در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی معصومی)

دفتر شعر

روزگار بی تو

طاقتم گر بر سر زلفت قراري بود بود
مهلتم با عمر اگرفصل بهاري بود بود
اين دل ديوانه را آرامش اي آرام جان
گر چو چشمان تو بيمار و خماري بود بود
نوش داروئيكه ميگفتي عزيزم كاش كاش
چاره و درمان قلب بي قراري بود بود
داغ آن هجرانكه در اين سينه ی پرسوزما
از غم رخسار ماهت يادگاري بود بود
آنكه ميگفتند در وصف تو ره پويان عشق
روز گار بي تو مانند غباري بود بود
سالها در جستجويت بودم ای دُرّ گران
كاش آن صبري كه با هر بي قراري بود بود
آرزو دارم در آن روزي كه مي آيي مرا
سوي چشمانيكه درچشم انتظاري بود بو


05 بهمن 1398 13 0

تماشای تو

تماشای تو
تا بمضراب دلی نام خوشت ساز کند
گره از کار من و غنچه ی گل باز کند

مانده ام با سر شوریده که بار دگری
نفسی از دم عیسی ی تو اعجاز کند

ایمن از حادثه تا منزل مقصود بّرّد
هر کسی را که سفر با تو سرآغاز کند

اوج گیرد به سرِ پنجه خورشید فلک
پر و بالی که در این دایره پرواز کند

چه بسا نغمه سرودیم به نجوای نسیم
تا که صبحی به سر زلف تو ایجاز کند

آیه در آیه پدیدار شو ای سوره عشق
آنچنانی که فلک با تو به خود ناز کند

کاش میشد که بیایی و جهان بار دگر
شور و حالی به تماشای تو ابراز کند


03 بهمن 1398 12 0

بنام نامی تو

بنام نامی تو
مگر تو شانه زنی زلف آرزوها را
ز بیکرانه دهی شرح گفتگوها را

در آسمان شب کم فروغ ره پویان
چه عاشقانه کشی ماه جستجوها را

بنام نامی تو واژه واژه می رقصند
اگر ترانه کنم جرعه ی سبوها را

نشان ز داغ تو دارد شقایق صحرا
که جادوانه کشد آهِ عطر و بوها را

نگاه چشم تو را تیر غمزه کافی نیست؟!
که دام و دانه نهی راه خلق و خوها را

به بغض سینه دلدادگان خود بنگر
چه ناشیانه گرفتند ره گلوها را


29 دی 1398 14 0

یا زهرا سلام الله علیها

یا زهرا سلام الله علیها

یارب چرا درمان نکردی مادرم را
تا سر نهم در دامن مهرش سرم را

در گوشه ای از خلوت چادر نمازش
دریا کنم سر چشمه های باورم را

یارب هنوز از اشتیاقش بی قرارم
پر کرده عطر و بوی او دور و برم را

آتش به پشت در رسید و ناله می زد
هر کوچه ای اسرار مشک و عنبرم را

بین در و دیواری از غمناله می دوخت
در پرده ی دل اشک چشمان ترم را

افتاده بود و با خدا آهسته می گفت
زین پس تو یاری کن الهی حیدرم را

این در نباید وا شود زیرا که دشمن
قصد جسارت می نماید رهبرم را

باید که چشمان علی ع هرگز نبیند
پهلو شکسته دختر پیغمبرم را

معصومی از هر سو رود با او بگوئید
با رمز " یا زهرا " نشان معبرم را


20 دی 1398 54 0

آینه قرآن

آینه قرآن

ابری دوباره چک چک باران گرفته است
سیلی بدشت و کوه بیابان گرفته است

صد بیکرانه دشت شقایق که بی گمان
داغی بسینه از دل طوفان گرفته است

از نینوا ترین غزل کوچه باغ دوست
عطر خوشی بسمت خراسان گرفته است

تب کرده آسمان شب پر ستاره ای
بغضی ز کوچه کوچه تهران گرفته است

دشمن دلش خوشست که از ملتی سترگ
جنگ آوری ز خطه کرمان گرفته است

شکی مکن که می رسد آن لحظه نازنین
تصمیم انتقام تو ایران گرفته است

مدیون خون پاک تو شد مرز و بوم شام
آرامشی که کشور لبنان گرفته است

آویزه شد به سینه ی تو نقش ذوالفقار
کز دست لطف حضرت جانان گرفته است

دروازه های جنت و فردوس از آن توست
زینب برایت آینه قرآن گرفته است


19 دی 1398 49 2

خالی از لب او

خالی از لب او

در جستجوی خوبان غیر از جفا نبینی
جز خوشه ی ملامت در دامنت نچینی

نوشی بزخم نیشی بنهاده دارد ایجان
غافل مشو چو گیری شهدی ز انگبینی

با شوکران هجران کام از جهان نگیرد
آنکس که دل سپارد بر عهد اینچنینی

سرپنجه ی فلک را چنگالی از هلاکست
یک روز اگر در آید دستش ز آستینی

نازم به چشم مستان با این خماری اما
هر گوشه ای نهاده صد ناوک از کمینی

نام و نشان چه خواهد از شهر نیکنامی
دستی که جرعه گیرد از دست نازنبنی

هفت آسمان نگنجد در خالی از لب او
معصومی از چه دیگر پابند این زمینی


12 دی 1398 44 0

دامان سحر

دامان سحر

تا که بر لطف و عطای تو نظر داشته ام
دست از هر چه بجز مهر تو برداشته ام

آسمان محرم راز است و خودت میدانی
همه شب دیده به دامان سحر داشته ام

داده ام در پی سودای تو ای عشق ببین
همه ی دار و نداری که... مگر داشته ام!

رمز و رازی کند آوازه ی شیدایی ما ؟
یا که در بارگه ات دیده ی تر داشته ام

از همان لحظه که تقدیر مرا گفت غمت
من ز پیمان تو ایدوست خبر داشته ام

شوکران غم هجر تو چسان بر تابم ؟!
زانکه از روز ازل شیر و شکر داشته ام

همچو معصومی اگر شعله به دامن دارم
شکر ایزد که از این کوچه گذر داشته ام


09 دی 1398 23 0

تصویر نایاب

تصویر نایاب

همه شب تا سحر پابند مهتاب رخت بودم
تمام روز ها تب دار و بی تاب رخت بودم

هنوز از سال های رفته دور یاس می گردم
پی لبخند زیبایی که از قاب رخت بودم

به زیر سایه بان شال زیبایی که دل میبرد
گرفتار لب و دندان و اسباب رخت بودم

ز چشم پر فریب تو هزاران فتنه می بارید
که من مومن ترین بودای آداب رخت بودم

دلم را با نجابت های خوبان فتح می کردی
و من فرمانروای ملک و ارباب رخت بودم

مسیحم بودی و با هر نفس عاشق ترم کردی
دمی ایکاش حوّاری و اصحاب رخت بودم

بسان برکه ای در نیمه شبهایی که می دانی
پر از پیمانه ی تصویر نایاب رخت بودم


08 دی 1398 38 0

آهنگ زندگی

آهنگ زندگی

من ماندم و دل و قفسِ تنگ زندگی
سر مینهم ز هجر تو بر سنگ زندگی

در جستجوی سیب رخ نازنین تو
افتاده ام به چاله ی نیرنگ زندگی

با هر ترانه ای که ز نام تو می سرود
از تار و پود دل زده ام چنگ زندگی

در اشتیاق گوشه ای از چاک دامنت
با جان خریده ام گنه ننگ زندگی

بگشا گره ز کار من و تاب طره ات
تا پا نهم به سلسله ی جنگ زندگی

گر غمزه های چشم فریبانه ات نبود
هرگز نمی شدم به خدا لنگ زندگی

آیا شود که از لب آن عندلیب عشق
گل نغمه ای بسازم از آهنگ زندگی


27 آذر 1398 53 0

روز و شب

من که همراه تو بودم روز و شب
برکه ی ماه تو بودم روز و شب

لحظه لحظه عاشق و دل داده ی
گاه و بیگاه تو بودم روز و شب

پای نجوای نسیم و عطر یاس
نغمه ی آه تو بودم روز و شب

با دل شوریده، مست و بیقرار
بر سر راه تو بودم روز شب

ذره ذره در پی سودای عشق
خاک درگاه تو بودم روز و شب

کاش ای جان واژه ای از مصرعِ
شعر کوتاه تو بودم روز و شب

کاروان در کاروان دلداده ی
یوسف چاه تو بودم روز و شب


25 آذر 1398 67 1

اوجی به پرواز تو کو ؟!

اوجی به پرواز تو کو؟

روز مرا شب کرده و آتش به جانم می زنی
هر دم نسیم کوی خود بر آشیانم می زنی

آهسته نجوای میکنی در سینه شیدایی ام
رنگین کمان جلوه ای در آسمانم می زنی

با فصل سرد بی کسی ای آشنا با هر کسی
سوز جدائی تا به کی بر استخوانم می زنی

سرگشته ام چون بادها بردی مرا از یادها
با تیر مژگان ات رهِ نام و نشانم می زنی

با نام تو لب دوختم با هر سکوت آموختم
گل نغمه های خویش با ورد زبانم می زنی

شاهین اقبال مرا اوجی به پرواز تو کو؟
تا طره از گیسوی خود بر کهکشان می زنی


24 آذر 1398 53 0

اندیشه باران

اندیشه باران

ویرانه و آشفته شود امن و امانش
شهری که ندارد اثر از نام و نشانش

در کوچه نگیرد ز افق چادر شب را
تا بر نکشد ماذنه را بانگ اذانش

آرام و قراری به سر خویش ندارد
صیدی که خورد ناوک تدبیر کمانش

چون موج پریشان به ره حادثه گردد
در پهنه ی دریای کران تا به کرانش

هر بیشه که غافل شد از اندیشه باران
یک روز به غارت بکشد دزد خزانش

بالی که ندارد سر سودایی پرواز
پا بند اسارت شود از وهم و گمانش

کی از قدح آب بقا جرعه بنوشد
آنکس که نشد با خبر از شرح و بیانش


22 آذر 1398 64 1

نغمه هایی از سروش

[۱]
اندک اندک ترانه خوان شده ام
کوچه کوچه ز خود نهان شده ام
در مسیری که نیمه جان شده ام
پیش چشمان تو عیان شده ام
نظری کن بحالت زارم
[۲]
بی پر و بال آسمانت من
ذره ای در پی نشانت من
در مسیری ز کهکشانت من
عاشق زار و جاودانت من
ای فدایت شوم نمی آیی؟
[۳]
هر کسی با تو آشنا بشود
در ره وصل تو فنا بشود
از دل و جان خود رها بشود
ساکن کوی نا کجا بشود
یک نشانی ز کوی خود برگو
[۴]
ایخوش آندل که مبتلایت شد
همه درد از یکی بلایت شد
عاشق نغمه و صلایت شد
مهر تابان آن ولایت شد
با کدامین بهار می آیی؟


12 آذر 1398 111 0

کافی نیست

کافی نیست
برای مستی جانم شراب کافی نیست
به جرم عیب نهانم عذاب کافی نیست

اگر چه کوله بر شهری از گناه ام لیک
بباع جنت و رضوان صواب کافی نیست

مرا بخوان به فراسوی هرچه می دانی
به شرح نام و نشانم کتاب کافی نیست

شرار آتش عشقی به پیچ و تابم کرد
به روی سفره قلبم کباب کافی نیست

بیا بیا که سحر گاه من وصال تو شد
وَ بی تو روز مرا آفتاب کافی نیست

تو مثل آینه هستی که پیش چشم منی
برای فاصله هایت نقاب کافی نیست


07 آذر 1398 29 0

بی قرار

بی قرار

دل به آیینه سپردی و ز ما یادت رفت
ای بسا دل که پی خاطره شادت رفت

کوچه در کوچه خریدار تماشایت بود
بی قراریکه پی قامت شمشادت رفت

جلوه ای کن که بمقصد بر ساند خود را
آنکه با بیم و امید از پی امدادت رفت

عمرها میرود و فرصت فردای تو نیست
چو پر کاهی اگر در گذر بادت رفت

زنده باد آن سر شوریده که شیدایت شد
داد از آن لحظه که با غمزه بیدادت رفت

غصه ی سوز خزان است بیابان ها را
زآن بهاری که به همراهی خردادت رفت

چه نکونام شود آن که تو یادش بکنی!
با کلامی که ز هر گوشه اورادت رفت


23 آبان 1398 110 0

رونق گرفته کار جهان با اشاره ات


رونق گرفته هر دو جهان با اشاره ات
شوری نهاده در دل سوزان شراره ات

سر می زند سپیده ز خورشید روی تو
پرتو فشان هر شب هجران ستاره ات

چشم زمانه خاک ره جستجوی توست
گل نغمه های شرح و بیان استخاره ات

آواره گشته آنکه به مهر تو دل سپرد
سرگشته ای ز نام و نشان با نظاره ات

گشتی نهان ز دیده و بینا ترین شدی
کی بینمت به نرگس مستان دوباره ات

فصل بهار و مژده ی گل می رسد اگر
پیدا شود به صحنه میدان سواره ات


21 آبان 1398 32 0

به تفسیر مژگان تو

به تفسیر مژگان تو

چه کردی مرا تا که عاشق شدم
خرابِ تو پیش خلایق شدم

شب و روز من انتظار تو بود
دمادم اسیر دقایق شدم

گل نرگسی کرده دیوانه ام
که داغِ دلِ هر شقایق شدم

خدا را چه دیدی اگر یکشبی
به دیدار روی تو لایق شدم

بگردم دو چشم خمار تو را
بزلف رهایی که شایق شدم

بشینم به تفسیر مژگان تو
مگر آگه از این حقایق شدم


17 آبان 1398 32 0

سخن عشق،

سخن عشق

عاقبت این دل دیوانه بمن ساز نشد
رو به روی سحرم پنجره ای باز نشد

آنچه را در سر خود داشتم از آیه درد
جز بخون دل خود با کسی ابراز نشد

بامدادی که ز دیدار تو می داد خبر
مانده در نیمه راهی که سرآغاز نشد

ره از این ورطه تاریک برون کی ببرد
هر که با نرگس شهلای تو اعجاز نشد

قفسی تنگ تر از پیکر پژمرده ماست
پر و بالی که دمی موجب پرواز نشد

کمتر از دخمه بی رونق زندان باشد
آسمانی که به چشم تو برانداز نشد

پس هر نعمه که القصه سرودست فلک
"جز صدای سخن عشقِ" تو آواز نشد


14 آبان 1398 101 0

خودت میدانی

خودت میدانی

زندگی آیه درد است، خودت می دانی
مثل میدان نبرد است خودت میدانی

گاه پاییز و زمستان و گهی مثل بهار...
گاه بارانی و سرد است خودت میدانی

با خبر هستی و اگه شده ای کارش را
به کسی رحم نکردست خودت میدانی

جفت شش داده ولیکن ششو بش هم دارد
مثل یک تخته نرد است خودت میدانی

ای بسا ناله که بر گور جوانمردان کرد
روزگاریکه نه مرد است خودت می دانی

خانه ی ماندن اولاد بشر اینجا نیست
روی هر پنجره گردست خودت می دانی

سبزی برگ درختان دو سه ماهیست ولی
اخرش یک رخ زرد است خودت می دانی


12 آبان 1398 78 0

شام آخر

شام آخر

با شکرخند لبی زار و پریشانت شدم
بنده ی کیش تو و پابند ایمانت شدم

گرچه بودم باخبر از سردی فصل خزان
در کمرگاه بهاران خیس بارانت شدم

آیه ای از آشنایی ها به خاطر داشتم
اندک اندک لایق آهنگ قرآن ات شدم

از مرام و مسلک تو بی خبر بودم ولی
با هوای خال هندویت مسلمانت شدم

من رها بودم درون کشور رویای خود
با یهودای نگاهت محو زندانت شدم
هندویت
شام آخر بود من غافل ز کار خویشتن
خونجگر با شوکرانی از نمکدانت شدم

جرم من بالاتر از تصلیب گشتن می شود
گرچه میدانستم از روزیکه مهمانت شدم


10 آبان 1398 59 0
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها