در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

زیباترین هدیه ؛ به دنیا خوش آمدی

زیباترین هدیه ؛ به دنیا خوش آمدی
آبی ترینِ آبیِ دریا ، خوش آمدی

زیبایی ات به گلشن و گل طعنه می زند
ای خوش تر از اطلس و دیبا ، خوش آمدی

بی یاد تو قرار ندارم به روز و شب
با تو شده قرار مُهَیّا ، خوش آمدی

بر چشمِ چون ستاره ی امیدِ روشنت
دنیا نشسته محو تماشا ، خوش آمدی

در چهره ات که نور سحر جلوه گر شده ست
خورشید هست غرق تمنّا ، خوش آمدی

مانند ماه بر سیاهیِ شب های من بتاب
زیباترین فرشته به دنیا ، خوش آمدی

#یاسررشیدپور


21 آذر 1397 7 0

ملیجک

خورده گز با ولع از قعر پلوپز ملیجک
برده از خوردن گز نابترین حظ ملیجک

بی کم و کاست سلبریتی پر حاشیه ای است
پوستینی به تنش کرد اگر از خز ملیجک

هان مبر ظن که شود منقرض از بیخ، نخیر
در زمین ریشه دوانیده  نود گز ملیجک

شک ندارم که در این عصر مدرنیته فقط
بسته با سلبریتی عقد منجّز ملیجک

تا خرش بگذرد از پل بخدا بوده و هست
در بدر در پی یک روزنه منفذ ملیجک

رندی آموز و بگیر  از سر رندی به سه سوت
هست اگر جربزه ات باج سبیل از ملیجک

سلبریتی تر از او نیست کسی در دو جهان
فِرز اگر خوانده رجز یکسره موجز ملیجک

کلمعلّق بزند چون  برسد فصل انار
زند القشتک اگر میوه دهد رَز ملیجک

رِندتر شیفتگی می دهد از خویش بروز
رُند تر تا بکند مزمزه مَزمَز ملیجک

عزت آری است فقط نزد خداوند حکیم
نزد شاهان جهان است معزَّز ملیجک


19 آذر 1397 16 0

شانه

شانه ی چوبی مادربزرگ دستم
در شب دشت موهای تو گم شد
صبحگاهان درختی شد
غرق در شکوفه های قشنگ
جفتی آلبالوی بدل
روی گوش تو می خندید
ملس و ترش و شیرین بود...



18 آذر 1397 8 0

شانه

شانه ی چوبی مادربزرگ دستم
در شب دشت موهای تو گم شد
صبحگاهان درختی شد
غرق در شکوفه های قشنگ
جفتی آلبالوی بدل
روی گوش تو می خندید
ملس و ترش و شیرین بود...



18 آذر 1397 11 0

پیراهن پاییزی دنیا

گلوی آسمان این روزها از بغض لبریز است
زمین چشم انتظار بوسه باران یکریز است

صدای خش خش برگ و صدای شرشر باران
جهان سر مست از این رقص و آواز دل انگیز است

 

دوباره فصل،فصل دیدن رنگین کمان برگ

میان مزرعه،کوچه،خیابان،باغ و جالیز است

درختی گیسوانش را پریشان کرده برشانه
درخت دیگری با باد پاییزی گلاویز است

به شوق دیدن پیراهن پاییزی دنیاست
اگر خورشید در این فصل ِ بارانی سحر خیز است

جهان هر چند زیبا نیست،زیبا میشود وقتی
به روی شانه اش موی طلایی رنگ پاییز است



18 آذر 1397 1 0

پیراهن پاییزی دنیا

گلوی آسمان این روزها از بغض لبریز است
زمین چشم انتظار بوسه باران یکریز است

صدای خش خش برگ و صدای شرشر باران
جهان سر مست از این رقص و آواز دل انگیز است

 

دوباره فصل،فصل دیدن رنگین کمان برگ

میان مزرعه،کوچه،خیابان،باغ و جالیز است

درختی گیسوانش را پریشان کرده برشانه
درخت دیگری با باد پاییزی گلاویز است

به شوق دیدن پیراهن پاییزی دنیاست
اگر خورشید در این فصل ِ بارانی سحر خیز است

جهان هر چند زیبا نیست،زیبا میشود وقتی
به روی شانه اش موی طلایی رنگ پاییز است



18 آذر 1397 12 0

عزیز آدم و حوا

به باغِ معرفتم آمدی ! بچین نظرم را
کنارِ سروِ حُرٌیت،بیا ببین اثرم را

به روی صخره ی باور نوشته ام که بماند
اگر شبی بگذارم به خاک گور سرم را

نوشته ام که خدایم به آب عزٌت و حشمت
ثمر رسانده به حکمت درخت بارورم را

عزیز آدم و حوٌا، منم که روی درایت
نداده ام به شیاطین زمامِ خیر و شرم را

منی که وسوسه ها را نچیدم و نسپردم
به آب روضه ی حاجی درختِ بد ثمرم را

نرفته ام به حقیری که سمت قبله ی سیری
برای نان و نوایی دولا کنم کمرم را

((مرید پیرمغانم)) به شیخ شهر بگویید
به نزد بی سروپاها نبرده ام هنرم را

((مبوس جز لب معشوق و جام می)) که نهادم
در این صراطِ حقیقی ادامه ی سفرم را ...

شاعر :#محمد_لطیف_پور


18 آذر 1397 35 0

چشمان تو گنجینه ای از گوهرِ ناز است

چشمان تو گنجینه ای از گوهرِ ناز است
چون بعدِ خدا سجده فقط برتو مجاز است

افسوس به این عمر که بی تو سپری شد
هرچند که درهایِ دلم رویِ تو باز است

شیرین شده از شورِ نگاهِ تو نگاهم
آن چهرۀ نورانىِ تو چشم نواز است

هر جا که تو باشی بشود قبلۀ حاجت
دیگر چه نیازی به سفر سویِ حجاز است

از مهر رُخَت جملۀ آفاق منور
نامِ تو به لب داشتنم ذکرِ نماز است

روز و شب من پُر شده از فکر و خیالت
کارِ منِ دلبسته فقط راز و نیاز است

#یاسررشیدپور


17 آذر 1397 16 0

نی نامه

شاخ نبات هر غزلی بانو،صبحی که بی بهانه دل انگیزی
ایهام پر تناسب دیوان ها ، نی نامه ای به قصد شکر ریزی


یک سوره را به نام تو نازل کرد، مهر تو شد به وسعت دریاها
تاویل های عاشقی ات یعنی؛ از آیه های معجزه لبریزی!


گُرد آفرید عرصه ی رزمی تو، تلفیقی از حماسه و تدبیری
قانون شرم و غیرت تو حک شد در خاطرات حمله ی چنگیزی


آموختی که مرد خودت باشی، مَحرم ترین درد خودت باشی
تا این که اعتماد و غرورت را، از ریسمان سست نیاویزی


حیف است در ملال خیابان ها ، افتادنت به دست زمستان ها
باید تو را سروده و از بر کرد،یک عصر شاعرانه ی پاییزی




#زهرا محمودی
#از خودت بگو


16 آذر 1397 23 2

بلبلی در قفسم تو گل گلزار منی

بلبلی در قفسم تو گل گلزار منی
ندهم دل به كسی چون که تو دلدار منی

سُفرۀ دل نتوان بر سر بازار گشود
تا تو غمخوار من و محرم اسرار منی

سیل و طوفان نبرد از دل من یاد تو را
تو دواى دل سرگشته و بیمار منی

به دلم مهر كسی را نپذیرم هرگز
شک ندارم تو همان یار وفادار منی

گوهر ناز وجودت شده آرامش جان
تو مددکار و طبیبی ، تو پرستار منی

شعله ور كن گل من طبع غزلخوان مرا
چون به هرجاکه روی صاحب اشعار منی

#یاسررشیدپور


13 آذر 1397 16 0

به خودم مربوط است

به خودم مربوط است
عاشقی در تب و تابم به خودم مربوط است
نقش افتاده برآبم به خودم مربوط است

اینکه با رفتن تو سوخت همه هستی من
روز و شب مستِ عذابم به خودم مربوط است

سرکش های مرا دیدی و از شهر دلت
رانده باحکم غیابم به خودم مربوط است

قمصری و من پرپر شده با کینه ی تو
کُشته ای غرق گلابم به خودم مربوط است

من تو را باغ ارم دیدم و لبریز بهار
اینکه در بند سرابم به خودم مربوط است

وصف شیراز رُخت بانی دیوان شد و من
حافظ کل کتابم به خودم مربوط است

چشم تو جام عسل ،موی تو لبریز شراب
اینکه من خانه خرابم به خودم مربوط است

انقلابی ست تن برف تو در بهمن شهر
ضد این نهضت نابم به خودم مربوط است

چشم من تشنه ی دیوار اتاق است اگر
روزها خیره به قابم به خودم مربوط است

شام تا وقت سحر پرسه زنان در دل شهر
اشک و غم گشته نقابم به خودم مربوط است

هی تلنگر زده ام از چه سپردم به تو دل
خسته از هرچه جوابم به خودم مربوط است



10 آذر 1397 38 0

خواب را از من گریزان کرده ای

خواب را از من گریزان کرده ای
غُصّه هایم را دو چندان کرده ای

جُرم من تنها و تنها عشق بود
دیدگانم را تو گریان کرده ای

رفتی و حال دلم پاییزی است
زردیِ غم را نمایان کرده ای

این جدایی بی وفا حقم نبود
عالمی را مات و حیران کرده ای

روز و شب غمگینم و در انتظار
روی خود را ازچه پنهان کرده ای

خسته ام از وعده های بی ثمر
خانه ی دل را پریشان کرده ای

#یاسررشیدپور


09 آذر 1397 42 0

بنی اسرائیل

بگذار ابر چشم تو باران بیاورد
شاید کویر روح تو را جان بیاورد

باید چقدر صبر کنم تا مسیر باد
بوی تو را به وادی کنعان بیاورد؟

دل خوش به سر رسیدن ایام غم نباش
پاییز رفته است زمستان بیاورد

آخر به سجده کردن گوساله می رسد
هرکس بدون عاطفه ایمان بیاورد

یکبار عاشق تو شد این قلب و بعد آن
هرگز نخواست سرزده مهمان بیاورد

از آخرین قرار همان جا نشسته ام
شاید کسی دو مرتبه فنجان بیاورد ...


06 آذر 1397 32 0

ای عشق

من را به هزاران ستم از خویش رهاندی
دل پای همه خوب و بدت ماند و نماندی

در راه تو هر عاطفه ای شعر شد از من
یک شهر غزل های مرا خواند و... نخواندی!

این پرسش مردم جگرم را زده آتش:
آیا تو خودت را به نگارت نرساندی؟!

عمریست به خوبان زده ام دست ردم را
هرچند به دست دگران شب گذراندی

ای عشق تو دیدی چه سرم آمده اما
یک لحظه دگر خنده به رویم ننشاندی

گفتی که: جهان حق مرا خورده کنارت!
حالا ز جهان حق خودت را تو ستاندی...؟!

#مهدی_دهداری


06 آذر 1397 39 0

یک نگاه مست تو صبر و قرارم ﺑﺮﺩﻩ است

یک نگاه مست تو صبر و قرارم ﺑﺮﺩﻩ است
هوش و دین و دانش و دار و ندارم ﺑرﺩﻩ است

هرکجا باشی دل شیداى من دنبال توست
رفتنت بوى خوش عطر بهارم ﺑرﺩﻩ است

آسمان می گرید و سیلاب اشکش از دلم
خاطرات خوب و شیرین نگارم ﺑرﺩﻩ است

خنده ام پژمرد و مانده بر لبم مهر سکوت
از جوانی فرصت ، شور و شرارم ﺑﺮﺩﻩ است

آتَشی بر جان و بر این منزل ویران زدی
تا به سر حد جنون و انفجارم ﺑرﺩﻩ است

نیست دیگر در دل من جز غم سوزان عشق
طعم شیرین ، گاه تلخ انتظارم ﺑرﺩﻩ است

#یاسررشیدپور


05 آذر 1397 22 0

-*((مایه ی آواز))*-

به ترنم[1] سخنی را به لب آغاز نکردی !
عمرها رفت و ز دامم گرهی باز نکردی
با دخیلی[2] که ز هر رشته مویت زده ام
ز چه ای ماه شب خاطره اعجاز نکردی
آسمانی به دلم ساختی از بال و پر-
کفتر مهر و وفایی که به پرواز نکردی
در تمنای وصال تو چه شوری[3] زده ام
لحظه هاییکه شب تار[4] مرا ساز[5] نکردی
هفت دستگاه[6] نوا را بجنون برده غمت
گرچه گوشی بمنُ مایه ی[7] آواز[8] نکردی
وه که آواره و خونین دلُ دیوانه شدم
درپی فتنه چشمی که تو ابراز نکردی
همچو معصومی اگر واله و شیدای تو ام
ساعتی با دل این غمزده دمساز نکردی
 
[1] آواز خواندن
[2] پناه بردن
[3] دستگاه شور
[4] نوعی ابزار موسیقی
[5] کوک نمودن
[6] انواع دسنگاه موسیقایی
[7] نوع
[8] آوای موسیقایی


04 آذر 1397 27 0

جنگ آمد و ...

جنگ آمد و کینه چهره اش را آراست

دل‌های من و تو مهربانی می خواست

تا خواستم از صلح بگویم با تو

از هرطرفی بانگ تفنگی برخاست!

رحیمی رامهرمزی


04 آذر 1397 20 0

محمد


قل هو الله احد شد روی او
واضحی واللیل شرح موی او
و القمر شد جاوه ی ابروی او
گشته الرحمن خراب بوی او
قاب قوسین ابتدای کوی او
جنه الحق خانه ی مینوی او
تجری الانهار شان جوی او
نفخه صور است بانگ هوی او
آسمان در انبساط و سوی او
جمله ی هفت آسمان شد گوی او




03 آذر 1397 17 0

باران

باران که می بارد دلم شاد است
مثل پرستوهای آزاد است
باران که می بارد هوا عشق است
شعر است شیرین است فرهاد است
باران که می بارد دلم انگار
مجنون صحراگرد در باد است
باران که می بارد سرود ناودان انگار
چنگ است تنبور است فریاد است
باران که می بارد دل مردم
سر سبز و شور انگیز و آباد است
هر غصه ای دیگر فراموش است
خوشحالی و شور و طرب یاد است


02 آذر 1397 18 0
صفحه 1 از 226ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها