در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده علی معصومی)

دفتر شعر

حکایت روزگار

حکایت روزگار
تا سوز دل به هر ورقش یادگار نیست
نقش قلم به دفتر کس ماندگار نیست

سوسو نمی زند به شبستان خویشتن
شمعی که مبتلا به غم شام تار نیست

کی نغمه سر کند به سر شاخه ی امید
مرغی که عاشق سحر و نو بهار نیست

آن باغبان که شاهد فصل خزان نبود
در انتظار چیدن سیب و انار نیست

دودی به دیده از سر آتش خزید و گفت:
هر خرمنی که لایق سوز و شرار نیست

نقدی نداده حاصل هر جوهری کز او
در کوره های بوته ذوبش عیار نیست

محنت کشان بزم محبت نوشته اند:
جز نام خوش حکایتی از روزگار نیست


27 فروردین 1400 8 0

عجوزه دنیا

دنیا
دنیا عجوزه ایست که با کس وفا نکرد
بر عاشقان بی شماره خود اعتنا نکرد

این کاخ بیستون که بطوفان نهاده اند
جز دود آه و حسرت و غم بر هوا نکرد

آواره شد هرآنکه اسیر زمانه شد
بیچاره شد کسیکه به دردش دوا نکرد

از قید و بند فرصت کوتاه این جهان
سودی نبرده هرکه خودش را رها نکرد

از کور راه بی نشانه ی دنیا پر فریب
داد از دلی که راه خودش را جدا نکرد

دنیا اگرچه قصه شیرین لحظه هاست
لطف و خوشی در عاقبت ماجرا نکرد

نازم به آن سری که به آئین سروری
آزاده بود و دل به جهان مبتلا نکرد


13 فروردین 1400 37 0

ماه بی بدیل (میلاد حضرت محمد ص)

ماه بی بدیل(میلاد حضرت محمد ص)
فقط به برکت تو طاق عرش پرپا شد
زمین طفیل تو گردیده فرش پیدا شد
خدا برای تجلِّی اراده ای فرمود
که در وجود تو دُر دانه اش مهیا شد

امین آمنه! خورشید شهر ایمانی
شکوه آینه ها در حریم یزدانی
رسیده مژده احمد به سینه موسی
نهاده عِیسیِ مریم سر مسلمانی

خبر رسیده که استاد جبرئیل آمد
امید خضر نبی یاور خلیل آمد
برای رَستن انسان ز دام اهریمن
فروغ لطف و صفا ماه بی بدیل آمد

دگر زمان ابوجهل و رهروانش نیست
زمان ابرهه و فیل و نوکرانش نیست
کنون نشانه ابلیس بی شرف امروز
به غیر بی ادبی لق لق زبانش نیست

اگرچه مدعی صلح در جهان هستند
بفکر خوب و بد حال این و آن هستند
چرا ز نام هلوکاست می کنند وحشت
کنون که حامی آزادی بیان هستتد

منافقان زمان یار دشمنان شده اند
اسیر ثروت و مفتون ناکسان شده اند
مرید و همدل صهیون به اوج نامردی
به پشت پرده تزویر خود نهان شده اند

به ذات پاک تو هرگز خلل نخواهد شد
که مثل دین تو خیرالعمل نخواهد شد
برای چشم جهانبین وارثان زمین
بجز کلام تو ضرب المثل نخواهد شد


09 آبان 1399 18 0

در شهادت امام حسن عسکری علیه السلام

در شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
یک نفر در غربت زندان گرفتار است یابن العسکری
پای در زنجیر و محو دیدن یار است یابن العسکری

ای طبیب حاذق دلخستگان در گوشه ای از سامرا
سرور آزاده ای از درد سرشار است یابن العسکری

در جوانی زندگانی را به پایان می رساند با ستم
سینه اش لبربز رمز و راز و اسرارست یابن العسکری

آرزو دارد ببیند چهره ات را ای عزیز فاطمه
امشبی را تا سحر هشیار و بیدارست یابن العسکری

خون جگر گردیده با زهر هلاهل رهنمای شیعبان
خرمنی از شعله و آه شرر بار است یابن العسکری

خون دل از دیده می ریزد به یاد سرور لب تشنگان
گاه مجنون ابوالفضل علمدار است یابن العسکری

کربلا و کوفه آتش می زند جان و دلش را چون بقیع
گاه گریان از در و دیوار و مسمار است یابن العسکری

کاش می شد جان بابایت بیایی همره آدینه ای
بیدلان را در حضورت حرف بسیارست یابن العسکری


04 آبان 1399 16 0

حسین من

حسین من، شه لب تشنگان در بر من، دم دیگر بمان

تو میروی، چه كند زینب ات خواهر تو، به فدای سرت

بعد تو بال و پر من بشكند سنگ عدویت سر من بشكند

قتلگه و ،تیغ تیز و خجر شمر لعین، لشگری ستمگر

تیر و سنان، بدرد پیكرت خون جگر از، غم تو مادرت

برسر نی راس تو غوغا كند رحم خدا با دل زهرا كند

حسین من، میر و سالار من قرار این، دل خونبار من

بعد تو و، غضب ساربان كودك جا، مانده از كاروان

كشتی و نوح ودل دریا تویی نور امید همه دنیا تویی

چه سازم ای، دل و دلار من ولیّ من، شه من یار من

نظاره كن، به من و محمل ام برادرم، ای امید لم

علت عاشق شدن زینبی موجب لایق شدن زینبی

بی تو چسان، روم از قتلگه رو بكنم، سوی این خیمه گه

روز و شب از، پی ات نازنین می دوم و، میخورم بر زمین

تا كه ببینم رخ نیكوی تو فدای پیشانی و ابروی تو



28 مهر 1399 17 0

دُر دانه

دُر دانه
در شب ویرانه خوابش برده بود
عشق بابا صبر و تابش برده بود

هر نفس غرق از نگاه عشق بود
خرمن پر سوز و آه عشق بود

گرم سودای خیال خویش بود
ساکن شهر محال خویش بود

گفتگو می کرد با بابای خود
عقده وا می کرد از رویای خود

کای پدر آغوش خود را باز کن
لحظه هائی دخترت را ناز کن

یک دو روزی تا ندیدم روی تو
سر گرفتم از سر بازوی تو

آن چنان دلتنگ دیدارت شدم
عمه می داند که بیمارت شدم

آمدی امشب که مهمانم شوی
جان من بودی و جانانم شوی
◇◇◇

ناگهان از خواب خود بیدار شد
شاهد تنهای شام تار شد

وای بر من پس چه شد بابا من
پرتو خورشید بی همتای من

عمه عمه از چه بابا رفته است؟
در برش بودم کز اینجا رفته است

کاش با خود دخترش را برده بود
شبچراع و گوهرش را برده بود

گر نیاید پیش ما آن نازنین
بر نمی دارم سر از روی زمین
◇◇◇
گریه هایش شعله بر پا کرده بود
عقده را از هر دلی وا کرده بود

شام را شامی پر از غم کرده بود
هر دلی را غرق ماتم کرده بود

ناله را تا آسمان ها برده بود
شیونی تا بیکران ها برده بود

نغمه های جانگداز و غم فزا
پرده بر می داشت از این ماجرا

تا خبر آمد به دیوار ستم
کای خرابت باد بازار ستم

دختری از اهل بیت بوتراب
دل نمی گیرد دگر از مهر باب

شام تاری مانده و دُر دانه ای
شیون و آه است و یک ویرانه ای

ناله هایش هر دلی را سوخته
آتشی از درد و غم افروخته
◇◇◇
لوح پیغام ستم را باز کرد
اینچنین بر ناکسان ابراز کرد

کودکست این دختر بی صبر و تاب
گریه اش را می دهم امشب جواب

روی نیزه از حسین سر مانده است
شاید این سر بهر دختر مانده است

در میان تشت این سر دیدنی است
این سر و چشمان دختر دیدنی است

سر اگر بر روی دامانش نهید
مژدها بر قلب سوزانش نهید
◇◇◇
بیرقی از کینه ها افراشتند
از نوک سرنیزه سر برداشتتد

تشت زر بود و درونش آفتاب
وا نهادندش به دخت بوتراب

وای بر زینب طبق را بر گرفت
پیش چشم خسته دختر گرفت

کای فدایت عمه، این از آن توست
داروی درد تو و درمان توست

گفت ای عمه پدر° ما را بس است
غیر از او چیز دگر ما را بس است

این طَبق ما را نمی آید به کار
مژده ای از سوی بابایم بیار

گفت: فرزند برادر صبر کن
صبر کردی بار دیگر صبر کن

این همان گنج نهان دلبری است
در میان این طبق گویا سری است

این همه بود و نبود زینب است
آیه و ذکر و سجود زینب ایست

باز کن سرپوش این پیمانه را
تا ببینی صورت جانانه را
◇◇◇
دستهای کوچکش لرزیده بود
از طَبق سرپوش ها را چیده بود

یک دو گامی دور شد از تشت زر
خیره شد چشمان او باری دگر

ناگهان سر را به دستانش گرفت
در بغل بر روی دامانش گرفت

بوسه می زد سر به دار عشق را
شانه می زد زلف یار عشق را

ای پدر امشب مرا مهمان شدی
بر تمام دردها درمان شدی

آمدی تا مرهم غم ها شوی
التیام زخم ماتم ها شوی

بعد از این جان من و چشمان تو
بعد از این عشق من و پیمان تو

جان به جانان می دهم بابای من
با تو تاوان می دهم بابای من


21 شهریور 1399 20 0

غدیر خم

غدیر خم
بقای دین و ایمان را ولایت با علی باشد
نبوت گرچه کامل شد امامت با علی باشد

برسم مژدگانی جبرئیل از عرش می گوید
اساس دین و ایمان تا قیامت با علی باشد

الا یا مصطفی دستور دادار جهان این است
قیام ات با علی بود و پیامت با علی باشد

به نزد حج گزاران آخرین فصل رسالت را
چنان برگو که فحوای کلامت با علی باشد

شراب چشمه رحمت ز دستان تو می جوشد
به کام جرعه نوشان شهد جامت با علی باشد

بگو با جمع خوبان در غدیر خم وصیت را
که بعد از تو به دین حق تمامت با علی باشد

الا ای حاجی برگشته از احرام کوی دوست
دعای سینه سوز صبح و شامت با علی باشد

اگر در منزل جانان طواف کعبه می کردی
کنون معیارِ آئین و مقام ات با علی باشد


17 مرداد 1399 21 0

آغازی به پایان

جوابش با من است

نازنینا هرکه عاشق شد حسابش با من است
هر دل شوریده ای سوز کبابش با من است

ای خوشا خلوت نشین گوشه ی میخانه ها
بعد از این پیمانه و جام و شرابش با من است

گر چو حلاج از سر خود بگذرد مستانه ای
حَق حَق جانانه و دار و طنابش با من است

ای سراپا غرق حیرت از چه می پرسی نشان
بی سر و پا گر شدی دیگر جوابش با من است

کوچه کوچه هر که می جوید صلاح خویش را
بر در این خانه حکم فتح بابش با من است

زلف در دست نسیم آرزو ها تا به کی...؟!
ای پریشان کرده گیسو پیچ و تابش با من است

طالع از برج که می جوئی که از روز ازل
گنبد وارونه ماه و آفتابش با من است


24 تیر 1399 19 0

آغازی به پایان

آغازی به پایان (موشّح)

آنقَدَر سازم به درد خود که درمانم شوی
وآنقَدَر سوزم به پای تو که حیرانم شوی

از رُخت آئینه می سازم در و دیوار را
زانکه عکس چهره پیدا و پنهانم شوی

من برای با تو بودن آمدم تا در جهان
راز و رمز آیه های دین و ایمانم شوی

آمدی تا ماه من باشی و در شبهای تار
با نگاهی چلچراغ پرتو افشانم شوی

شک ندارم اینشب یلدا بپایان می رسد
نازنینا گر تو خورشید درخشانم شوی

ای که در یادت نداری نام کوتاهی ز من
سال ها ماندم بامیّدی که جانانم شوی

اینهمه آشفتگی در کار من کردیکه خود
نوشداروی دل بی تاب و سوزانم شوی

باکه گویم جز تو غمهای دل سرگشته را
همرهی کن تا که آغازی به پایانم شوی

گفته بودی خود که میآیی سحرگاهی دگر
لحظه ها را می شمارم تا که مهمانم شوی
◇ آواز من را بشناسان به گل


09 تیر 1399 20 0

دختر وفا (به مناسبت هفته کرامت)

دختر وفا
♡♡♡
زیباترین بهانه ی مانای خلقتی
نیکوترین دلانه ی سیمای خلقتی

مهر و وفای تو در اوج باور است
حوّاترین ترانه ی فردای خلقتی

دختر نگو که مادر بابای خود شدی
شیدا ترین یگانه ی همپای خلقتی

گوهرنشان شود ز تو آیین زندگی
آواترین چغانه به لیلای خلقتی

با زورقی نشسته به امواج آرزو
دریاترین کرانه ی رویای خلقتی

بر طاق آسمان گهری دختر وفا
والاترین نشانه ی سودای خلقتی

◇ تیر ۱۳۹۹- تقدیم به دختران با وفا که رایحه ای از بهار اند


05 تیر 1399 16 0

خود می دانی

خود می دانی
•¤¤◇◇☆◇◇¤¤•
غزلم رنگ جنون دارد و خود می دانی
غم از اندازه فزون دارد و خود می دانی

مثل خورشید فرو رفته به دامان شفق
هاله در دامن خون دارد خود می دانی

چه کنم قسمت ما هم شده حیران شدن وُ
نرگست سحر فسون دارد و خود می دانی

سنبل از رونق نسرین تو پیچیده به خود
رشته در رشته برون دارد و خود می دانی

هر که سر در قدم ساحت خوبان بنهد
طالع از بخت شگون دارد و خود می دانی

عکس رخساره ی ما را به تماشا چه بری
صحبت از سرِّ درون دارد و خود می دانی

سر همراهی آن جان جهان معصومی
رسم و آداب و شئون دارد و خود می دانی


02 تیر 1399 19 0

خوار دورانم مکن(موشَّح)

خوار دورانم مکن (موشَّح)

بیش از اینها واله و سرمست و حیرانم مکن
درد و غم بسیار دارم فکر درمانم مکن

من گناه خویش را بنهاده ام بر دوش خود
لنگ لنگان می روم سر در گریبانم مکن

یا بیا روزی به پیشم یا به پیش آور مرا
کافری گم کرده راهم حرف از ایمانم مکن

نیستم لایق به دیدارت ولی ای نازنین
مخمل آلاله ای از دیده پنهانم مکن

راهی دریای شوقم روی موج انتظار
ای چلیپا کرده گیسو فکر طوفانم مکن

نیشتر بر سینه دارم در هوای دیدنت
یا ز وصل خود بگو یا حرف هجرانم مکن

کام ما را از شرنگ تلخ کامان داده اند
واله از قند لب و رخسار خندانم مکن

بسکه دنبال تو گشتم روزگار از من بُرید
گر نمی گیری سراغم خوار دورانم مکن

رفته رفته مهلت عمرم به یغما می رود
دم به دم آتش به شمع رو به پایان مکن

آشنا بود آنکه معصومی بجانم شعله زد
نا امید از لحظه های فصل بارانم مکن

◇رمز(حرف اول مصرع ها): بدم، لیکن مرا نیکو بگردان


01 تیر 1399 21 0

سِحر نگاه

سِحر نگاه

ناگه رهی به گوشه قلبی گشود و رفت
پرتو فشان ز گوهر نابی نمود و رفت

با رمز و راز آیه ی چشمان فتنه اش
زنگارها به سِحر نگاهی زدود و رفت

چون مرغ بی دل سحری از کلام عشق
گلنغمه ای بسوز و شراری سرود و رفت

چیزی شنیده ای ز لب لعل گلرخان؟
هوش از سری بوعده خامی ربود و رفت

تکثیر می شود به دلم پرتو رخش
از جلوه های آینه گفت و شنود و رفت


20 خرداد 1399 31 0

دلبر جانان

دلبر جانان
جان جهان که دلبر جانان من شدی
نازم تو را که نان و نمکدان من شدی

شوقی به دل نهاده نشستی به سینه ام
آئین و کیش و مذهب و ایمان من شدی

قسمت مرا چه بود که از اوج بیکران
تقدیر و بخت و طالع حیران من شدی؟

آواره تر کسی ز من خسته دل ندید
دستی نهاده بر سر و سامان من شدی

بگشا دمی که قند و شکر گیرم از لبت
شیرین بیان که شربت قندان من شدی

شهد شراب چشم تو سرشار خلقت است
شیر و شکر به جنت و رضوان من شدی

آیا شود که جان به تو جانانه پس دهم
کُشتی مرا به غمزه و تاوان من شدی؟!


16 خرداد 1399 41 0

حسن ختام

حسن ختام
ای مَه شبی به وقت پریشانی ام بیا
جامانده ای به غربت ظلمانی ام بیا

قسمت نبوده آنکه تو را میزبان شوم
چونان سپیده بر سر مهمانی ام بیا

در فصل فصل خاطره ها جاگرفته ای
مرهم گذار سینه ی طوفانی ام بیا

با عمرهای کوته ما راه چاره نیست
در فرصتی بوقت گران جانی ام بیا

حس میشوی ز عطر نسیم که می وزد
از کوچه باغ ساحل بارانی ام بیا

بال و پر مرا ز ازل چیده اند ولی
شاید ز خاک جاده بیافشانی ام بیا

افتاد اگر گذار تو با مرز و بوم عشق
تا انتهای شهر زمستانی ام بیا

معصومی آنچه را که سرایم تو بوده ای
حسن ختام مصرع پایانی ام بیا


15 خرداد 1399 40 0

ماهی آزاد ( بمناسبت نیمه خرداد)

ماهی آزاد
من واژگانم را به دست باد خواهم داد 
عطر نسیم از هرچه بادا باد خواهم داد 

در هر بیابان و کویر و دشت و صحرائی
آتشفشان و تندر و فریاد خواهم داد

سر شاخه های رفته بر تاراج و یغما را
بر شانه های حضرت شمشاد خواهم داد 

این دشت آهوخیز را از برکت باران
پای فرار از دام هر صیاد خواهم داد 

حرف الف تا یای ضرب آهنگ دفتر را 
بر غنچه های بی ترانه یاد خواهم داد 

از طره های سوسن و گل بوته ی نرگس
داد حقیقت بر سر بیداد خواهم داد 

ای رفته از یادت هزاران زخم بی درمان
نای تو را فریاد استمداد خواهم داد

جنگل به جنگل می روم تا ساحل دریا
آبی به کام ماهی آزاد خواهم داد

هر ساله در فصل بهار و صبح بیداری
آوازه ای از نیمه خرداد خواهم داد


14 خرداد 1399 38 0

قوام ملک هستی

خوشا قلبی که با سوزی کباب است
خوشا چشمی که لبریز شراب است

به یمن رونق شب های مستان
خوشا دستی که در کار ثواب است

ز سمت بیشه گلبرگی چنین گفت:
خوشا آن گل که تاوانش گلاب است

بنازم آن نسیمی را که صبحی
به شوق کاکلی در پیچ و تاب است

به روی شعله های آتش عشق
خوشا عودی که همراه رباب است

بزن شوری که از پیری شنیدم
مسیر فرصت ما پر شتاب است

که می گوید که این دنیای فانی
سرائی خالی از رنج و عذاب است؟

شنیدستم ز معصومی که می گفت
قوام ملک هستی چون حباب است


14 خرداد 1399 37 0

خواهد شد

خواهد شد
نه هر حال خرابی مست زلف یار خواهد شد
نه هر جامانده صبح و سحر بیدار خواهد شد

بخوان با خودپرستان بیت بیت این حقیقت را
چسان بیگانه ای خود محرم اسرار خواهد شد؟

خوشا دلداده ای کز شوق محو روی جاناست
دلی افسرده و غافل کجا هشیار خواهد شد؟

جهان مدیون انگشت طروات خیر باران است
نه هر خار و خسی سبزینه گلزار خواهد شد

صداقت مثل خورشیدی جهان افروز می تابد
کجا آیینه ای هم صحبت زنگار خواهد شد؟

هنرمندان شهر و صاحب فرهنگ می گویند...
نه هر آلوده دستی بهر خود معمار خواهد شد

تو معصومی ز هر عیب کمی برچین دامن را
که فردا خوشه خوشه آفتی بسیار خواهد شد


13 خرداد 1399 28 0

از قطره کمترم

از قطره کمترم
با هر بهانه ای دل ما را نشانه کن
وز مهر خود انار دلی دانه دانه کن

دنیا و ثروتی که در او مانده رفتنیست
زین پس مرا فقیر زمین زمانه کن

خوش دولتیکه دار و ندارش تو بوده ای
ما را نصیب روزی از این آب و دانه کن

آتش بزن به جانم و خاکسترم به باد
آواره ام به خاک رهی جاودانه کن

از قطره کمترم که ز دریا سخن کنم
اینک مرا چو ذره ای از بیکرانه کن

نام و نشان و خاطره از یاد برده ام
بیتی ز خود به ورد زبانم ترانه کن


09 خرداد 1399 31 0

سحرگاه جنون

سحرگاه جنون

من همان دل شده زار و پریشان توام
پیچکی مانده سر شاخه عریان توام

دسته ای از گل یخ برسر مژگان منست
واپسین خاطره ی فصل زمستان توام

بسکه پیچیدم و چرخیدم و دیوانه شدم
قاب عکسی به تن ساقه و بنیان توام

آبشاری شده تندیس من از گوهر اشک
بهترین منظره در ساحت باران توام

آی ای داده به بادم به سحرگاه جنون
من غباری به سر شانه طوفان توام

شربتی گر به حلاوت فلکم هدیه نداد
رونق شوری لب های نمکدان توام

زخمه در زخمه بزن تار دلم را که هنوز
نغمه ساز غزل صفحه ی دیوان توام

چه گرانمایه شدی ای همه رونق عشق
ذره ای در پی خورشید درخشان توام


08 خرداد 1399 31 0
صفحه 1 از 9ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  بعدی   انتها