در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی معصومی)

دفتر شعر

صلوات

           صلوات


در عید ولایت به امامت صلوات
برایه تکمیل دیانت صلوات
از مرز غدیر تا نجف گفته اوست
برآل عبا تابه قیامت صلوات

برلحظه تعیین امامت صلوات
بر نقطه جوشش ولایت صلوات
بگرفت به دست خویشتن دست علی
کاین لحظه به تکمیل دیانت صلوات

برمهدی صاحب الزمان یک صلوات
برشادی روح رفتگان یک صلوات
هر جمعه برای امت کشور دین
بر کودک وپیر ونو جوان یک صلوات

بردین مبین ناب احمد صلوات
بر خلق جهان بود سرامد صلوات
باشد که به اتحاد کامل برسد
این امت پیرو محمد صلوات


بر زينت عابدين دمادم صلوات
برال نبي حضرت خاتم صلوات
بنگر به سحيفه ای كه از وي مانده
بر هر ورقش ز اسم اعظم صلوات

برضامن غربت غريبان صلوات
بر پادشه ملك خراسان صلوات
يارب به رضاي تو رضا بود رضا
خشنودي جمله اهل ايمان صلوات

هر لحظه به صبر بيحسابش صلوات
بر ولوله هاي هر خطابش صلوات
سالار حسيني بود ار زينب او
برقافله هاي پر شتابش صلوات

بر بازوي افتاده به خاكش صلوات
برچهره ماه تابناكش صلوات
افتاده به روي خاك عباس علي
برقد رشيد چاك چاكش صلوات

بر احمد وخلق مهربانش صلوات
برحیدرو صبر بیکرانش صلوات
ازفاطمه ,مجتبی ومظلوم حسین
تا حضرت صاحب الزمانش صلوات


26 بهمن 1397 12 0

دعای خیر

دعای خیر
آئینه های چشم جهان بی قرارتان
دل های عاشقان همه امید وارتان
آدینه ای که سر زند از مشرق آفتاب
گلواژه می شود غزل انتظارتان
سرسبزی و ترانه  و باران و زندگی
روئیده  می شود به ظهور بهارتان
خورشید آسمان به تماشا نشسته است
در امتداد روشنی از رهگذارتان
با هر طلوع صبح و سحر هاله میزند
خون در پس شفق ز دل بیقرارتان
در دولت وصال شما دیده میشود
نیکو ترین حمایت پروردگارتان
ما با دعای خیر شما زنده مانده ایم
ای هرچه لطف حضرت حق کوله بارتان
 


21 بهمن 1397 12 0

بر مَلا کن

بر مَلا کن
ای نازنین! بند نقاب از چهره وا کن
با رنگ چشمانت دل ام را آشنا کن
امروز و فرداییکه فرصت مانده برخیز
شال و کلاه آمدن را دست و پا کن
ای جرعه نوش باده ی اَسرار خوبان
لختی برای قلب تب دارم دعا کن
بگشا لب و در محضر دل های شیدا
بر عهدوپیمانیکه خود بستی وفا کن
یک عده میگویند:"پس کو دلبر تو!"
جانانه ی من! غمزه ای را بر ملا کن
در پیش چشمان پر از بهت زمانه
یک عالمی را با سلامت مبتلا کن
معصومی از دنیا نمیخواهد بجز تو
او را از این گرداب هجرانت رها کن
 


21 بهمن 1397 14 0

شاید بیایی

شايد بيائي
وقتي كه دلواپس شدم شايد بيايي
خوار كس و ناكس شدم شايد بيايي
وای از كوير شوره زار نا اميدي !
تا طعمه كركس شدم شايد بيايي!
داد از خزان دوري روي ات عزيزم!
روزیکه خاروخس شدم شايد بيايي
برکنده شد بال و پرم از اشتياق ات
مرغی در این محبس شدم شايد بيايي
اي نازنين روزي كه با امواجی از غم
چون كف زدريا پس شدم شايد بيايي
می دانم این چشم انتظاری قسمتم بود
آواره ات از بس شدم شاید بیایی
من نوجوان بودم که در پایت نشستم
فرتوت و پیر و گس شدم شاید بیایی
معصومی از نام تو در هر واژه میگفت
چون شاعری نارس شدم شاید بیایی


20 بهمن 1397 14 0

سمت و سوی شما

آواره ایم و کوی شما جستجوی ماست
دل داده ایم و روی شما آرزوی ماست
آری فضای سینه، پر از بوی عنبر است
وقتی ز عطر و بوی شما گفتگوی ماست
ما بی دلانِ وادی صحرای حیرت ایم
بغضی ز های و هوی شما در گلوی ماست
در جاده ای که روز ازل پا نهاده ایم
نوری ز سمت و سوی شما روبروی ماست
لب تشنگانِ جرعه به دریا نهاده ایم
تا قطره ای ز جوی شما در سبوی ماست
از گردش زمانه متاعی نجسته ایم
تا رشته ای ز موی شما چاره جوی ماست
معصومی از چه دل نگرانی کند که باز
آوازه ای ز خویِ شما آبروی ماست
 


18 بهمن 1397 23 0

ای چلچراغ محفلم

ای چلچراغ محفلم
سرگشته از مهرت شده آئینه در مقابلم
تا پرتو رخسار تو تابیده بر خاک و گِلم
روزی بیا به دیدنم ای رونق پریدنم
آرامش دریای من ای سبزنای ساحلم
دلداده کوی توام دلبسته ی موی توام
بدنامِ سودای تو و مفتون و زار و بیدلم
خورشید رخشانم بیا وی ماه تابانم بیا
پرتو فشانی کن مرا ای چلچراغ محفلم
افتاده دور از روی تو آواره ام از کوی تو
مشتاق رخسار توام گلچهره ات را مایلم
ریگ بیابانت شدم سر در گریبانت شدم
از عطر خاک راه تو در جستجوی منزلم
معصومی آنجان را بگو آنجانِ جانان را بگو
عمر گران بگذشته و دیگر نباشد حاصلم
 


06 بهمن 1397 24 0

جوهره ی آسمانی

جوهره ی آسمانی
در جستجوی عشق تو و مهربانی ام
ای طالعِ بلندِ من و زندگانی ام
برق نگاهِ غمزه ی چشمان فتنه ات
سوزی نهاده در دلِ آتشفشانی ام
با حکمِ وعده ی خامی که داده ای
دنیایی از حکایتِ دل ناگرانی ام
رسوای خاص و عام جهانم نموده ای
زین پس دگر بکجا می کشانی ام؟
دستم به دامن ات به نگاهی ترانه کن
ای راز و رمز جوهره ی آسمانی ام
من تا ابد که ساکن کوی تو نیستم
چونان شهابِ رهگذاری ناگهانی ام 
عمرم چنین گذشت و ندیدم رخ تو را
روزی مرا به خاک سیه می نشانی ام!
معصومیا به یُمن غزل های خویشتن
گلواژه های زمزمه ای جاودانی ام
 
 


04 بهمن 1397 25 0

دلبر آرامه

دلبر آرامه
شاید همین فردا بخوانم نامه ات را
نیکوترین فصل قشنگ خامه ات را
از خاک باران خورده ی دشت شقایق
یک گوشه ای از نرگس آرامه ات را
یک روز شاید صبحدم با خود بیارد
باد صبا بوی خوشی از جامه ات را
کی میرسی؟ جانم فدایت پاسخی ده
برگو مرا یک مختصر، برنامه ات را
آنشب تماشا کردمت با خواب شیرین
شال و کلاه و جبّه و عمّامه ات را
 گفتیکه میآیم، تو هم اینک دعا کن
دارم به خاطر، التهاب چامه ات را
معصومی از گلهای شهلا دیده بودم
عطر خوشی از دلبر هنگامه ات را
 


03 بهمن 1397 29 0

جشن باران

جشن باران
رقصِ آهنگِ زمین دارد نگاه آسمان
تا بماند چشم گل در نیمه راه آسمان
توسنِ ابر بهاری راه را کج کرده است
تا که سازد جلوه از تاج و کلاه آسمان
رعد و برقی جشن باران را مهیا میکند
با صدای خنده های قاه قاهِ آسمان
ارغوان دُردی کِشِ جام شقایق میشود
تا بگیرد جرعه ای از جلوه گاه آسمان
عطر گلهای اقاقی برکه را پر می کند
همچو نور نقره فام اش زیر ماه آسمان
با قنوتِ شاخه نجوا می کند نازکپری
در صفای لحظه های خیرخواه آسمان 
بوی باران جُلگه را لبریز شادی میکند
بِه که زیبا تر شود سمت پگاهِ آسمان
دیده معصومی بهاری کن بیاد روی او
تا بیافشاند سرشکی در پناه آسمان
کو جوانی تا بریزم پیش پای دلبرم !
کآتش افروزی کند با هُرمِ آهِ آسمان
 


28 دی 1397 34 0

آوازه های خسته

آوازه های خسته
ساز دل شکسته ی ما را بیاورید
آوازه های خسته ی ما را بیاورید
از اوج آسمان غزل های بی شمار
بال و پر نبسته ی ما را بیاورید
در انتظار دیدن آن یار نازنین
امید نا گسسته ی ما را بیاورید
از لابلای اینهمه مرغان نغمه خوان
بر شاخ غم نشسته ی ما را بیاورید
با عطر و بوی نرگس اگر آشناترید
رویای تازه رُسته ی ما را بیاورید
تا پیشواز آن صنم خوب و نازنین
گلهای دسته دسته ی ما را بیاورد
معصومی آنزمان که بدریای غم زند
از دام غم نَرَسته ی ما را بیاورید


07 دی 1397 60 0

-*((مایه ی آواز))*-

به ترنم[1] سخنی را به لب آغاز نکردی !
عمرها رفت و ز دامم گرهی باز نکردی
با دخیلی[2] که ز هر رشته مویت زده ام
ز چه ای ماه شب خاطره اعجاز نکردی
آسمانی به دلم ساختی از بال و پر-
کفتر مهر و وفایی که به پرواز نکردی
در تمنای وصال تو چه شوری[3] زده ام
لحظه هاییکه شب تار[4] مرا ساز[5] نکردی
هفت دستگاه[6] نوا را بجنون برده غمت
گرچه گوشی بمنُ مایه ی[7] آواز[8] نکردی
وه که آواره و خونین دلُ دیوانه شدم
درپی فتنه چشمی که تو ابراز نکردی
همچو معصومی اگر واله و شیدای تو ام
ساعتی با دل این غمزده دمساز نکردی
 
[1] آواز خواندن
[2] پناه بردن
[3] دستگاه شور
[4] نوعی ابزار موسیقی
[5] کوک نمودن
[6] انواع دسنگاه موسیقایی
[7] نوع
[8] آوای موسیقایی


04 آذر 1397 44 0

شمس شموس

دوباره زائری آمد بسوی صحن و سرایت
خدا کند که بنوشد ز جرعه های شفایت
کبوتر دلی آقا ! بهانه کرده حرم را
که آشیانه بگیرد به بام حوض طلایت
بیا و زخم دلیرا به صحن کهنه دوا کن
غریب ضامن آهو ! فدای درد و بلایت
نقاره ای بزن امشب به پرده پرده قلبی
بیاد سوز شرنگی که گشته زهر جفایت
رضا رضا کند امشب تمام پهنه ی مشهد
بنام شمس شموسی ز آستان ولای ات
دو باره آهویی آمد کنار برکه ی مهرت
مگر که گوشه ی چشمی نظر کنی ز عنایت
رواق کوی رضا را بهانه کرده ام امشب
مگر که وارهم ای دل ز بند چون و چرایت


25 آبان 1397 55 0

اربعین

اربعین
ماهتابا کنج این ویرانه روشن کرده ای
خاک وخشتش لاله و گل، باغ وگلشن کرده ای
اربعینی را کنار سایه ات طی کرده ام
باز ای مرغ سعادت! یادی از من کرده ای
گلعذارا! ارغوانا! خاک و خاکستر! چرا؟!
از کدامین ظلم عالم هجرت از تن کرده ای!

ماجرای تو من روز ازل تدوین شد
از همان روز که "ادم "زجهان غمگین شد
همسفر! باید از بعد به همراه سرم
تو و صد قافله سالار فدای دین شد...

مرا بکوفه مبر ساربان! که طعنه زنان
خیال طعنه و دشنام کرده اند، زنان
به تیغ ظلم وستم کشته شد عزیزانم
فدای دین محمد! ولی ز مردم کوفه امان...

تلاوت سرت ای نازنین چه زیبا بود
که در مسیر عبورم همیشه با ما بود
غروب غربت و ویرانه و اسارتها
و آن همه دل شورگی که انجا بود

به صوت آیه ء " وسیعلم "زنیزه ای خونین
وحجنری که گلوی عزیز زهرا(س) بود..


22 شهریور 1397 90 0

شبی پر ستاره

شبی پر ستاره
در مسیری که کاروان می رفت
ناله ای رو به آسمان می رفت
بر سر نیزه مانده خورشیدی
مو پریشان و خونچکان می رفت

چه شبی پر ستاره بود آن شب
کهکشان پاره پاره بود آن شب
دختری بود و عشق بابایش
در پی استخاره بود آن شب

ساربان تازیانه در دستش
لرزشی ناشیانه در دستش
پی انگشتر سلیمان بود !
گوهری بیکرانه در دستش

موصم سر بریدن از گل بود
داغ نسرین و سوز سنبل بود
لحظه لحظه تباه تر می شد
آشیانی که عشق بلبل بود

همه سرها ز تن جدا گشته
تن بی سر همه رها گشته
کودکی بین دود و خاکستر
واقف از عمق ماجرا گشته

کوچه و سنگ و خاک را چه کنم
پیکری چاک و چاک را چه کنم
یک نفر مانده، ساربان رحمی !
بیم و ترس از هلاک را چه کنم
...


22 شهریور 1397 50 0

دعا کن

دعا کن
دعا کن تا که شیدای تو گردم
هماره محو بالای تو گردم
به رویم معبدی از غمزه بگشا
که گِرد چشم بودای تو گردم
دو دستت را به سوی آسمان کن
بخواه از او که رسوای تو گردم
میان این همه سرو و صنوبر
اسیر قدّ رعنای تو گردم
درون بوستان گلعذاران
همیشه محو سیمای تو گردم
نگارا گر تو دستم را بگیری
مرید سَمت ایمای تو گردم
شوم خاک سر کوی تو ایدوست
که همچون ذره با پای تو گردم
چو معصومی که میگفت این غزل را
شراب آلود صهبای تو گردم


15 شهریور 1397 40 0

آب و آئینه

آب و آئینه
میشد آیا که بر دو چشمانش بوسه ای هم نصیب ما گردد
یا عتابی ز غنچه ی لعل اش بر دل نا شکیب ما گردد
قاصدک پشت چینه بنشیند روی گلهای میخک زیبا
مژده ی وصل روی دلجویش راز"فَتحٌ قَریب"ما گردد
غم ما اضطراب مردن یا باکی از درد و رنج محنت نیست
اگر آن خوب و نازنین روزی سر مویی طبیب ما گردد
مثل پروانه می شود گیتی پیش رخساره ی چو ماهِ او
خوش بحال صبا که صبحی را همنفس با حبیب ما گردد
در پس این کویر پر آشوب به خدا شک نمی کنم آخر
کاکل زلفی از اشارات اش به فراز و نشیب ما گردد
باطل السحر شک و تردید است مثل معنای آب و آئینه
تا مباد اینکه مکر شیطانی موجبات فریب ما گردد
بگذارید اگر که فرصت هست دیده دوزم به شعر معصومی
که تب آلوده ی گل نرگس نغمه ی عندلیب ما گردد


17 مرداد 1397 52 0

برایم دعا کن!

در این بهترین لحظه های اجابت
به دستان پر مهر در هر قنوتت
مراهم به خاطر بیاور...
کمی هم از آن توشه ای را که همراه داری
برای من مانده در جاده بی نهایت
به انگشت سبابه های سخاوت رهاکن...


08 آبان 1396 90 0

برایم دعا کن!

در این بهترین لحظه های اجابت
به دستان پر مهر در هر قنوتت
مراهم به خاطر بیاور...
کمی هم از آن توشه ای را که همراه داری
برای من مانده در جاده بی نهایت
به انگشت سبابه های سخاوت رهاکن...


08 آبان 1396 44 0

اربعین

اربعین
ماهتابا کنج این ویرانه روشن کرده ای
خاک وخشتش لاله و گل، باغ وگلشن کرده ای
اربعینی را کنار سایه ات طی کرده ام
باز ای مرغ سعادت! یادی از من کرده ای
گلعذارا! ارغوانا! خاک و خاکستر! چرا؟!
از کدامین ظلم عالم هجرت از تن کرده ای!
ماجرای تو من روز ازل تدوین شد
از همان روز که "ادم "زجهان غمگین شد
همسفر! باید از بعد به همراه سرم
تو و صد قافله سالار فدای دین شد...
مرا بکوفه مبر ساربان! که طعنه زنان
خیال طعنه و دشنام کرده اند، زنان
به تیغ ظلم وستم کشته شد عزیزانم
فدای دین محمد! ولی ز مردم کوفه امان...
تلاوت سرت ای نازنین چه زیبا بود
که در مسیر عبورم همیشه با ما بود
غروب غربت و ویرانه و اسارتها
و آن همه دل شورگی که انجا بود
به صوت آیه ء " وسیعلم "زنیزه ای خونین
وحجنری که گلوی عزیز زهرا(س) بود..


08 آبان 1396 116 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها