکری

کاش می شد جان بابایت بیایی همره آدینه ای
بیدلان را در حضورت حرف بسیارست یابن العسکری


04 آبان 1399 16 0

حسین من

حسین من، شه لب تشنگان در بر من، دم دیگر بمان

تو میروی، چه كند زینب ات خواهر تو، به فدای سرت

بعد تو بال و پر من بشكند سنگ عدویت سر من بشكند

قتلگه و ،تیغ تیز و خجر شمر لعین، لشگری ستمگر

تیر و سنان، بدرد پیكرت خون جگر از، غم تو مادرت

برسر نی راس تو غوغا كند رحم خدا با دل زهرا كند

حسین من، میر و سالار من قرار این، دل خونبار من

بعد تو و، غضب ساربان كودك جا، مانده از كاروان

كشتی و نوح ودل دریا تویی نور امید همه دنیا تویی

چه سازم ای، دل و دلار من ولیّ من، شه من یار من

نظاره كن، به من و محمل ام برادرم، ای امید لم

علت عاشق شدن زینبی موجب لایق شدن زینبی

بی تو چسان، روم از قتلگه رو بكنم، سوی این خیمه گه

روز و شب از، پی ات نازنین می دوم و، میخورم بر زمین

تا كه ببینم رخ نیكوی تو فدای پیشانی و ابروی تو



28 مهر 1399 17 0

اما شد ...

نباید این جهان زندان انسان می شد اما شد
تمام عمر صرف لقمه ای نان می شد اما شد

نباید تیره می شد روزگارِ بخت این مردم
شب نامردمانْ راحت چراغان می شد اما شد    

نباید عشق درگیر هوس می شد ولیکن شد
 نباید چاه جای ِماه کنعان می شد اما شد

شغادان دام گستردند در راه جوانمردی
نباید خدعه سهم پهلوانان می شد اما شد

کمان ِعشق و تارِ دل، به هم پیوسته رامشگر
نباید حاصلش رنج فراوان می شد اما شد!

( رضا محمدصالحی)


08 مهر 1399 18 0

قتلگاه عشق ..

بسمه تعالی

داغ خورشیدست یا غم ، پای در عالم نهاد ؟
چشمه ی هر چشم را در حلقه ی ماتم نهاد

می تراود اشک هر دم از میان چشم ها
داغ جانسوز ست که در سینه ی آدم نهاد

عندلیب عشق در این بوستان خاموش شد
باغبان خون گریه کرد و روی گل شبنم نهاد

خشم شمشیر ست این یا شوکران شام مرگ ؟
آنچه ماتم در دل پیغمبر (ص) اعظم نهاد

چیست این فریـــاد در خورشید روز واقعه
این چنین غم های عالم را به روی هم نهاد

تشنه می سازد فرات قهر را در دشت خون
از صفا تا مروه آن که چشمه ی زمزم نهاد

زخم های کهنه ی تاریخ بر جا مانده را
در دل روز دهم با راز خون مرهم نهاد

عشق را دیدم که سر از تن جدا افتاده بود
دست را دیدم که در دشت بلا پرچم نهاد

پای تا بگذاشت در راه حریم عاشقی
پایه های مِهر را در کربلا محکم نهاد

چشم هر آیینه را در قتلگاه عشق شست
در جهان بالاتر از خورشید ، جام جم نهاد




30 شهریور 1399 15 0

يادمان رفت بپرسيم...

يادمان رفت بپرسيم كه نام تو چه بود
اين‌چنين شاد و دل‌آرام، مرام تو چه بود

بي‌هوا دل به همان قصه اول داديم
بخت جا مانده در آيينه‌ي خام تو چه بود

دگران آمد و رفتند و خمار تو به جاست
طعم موجود در اين باده‌ي جام تو چه بود

هرچه رفتيم به پايان تو چشمي نرسيد
جان من! فاش بگو تا كه مقام تو چه بود...

من به سكرآوري چشم تو ايمانم هست
راز اين مستي بي‌اجر و مدام تو چه بود  

اين همه شور، حضور تو به پا كرد و دريغ-
يادمان رفت بپرسيم كه نام تو چه بود


26 شهریور 1399 14 0

دُر دانه

دُر دانه
در شب ویرانه خوابش برده بود
عشق بابا صبر و تابش برده بود

هر نفس غرق از نگاه عشق بود
خرمن پر سوز و آه عشق بود

گرم سودای خیال خویش بود
ساکن شهر محال خویش بود

گفتگو می کرد با بابای خود
عقده وا می کرد از رویای خود

کای پدر آغوش خود را باز کن
لحظه هائی دخترت را ناز کن

یک دو روزی تا ندیدم روی تو
سر گرفتم از سر بازوی تو

آن چنان دلتنگ دیدارت شدم
عمه می داند که بیمارت شدم

آمدی امشب که مهمانم شوی
جان من بودی و جانانم شوی
◇◇◇

ناگهان از خواب خود بیدار شد
شاهد تنهای شام تار شد

وای بر من پس چه شد بابا من
پرتو خورشید بی همتای من

عمه عمه از چه بابا رفته است؟
در برش بودم کز اینجا رفته است

کاش با خود دخترش را برده بود
شبچراع و گوهرش را برده بود

گر نیاید پیش ما آن نازنین
بر نمی دارم سر از روی زمین
◇◇◇
گریه هایش شعله بر پا کرده بود
عقده را از هر دلی وا کرده بود

شام را شامی پر از غم کرده بود
هر دلی را غرق ماتم کرده بود

ناله را تا آسمان ها برده بود
شیونی تا بیکران ها برده بود

نغمه های جانگداز و غم فزا
پرده بر می داشت از این ماجرا

تا خبر آمد به دیوار ستم
کای خرابت باد بازار ستم

دختری از اهل بیت بوتراب
دل نمی گیرد دگر از مهر باب

شام تاری مانده و دُر دانه ای
شیون و آه است و یک ویرانه ای

ناله هایش هر دلی را سوخته
آتشی از درد و غم افروخته
◇◇◇
لوح پیغام ستم را باز کرد
اینچنین بر ناکسان ابراز کرد

کودکست این دختر بی صبر و تاب
گریه اش را می دهم امشب جواب

روی نیزه از حسین سر مانده است
شاید این سر بهر دختر مانده است

در میان تشت این سر دیدنی است
این سر و چشمان دختر دیدنی است

سر اگر بر روی دامانش نهید
مژدها بر قلب سوزانش نهید
◇◇◇
بیرقی از کینه ها افراشتند
از نوک سرنیزه سر برداشتتد

تشت زر بود و درونش آفتاب
وا نهادندش به دخت بوتراب

وای بر زینب طبق را بر گرفت
پیش چشم خسته دختر گرفت

کای فدایت عمه، این از آن توست
داروی درد تو و درمان توست

گفت ای عمه پدر° ما را بس است
غیر از او چیز دگر ما را بس است

این طَبق ما را نمی آید به کار
مژده ای از سوی بابایم بیار

گفت: فرزند برادر صبر کن
صبر کردی بار دیگر صبر کن

این همان گنج نهان دلبری است
در میان این طبق گویا سری است

این همه بود و نبود زینب است
آیه و ذکر و سجود زینب ایست

باز کن سرپوش این پیمانه را
تا ببینی صورت جانانه را
◇◇◇
دستهای کوچکش لرزیده بود
از طَبق سرپوش ها را چیده بود

یک دو گامی دور شد از تشت زر
خیره شد چشمان او باری دگر

ناگهان سر را به دستانش گرفت
در بغل بر روی دامانش گرفت

بوسه می زد سر به دار عشق را
شانه می زد زلف یار عشق را

ای پدر امشب مرا مهمان شدی
بر تمام دردها درمان شدی

آمدی تا مرهم غم ها شوی
التیام زخم ماتم ها شوی

بعد از این جان من و چشمان تو
بعد از این عشق من و پیمان تو

جان به جانان می دهم بابای من
با تو تاوان می دهم بابای من


21 شهریور 1399 20 0
صفحه 1 از 269ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها