در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی معصومی)

دفتر شعر

نافله آه و زاری

نافله آه و زاری ام

ای بهترین بهانه چشم انتظاری ام
زیبا ترین ترانه به هر بی قراری ام
آن شب که یاد چهره ماه تو می کنم
صد آسمان ستاره ز امیدواری ام
پا نِه به روی دیده دمی تا ببینم ات
مرهم به زخم سینه اگر میگذاری ام
باید برای نرگس چشمت دعا کنم
قبل از طلوع و نافله آه و زاری ام
تو دُرد جام خمره عشق و حقیقتی
با های و هوی زمزمه میگساری ام
آتش بزن به خرمن جانم ز غمزه ای
در امتداد رونق شب زنده داری ام
دست اجل چو فرصت فردا نمیدهد
با عمرهای رفته چسان میشماری ام؟
معصومی از طراوت باران چه دیده ای
دیگر چرا بدست خزان میسپاری ام


24 خرداد 1398 16 0

تاجی به سری کن

تاجی به سری کن
ای ماهِ شبِ خاطره ما را نظری کن
با گوشه ویرانه شبی را سحری کن
نوری بِنه از چهره بتاریکی شب ها
هر سایه تماشاگرِ قرص قمری کن
مستانه ترین جلوه زیبای جهان را
مهمان هوا خواهی چشمان تری کن
از پشت ستیغ گذر سمت عبورت
با طره ای از نورِ نگاهی خبری کن
از رونق رخساره خود هاله شب را
پیمانه به پیمانه ز خون جگری کن
آرامش مهتابیِ شب دُرِّ گرانیست
مرهم به دل غمزده و در بدری کن
این مژده بده با دل معصومی و برگیر
یک ذره ز خاک ره و تاجی به سری کن





17 خرداد 1398 68 0

علی را می شناسم

علی را می شناسم
من عطر شولای علی را می شناسم
لبخند سیمای علی را می شناسم
قبل از رسیدن در میان دردمندان
تعجیل در پای علی را می شناسم
هرشب شرر دارد بِدل تا صبح فردا
من سوز آوای علی را می شناسم
می بیند و سر میزند غمخانه ها را
چشمان بینای علی را می شناسم
بنهاده مشک بینوایی را به دوشش
من قد و بالای علی را می شناسم
با کودکان بی پدر سرگرم بازیست
من قلب دریای علی را می شناسم
آنشب سرش دربند دیدار خدا بود
من طرز ایمای علی را می شناسم
معصومی از درد سر بشکفته ی او
من حال زهرای علی را می شناسم



07 خرداد 1398 103 0

حضرت خوبی (بمناسبت شهادت علی ع )

حضرت خوبی
چرا حیدر غبار از روی محرومان نمی گیرد
سراغ از پیرمردی کور بی سامان نمی گیرد
برای التیام زخمه های مانده از دوران
یتیمان عرب را بوسه از دستان نمی گیرد
چه شد یارب که امشب را علی ابن ابیطالب
وضوی نیمه شب از چاه نخلستان نمی گیرد
برای سفره های خالی و شب های بی پایان
بدوش انبانی از خرما و قرصی نان نمی گیرد
شنیدم آسمان فُزتُ وَ رَبِّ الکعبه می خوانَد
که با زخم سرش تدبیری از درمان نمی گیرد
نمی دانم چه پیش آمد برای حضرت خوبی
که دیگر دل ز مهر خالق سبحان نمی گیرد
چه کوتاه است معصومی بقای عمر گل زیرا
خدا جز بندگان صالحش پیمان نمی گیرد


05 خرداد 1398 116 0

شهر خوبان

شهر خوبان
وای از شب تار دلم بی روی ماهت
قربان آن چشم تو و موی سیاهت
باید که پر گیرم زمین تا آسمان را
باری اگر مهمان کنی با یک نگاهت
همراهی ام کن تا که از بخت بلندم
چون ذره پرگیرم ز روی خاک راهت
باشد که روزی چهره ی نازت ببینم
شادم کنی با غمزه های گاه گاهت
بین زمین و آسمان پروانه گردم
دستی بیفشانی و من گردم تباهت
امروزه هست و مهلت فردا نباشد
باید همین حالا بگیری در پناهت
برگو به معصومی نشان شهر خوبان
جانم فدای نکته های خیر خواهت


01 خرداد 1398 79 0

برگی از دفتر

برای خال مشکین لب تو همه نا گفته هایم را سرودم
بسمت کوچه باغ جستجوها دری از روزن دل برگشودم
بیاد روزگارانی که با هم زمین و آسمان همسایه بودند
درون برکه چشمانم ایجان، رخ ماه تو را حک مینمودم
همان روز ازل هم گفته بودم تمام ساکنان سر زمین را
اگر مهر تو مدهوش نمیکرد در این گرداب رسوایی نبودم
بیا تا بار دیگر جان بگیرد درخت بیشه زار باور من
میان شاخ و برگش تازه گردد هوای تازه ی گفت و شنودم
از آنروزیکه گفتی خواهی آمد سرم را وقف پیغام تو کردم
برای باور چشمان مستت همه دلشورگی ها را زدودم
خبر آیا تو هم داری که عمریست کنار ساحل دریای امید
برای جستن درّ گرانی هم آوای نسیم و دشت و رودم ؟
به معصومی بگو پیغام ما را که فصل دیگری از نو سراید
ندیدم جز غم چشم انتظاری ز هر برگی کزین دفتر گشودم


01 خرداد 1398 27 0

طلیعه های سپید

طلیعه های سپید
از آن زمان که غمت را نثار ما کردی
حساب کار دل از غیر خود جدا کردی
بنازمت که ز هر غمزه ای ز چشمانت
کرشمه های نهان گشته بر ملا کردی
فدای این همه خوبی که از ره یاری
هوای سینه ی پر سوز و بینوا کردی
ز آستان رفیع و طلیعه های سپید
دوباره یادی از این شهر بیصدا کردی
خدا بخیر کند فتنه های چشم تو را
و آتشی که از این ماجرا به پا کردی
چه سازم از سر زلفیکه بی قرارم کرد
چه گویم از دل زاری که مبتلا کردی
رسان بمحضر جانان صدای معصومی
سحر گهی که بیادش خدا خدا کردی


27 اردیبهشت 1398 80 0

روح نمازم

روح نمازم
کوته مکن از دامن خود دست نیاز ام
جز با نظر لطف تو من چاره چه سازم؟
زان شب که شرر زد بدلم آتش عشقت
با شعله ی سودای تو در سوز و گدازم
آویخته بر زلف تو شد حلقه ی چشمم
آغشته به تعبیر تو شد روح نمازم
باید که دعایی بکنی ور نَه از این پس
جا مانده ترین رهرو این راه دراز ام
آن لحظه که دلداده ی پیمان تو گشتم
با مژده ی خیر تو صبورانه بسازم
کی می شود از گردش ایام ببینم
چون باد صبا همسفر کوی حجازم
معصومی از این پس همه جا از تو بگوید
ای جلوه گه ات آینه ی محرم رازم


16 اردیبهشت 1398 87 0

ساکنان عشق

ساکنان عشق

ای غُصه، عمر کوته ما را امان بده
باری دگر بنقش دل مرده جان بده
فرصت اگر چه میگذرد همتی بکن
شوق امیدِ زندگیِ جاودان بده
صیدی نموده ناوک مژگان دلبری
رونق بدین نشانه و تیر و کمان بده
از ما ببر حکایتِ دلدادگی ولیک
بر ساکنانِ کشورِ هفت آسمان بده
روزی که می بری بسرِ مسلخ فنا
ما را طفیل خاک رهش ارمغان بده
اشراق اگر ز چهره ماهش نمی کنی
مویی ز طره های وصالش نشان بده
معصومی از شرار دل ساکنان عشق
سوزی نهفته در غزلی جاودان بده


12 اردیبهشت 1398 106 0

چو ناله های نهانی

ناله های نهانی
بیا که دیدن رخسارت آرزوی منست
خیال نرگس شهلای تو سبوی منست
ترانه ای به لبم کو بجز وصال رخت؟
که کعبه رخ ناز تو سمت سوی منست
امان ز وقت غروبیکه بی تو دل بزند
ستاره ایکه تب آلودِ هایُ هوی منست
تمام عمرِ خودم را نشسته ام به رهت
کنار گوشه چشمی که آب جوی منست
نهاده ای به کمندیکه جان برون نبرم
ز دام طره زلفی که چاره جوی منست
رها نمی شوم از آرزوی دیدن تو
شرار غمزه خوبان به جستجوی منست
صبا غم از دل معصومی عاقبت بِبَرَد
چو ناله های نهانی که در گلوی منست


11 اردیبهشت 1398 57 0

آویزه به تاک

آویزه به تاک
تا که آغشته بخاک تو کنم چشمم را
سر هر جاده مغاک تو کنم چشمم را
ای فدای تو، اگر مهلت همراهی بود
پیش پای تو هلاک تو کنم چشمم را
خون دل را زپس دیده برون اندازم
لایق چهره ی پاک تو کنم چشمم را
بردَرَم پیرهن خویش که با آمدن ات
شاهد دامن چاک تو کنم چشمم را
تا بهار آید و دُردیکش جام تو شوم
باید آویزه به تاک تو کنم چشمم را
آرزو دارم اگر فرصت عمری باقیست
راهی کوی و پلاک تو کنم چشمم را
ندبه خوانم ز تو با هر غزل معصومی
باَبی اَنتَ فِداک...تو کنم چشمم را


30 فروردین 1398 102 0

رنگین کمان شهر

رنگین کمان شهر
پیچیده عطر آمدن ات در میان شهر
شوقی دگر گرفته بخود آسمان  شهر
مردم دو باره نام تو را جآر می زنند
ای نازنین همای بلند آشیان شهر
گلبانگ خوب آمدنت را شنیده ایم
در لا به لای زمزمه های نهان شهر
صبح و سحر ز نام تو فواره می زند
ای بهترین بهانه و شیرین بیان شهر
پر گشته واژه واژه ام از شوق انتظار
لبریز نام خوب تو شد بیکران شهر
اوراق دفترم همه پروانه گشته وُ -
در اشتیاق روی تو ورد و زبان شهر
اینک بیا که گاه دمیدن رسیده است
ای آفتاب لحظه ی رنگین کمان شهر
معصومی عاقبت نظری می کند به ما
از مشرق مناره ی گوهر نشان شهر







 
 


30 فروردین 1398 102 0

بگیری سراغ ما

بگیری سراغ ما
با هر بهانه تازه شود سوز داغ ما
ای سرو قامت ات غزل اشتیاق ما
آیا شود که صبح سحر با خود آورد
عطری ز بوی زلف تو در کوچه باغ ما
بیرون شود ز پرده رخ آسمانی ات
آتش زند وصال تو در طمطراق ما
باشد که از طلیعه اشراقت ای عزیز
رخشانتر از ستاره شوی در محاق ما
یارب چه میشود که بگیرد حلاوتی
از قطره های جام طهورت ایاغ ما
کی میشود که طالع بختی رقم زند
نور امید وصل تو در چهلچراغ ما
روزی که ذره ذره ز خاکم پراکنند...
ای نازنین من، تو بگیری سراغ ما
معصومی از تو با که بگوید که بیگمان
 حرفی ز نام خوب تو باشد بلاغ 


27 فروردین 1398 106 0

بی نشانه

گمشده
ما  عابران  رهگذري جاودانه ايم
جا  ماندگان قافله اي  بي  نشانه ايم
چون مرع پر شكسته كه از تير حادثه
در اين قفس به جرم كمي آب ودانه ايم
در جاي جاي پهنهِء امواج آرزو
چشم   انتظار   دامن   سبز  كرانه ايم
آهسته مي رويم وندانيم كه عاقبت
يارب كجاو  با  چه اميدي  روانه ايم
پائيز لحظه ها چه شتابان رسيد  و ما
دلواپسان  رويش   چندين جوانه ايم
نم نم  ببار  ابر   بهاران كه تشنه ايم
رعدي بزن  كه خرمن صدها  بهانه  ايم
اي چاره ساز غربت دل هاي خستگان
اينك بيا كه گمشده اي زآشيانه ايم
 


03 اسفند 1397 33 0

صلوات

           صلوات


در عید ولایت به امامت صلوات
برایه تکمیل دیانت صلوات
از مرز غدیر تا نجف گفته اوست
برآل عبا تابه قیامت صلوات

برلحظه تعیین امامت صلوات
بر نقطه جوشش ولایت صلوات
بگرفت به دست خویشتن دست علی
کاین لحظه به تکمیل دیانت صلوات

برمهدی صاحب الزمان یک صلوات
برشادی روح رفتگان یک صلوات
هر جمعه برای امت کشور دین
بر کودک وپیر ونو جوان یک صلوات

بردین مبین ناب احمد صلوات
بر خلق جهان بود سرامد صلوات
باشد که به اتحاد کامل برسد
این امت پیرو محمد صلوات


بر زينت عابدين دمادم صلوات
برال نبي حضرت خاتم صلوات
بنگر به سحيفه ای كه از وي مانده
بر هر ورقش ز اسم اعظم صلوات

برضامن غربت غريبان صلوات
بر پادشه ملك خراسان صلوات
يارب به رضاي تو رضا بود رضا
خشنودي جمله اهل ايمان صلوات

هر لحظه به صبر بيحسابش صلوات
بر ولوله هاي هر خطابش صلوات
سالار حسيني بود ار زينب او
برقافله هاي پر شتابش صلوات

بر بازوي افتاده به خاكش صلوات
برچهره ماه تابناكش صلوات
افتاده به روي خاك عباس علي
برقد رشيد چاك چاكش صلوات

بر احمد وخلق مهربانش صلوات
برحیدرو صبر بیکرانش صلوات
ازفاطمه ,مجتبی ومظلوم حسین
تا حضرت صاحب الزمانش صلوات


26 بهمن 1397 60 0

دعای خیر

دعای خیر
آئینه های چشم جهان بی قرارتان
دل های عاشقان همه امید وارتان
آدینه ای که سر زند از مشرق آفتاب
گلواژه می شود غزل انتظارتان
سرسبزی و ترانه  و باران و زندگی
روئیده  می شود به ظهور بهارتان
خورشید آسمان به تماشا نشسته است
در امتداد روشنی از رهگذارتان
با هر طلوع صبح و سحر هاله میزند
خون در پس شفق ز دل بیقرارتان
در دولت وصال شما دیده میشود
نیکو ترین حمایت پروردگارتان
ما با دعای خیر شما زنده مانده ایم
ای هرچه لطف حضرت حق کوله بارتان
 


21 بهمن 1397 102 0

بر مَلا کن

بر مَلا کن
ای نازنین! بند نقاب از چهره وا کن
با رنگ چشمانت دل ام را آشنا کن
امروز و فرداییکه فرصت مانده برخیز
شال و کلاه آمدن را دست و پا کن
ای جرعه نوش باده ی اَسرار خوبان
لختی برای قلب تب دارم دعا کن
بگشا لب و در محضر دل های شیدا
بر عهدوپیمانیکه خود بستی وفا کن
یک عده میگویند:"پس کو دلبر تو!"
جانانه ی من! غمزه ای را بر ملا کن
در پیش چشمان پر از بهت زمانه
یک عالمی را با سلامت مبتلا کن
معصومی از دنیا نمیخواهد بجز تو
او را از این گرداب هجرانت رها کن
 


21 بهمن 1397 37 0

شاید بیایی

شايد بيائي
وقتي كه دلواپس شدم شايد بيايي
خوار كس و ناكس شدم شايد بيايي
وای از كوير شوره زار نا اميدي !
تا طعمه كركس شدم شايد بيايي!
داد از خزان دوري روي ات عزيزم!
روزیکه خاروخس شدم شايد بيايي
برکنده شد بال و پرم از اشتياق ات
مرغی در این محبس شدم شايد بيايي
اي نازنين روزي كه با امواجی از غم
چون كف زدريا پس شدم شايد بيايي
می دانم این چشم انتظاری قسمتم بود
آواره ات از بس شدم شاید بیایی
من نوجوان بودم که در پایت نشستم
فرتوت و پیر و گس شدم شاید بیایی
معصومی از نام تو در هر واژه میگفت
چون شاعری نارس شدم شاید بیایی


20 بهمن 1397 48 0

سمت و سوی شما

آواره ایم و کوی شما جستجوی ماست
دل داده ایم و روی شما آرزوی ماست
آری فضای سینه، پر از بوی عنبر است
وقتی ز عطر و بوی شما گفتگوی ماست
ما بی دلانِ وادی صحرای حیرت ایم
بغضی ز های و هوی شما در گلوی ماست
در جاده ای که روز ازل پا نهاده ایم
نوری ز سمت و سوی شما روبروی ماست
لب تشنگانِ جرعه به دریا نهاده ایم
تا قطره ای ز جوی شما در سبوی ماست
از گردش زمانه متاعی نجسته ایم
تا رشته ای ز موی شما چاره جوی ماست
معصومی از چه دل نگرانی کند که باز
آوازه ای ز خویِ شما آبروی ماست
 


18 بهمن 1397 77 0

ای چلچراغ محفلم

ای چلچراغ محفلم
سرگشته از مهرت شده آئینه در مقابلم
تا پرتو رخسار تو تابیده بر خاک و گِلم
روزی بیا به دیدنم ای رونق پریدنم
آرامش دریای من ای سبزنای ساحلم
دلداده کوی توام دلبسته ی موی توام
بدنامِ سودای تو و مفتون و زار و بیدلم
خورشید رخشانم بیا وی ماه تابانم بیا
پرتو فشانی کن مرا ای چلچراغ محفلم
افتاده دور از روی تو آواره ام از کوی تو
مشتاق رخسار توام گلچهره ات را مایلم
ریگ بیابانت شدم سر در گریبانت شدم
از عطر خاک راه تو در جستجوی منزلم
معصومی آنجان را بگو آنجانِ جانان را بگو
عمر گران بگذشته و دیگر نباشد حاصلم
 


06 بهمن 1397 47 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها