در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

تنها

یک لحظه بی خورشید فردا را تصور کن‌

حالا بدون عشق دنیا را تصور کن



شیرینی دنیا همین بالا و پایین هاست

اصلا خودت بی موج دریا را تصور کن



پرسیدی از من عاشقی یا دوستم داری؟

پیچیدگی این معما را تصور کن



رمز دوام قصه های عشق رسوایی است!

بی قصه یوسف زلیخا را تصور کن



پرسیده شد او کیست ؟ پاسخ آمد "او تنهاست"

حالا خودت معنی "تنها" را تصور کن...


27 خرداد 1397 15 0

لبخند

بر گردش این زمانه لبخند بزن
بی علت و بی بهانه لبخند بزن
 
وقتی که هنوز خنده مجانی هست
عاشق شو و عاشقانه لبخند بزن

 محمدمسگرپور


27 خرداد 1397 9 0

عاشقانه هایی برای موعود(عج)(1)



هرچند این جمعه گذشت اما با استعانت ازحضرت حق وباتوسل به پیشگاه حضرت صاحب العصر (عج) تصمیم گرفته ام هرجمعه اشعاری باعنوان"عاشقانه هایی برای موعود"تقدیم آن یگانه منجی عالم بشریت نمایم :


شد جمعه و دلدار نیامد اما

یوسف سر ِبازار نیامد اما

با چشم تمام کوچه راآب زدیم

در کوچه ما یار نیامد اما


26 خرداد 1397 10 0

به دور خودمان

دربند و گرفتار، به دور خودمان
آزاد و ولنگار، به دور خودمان

ما سرگردان، گردِ زمین می چرخیم
چون حرکتِ پرگار به دور خودمان

روستای خرطوم شفت، ۱۳۹۷/۳/۲۵


25 خرداد 1397 14 0

شب است و باز دل من بهانه می خواهد

شب است و باز دل من بهانه می خواهد
به وصف تو غزلی عاشقانه می خواهد

بدون واهمه بی قافیه بدون ردیف
قلم رها شده است و ترانه می خواهد

کمان مشکی بالای چشم تو زیباست
نگاه توست که وصفش کرانه می خواهد

پرنده ی دل من پر زده است تا شهرت
کنار خانه ی تو آشیانه می خواهد

تو را بدون نما و بدون آرایش
نجیب و ساده و پاک و یگانه می خواهد

چگونه حالی این دل کنم نبود تو را
دلی که لحظه به لحظه بهانه می خواهد


24 خرداد 1397 13 0

پاپوش

یک عده به ظاهر از غمت می سوزند
در راه تو چلچراغ می افروزند
یک روز خودت می آیی و می بینی
پاپوش برای رفتنت می دوزند!

رحیمی رامهرمزی)


24 خرداد 1397 10 0

....

بدون عطر حضورت جهان بهاری نیست 
شکوفه بر تن شاخه جویباری نیست 
هوای زندگی ما خزان میشود بی تو 
هوای قلب و دل ما غیربیقراری نیست
تورا کجای جهان جستجو کند دریا 
که غیر درطلب تو رود جاری نیست 
زمین همیشه به دور تو میگردد
به غیر قبله چشمت مداری نیست
میان ظلمت دنیا شبیه خورشیدی
شبیه ابرم و جز من گناهکاری نیست


23 خرداد 1397 12 1

بیا قرآن به سر کن این شب وشبهای دیگرهم






بیا قرآن به سر کن این شب وشبهای دیگرهم

لباس عشق بر کن این شب وشبهای دیگرهم

دلت با عشق حق آذین نما در لیلة القدری

به کوی حق سفرکن این شب وشبهای دیگرهم

لهیب عشق در جان باعلی همراه شو اینجا

دل خود شعله ورکن این شب وشبهای دیگرهم

بیا درخیمه مولانشین و همدم اوشو، دل خودرا

بری از فتنه گر کن این شب وشبهای دیگرهم

چومالک در رکابش این زمان فتنه و شر باش

و دفع هرچه شر کن این شب وشبهای دیگرهم

چو میثم مدح مولا بی هراس از هرحرامی گو

و از کوفی حذر کن این شب وشبهای دیگرهم

به شولای ولایت چنگ زن تا لامکان بینی

در آغوشش سحرکن این شب وشبهای دیگرهم

مشو چون ابن ملجم ،در سحرگاه شب قدری

دلت شق القمر کن این شب وشبهای دیگر هم





23 خرداد 1397 18 0

مناجات

پایان بده اضطراب بیش و کم را
این دغدغه حقیر پر ماتم را

یا با دل زودباورم راه بیا
یا از در باغ خود بران آدم را

شادی هوس دل عوام الناس است
مخصوص خواص آفریدی غم را

هرکس به قداست تو مشکوک شده
منکر شده عطر شاخه مریم را

یک عمر دعا کردم‌ و اکنون دیگر
یا دست مرا بگیر یا عمرم را

شاید بشود که با دعا بشکافم
راز شب آن زلف خم اندر خم را

یا تشنگی عشق مرا هم دریاب
یا پر کن از این عطش همه عالم را


23 خرداد 1397 22 1

گناهش همین بس که یارم نبود

غم از اولش هم کنارم نبود
اگر عشق تنها شعارم نبود

ازین درد بدتر مگر میشود
دچارش شدم او دچارم نبود

چرا برگ تقدیر دل آمده است
مگر خشت حکم قمارم نبود

من از بعد او روح حیران شدم
تن من به جز استتارم نبود

به قبر خودم سر زدم جمعه باز
به جز دل تنی در مزارم نبود

نواری ز قلبم گرفتم ببین
شکستی به خط نوارم نبود

مرا کشت و رفت و دلم را شکست
تلافی ز عادات کارم نبود

برای ابد در دلم حبس باد
گناهش همین بس که یارم نبود


22 خرداد 1397 11 0

شوم

در جهانی که وفاداری دگر مرسوم نیست

هیچکس اندازه دلدادگان محکوم نیست



من یقین دارم که در دنیای عاشق ها کسی

هرچه دامن پاک باشد تا ابد معصوم نیست



مثل نور آفتاب و قسمت تاریک ماه

هیچکس مثل من از دیدار او محروم نیست



گیسوانش رنگ دنیای مرا تغییر داد

تازه میفهمم سیاهی ها همیشه شوم نیست



خواستم یک روز نقاشی کنم او را ولی

هیچ رنگی لایق نقاشی این بوم نیست



دل به لفاظی اعلامیه ها خوش کرده ایم

هر که با مردم ستمکاری کند مرحوم نیست



عقل راه عشق را هرچند منکر می شود

عشق با دیوانگی هرگز به یه کم مفهوم نیست



گاه باید چشم ها را بست و تنها رفت، رفت

عشق دریایی است که آن سوی آن معلوم نیست ...


18 خرداد 1397 24 0

حیدر

او بود یگانه ای که تکرار نشد
حتی به زبان دشمن انکار نشد
لرزید جهان ز بانگ «فزت»اما
از غفلت و خواب،کوفه بیدار نشد


17 خرداد 1397 14 0

علی

در روز غدیر دم به تکبیر زدند
روز دگری تهمت تقصیر زدند
کی جراتشان بود به رویارویی
از پشت به وقت سجده شمشیر زدند


17 خرداد 1397 16 0

قرص ماه

در کیسه ی ماه، قرصِ نانِ شهرست
هر سفره به لطفِ آسمانِ شهرست

از خوف خدا شانه ی او می لرزید
آن شانه رَجایِ گشنگانِ شهرست

رشت _ ۱۳۹۷/۳/۱۵


15 خرداد 1397 33 0

ای مرگ! می‌ترسم که فردا دیر باشد

وقتی که تنها بودنت تقدیر باشد
باید دلت از دارِ دنیا سیر باشد
این روزها باور ندارم بودنم را
از من! همین دیوانه در زنجیر باشد!
دیگر نمی‌ترسند آهوها، چه سخت است
در چشمه تصویرِ پلنگی پیر باشد
درسی که تنهایی به من آموخت این بود:
لبخند شاید نیَّتش تحقیر باشد
شب‌های آخر، مانده‌ام با نور ِمهتاب
از قلّه، جنگل وسعتی دلگیر باشد
بدجور دلتنگم، بیا تا فرصتی هست
ای مرگ! می‌ترسم که فردا دیر باشد
 


15 خرداد 1397 13 0

رباعیهای رمضانی





با یک دل دل شکسته باز آمده ام

چون مرغک بال بسته بازآمده ام

در ساحل امن حرمت دراین ماه

ای حضرت حق نشسته بازآمده ام

***

دل داده به این حریم مهمان شده ایم

بر مائده ای عظیم مهمان شده ایم

یک سال به انتظارماندیم که حال

برسفره آن کریم مهمان شده ایم

***

دل داده ام و به عشق افطارلبت

مهمان شده ام به صحن دربارلبت

وصف رطب لبت شنیدم زین رو

این دل،یک ماه،مانده در کارلبت

***

مشتاق ضیافت حریمت شده ایم

دلبسته اوصاف رحیمت شده ایم

ای حضرت عشق با دلی غرق گناه

محتاج به الطاف کریمت شده ایم

***

ماییم گناهکار و هستی توکریم

آیینه پرغبار و لطف توعظیم

دل ره به ضیافت شما یافته است

با چشم امید بر تو ای رب رحیم




11 خرداد 1397 33 0

مدارا می‌کنم این روزها با درد جانکاهم

مدارا می‌کنم این روزها با درد جانکاهم
که جز داروی مرگ از زندگی چیزی نمی‌خواهم
هر آن چیزی که عمر رفته دانستیم، در من نیست
بغیر خاطرات زخم‌های گاه و بیگاهم
شکوه کاذبم را بادهای هرزه می‌دانند
که در عین بلندی مثل اوج رعد کوتاهم
شبیه فیلسوفی پیر و غمگین دیر فهمیدم
که هرجا با چراغ عقل رفتم سخت گمراهم
بجز خاکستر از دنیایمان چیزی نخواهد ماند
من از بخت بلند شاخه‌های باغ آگاهم!

درخت مرده‌ام را پنجره کردند و فهمیدم
که فرقی هست بین منطق هیزم‌شکن‌ها هم...
 


11 خرداد 1397 21 0

شبیه بیت‌های سبک هندی مستیی دارم

جهان هرچند بی دیوانه‌ها خوشدل نخواهد شد
فراموشم کن! از من غیر غم حاصل نخواهد شد
خدا در خلقتم دریایی از مستی به جانم ریخت
که می‌دانست با یک خُمره خاکم گل نخواهد شد
منم! پیغمبری سرگشته در گمراهی مویت
که بر او جز عذابت آیه‌ای نازل نخواهد شد
بجز این ناخدای پیر از تقدیر بی‌حاصل
کسی بازیچۀ طوفان بی‌ساحل نخواهد شد
شبیه بیت‌های سبک هندی مستیی دارم
که نیم دیگرم بی بودنت کامل نخواهد شد
اگر با دیگری هستی، فراموشم کن و بگذر
که جز دست اجل حلّال این مشکل نخواهد شد
 


09 خرداد 1397 21 0

هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی خواهد

دل آشفته‌ام حال مرا بهتر نمی‌خواهد
که مرغ با قفس خو کرده بال و پر نمی‌خواهد
از این لبخند غمگین می‌شود فال مرا فهمید
بیان حال ما دیوانه‌ها منبر نمی‌خواهد
گذشتی با رقیبان؛ مست و سرکش، اخم در ابرو
هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی‌خواهد
نصیب هر که عاشق شد بغیر از اشک و حسرت نیست
از این دریای آتش هیچ کس گوهر نمی‌خواهد
کسی که می‌گذشت از خنده‌های دیگران تا تو
تو را با خنده‌های دیگران دیگر نمی‌خواهد
 


08 خرداد 1397 24 0

سفره عاشقانه





یک کاسه آش عشق دردستانم
بگذاشته آن عزیزتر از جانم
یک ماه نموده است دعوت افطار
بر سفره عاشقانه ای مهمانم


04 خرداد 1397 48 0
صفحه 1 از 214ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها