در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده علی معصومی)

دفتر شعر

از قطره کمترم

از قطره کمترم
با هر بهانه ای دل ما را نشانه کن
وز مهر خود انار دلی دانه دانه کن

دنیا و ثروتی که در او مانده رفتنیست
زین پس مرا فقیر زمین زمانه کن

خوش دولتیکه دار و ندارش تو بوده ای
ما را نصیب روزی از این آب و دانه کن

آتش بزن به جانم و خاکسترم به باد
آواره ام به خاک رهی جاودانه کن

از قطره کمترم که ز دریا سخن کنم
اینک مرا چو ذره ای از بیکرانه کن

نام و نشان و خاطره از یاد برده ام
بیتی ز خود به ورد زبانم ترانه کن


09 خرداد 1399 12 0

سحرگاه جنون

سحرگاه جنون

من همان دل شده زار و پریشان توام
پیچکی مانده سر شاخه عریان توام

دسته ای از گل یخ برسر مژگان منست
واپسین خاطره ی فصل زمستان توام

بسکه پیچیدم و چرخیدم و دیوانه شدم
قاب عکسی به تن ساقه و بنیان توام

آبشاری شده تندیس من از گوهر اشک
بهترین منظره در ساحت باران توام

آی ای داده به بادم به سحرگاه جنون
من غباری به سر شانه طوفان توام

شربتی گر به حلاوت فلکم هدیه نداد
رونق شوری لب های نمکدان توام

زخمه در زخمه بزن تار دلم را که هنوز
نغمه ساز غزل صفحه ی دیوان توام

چه گرانمایه شدی ای همه رونق عشق
ذره ای در پی خورشید درخشان توام


08 خرداد 1399 15 0

مَعبَر

مَعبَر
شط کارون زیر پایش هرچه کم آورده بود
پشته پشته موج ها را رویهم آورده بود

آسمان غرق سیاهی بود و ابری تیره گون
بارشی با رعد برقی دم به دم آورده بود

هور بود و دامن نیزار و ماهی بی نشان
زیر خورشید منوّر ها بلم آورده بود

نوجوانی بود و سیمایش غرور تازه داشت
بین همرزمان خود کوهی جنم آورده بود

بیرقی برکوله پشتی شالی از عطر نسیم
تکه سربندی معطر از علم آورده بوده

پاکتی از نان خشک و کشمشی از کاشمر
اندکی خرمای خشک سمت بم آورده بود

یک جلیقه با تفنگ و دفتری از خاطرات
خرت و پرتی از اهم و فی الاهم آورده بود

تا به خاطر آورد سمت عبور خویش را
معبری از قبله تا سمت حرم آورده بود

آنچه معصومی برایم تازگی دارد هنوز...
نکته ها در محضر اهل قلم آورده بود


05 خرداد 1399 27 0

در محضر ماه (عید سعید فطر)

در محضر ماه

به پایان آمد آن ماهی که مهمان خدا بودیم
کنار سفره ای از رحمت و لطف و صفا بودیم

خدا را شکر یک بار دگر تقدیر مان این شد
که لبریز از حضور قلب و ایمان و دعا بودیم

شبی در محضر ماه و حضور خالق یکتا
طلوع صبحگاهان را پر از شور و نوا بودیم

به تقدیر شبی بهتر ز اوصاف هزاران شب
پر از نجوای خلّصنا به یاری آشنا بودیم

برای بخشش جرم و خطای بنده ای عاصی
پی خورشید تابانی ز نور هل اتی بودیم

خداوندا ز تقصیر و گناه و جرم ما بگذر
اگر عمری ز راه و رسم خوبانت جدا بودیم

رها کن پای از زنجیر و دام از بال های ما
که ما بشکسته بال باغ عرش کبریا بودیم


04 خرداد 1399 14 0

برگشتن

برگشتن
من بی تو اصلا راه برگشتن ندارم
در سینه دیگر آه برگشتن ندارم

شبگردم و در کوره راه غربت خود
تاریکی ام را ماه برگشتن ندارم

با رفتن خود آرزویم را ربودی
من ساز و برگ گاه برگشتن ندارم

شاید مجال دیگری هرگز نیابم
چون فرصت کوتاه برگشتن ندارم

دار و ندارم را به سودای تو دادم
ره توشه ای همراه برگشتن ندارم،


03 خرداد 1399 16 0

بار سنگین امانت

بار سنگین امانت

شرابم دادی و مستم نمودی و رها کردی
خراب جرعه های باده حول و ولا کردی

کمی از عطر باران روی خاک تیره پاشیدی
ره و رسم مرا در جمع هشیاران جدا کردی

شبی ناغافل از تقدیر خود آواره گردیدم
مرا خود ذره ذره وارد این ماجرا کردی

زمین و آسمان مبهوت آوای کلامت بود
منِ دیوانه را درگیر این چون و چرا کردی

سپردی بار سنگین امانت را به من اما
به پیمان الستُ صحبت قالوا بلی' کردی

چو در صبح ازل ذریه ی اولاد آدم را
به نور پرتو پاک وجودت آشنا کردی

فروغ اختری تابید و جانم غرق سودا شد
مرا با عشق خوبان دو عالم مبتلا کردی


02 خرداد 1399 16 1

جور ملامت

جور ملامت

با عشوه ای ز راه ضلالت رهاندی ام
از غمزه ای به اوج مرارت نشاندی ام

گفتی بیا که عقده گشایم ز روی مهر
رفتی ز پیشم و به مذلّت کشاندی ام

از داستان بی دلی ام کس خبر نشد
در بی کسی به حد نهایت رساندی ام

آتش زدی به جانم و خاکسترم به باد
چون شاخه ای به باد مهابت تکاندی ام

صد بار اگرچه نام تو را برده ام به لب
حتی دمی ز لطف و عنایت نخواندی ام

هر لحظه ای که آمدم و از تو دم زدم
دل را به سنگ جور ملامت شکاندی ام

کی می رود ز خاطره ی بی قرار من
زهریکه جای شهد حلاوت چشاندی ام

معصومی عاقبت شرری می کند به پا
اشکی که در غروب ندامت چکاندی ام


01 خرداد 1399 17 0

چون آیه غارت شده

چون آیه غارت شده
ما خرمن دردیم که دردمان نشناسیم
جز درد در این منزل ویران نشناسیم

چون برگ خزانیم که بر دوش نسیمی
کوه و کمر و دشت و بیابان نشناسبم

لب تشنه ز یک جرعه پیمان بلی' ایم
جز نم نمی از دیده ز باران نشناسیم

آواره تر از ما بخدا در دوجهان نیست
از روز ازل رفته که: سامان نشناسبم

چون آیه غارت شده در سوره عشقیم
در چمبره کیش خود ایمان نشناسیم

نقدیکه بما داده در این فرصت کوتاه
عمریست فنارفته که تاوان نشناسیم

ما گلبن دردیم در این بیشه و ایدوست
جز فتنه ای از نرگس مستان نشناسیم


26 اردیبهشت 1399 24 0

مخزن الاسرار ( بمناسبت شهادت حضرت علی ع )

مخزن الاسرار
( بمناسبت شهادت حضرت علی ع )

طبیبا التیامی نیست بر زخم سرم امشب
که دیگر میهمان حضرت پیغمبرم امشب

مرا بگذار با حال خودم تا آنکه بر گویم
حدیث دردمندی را به حیّ داورم امشب

خدایا بگذر از جرم و خطای مرتضی زیرا
یتیمان عرب را مرغ بی بال و پرم امشب

دمی بگذار فرزندان زهرا را که بنشینند
یکایک با ابوفاضل کنار بسترم امشب

حسینم را فراخوانید تا در محضرش گویم
سفارش های آخر را به زینب دخترم امشب

قصاص قاتلم را یا حسن عین عدالت باش
رها دیدی اگر جان مرا از پیکرم امشب

برای تشنه کامان الستُ... آه مظلومان
شرر می ریزد از آتشفشان مجمرم امشب

اگرچه مخزن الاسرار باشد سینه حیدر
بسا راز نهانی را که باخود میبرم امشب

خدایا رستکارم کردی و سوی تو می آیم
سبکبارم که گویا مثل باد سرسرم امشب


25 اردیبهشت 1399 20 1

علی را دیدند (بمناسبت شهادت حضرت علی ع)

علی را دیدند

آخرین سجده محراب علی را دیدند
برترین لحظه بی تاب علی را دیدند

سحری را که اذان بوی اجابت میداد
گوشه چشم پر از آب علی را دیدند

زیر سوسوی چراغ شب دلسوختگان
خط گلگون شده قاب علی را دیدند

آیه در آیه نفس در نفس حق بودند
تاکه خود جوهره ناب علی را دیدند

لرزه بر تار دل افتاده کسانی را که
رعشه بر ساحت مضراب علی را دیدند

کعبه آغاز علی بوده و مسجد پابان
شمه ای از ره نایاب علی را دیدند

تا قیامت بخدا کاسه ی پر خون دارند
دیدگانیکه فقط خواب علی را دیدند


25 اردیبهشت 1399 20 0

تمنای وصال

تمنای وصال
شکر ایزد كه مبارك سحري پيدا شد
شب شوریدگی ام را قمري پيدا شد
وه كه در پهنه دريائي چشمان ترم
در دل هرصدف اينك گهري پيدا شد
اشتياقي است دلم را به تمناي وصال
كه توگوئي مگرش بال و پري پيدا شد
من و ويرانه تاريك و فراغي كم بود؟!
در دلم شعله ی شور و شرري پيدا شد
راز خود را به كسي فاش نكرديم اما
غافل ايدل كه يكي پرده دري پيدا شد
مژده آورد صبا كاي سر شوريده دگر
ناله شب زده گان را ثمري پيدا شد
جار می زد به فراسوی افق فصل ظهور
با شمیم گل نرگس پسري پيدا شد...
می نشینم به سر جاده مگر معصومی
ز پس غارت دی برگ تری پیدا شد


23 اردیبهشت 1399 23 0

قدوم خیر خواه

قدوم خیر خواه

بخوان یک نغمه از آوای شور چارگاهت را
مگیر از چشم مشتاقم تماشای نگاهت را

ز سمت برکه چشم تری در شامگاه عشق
بتاب ای نازنین تصویری از رخسار ماهت را

به اوج آسمان از پشت صدها ابر مکثی کن
بیافشان اختری از کوله بار بین راهت را

همین جا سالهای سال می مانم که برگردی
بخوانی یک غزل شاید غریبی بی پناهت را

دمی بنشین و با آوازه هایت آشناتر کن
دل امیدواری با نگاهی گاه گاهت را

به پشت پلک هایت جوهری از خون دل داری
بگردم معبد کفر دو چشمان سیاهت

چه می شد روی دوش خسته ابر سبکباری
مهیا می شدم روزی قدوم خیر خواهت را


23 اردیبهشت 1399 19 0

میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام

ترانه لالای فاطمه(س)

ای خسرو کرامت دنیای فاطمه
زیباترین ترانه ی لالای فاطمه
خورشید آسمان دل مرتضی علی
ای چلچراغ خلوت شبهای فاطمه
تابیده نور لطف خداوند لایزال
روح تو را ز پرتو سیمای فاطمه
گوییکه جبرئیل امین مژده میدهد
غرق ستاره گشته سراپای فاطمه
نام شُبر نهاده خداوند مهربان
روز ازل به غنچه زیبای فاطمه
جانم فدای مهر و وفای تو یاحسن
داری بسی نشانه ز بابای فاطمه
تو آمدیکه همدم و یار علی شوی
ای ماهتاب گوشه تنهای فاطمه
ایدل ز امتداد حسن راه خود بجوی
داری اگر تو هم سر سودای فاطمه


19 اردیبهشت 1399 24 0

ایام پریشانی

ایام پریشانی

سحری نیست که دلبسته برویت نشوم
گذری نیست که آواره به کویت نشوم

کو شبی را که به همراهی چشم سیه ات
مصرع ناب غزل های نکویت نشوم

کفتر جلدم و بنشسته لب بام امید
ساکن چاه دگر از سر جویت نشوم

مثل یک ذره ز خاک ره اگر پر بکشم
لحظه ای نیست که آویزه بمویت نشوم

شوکران غم عشقی که نهادی به جگر
عطشی داده که سیرآب سبویت نشوم

نور چشمان من از نرگس هنگامه توست
غمزه ای کو که ز هر دیده بسویت نشوم

وای بر من اگر از خاطره هایت ببری
وای اگر محرم اسرار مگویت نشوم


17 اردیبهشت 1399 26 0

چه کنم؟ ●مناجات●

چه کنم ؟ ●مناجات●
بار الهی' من و این حال پریشان چه کنم؟
در مسیر طلبت بی سر و سامان چه کنم؟

زمزمی کو که نشانم عطش از آتش دل
تشنه لب در دل این برّ و بیابان چه کنم؟

کوچه در کوچه نشان از ره تو می جویم
تو بفرما من سر گشته و حیران چه کنم؟

عمر خود داده و چیزی نگرفتم ز جهان
با تهی دستی خود لحظه تاوان چه کنم؟

هر کجا رو بکنم پر ز گناه است و گناه
توشه ای را که نهم بر کف میزان چه کنم؟

گر که خواهم بروم تا سر ملک ملکوت
مرغ بی بال و پر و تاب و توانم چه کنم؟

ای که لبریز بهار و گل و باران هستی
منکه جامانده در این فصل خزانم چه کنم؟


17 اردیبهشت 1399 20 0

در کوچه باغ آینه

در کوچه باغ آینه

دردی اگر به سینه چو مرهم نهاده ایم
اشکی به آب دیده چو زمزم نهاده ایم

باران ترین طراوت فصل بهشت را
در بیشه های لایق شبنم نهاده ایم

نجوای بی قراری دل های خسته را
آوازه ای به آهِ دمادم نهاده ایم

شادی و غم مکمل یکدیگرند و ما
این قصه به دامن آدم نهاده ایم

از انحنای قامت شب تا دم سحر
صدها ستاره شاهد و همدم نهاده ایم

ما زمهریر زمزمه جان خسته را
دیوار شعله های جهنم نهاده ایم

آن را که جز ترانه دلدادگی نبود
در کوچه باغ آینه محرم نهاده ایم


16 اردیبهشت 1399 32 1

گلدسته امید

گلدسته امید

بیا تا رونق کاشانه از شوق تو باز آید
نسیم از گلشن امید واری سرفراز آید

دمادم درخیال مقدمت باشد جهان اما
نمی دانم قضا کی همره اهل نیاز آید!

چه می شد خاطر نازکتر از برگ گلت جانا
دمی با دیدگان پر زاشک وناله ساز آید

بگیرد انتقام از غارت باد خزان روزی
اگر دست پر ازمهر ووفایت چاره ساز آید

چه زیبا می شود روزیکه از گلدسته امید
اذانی با صدایت مژده ی اهل نماز آید

که ای سرگشتگان وادی چشم انتظاریها
سواری از فراسوی افقهای حجاز آید

بگویت هاتفی زآنسوی شهر نیک فرجامی
که اینک موسم وصل نگاری دلنواز آید


15 اردیبهشت 1399 19 0

منزل مقصود

منزل مقصود

خود مگر چاره کند زخم نمکسود مرا
تا به کیوان ببرد رایحه ی عود مرا

بکشاند به سر شانه ی الطاف سحر
شعله ای از جگرم وز کفنم دود مرا

نغمه در نغمه براند غزلی از لب من
نقل مجلس بکند منزل مقصود مرا

ذره خاک تنم را غم افلاک ار نیست
کیمیا کرده خودش بخت غمآلود مرا

من به اشراق دل غمزده آواره شدم
تا دلیلی بشود کعبه ی معبود مرا

به در خانه خوبان ببریدم که بهشت
نکند صرفه بدین حکمت موجود مرا

ای بنازم به نظر بازی رندانه ی او
زده از خاک رهی تاج و کلاخود مرا


15 اردیبهشت 1399 20 0

داستان عشق

داستان عشق
دل داده ام به دایره خستگان عشق
آواره ام ز بوم و بر بی نشان عشق

در جستجوی جوهره ی ناب آرزو
ساییده ام سری به در آستان عشق

اشراق قلب من به تمنای مژده ای
با هر بهانه می کندم ارمغان عشق

ایکاش اگرکه فرصت عمری بما دهند
نذر قدوم گل شود و همزمان عشق

بال و پر مرا به مرارت کشیده اند
جا مانده ام اگر ز ره آسمان عشق

من صید ناوک سر مژگان دلبرم
زخمی ترین ترانه تیر و کمان عشق

تقدیر بخت ما و پر شال همتش
بالا بلند مملکت بیکران عشق

شیرین تر از کلام خوش نامکرر است
تا هر زمانکه می شنوم داستان عشق


14 اردیبهشت 1399 17 0

می شمارم

می شمارم

شب ها ز یادت اختر غم می شمارم
با هر نفس آهی دمادم می شمارم

در اشتیاق نرگس چشمان مستت
عطر تو را از بوی مریم می شمارم

صد آسمان را با نگاهت می شماری
منهم ز دیده اشک نم نم می شمارم

امروز و فردا میکنی دیدار خود را
شاید نمی دانی که دارم می شمارم

دل خستگان شهر تو بسیار هستند
آوارگانی را که کم کم می شمارم

زآنشبکه گفتی صبح نزدیکست آری¤
روز و شبم را غرق ماتم می شمارم

چیزی نمانده طی شود فصل جدایی
این روزهایی را که من هم می شمارم

¤ الیس الصبح بقریب


13 اردیبهشت 1399 21 0
صفحه 1 از 8ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  بعدی   انتها