در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی معصومی)

دفتر شعر

نغمه هایی از سروش

[۱]
اندک اندک ترانه خوان شده ام
کوچه کوچه ز خود نهان شده ام
در مسیری که نیمه جان شده ام
پیش چشمان تو عیان شده ام
نظری کن بحالت زارم
[۲]
بی پر و بال آسمانت من
ذره ای در پی نشانت من
در مسیری ز کهکشانت من
عاشق زار و جاودانت من
ای فدایت شوم نمی آیی؟
[۳]
هر کسی با تو آشنا بشود
در ره وصل تو فنا بشود
از دل و جان خود رها بشود
ساکن کوی نا کجا بشود
یک نشانی ز کوی خود برگو
[۴]
ایخوش آندل که مبتلایت شد
همه درد از یکی بلایت شد
عاشق نغمه و صلایت شد
مهر تابان آن ولایت شد
با کدامین بهار می آیی؟


12 آذر 1398 62 0

کافی نیست

کافی نیست
برای مستی جانم شراب کافی نیست
به جرم عیب نهانم عذاب کافی نیست

اگر چه کوله بر شهری از گناه ام لیک
بباع جنت و رضوان صواب کافی نیست

مرا بخوان به فراسوی هرچه می دانی
به شرح نام و نشانم کتاب کافی نیست

شرار آتش عشقی به پیچ و تابم کرد
به روی سفره قلبم کباب کافی نیست

بیا بیا که سحر گاه من وصال تو شد
وَ بی تو روز مرا آفتاب کافی نیست

تو مثل آینه هستی که پیش چشم منی
برای فاصله هایت نقاب کافی نیست


07 آذر 1398 15 0

بی قرار

بی قرار

دل به آیینه سپردی و ز ما یادت رفت
ای بسا دل که پی خاطره شادت رفت

کوچه در کوچه خریدار تماشایت بود
بی قراریکه پی قامت شمشادت رفت

جلوه ای کن که بمقصد بر ساند خود را
آنکه با بیم و امید از پی امدادت رفت

عمرها میرود و فرصت فردای تو نیست
چو پر کاهی اگر در گذر بادت رفت

زنده باد آن سر شوریده که شیدایت شد
داد از آن لحظه که با غمزه بیدادت رفت

غصه ی سوز خزان است بیابان ها را
زآن بهاری که به همراهی خردادت رفت

چه نکونام شود آن که تو یادش بکنی!
با کلامی که ز هر گوشه اورادت رفت


23 آبان 1398 98 0

رونق گرفته کار جهان با اشاره ات


رونق گرفته هر دو جهان با اشاره ات
شوری نهاده در دل سوزان شراره ات

سر می زند سپیده ز خورشید روی تو
پرتو فشان هر شب هجران ستاره ات

چشم زمانه خاک ره جستجوی توست
گل نغمه های شرح و بیان استخاره ات

آواره گشته آنکه به مهر تو دل سپرد
سرگشته ای ز نام و نشان با نظاره ات

گشتی نهان ز دیده و بینا ترین شدی
کی بینمت به نرگس مستان دوباره ات

فصل بهار و مژده ی گل می رسد اگر
پیدا شود به صحنه میدان سواره ات


21 آبان 1398 21 0

به تفسیر مژگان تو

به تفسیر مژگان تو

چه کردی مرا تا که عاشق شدم
خرابِ تو پیش خلایق شدم

شب و روز من انتظار تو بود
دمادم اسیر دقایق شدم

گل نرگسی کرده دیوانه ام
که داغِ دلِ هر شقایق شدم

خدا را چه دیدی اگر یکشبی
به دیدار روی تو لایق شدم

بگردم دو چشم خمار تو را
بزلف رهایی که شایق شدم

بشینم به تفسیر مژگان تو
مگر آگه از این حقایق شدم


17 آبان 1398 24 0

سخن عشق،

سخن عشق

عاقبت این دل دیوانه بمن ساز نشد
رو به روی سحرم پنجره ای باز نشد

آنچه را در سر خود داشتم از آیه درد
جز بخون دل خود با کسی ابراز نشد

بامدادی که ز دیدار تو می داد خبر
مانده در نیمه راهی که سرآغاز نشد

ره از این ورطه تاریک برون کی ببرد
هر که با نرگس شهلای تو اعجاز نشد

قفسی تنگ تر از پیکر پژمرده ماست
پر و بالی که دمی موجب پرواز نشد

کمتر از دخمه بی رونق زندان باشد
آسمانی که به چشم تو برانداز نشد

پس هر نعمه که القصه سرودست فلک
"جز صدای سخن عشقِ" تو آواز نشد


14 آبان 1398 92 0

خودت میدانی

خودت میدانی

زندگی آیه درد است، خودت می دانی
مثل میدان نبرد است خودت میدانی

گاه پاییز و زمستان و گهی مثل بهار...
گاه بارانی و سرد است خودت میدانی

با خبر هستی و اگه شده ای کارش را
به کسی رحم نکردست خودت میدانی

جفت شش داده ولیکن ششو بش هم دارد
مثل یک تخته نرد است خودت میدانی

ای بسا ناله که بر گور جوانمردان کرد
روزگاریکه نه مرد است خودت می دانی

خانه ی ماندن اولاد بشر اینجا نیست
روی هر پنجره گردست خودت می دانی

سبزی برگ درختان دو سه ماهیست ولی
اخرش یک رخ زرد است خودت می دانی


12 آبان 1398 64 0

شام آخر

شام آخر

با شکرخند لبی زار و پریشانت شدم
بنده ی کیش تو و پابند ایمانت شدم

گرچه بودم باخبر از سردی فصل خزان
در کمرگاه بهاران خیس بارانت شدم

آیه ای از آشنایی ها به خاطر داشتم
اندک اندک لایق آهنگ قرآن ات شدم

از مرام و مسلک تو بی خبر بودم ولی
با هوای خال هندویت مسلمانت شدم

من رها بودم درون کشور رویای خود
با یهودای نگاهت محو زندانت شدم
هندویت
شام آخر بود من غافل ز کار خویشتن
خونجگر با شوکرانی از نمکدانت شدم

جرم من بالاتر از تصلیب گشتن می شود
گرچه میدانستم از روزیکه مهمانت شدم


10 آبان 1398 49 0

زمزم عرفان

زمزم عرفان

عمری پس مژگان تو سامان نگرفتم
وز نرگس شهلای تو درمان نگرفتم

من کافر نادانی و گمراهی خویشم
کز معبد بودای تو ایمان نگرفتم

باید به صلیبم زنی ای حامل تورات
کز دست یهودای تو پیمان نگرفتم

هر موی تو سرچشمه صد راز نهانست
یک نکته از این رشته پنهان نگرفتم

چون ذره پی پای تو لغزیدم و آخر
یک پرتو از آن گوهر تابان نگرفتم

ای وای از این غفلت بی رونق ایام
وز طالع برگشته که تاوان نگرفتم

آه ای بت مه پاره بمان یکشب دیگر
تا داد دل از ماه درخشان نگرفتم

افسوس که از باده کشان سر کویت
لا جرعه تر از زمزم عرفان نگرفتم

شرمنده بی حاصلی خرمن خویشم
در فصل تباهی نم باران نگرفتم


08 آبان 1398 23 0

آیه تسلیم و رصا

بکجا مثل تو خورشید درخشانی هست
صحبت از چشمه و آهو و بیابانی هست

کس ندیده است به زیبایی مشهد شهری
که در آن زمزمه ی شاه خراسانی هست

زیر گلدسته ای از آیه تسلیم و رضا
هوس صحن تو و گوشه ایوانی هست

خوشه زهر شد انگور ستم بر جگرت
مثل تاکی ز غمت سر بگریبانی هست

به اناری که تو را برد به مهمانی خود
دانه دانه به غریبی تو ایمانی هست

نقش بند نگه ام پنجره پولاد تو شد
کفتر چاهی ام احوال پریشانی هست

از همانرورکه در شهر تو ساکن شده ام
رو بروی حرمت سمت خیابانی هست


07 آبان 1398 63 0

دُر نایاب

دُر نایاب

ابتدا از خالق استحباب کرد
رو بسوی خانه ی ارباب کرد
تا که بگشاید در آن خانه را
اندکی آهسته دق الباب کرد
تا صدای کوبه از در شد بلند
قلب اهل خانه را بیتاب کرد
لرزها افتاد بر سیمای عرش
آیتی از منبر و محراب کرد
گفت من مامور حی داورم
آنکه رفتن را زعالم باب کرد
قابض الارواح در عالم منم
او که خوبانرا دُر نایاب کرد
باشدم دستور تا با رخصتش
دیدگان مهربان را خواب کرد
چشم را بگشوده آن والا گهر
رو بسوی مجمع اصحاب کرد
آنکه با قرآن و عترت یار گشت
نوش جان از جرعه های ناب کرد


05 آبان 1398 71 0

چکاد ماه

تو ای آهو رها کن پهنه ی سبز بیابان را
که برشویی غبار صحن سلطان خراسان را

بگو با ضامن آهو یکا یک آنچه می بینی
حدیث دردمندی های دلهای پریشان را

ز هر نقاره ای امشب صدای ناله می پیچد
ببین در آسمان صوتِ غم افزای غریبان را

من امشب آسمانی پر شرار از درد می بینم
که سنگ از کینه میریزد چکاد ماه تابان را

به زهر کینه می سوزد گلی از گلشن طاها
ببین در شعله های غم اساس دین و ایمان را

به هر گلدسته ای گویا طواف ناله میخواند
تماشا کن کبوتر چاهیِ سر در گریبان را


02 آبان 1398 57 0

مخزن اسرار

یک اربعین بهانه ی دیدار می رسد
صد کاروان ترانه ی تبدار می رسد
از انتهای کوچه و بازار شهر شام
دار و ندار قافله سالار می رسد
همراه نغمه های جگرسوز عاشقان
غمناله های شاهد بیمار می رسد
شکر خدا کنم که دل داغ دیده ای
تا آستان ساحت دلدار می رسد
برخیز تا ببویمت ای عطر زندگی
سیب زمان دیدنت انگار می رسد
در امتداد پرتو خورشید جاودان
قدی کمان و مخزن اسرار می رسد
خون تو را به شانه تاریخ می برم
تا لحظه ایکه منجی اعصار می رسد


29 مهر 1398 75 0

کبوترانه

بازآ که عقده ای ز دل خسته وا شود
از قید و بند مشغله هایش رها شود

با گوشه ای ز چشم پر از مهربانی ات
دلداده ای بدست تو حاجت روا شود

روزی بیا که شهرک افسرده گان شب
پر از هوای رویش و لطف و صفا شود

با عطر و بوی پیرهن و چاک دامنت
آوازه ای ز نام و نشان بر ملا شود

صبحی رسد که آینه و آب و آفتاب
فوجی کبوترانه به سمت خدا شود

دنیا بهانه جز تو ندارد که مانده است
ور نه قیامتی کند و بر هوا شود


25 مهر 1398 48 0

اربعین ۳

مخزن اسرار

یک اربعین بهانه ی دیدار می رسد
صد کاروان ترانه ی تبدار می رسد

از انتهای کوچه و بازار شهر شام
دار و ندار قافله سالار می رسد

همراه نغمه های جگرسوز عاشقان
غمناله های شاهد بیمار می رسد

باور نمی کنم که دل داغ دیده ای
تا آستان ساحت دلدار می رسد

برخیز تا ببویمت ای عطر زندگی
سیبی بپای چیدنش انگار می رسد

در زیر سایه سر خورشید آسمان
قلبی کباب و مخزن اسرار می رسد

خون تو را به شانه تاریخ می برم
تا لحظه ایکه منجی اعصار می رسد


24 مهر 1398 41 0

سرو آزادی

سرو آزادی

آگهم از اصل بر بنیادی که میسوزد هنوز
لاله های رفته بر بادی که میسوزد هنوز

گو بباران تا بریزد قطره های خویش را
بر سر عریان شمشادی که میسوزد هنوز

کاروان می آید از پیچ و خم دلدادگی
از مسیر محنت آبادی که میسوزد هنوز

می رسد غمناله ای بین زمین و آسمان
در نفیر سرخ فریادی که میسوزد هنور

خانه جور و ستم بر توده خاکستر است
در تقاص ظلم بیدادی که میسوزد هنور

اربعینی دور از کوی تو ماندن مشکلست
در تب آن سرو آزادی که میسوزد هنوز

دست تقدیرُ قضای حق تو را بگزیده بود
در ازل تقویم ایجادی که میسوزد هنوز

گرچه معصومی مرا تا اوج حسرت برده ای
غمزه هایی را نشان دادی که میسوزد هنوز


18 مهر 1398 96 0

اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب


13 مهر 1398 206 0

روح شیدایان


سوختی در اشتیاق خود همه بال و پرم
عاقبت هم دست بادی داده ای خاکسترم

گفته بودی صبر کن فصل بهاری میرسد
در خزان عمر بنگر خود چه آوردی سرم

آسمان را با زمین نزدیک می دیدم دریغ
وای از دست تو و اندیشه خوش باورم

نیست جز اندوه حسرتهای نا فرجام دل
گر بدوش خسته خود کوله باری میبرم

روح شیدایان نمیگنجد درون استخوان
کاش می شد پر بگیرد از درون پیکرم

هرچه خواهی ناز کن ای دلفریب روزگار
ناز خوبان را به هر قیمتکه باشد میخرم

دیده ام معصومی از هر غمزه او نکته ها
همتی...! تا جان بریزم پیش پای دلبرم


11 مهر 1398 85 0

دفتر جا مانده

دفتر جا مانده
عاقبت آواره از چشم غزالت می شوم
وامدار سرسر و رقص شلالت می شوم
گرچه میدانم که در یادت نماند باز هم
بارها سرگشته از قول محالت می شوم
مثل آدم در پی یک دانه گندم می روم
مثل حوا دلفریب سیب کالت می شوم
چون کبوتر اوج میگیرم که دریابم تورا
جرعه نوش چشمه ناب زلالت می شوم
باقی عمری که شاید مانده باشد نازنین
همنشین و پا به پای هر مجالت میشوم
دیدگانم را که زیر پای تو جا مانده اند
روشنایی ده که یکروزی وبالت می شوم
همچو معصومی بیمن دفتر جا مانده ای
شاعر گلواژه های خط و خالت می شوم


11 مهر 1398 26 0

بهترین ترانه شهر

بهترین ترانه شهر
دلم دوباره برایت بهانه کرده بیا
غمت بسینه من آشیانه کرده بیا

نمیرود ز تنم جان خسته تا نرسی
هوای درد دلی عاشقانه کرده بیا

برای لحظه دیدار چهره ی ماهت
انار خاطره ای دانه دانه کرده بیا

فدای ناوک شهلای نرگس مستت
شراب جلوه جانم جوانه کرده بیا

شراره ای که نهادی به غمزه نگهی
ز شعله شلعه درم زبانه کرده بیا

غم وصال تو ای بهترین ترانه شهر
کنون که خاطر ما را نشانه کرده بیا

به آستان تو معصومی آیه ی غزلی
ز کیمیای رخت جادوانه کرده بیا


10 مهر 1398 88 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها