در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

اگر چه برگ زردی در خزانم

اگر چه برگ زردی در خزانم
ولی در دل گل عشقت نشانم 
 
درون كلبه ى زیبا پرستان
ندانم میهمان یا میزبانم
 
بیادت امشبی را می شوم مست
کمی آسوده می سازم روانم
 
ندیدم خیری از عُمر و جوانی
زمین خورده گرفتار زمانم
 
میان سینه آتش روى آتش
و از سوز دلم آتشفشانم
 
شکایت دارم از این چرخ گردون
که بار غم به دوشم میكشانم
 
ننالیدم به عمر خویش هرگز
ز دست دلبر نامهربانم
 
منم "یاسر " همان گلزار عشقم
فقط یک فصلم آری.....من خزانم
 
#یاسررشیدپور


25 مهر 1397 1 0

شعر تکرار تاریخ/ابوالقاسم کریمی

شعر تکرار تاریخ/ابوالقاسم کریمی

زمستان آمد و دیوار بارید
تبر بر شهر ما ، غم بار بارید
درون کوچه ی بن بست تاریخ
سیاست رد شد و تکرار بارید
.....................................
ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

 

 



24 مهر 1397 2 0

سردار ِ بی سرباز مانده

کاش میشد میسرودم  آن نگاه روشنت را
از خدا باید بپرسم شیوه ی فهمیدنت را

بعد تو دنیا ندیده در خودش دیگر کریمی 
دست های خالی ما میشناسد دامنت را

گرچه یاری در کنارت نیست،میترساند اما
نام تو سردارِ بی سرباز مانده! دشمنت را

میشناسد غربتت را یک جهان وقتی که حتی
زیر سقف خانه هم پیدا نکردی مامنت را

زیر پیراهن زره پوشیده ای یک عمر اما
کاش میپوشیدی از روی کفن هم جوشنت راپ

درد از این بیشتر که وقت رفتن جای مادر
بوسه باران کرده سیل تیر ها زخم تنت را؟

هر زمان باران بگیرد با خودم می گویم ای کاش 
آب و جارو کرده باشد ، گرد و خاک مدفنت را


24 مهر 1397 4 1

کرمانی

ای برده به یغماهمه جان ودل و دینم
از چشم تو باید غزلی ناب بچینم
مال دگرانی ومن از دوره قاجار
کرمانیم و چشم ندارم که ببینم


24 مهر 1397 1 0

گفتگوی طلا و دلار

"شبی یاد دارم که چشمم نخفت "
شنیدم‌طلا با دلاری بگفت
که ای همسفر تا کجا می روی؟
مرا با خودت در بلا می بری؟
خلایق ز  رنجت نشسته به گِل
نداری تو یک ذرّه  رحمی به دل
نگه کرد رنجیده اندر طلا
ترحّم به یک مانده اندر بلا
تو از قیمتِ خود خجل گشته ای؟
نداری تو امّید  ول گشته ای؟
خجالت بکش  زردکِ قیمتی
نگه کن که اکنون  چه با هیبتی!
ترازو برایت عَلَم می شود
رسایل به نامت قلم می شود
به تاجِ سلاطین نشستی همه
غمِ ناتوانان خوریّ و رمه؟
رفیقِ فقیران زر و سیم نیست
برای نداران نباید گریست
خدا خود غم ناتوانان خورد
طلا هم رَود  خلعتی را بُرَد
به تاریخ بنگر  دهد این ندا
که فرق است مابینِ شاه و گدا
نبینم دگر زینتی  ناقلا
که غم ها  خوری بهر یک خرده پا
مخور  غصه قیمتِ سیم و زر
نداری تو سرمایه ای ، زر مخر
چو این را شنیدم من از این دو تا
هراسی ندیدم ز ایشان، خدا !
ترحّم نما ! دادِ ما را  بده !
بر ایشان تو افسارِ خجلان بنه !
❤مهدی موسائی   _ دزفول❤سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷
 


24 مهر 1397 2 0

غزل زلف آشفته

زلف آشفته کنی یاد عزیزان نکنی
دیده بر هم‌بنهی یاد غریبان نکنی
فکرِ محنت زده را خاطرِ شادی به کجا؟
ای غنی  باز خودت  یاد فقیران نکنی
گر قوی پنجه شدی ظلم‌نکن بر ضعفا
ای قوی پنجه  چرا یاد ضعیفان نکنی؟
دین اسلام ز ایثار شهیدان عَلَم است
ای مسلمان  تو چرا یاد شهیدان نکنی؟
بار کج  هیچ به منزل نرسد گوش بدار
ای که دوری تو ز من  یاد رقیبان نکنی
با حریفان قدیمی  دو سه پیمانه بنوش
گرمِ بازار شدی  یاد حریفان نکنی
گر شوی چلّه نشین  بر درِ این دیرِ کهن
هیچ یادی ز اسیران و امیران نکنی
دلبرم ناز کند با منِ افتاده  ز  پیل
تکیه بر باد زنی  یاد دلیران نکنی
ای که خود خالِ لبی  از چه گرفتار شدی؟
ای طبیبِ همگان  یاد طبیبان نکنی
تا شدی پرده نشین  بر  درِ  میخانه عشق
هیچ یادی ز غلامان و اسیران نکنی
عقلِ من گشت خراب از تو به صد عشوه و ناز
تا پریشان نشوی  یاد پریشان نکنی
🌷سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷   🌷⚘مهدی موسائی ⚘


23 مهر 1397 3 0

این راه پیاده آمدم دیدی که





السلام علیک یا اباعبدالله(ع)




این راه پیاده آمدم دیدی که

با این دل ساده آمدم دیدی که

مشتاق زیارت ضریحت شده ام

با میل و اراده آمدم دیدی که







22 مهر 1397 6 0

تقدیم به شهدا

تقدیم به شهدا  خصوصا شهید حمید سیاهکالی مرادی
****
یارانِ موافق که چو  سیمین دهنان اند
در مسلخ عشقند وَ خونین کفنان اند
در عالَمِ دنیا وطن عشق گزیدند
 با خیل ملایک وَ  نبی هموطنان اند
 پوشیده نظرها ز گناهان  و  تباهی
بر روی خداوند دمادم  نگران اند
بر رای خداوند رضایت طلبیدند
در محفلِ انسش همه صاحب نظران اند
بر ساحل دنیا گذری خوب نمودند 
در سایه طوبی ز کران تا به  کران اند
چون‌نیک‌ بدیدند نشان های الهی
در پیش خداوند چو   قوسی ز کمان اند
پیوسته به پیکارِ جهالت  به خروشند
شیرانِ زمینند و سلاطینِ زمان اند
شیرین دهنانند  حسینی حَرَکاتند
خوشبخت ترین خلقِ خدا در دو جهان اند
بس نکته ناگفته  ز  اسرار  بدیدند
با دیده بدیدند  ولی بسته زبان اند
گریند شب از ترسِ عذاب، از درَکاتش
آگاه تر  از ما به تعالیمِ نهان اند
چون  راه ندانم و همی چاه ندانم
پس من  چه بگویم که چنین اند و چنان اند؟
🌷مهدی موسائی از دزفول  🌷یک شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷ ⚘


22 مهر 1397 7 0

آتش به سر چو شمع، به شبها نشسته ام

آتش به سر چو شمع، به شبها نشسته ام
عمری براى حل معَمّا نشسته ام
 
چون بوف ِ کور ، بر سر ویرانۀ امید
سر زیر پَر كشیده و ، تنها نشسته ام
 
بر لب همیشه ذکر و دعا ، مثل مُرغِ حق
بر بامِ خانه ات به تَمَنّا نشسته ام
 
در دل كویر و ظاهر سر سبز چون بهار
مانند گَز به دامن صحرا نشسته ام
 
دریاچه ى قُم از نَمَكِ چِهرۀ تو شور
تنها كنار ساحل دریا نشسته ام
 
تو طعنه میزنی و مدارا نمیكنی
من خو گرفته ام و ، شکیبا نشسته ام
 
#یاسررشیدپور


22 مهر 1397 4 0

یادبود خواجه حافظ شیرازی

۲۰  مهر   بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی
(۱)🌷همچو بلبل که شود عاشق گل  می مانم
خوش صدایم که برایش نفسی می خوانم
آن که شد حافظِ آیات وَ تاویلاتش
جایگاهش به جَنان  مُشک فشان می دانم
"ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد"
همچو توسن به هوایش ز سبا می رانم 🌷
 
( ۲)🌷تا به سرمنزلِ مقصود سُویش می تازم
گر چه خود دانم از اوّل به بَرَش می بازم
شعرِ حافظ شده با یادِ خدا زیباتر
من به ابیاتِ تَرَش خاطرِ خوش می سازم
گر چه دایم گلِ این باغ نیابی شاداب
لیک تا هست به زیبا گلِ خود می نازم 🌷

(۳)🌷"فصلِ گل می گذرد" خارِ گلان می ماند
رازِ این نکته فقط بادِ صبا می داند
خوش تر از شعرِ تو حافظ نبُوَد در دفتر
توسنت تا به ابد سوی خدا می راند
 هر که شد محرمِ دل ، شعرِ تَرَش پا بر جا
فصلِ گل می گذرد، بادِ صبا می خواند : 🌷

( ۴)🌷گر چه سرمای زمان بر تنِ ما می تازد
هر که شد یاورِ ظالم‌   به خدا  می بازد
حافظ از بادِ خزان شِکوه کند در شعرش
وَه چه زیبا سخنانش رهِ ما می سازد :
" این تطاول که کشید از غمِ هجران بلبل"
عاقبت غنچه شود باز و به خود می نازد 🌷
 
( ۵)🌷بلبل از فیض گُلش بود سخن، می دانم
تا فراسوی جهان ناقه خود  می رانم 
" هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات" رَوم   شعرِ تو را می خوانم
" در خرابات بگویید" سخن از یارم
یار با ماست   به این حالتِ خود می نازم 🌷
 
( ۶ )🌷هر که شد اهلِ هنر بر هنرش  می نازد
بی هنر بر دلِ اصحابِ هنر می تازد
بیخبر از هنر   آنکس که دلی غمگین کرد
باهنر خرّم از آنست که سر می بازد
" دیده دریا کنم " از محنتِ بداندیشان
لیک صبر است که او با هنرم می سازد  🌷
🌻مهدی موسایی 🌻جمعه  ۲۰ مهر ۱۳۹۷ 🌺دزفول
 
  


21 مهر 1397 8 0

گوشوارم را بگیر انگشترش را پس بده

گوشوارم را بگیر انگشترش را پس بده

آه ، تنها دلخوشی دخترش را پس بده

 

موی بابا را رها کن ، گیسوی من را بکش

هر چه میخواهی بزن اما سرش را پس بده

 

چشمهایش پر ز خاکستر شده ، نشناختم

لطف کن مژگان چشمان ترش را پس بده

 

معجرم آتش گرفت و گیسوانم سوخته

جای آن ، کهنه لباس مادرش را پس بده

 

لااقل قبل از رسیدن تا سر بازار شام

تکه ای از روسری خواهرش را پس بده

 

عاقبت جان میدهد از این پریشانی رباب

جای این طعنه زدن ها اصغرش را پس بده

 

کودکی از بام سنگی را به سویم پرت کرد

داد زد خلخال پای لاغرش را پس (نده)

 

روضه خوان مبهوت مانده در ردیف روضه ها

گوشوارش را نگیر ، انگشترش را پس بده

 

احمد ایرانی نسب



21 مهر 1397 6 0

عاشقانه هایی برای موعود(عج)(15)





بگذشت هزار جمعه اما من ودل

دوزیم نگاهها به فردا من و دل

با شوق نشسته چشم بر ره داریم

عاشق هستیم بر تو آقا(عج) من و دل


20 مهر 1397 4 0

برای جسمِ بی جانم همان جانی

برای جسمِ بی جانم همان جانی
کجا ، کی ، در کنارم ساده می مانی
 
زنم هر شب قدم با یاد چشمانت
مرا تا صبح می بلعد .......خیابانی
 
خیالت هر شب و روز است مهمانم
خودت کی خانه می آیی به مهمانی 
 
به پای سرنوشتی تلخ می سوزد!
تب آلوده- کویرم ...........ناز بارانی 
 
چه شبهایی که بستم چشمِ رویا را
ندانستم که خود ، کابوس پنهانی 
 
پریشان خاطر و افسرده ام بی تو 
بر احوالِ دلِ آشفته سامانی
 
شود آرامشم آغوش پُر مهرت
بیا ای آرزو ......اُمــیــّـــد پایانی
 
#یاسررشیدپور


19 مهر 1397 12 0

زیبایی

از عشق گفتی با من دنیا ندیده

با یک بیابان زاده لیلا ندیده!



ای کاش آب تنگ از دریا نمی گفت

با ماهیان کوچک دریا ندیده



هرکس نخواهد رنگ شادی را ببیند

فردا نمی بیند اگر حالا ندیده!



تنها دلیل عزّت یوسف وفا بود

دنیا به چشم خویش کم زیبا ندیده!



عقلی که از فردای با هم بیم می داد

هرگز به چشم خویش فردا را ندیده



رفتی و بعد از آن کسی هرگز کسی را

در غربت خود اینچنین تنها ندیده ...


18 مهر 1397 13 0

مهجوری

یا حسین

صد آه ز غصه فراق و دوری
عکس حرم و بیدلی و مهجوری

گر نیست لیاقتم پیامی بفرست
از دور سلامی بدهی مأجوری!


17 مهر 1397 13 0

می خواست دلم یک دله عاشق شده باشد






می خواست دلم یک دله عاشق شده باشد

درعشق چو آئینه صادق شده باشد

در باغ به دنبال دلم گشتم شاید

همسایه گلهای شقایق شده باشد

دل بسته آغوش شما گشته که سهمش

هنگامه هجران تو هق هق شده باشد

او منتظر لحظه ی تابیدن گیسوست

چون قبله او جانب مشرق شده باشد

دریاست پرازموج وتو درقایق عشقی

حاشا که دلم ساکن قایق شده باشد

مجنون-شده ای درهمه شهرشما ،دل

انگشت نما بهر خلایق شده باشد

هرکس که تورا دیده شده صددله عاشق

تنها دل من کاش که لایق شده باشد




17 مهر 1397 11 0

زندان پاییز

بنام خدا
باز این منم، شبیه همیشه، کمی مریض
دنبال عکس روی تو درقهوه، روی میز
در انتظار آمدنت پشت پنجره
با هق و هق زیر لب و سرفه های ریز
باز این منم، چهار کتاب و دو بیت شعر
من را کسی به جز تو نمی خواند ای عزیز
آه این منم که مست شده از نگاه تو
از جام چشم هات، تعلل مکن، بریز
بیش از همیشه باز تو را دوست دارمت
این است حال من، ای کاشکی تو نیز...
#احسان_اسکندری


16 مهر 1397 7 0

ای که یاد تو به دل هست همان آب حیات

ای که یاد تو به دل هست همان آب حیات
 
کاش میشد که شود جان و دل من به فدات
 
دشمن و دوست گرفته سر انگشت به لب
 
كاين جمال است كه اثبات كند هستى ذات
 
تيغ ابروى كَجَت مُعجِزِ شَقُ القَمَر است
 
شِكند بُتكده ی قصر خطا ، لات و مَنات
 
تو كه ميراب بقائی لب عطشان زِ چه رو
 
جان شيرين بسپاری به لب شَطِ فُرات
 
قطره در محضرِ دَریاى کَرَم می گوید
 
به كمان ابروى محراب جمالت صلوات


16 مهر 1397 9 0

السلام علیک یا ابوالفضل العباس

پراست دشمن ترسو چقدر دور وبرت
برای کشتن تو رفته اند پشت سرت

تو شیر بیشه ای و علتیست در اینکه
شدست حیدر کرار فاطمه پدرت

قرار بود که با مشک آب برگردی
نشد برادر من خب بیا فدای سرد

تو قول دادی و رفتی امید اهل حرم
چرا بدون تو آمد حسین با خبرت

برای جنگ نرفتی وگرنه میبردی
به جای مشک تو شمشیر و نیزه و سپرت

برای جنگ نرفتی و عده ای مردند
به حیبت علوی نشسته در نظرت

گرفت دشمن نامرد دست هایت را
به جای دست خدا داده است بال و پرت

گرفت دشمن نامرد مشک آبت را
تو نا امید شدی و شکسته شد کمرت

رکاب عمه سادات وقت امدنش
قرار نیست که این باشد آخرین سفرت


14 مهر 1397 7 0

دروغین

این قصه رسیده است به مضمون دروغین

لیلای خیانتگر و مجنون دروغین!



دیگر ز غم دوری یوسف خبری نیست

ماتم کده پر گشته ز محزون دروغین



صد سال اگر آب بریزید ندارد

از خویش گلابی گل گلگون دروغین



رمّال خبر از دل خوش داد، گمانم

خوانده است به تقدیر من افسون دروغین



هر قدر به من عقل خوراندند نمردم

این عشق نمی مرد به معجون دروغین!



من زنده ام ای دوست! فقط پیرهنم را

دنیای ستمگر، زده در خون دروغین


14 مهر 1397 10 0
صفحه 1 از 224ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها