در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی معصومی)

دفتر شعر

براتی گرفت و رفت

براتی گرفت و رفت
از یک مغازه بند و بساطی گرفت و رفت
مشکل گشا و نُقل و نباتی گرفت و رفت
همراه کودکش که در آغوش و خفته بود
یک پاکتی ز شیر و دُناتی گرفت و رفت
آن گه ز سمت دکه ای از دفتر و کتاب
حرزی خریده خواند نکاتی گرفت و رفت
آمد به سمت پنجره پولاد و گریه کرد...
آهی کشیده صبر و ثباتی گرفت و رفت
برگشت سمت حوض طلا چون کبوتری
هُرم عطش به آب حیاتی گرفت و رفت
دستی به سینه رو بحرم ایستاد و گفت:
بنگر به زائرت که براتی گرفت و رفت
معصومی از نگاه تو و مهربانی ات
زین غربت زمانه نجاتی گرفت و رفت


30 مرداد 1398 3 0

عید غدیر

کهکشان آویزه ای بر سینه ی دریای اوست
آسمان سر در خَم رخسار بی همتای اوست
ذولفقار و پنجه ی شیر افکن و خیبر شکن
ذره ای از جلوه های قامت رعنای اوست
خلقتش سرمایه ی ایجاد هستی بوده بس
عالم اعلی غبار از عرصه ی هیجای اوست
موسِیُ عیسی و ابراهیم و اسماعیل و نوح
ره نشین کوه طور و سینه ی سینای اوست
شیوه ی او در عدالت حق مطلق بوده است
جبرئیل آیینه دار از دیده ی بینای اوست
او ولیّ و او وصیّ و جانشین احمد است
خیمه ی شرم و حیا از چادر زهرای اوست
خود رسول اله کنار برکه با اصحاب گفت
هر کسی را من شدم مولی علی مولی اوست
مژده دارد با تو معصومی که در عید غدیر
منبری دیدم که احمد با علی بالای اوست


28 مرداد 1398 20 0

خاک راه عرشیان

خاک راه عرشیان ( سروده موشَّح )

آن که در عهد ازل مست شرابم کرده بود
در سر پیمانه ای مجنون خطابم کرده بود
من چه میدانستم از اقبال نافرجام خود
از کدامین باده ای لبریز جامم کرده بود!
وقتی آگه گشتم از خبط ندانم کاری ام
روبروی خوشه ای گندم جوابم کرده بود
داستان راندن ما را ملائک خوانده اند...
در هوسهائیکه ابلیس انتخابم کرده بود
رفته بودم تا بنوشم طعم شیر و شکّرش
ای دل غافل بهشتی را سرابم کرده بود
یارب این آوارگی ها کی به پایان میرسد
نامی از خوبان به تدبیر صوابم کرده بود
در همانروزی که خون بر گردنم انداختند
یک بیک اسرار خود را در کتابم کرده بود
روزگارانی که گشتم رهروی از عرشیان
خالق هر دو جهان بِه ز آفتابم کرده بود
روی دوشم بار سنگین امانت بود و من
اندک اندک جلوه ای در التهابم کرده بود
با همان عهدی که بستم از سر نادانی ام
از دل شوریده نقش لوح قابم کرده بود
باید از نو چاره سازم با پر بشکسته ای
آسمانی را که روی سر خرابم کرده بود
در همین منزل که معصومی سراغم را گرفت
مثل مرغی روی آتش دان کبابم کرده بود


23 مرداد 1398 54 0

نبض جهان هستی


یکشب زکویم ای گل باری گذر نکردی
فکر من خراب شوریده سر نکردی
هرلحظه شور عشقی در خاطرم نهادی
درمان حال زار این بی خبر نکردی
بر گرد شمع رویت پروانه ام ولیکن
جز آتش فراغت در بال و پر نکردی
گفتی که روز گاری میآیی از رهی دور
عمری گذشت و از خود ما را خبر نکردی
وقتیکه غمزه هایت رسوای عالمم کرد
آهنگ رهگذار این بوم و بر نکردی
نبض جهان هستی در کف نهاده داری
چشم انتظاری ام را گویا نظر نکردی
معصومی از چه حاصل جز شوکران هجران
از لحظه لحظه های شام و سحر نکردی


21 مرداد 1398 72 0

عید قربان

تا دلی را مژده ای از لطف یزدان می رسد
اندک اندک سوی شهرآبادِ ایمان می رسد
هر که با شیطان ظلمت پنجه اندازد ببین
پرتو اش از دامن خورشید تابان می رسد
بگذر از وابستگی ها تا عیان گردد تو را
در منای کعبه هر دردی به درمان می رسد
گرکه مشتاق حضوری خیز و پیش ما بیا
لحظه های امتحان با عید قربان می رسد
آی ابراهیم! اگر خواهی که یار ما شوی
خنجری تا حلق اسماعیل، برّان می رسد
جاده ی دلدادگی را میتوان طی کرد لیک
بی حضور قلب این ره که بپایان می رسد
باید از بود و نبود خود فرو بندی تو چشم
تا ببینی لطف حق سرمایه جان می رسد
هرکه معصومی فدای محضر جانانه شد
شک ندارم روزگاری هم بسامان می رسد


20 مرداد 1398 83 0

ترانه سروش

ترانه سروش
این همه اشتیاق در چشمم
تو و این طمطراق در چشمم
ماهتابی محاق در چشمم
وای از طاقتی که طاق شود…

کوچه در کوچه انتظارم من
چشمه در چشمه آبشار من
لحظه در لحظه بیقرارم من
با یکی غمزه ی فریبایت.‌.

گفته بودی به ناز می آیی
در پی سوز و ساز می آیی
گوشه ای از حجاز می آیی
ای بسی دلنواز آهنگ ات...

گرچه ای گل بهانه ات شده ام
زخمه ای در چغانه ات شده ام
زورقی در کرانه ات شده ام
باسروشی ترانه خوان گشتم...

غم هجران تمام خواهد شد
نوبت التیام خواهد شد
روزگاری به کام خواهد شد
سحری را اگر قیام کنی...


15 مرداد 1398 114 0

ابا صالح المهدی

ابا صالح المهدی ع
از جاده بیایی و دل‌، آرام بگیرد
با مهر تو این مرحله انجام بگیرد
آنروز چه روزی بشود شبزدگان را
صبحیکه ز رخسار شما کام بگیرد
آئینه و آبیّ و معماست وصال ات
لاحول ولا، از تو که پیغام بگیرد؟
حالا که جهان چاره و امید ندارد
از دست تو کی مرهم آلام بگیرد؟
لیلای فلک، کاش لب تشنه ما هم
می را ز سر دست دل آرام بگیرد
هر کس بتو دلداده مکافات نبیند
در دار مجازات تو فرجام بگیرد
یکروز بمعصومی اگر چهره نمایی
عمری دگر از محضر ایام بگیرد


11 مرداد 1398 115 0

پرواز بدون تو

پرواز بدون تو

مرغم که در قفس بامید پریدن است
از لابه لای روزنه در فکر دیدن است
گوئیکه ازدحام همه قیل و قال شهر
جغرافیای نغمه ی جانان شنیدن است
بال و پر مرا به محبت کشیده اند
پرواز من بدون تو مثل خزیدن است
آنقدرها دلم برای شما تنگ می شود
گویا که پرده پرده بحال دریدن است
آه ای بهار سرکش هر بیشه و کویر
جانا بیاکه دزد خزان فکر چیدن است
باید برای هر قدم خوبت ای عزیز
نذری کنم که لایق شرط چمیدن است
بغضی گلوی درد مرا پنجه می زند
صبرم دگر حکایتی از سر رسیدن است
معصومی آنکه دل به نگاهش سپرده ای
فکر نقاب چهره ز رخ برکشیدن است


26 تیر 1398 168 0

چشم جهان بین

چشم جهان بین
شکوه دارم از تو ای تقدیر بی سامان ما
کی به آخر می رسد اندوه بی پایان ما؟
زان شبی کز بوستان آواره میکردی دگر
نشنود گوش فلک جز نغمه ی سوزان ما
بر سر راه نخستین روزهای سر خوشی
دانه ای گندم نهادی تا که پختی نان ما
گرچه میدانم نمک با زخم میپاشی ولی
نسخه ی بهتر چه داری لایق درمان ما ؟
آتشی در بال و پر افتاده مرغ عرش را!
خاک بازی کی شود سرمایه ی تاوان ما
مانده ام حیران آن روزیکه توصیفم کنی
در ازل یارب چه عهدی رفته بر پیمان ما
خود نسازد چاره گر چشم جهان بین فلک
کی بر آید کاری از سالوسی ایمان ما !؟
چاره معصومی نمی بینم مگر دُردانه ای
آتش افروزی کند با قلب سرگردان ما


26 تیر 1398 164 0

پنجره فولاد

پنجره فولاد
تا سوی حریم تو دلی غرق سرور است
بنواز به نقاره که دستی ز تو دور است
قربان تو ای شاه خراسانی ام ای جان
امشب همه بارگه ات دامن طور است
مهمانی تان شکر خدا قسمت اگر شد
دلدادگی و بندُ بساطم همه جور است
از پنجره فولاد و دخیلی که چه گویم؟
جاییکه پر از آینه شرط حضور است
گلدسته ترین مهر و وفا را ز تو دیدیم
بر گرد ضریح تو مگر چشمه نور است
آمیخته در صحن و سرای تو نسیمی
کز دامنه عشق تو در حال عبور است
معصومی از ایوان طلا هرچه شنیدیم
نجوای دل و زمزمه شعر و شعور است


21 تیر 1398 31 0

هر چه که بادا

بسکه رخسار تو را محو تمنّا شده ایم
در نگاهِ همگان واله و رسوا شده ایم
ای نسیم سحر از جانب کوی تو وَزان
ما به امید تو آواره ی صحرا شده ایم
می طراود ز گلستان صفا بوی رُخت
عابر کوچه آن خوبِ دل آرا شده ایم
در ازل بود و نبود همه عالم شده ای
بطفیل تو در این دایره پیدا شده ایم
گرچه تضمین بهشتم نکند توشه عمر
ما به دنبال شما ساکن دنیا شده ایم
بفدایت شوم ای نرگس آلوده بخواب
غمزه ی ناز تو را غرق تماشا شده ایم
گو به معصومی اگر نیمه نگاهی بکند
فارع از واهمه هرچه که بادا شده ایم


12 تیر 1398 102 0

به بادیم

به بادیم
سر به بالین غمت هرچه نهادیم نشد
دل خود را به سر زلف تو دادیم نشد
کشتگان خم ابروی تو خود میدانند
مومن قبله این جنگ و جهادیم نشد
به امیدی که شبی رونق بختی یابیم
گره از طالع خود هر چه گشادیم نشد
خبرت هست که از بارقه دولت عشق
در ازل آنچه ز تقدیر ستادیم نشد!
تا که از برکت پای تو پری بگشائیم
ذره سان بر سر راه تو فتادیم نشد
حاصل عمر گرانمایه ببین معصومی
بیشتر از پر کاهی که به بادیم نشد


07 تیر 1398 122 0

...شبم

سفر سفر نشانه بیاور به آسمان شبم
شرر شرر زبانه بیاور ز کهکشان شبم
مگو مگو که فارغم از هر بهانه دگری
سبوسبو فسانه بیاور به داستان شبم
زناله های دل ساکنان شهر بیم و امید
گهر گهر ترانه بیاور به بی کران شبم
بیمن آنکه نالهِ نایم نوای نغمه توست
گذر گذر چَغانه بیاور به بوستان شبم
خدا مگر حواله نماید مرا به غمزه تو
نظر نظر گُمانه بیآور به آستان شبم
کبوترم که لانه ندارم به غیر بام شما
غزل غزل تو دانه بیاور بآشیان شبم


29 خرداد 1398 142 0

نافله آه و زاری

نافله آه و زاری ام

ای بهترین بهانه چشم انتظاری ام
زیبا ترین ترانه به هر بی قراری ام
آن شب که یاد چهره ماه تو می کنم
صد آسمان ستاره ز امیدواری ام
پا نِه به روی دیده دمی تا ببینم ات
مرهم به زخم سینه اگر میگذاری ام
باید برای نرگس چشمت دعا کنم
قبل از طلوع و نافله آه و زاری ام
تو دُرد جام خمره عشق و حقیقتی
با های و هوی زمزمه میگساری ام
آتش بزن به خرمن جانم ز غمزه ای
در امتداد رونق شب زنده داری ام
دست اجل چو فرصت فردا نمیدهد
با عمرهای رفته چسان میشماری ام؟
معصومی از طراوت باران چه دیده ای
دیگر چرا بدست خزان میسپاری ام


24 خرداد 1398 56 0

تاجی به سری کن

تاجی به سری کن
ای ماهِ شبِ خاطره ما را نظری کن
با گوشه ویرانه شبی را سحری کن
نوری بِنه از چهره بتاریکی شب ها
هر سایه تماشاگرِ قرص قمری کن
مستانه ترین جلوه زیبای جهان را
مهمان هوا خواهی چشمان تری کن
از پشت ستیغ گذر سمت عبورت
با طره ای از نورِ نگاهی خبری کن
از رونق رخساره خود هاله شب را
پیمانه به پیمانه ز خون جگری کن
آرامش مهتابیِ شب دُرِّ گرانیست
مرهم به دل غمزده و در بدری کن
این مژده بده با دل معصومی و برگیر
یک ذره ز خاک ره و تاجی به سری کن





17 خرداد 1398 127 0

علی را می شناسم

علی را می شناسم
من عطر شولای علی را می شناسم
لبخند سیمای علی را می شناسم
قبل از رسیدن در میان دردمندان
تعجیل در پای علی را می شناسم
هرشب شرر دارد بِدل تا صبح فردا
من سوز آوای علی را می شناسم
می بیند و سر میزند غمخانه ها را
چشمان بینای علی را می شناسم
بنهاده مشک بینوایی را به دوشش
من قد و بالای علی را می شناسم
با کودکان بی پدر سرگرم بازیست
من قلب دریای علی را می شناسم
آنشب سرش دربند دیدار خدا بود
من طرز ایمای علی را می شناسم
معصومی از درد سر بشکفته ی او
من حال زهرای علی را می شناسم



07 خرداد 1398 125 0

حضرت خوبی (بمناسبت شهادت علی ع )

حضرت خوبی
چرا حیدر غبار از روی محرومان نمی گیرد
سراغ از پیرمردی کور بی سامان نمی گیرد
برای التیام زخمه های مانده از دوران
یتیمان عرب را بوسه از دستان نمی گیرد
چه شد یارب که امشب را علی ابن ابیطالب
وضوی نیمه شب از چاه نخلستان نمی گیرد
برای سفره های خالی و شب های بی پایان
بدوش انبانی از خرما و قرصی نان نمی گیرد
شنیدم آسمان فُزتُ وَ رَبِّ الکعبه می خوانَد
که با زخم سرش تدبیری از درمان نمی گیرد
نمی دانم چه پیش آمد برای حضرت خوبی
که دیگر دل ز مهر خالق سبحان نمی گیرد
چه کوتاه است معصومی بقای عمر گل زیرا
خدا جز بندگان صالحش پیمان نمی گیرد


05 خرداد 1398 132 0

شهر خوبان

شهر خوبان
وای از شب تار دلم بی روی ماهت
قربان آن چشم تو و موی سیاهت
باید که پر گیرم زمین تا آسمان را
باری اگر مهمان کنی با یک نگاهت
همراهی ام کن تا که از بخت بلندم
چون ذره پرگیرم ز روی خاک راهت
باشد که روزی چهره ی نازت ببینم
شادم کنی با غمزه های گاه گاهت
بین زمین و آسمان پروانه گردم
دستی بیفشانی و من گردم تباهت
امروزه هست و مهلت فردا نباشد
باید همین حالا بگیری در پناهت
برگو به معصومی نشان شهر خوبان
جانم فدای نکته های خیر خواهت


01 خرداد 1398 109 0

برگی از دفتر

برای خال مشکین لب تو همه نا گفته هایم را سرودم
بسمت کوچه باغ جستجوها دری از روزن دل برگشودم
بیاد روزگارانی که با هم زمین و آسمان همسایه بودند
درون برکه چشمانم ایجان، رخ ماه تو را حک مینمودم
همان روز ازل هم گفته بودم تمام ساکنان سر زمین را
اگر مهر تو مدهوش نمیکرد در این گرداب رسوایی نبودم
بیا تا بار دیگر جان بگیرد درخت بیشه زار باور من
میان شاخ و برگش تازه گردد هوای تازه ی گفت و شنودم
از آنروزیکه گفتی خواهی آمد سرم را وقف پیغام تو کردم
برای باور چشمان مستت همه دلشورگی ها را زدودم
خبر آیا تو هم داری که عمریست کنار ساحل دریای امید
برای جستن درّ گرانی هم آوای نسیم و دشت و رودم ؟
به معصومی بگو پیغام ما را که فصل دیگری از نو سراید
ندیدم جز غم چشم انتظاری ز هر برگی کزین دفتر گشودم


01 خرداد 1398 45 0

طلیعه های سپید

طلیعه های سپید
از آن زمان که غمت را نثار ما کردی
حساب کار دل از غیر خود جدا کردی
بنازمت که ز هر غمزه ای ز چشمانت
کرشمه های نهان گشته بر ملا کردی
فدای این همه خوبی که از ره یاری
هوای سینه ی پر سوز و بینوا کردی
ز آستان رفیع و طلیعه های سپید
دوباره یادی از این شهر بیصدا کردی
خدا بخیر کند فتنه های چشم تو را
و آتشی که از این ماجرا به پا کردی
چه سازم از سر زلفیکه بی قرارم کرد
چه گویم از دل زاری که مبتلا کردی
رسان بمحضر جانان صدای معصومی
سحر گهی که بیادش خدا خدا کردی


27 اردیبهشت 1398 98 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها