در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

غمِ همراه

قلب من سنگ نبوده است، مزارم باشد
فصل من عید نبوده است، بهارم باشد
من دلی دارم سراپا حسرت و یک آرزو
خنده های تو همه دار و ندارم باشد
زندگی جبر ندارد، همه این یا آن است
جز زمانی که دلم پیش نگارم باشد
باختن عادت من هست ولی کاش شبی
بوسه ای از لب تو مزد قمارم باشد
رفتنت داغ بزرگی است ولی غصه نخور 
بعد تو هست غمی تا که کنارم باشد


27 بهمن 1397 9 0

ورشو

چهل سال اگر پوچ ورشو چرا
چرا سیرک بازی، چرا شو چرا
اگر ما ضعیفیم و بیچاره ایم
چرا طبل جنگ و هیا هو چرا
چرا این همه سایت فارسی زبان
بی بی سی، وآ و من و تو چرا
چرا این همه خرج و لشکر کشی
چرا ناو جنگی و ناتو چرا
چراصحبت از موشک وهسته ای
شده ایم علم دار نانو چرا
فضا گشته تسخیر مردان ما
چرا داده ای باز آتو چرا
چرا در پی گفتگویی چرا
چرا مردک ماجرا جو چرا



27 بهمن 1397 9 0

صلوات

           صلوات


در عید ولایت به امامت صلوات
برایه تکمیل دیانت صلوات
از مرز غدیر تا نجف گفته اوست
برآل عبا تابه قیامت صلوات

برلحظه تعیین امامت صلوات
بر نقطه جوشش ولایت صلوات
بگرفت به دست خویشتن دست علی
کاین لحظه به تکمیل دیانت صلوات

برمهدی صاحب الزمان یک صلوات
برشادی روح رفتگان یک صلوات
هر جمعه برای امت کشور دین
بر کودک وپیر ونو جوان یک صلوات

بردین مبین ناب احمد صلوات
بر خلق جهان بود سرامد صلوات
باشد که به اتحاد کامل برسد
این امت پیرو محمد صلوات


بر زينت عابدين دمادم صلوات
برال نبي حضرت خاتم صلوات
بنگر به سحيفه ای كه از وي مانده
بر هر ورقش ز اسم اعظم صلوات

برضامن غربت غريبان صلوات
بر پادشه ملك خراسان صلوات
يارب به رضاي تو رضا بود رضا
خشنودي جمله اهل ايمان صلوات

هر لحظه به صبر بيحسابش صلوات
بر ولوله هاي هر خطابش صلوات
سالار حسيني بود ار زينب او
برقافله هاي پر شتابش صلوات

بر بازوي افتاده به خاكش صلوات
برچهره ماه تابناكش صلوات
افتاده به روي خاك عباس علي
برقد رشيد چاك چاكش صلوات

بر احمد وخلق مهربانش صلوات
برحیدرو صبر بیکرانش صلوات
ازفاطمه ,مجتبی ومظلوم حسین
تا حضرت صاحب الزمانش صلوات


26 بهمن 1397 12 0

قصه ماه

حکمتش چیست که تصویر تو در ماه افتاد؟
بود  این قصه از آن روز که در چاه افتاد
یوسف افتاد به چاهی که خدایش میخواست
کاروان آید و آن ماه نشان راه افتاد
ماه از چاه در آمد وَ پس از چندین سال
چشم یعقوب بدیدش که پسر شاه افتاد
گاه در چاه بُدی  گاه عزیزی در مصر
گندم‌از ساقه جدا ،ساقه دگر  کاه افتاد
بود فرعون و قارون و وزیرش هامان 
عاقبت خیره سری کرد که از جاه افتاد
هست تاثیر  خدا در  همه عالم باقی
ماه را سر نبُود بابت شعر  آه افتاد
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ 🌻
 

 


22 بهمن 1397 12 0

سیب سرخ

به سیبی سرخ آدم دلبری کرد
به نام عشق او پیغمبری کرد

حواباخنده ای برلب برایش
زمین را هم بهشت دیگری کرد

صدیقه قادری


22 بهمن 1397 13 0

غم

عکس ها راپاره کردن نامه دورانداختن
لشکری ازاشک بایدتا براین غم تاختن
دل سپردن عشق ورزیدن جفا دیدن زیار
درقماری نابرابر زندگی را باختن
یادگاری های برجامانده درهرگوشه ای
می شوم دلتنگ وبا این درد هرشب ساختن
سنگدل درمان نکردی درد ما راعاقبت
چاره جز این نیست جان رادرغمت بگداختن
مرگ شایدچاره باشداین حکایت را ولی
کاش می شدجور دیگرقصه راپرداختن
صدیقه قادری


22 بهمن 1397 16 0

آتشی بردل نشاندی، تا که خاکستر شوم

آتشی بردل نشاندی، تا که خاکستر شوم
تا بسوزم شعله گیرم، غرقِ این باورشوم
 
بال و پَر آتش زدی، تا همچنان پروانه ای
گِردِ شمع تو بسوزم ، عاشقی دیگر شوم
 
خواستی همچون کبوتر، پَر بگیرم در افق
پَر کشم تا آسمانت ، ماه را اختر شوم
 
از جمال گُل بگیرم ، رنگ و بوی تازه ای
در رکابت سر گذارم ، لایقِ گوهر شوم
 
سر نهم بر خاک پایت بوسه ای دیگر زنم
بر قدم گاهِ نگاهت، اشک را بستر شوم
 
پیکرت را در بغل گیرم به سودایِ وصال
بعدِ آغوشت دگر این مرگ را همسر شوم
 
خاک را در بر بگیرم، هم چنان آغوش تو
تا به شوقِ لذتی ، این لحظه را آخر شوم
 
دل دهم بر پایِ عشقت گرچه سوزانی مرا
من گلی خُشکیده ام، با شبنمی پرپر شوم


22 بهمن 1397 16 0

دعای خیر

دعای خیر
آئینه های چشم جهان بی قرارتان
دل های عاشقان همه امید وارتان
آدینه ای که سر زند از مشرق آفتاب
گلواژه می شود غزل انتظارتان
سرسبزی و ترانه  و باران و زندگی
روئیده  می شود به ظهور بهارتان
خورشید آسمان به تماشا نشسته است
در امتداد روشنی از رهگذارتان
با هر طلوع صبح و سحر هاله میزند
خون در پس شفق ز دل بیقرارتان
در دولت وصال شما دیده میشود
نیکو ترین حمایت پروردگارتان
ما با دعای خیر شما زنده مانده ایم
ای هرچه لطف حضرت حق کوله بارتان
 


21 بهمن 1397 11 0

شعر

ز خون شهیدان ایران زمین
ز جانبازی رهروان یقین
طلوع سپیده ز بهمن دمید
زمین پر شد از لاله و یاسمین
🌷مهدی موسایی  دزفول
بهمن ۱۳۸۷ 


21 بهمن 1397 10 0

بر مَلا کن

بر مَلا کن
ای نازنین! بند نقاب از چهره وا کن
با رنگ چشمانت دل ام را آشنا کن
امروز و فرداییکه فرصت مانده برخیز
شال و کلاه آمدن را دست و پا کن
ای جرعه نوش باده ی اَسرار خوبان
لختی برای قلب تب دارم دعا کن
بگشا لب و در محضر دل های شیدا
بر عهدوپیمانیکه خود بستی وفا کن
یک عده میگویند:"پس کو دلبر تو!"
جانانه ی من! غمزه ای را بر ملا کن
در پیش چشمان پر از بهت زمانه
یک عالمی را با سلامت مبتلا کن
معصومی از دنیا نمیخواهد بجز تو
او را از این گرداب هجرانت رها کن
 


21 بهمن 1397 14 0

شاید بیایی

شايد بيائي
وقتي كه دلواپس شدم شايد بيايي
خوار كس و ناكس شدم شايد بيايي
وای از كوير شوره زار نا اميدي !
تا طعمه كركس شدم شايد بيايي!
داد از خزان دوري روي ات عزيزم!
روزیکه خاروخس شدم شايد بيايي
برکنده شد بال و پرم از اشتياق ات
مرغی در این محبس شدم شايد بيايي
اي نازنين روزي كه با امواجی از غم
چون كف زدريا پس شدم شايد بيايي
می دانم این چشم انتظاری قسمتم بود
آواره ات از بس شدم شاید بیایی
من نوجوان بودم که در پایت نشستم
فرتوت و پیر و گس شدم شاید بیایی
معصومی از نام تو در هر واژه میگفت
چون شاعری نارس شدم شاید بیایی


20 بهمن 1397 14 0

خوبِ من

بریز بر سر این شانه حس و حالت را

ببار بر شب دلتنگی ام خیالت را

 

از آن غروب مه آلود آن هوای نجیب

گرفته عینک من عطر دستمالت را

 

کدام باغچه، نشکفته رو به بارانت

کدام ابر، نباریده احتمالت را؟!

 

دلم خوش است خودم را ببینم از چشمت

بگیر سمت من آیینه ی زلالت را

 

برای دلخوشی آسمان کوچک من

کنار پنجره وا کن ببند بالت را

 

تو حال خوب منی و تمام هستی من

بپرس خوب من..از من بپرس حالت را

 

                                (بهروز جلیلوند)



19 بهمن 1397 23 0

سمت و سوی شما

آواره ایم و کوی شما جستجوی ماست
دل داده ایم و روی شما آرزوی ماست
آری فضای سینه، پر از بوی عنبر است
وقتی ز عطر و بوی شما گفتگوی ماست
ما بی دلانِ وادی صحرای حیرت ایم
بغضی ز های و هوی شما در گلوی ماست
در جاده ای که روز ازل پا نهاده ایم
نوری ز سمت و سوی شما روبروی ماست
لب تشنگانِ جرعه به دریا نهاده ایم
تا قطره ای ز جوی شما در سبوی ماست
از گردش زمانه متاعی نجسته ایم
تا رشته ای ز موی شما چاره جوی ماست
معصومی از چه دل نگرانی کند که باز
آوازه ای ز خویِ شما آبروی ماست
 


18 بهمن 1397 23 0

من وگُل هر دو دل بسته

من وگُل هر دو دل بسته
 
                  زرنج دوریت خسته 
                             برای دیدن رویت
                               ز گلها پُرس و جو کردیم 
 
من وگُل عاشق و تب دار
 
                  و از غمهای تو بیمار
                             برای جشن دیدارت 
                                  زمین را زیر و رو کردیم 
 
من وگُل هر دو حیران و
 
                  ز دست غم گریزان و
                              ز هجرِ یار نالان و
                                 چه خونها در گلو کردیم
 
من وگُل هر دو دیوانه
 
                  نشسته کُنجِ میخانه
                              به یاد شهد لبهایت
                                 شرابی در سَبو کردیم
 
#یاسررشیدپور


18 بهمن 1397 16 0

توسل

" وقت آن است که مستان طلب از سر گیرند"
حاجت از مادر و از حضرت حیدر گیرند
دیده ای نیست نگرید ز مصیبت خوانی
کودکان ناله کنان چادر مادر گیرند
مومنان ناله کنان  اشک فشان از دیده
مجلسی بهر عزا از غم اکبر گیرند
دست ما  کوته از آن است که چادر گیریم
لیک دیدیم که گهواره اصغر گیرند
گر چه ما کمتر از آنیم   ولی سر مستان
حاجت از اصغر و از موسی جعفر گیرند
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ 🌷


17 بهمن 1397 18 0

اینجاست

دل به زنجیر محبت زود عادت می کند دوست با رفتار دل حس سعادت می کند هر چه محکم تر شود، محکم محبت می شود جان دمادم قصه های سخت حکایت می کند خسته چون بر چشمه و سوز بیابان می رسد جرعه ای نوشیده احساس رضایت می کند پر شده با این غزل پیمانهٔ اعضای من پادشاه سر زِ احساسم روایت می کند صبحدم چون دیده مشغول تماشا می شود مستی اش جام صبوحی بینهایت می کند رهگذر، گل را بچیند، باغبان گل پَروَرد او به زخم دل زند، وین گل عمارت می کندv آشنایان و غزلخوانان شهادت می دهند «احمد» این ابیات را با دل هدایت می کند ودودخواه


17 بهمن 1397 16 0

دیدم وسط باغچه پرپر شدنت را

دیدم وسط باغچه پرپر شدنت را

پامال لگدهای مکرر شدنت را

 

بین در و دیوار گلاب از تو گرفتند

زهرا ، همه دیدند معطر شدنت را

 

با کشتن یک سوم سادات ، گرفتند

از چهره ی تو لذت مادر شدنت را

 

یا مُنْهَدَةَ الرُکْنْ من از فضّه شنیدم

تنها ، سپر غربت حیدر شدنت را

 

یا ناحِلَةَ الْجِسْم چه آمد به سر تو؟

آهسته بخوان روضه ی لاغر شدنت را

 

زهرای رشیده به چه تشبیه کنم من

با پیکر یک طفل برابر شدنت را؟

 

یا باکِیَةَ الْعَیْن ز چشمان تو دیدم

چون آینه ای تار و مکدر شدنت را

 

دستار به سر بسته ای و بین نمازت

زهرا همه دیدیم پیمبر شدنت را

 

من حاجت خود گفته ام و هیچ نگفتی!

وقتی دل من خواسته بهتر شدنت را

 

ای چشم صبوری نکن و فکر شفا باش

تقدیم به پهلوش کن این تر شدنت را

 

احمد ایرانی نسب

 



14 بهمن 1397 45 0

بی وفا

از خودش راند مرا سوی دیار دگری
تا که بر باد دهد دار و ندار دگری

چشم من تار شد از اینکه شنیدم زهمه
دل بریده زمنو وگشته قرار دگری

چون زمین لرزه به یک صبح زمستانی و سرد
بر سرم ریخت خرابی حصار دگری

من همان کهنه دل آزار جدا مانده از او
او در اندیشه ی دامیّ و شکار دگری

مرغ همسایه اگر قاز نبوده ست چرا
روز و شب می گذراند به کنار دگری

ظلم او مبدا تاریخ جدایی شد و باز
جور او کوچ دهد ایل و تبار دگری

عاشق او شدم از عصر حجر تا به کنون
گرچه رفته است به مهمانی غار دگری

عشق را غرق سیاست زدگی کرد و گذشت
عملش سرد و لبش گرم شعار دگری











13 بهمن 1397 17 0

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


11 بهمن 1397 25 1

کلاغ

کبوترم ، ز سیاهی کلاغ مانندم
درون عمق صدایم ، دگر هوایی نیست

منم مریضِ گناهان ، شفا عطا فرما
به جز دوای طبیبم ، دگر دوایی نیست

سرم به کار خودم گرم بود و در صحنت
به جز صدایِ تو در دل ، دگر نوایی نیست

مریض ، رفته به مشهد ، عصا به زیرِ بغل
چو بازگشته به تهران دگر عصایی نیست

کبوتران حرم را به دانه ای ، خوش کن
ز این سخای تو شاها ، دگر گدایی نیست

یتیم مانده ام آقا ، رضا رضا گویم
به جز به سفره ی بابا ، دگر غذایی نیست

سوال ها همه گم شد ، جواب ها ظاهر
تویی معلم من ، در سرم چرایی نیست

بیا بیا به خراسان که خشکسالی شد
که جز دعای رضایم ، دگر دعایی نیست

امام من به خراسان که نور می بارد -
قسم ؛ به لطف نمازت دگر ، بلایی نیست

منم که از تو جدایم ، کمی دعا فرما
در آفتابِ وصالت ، دگر جدایی نیست

تویی حقیقت جاری درون ماذنه ها
منم ماذن کویت ، جز این رجایی نیست

برای تک تکِ بیتم به سجده افتادم
برای شکر عطایت ، جزاین ، ثنایی نیست

منم که شاعر آواره ام ، سرایم باش
برای شعرِ سیه رو ، دگر هجایی نیست


11 بهمن 1397 21 0
صفحه 1 از 230ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها