در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی معصومی)

دفتر شعر

سرو آزادی

سرو آزادی

آگهم از اصل بر بنیادی که میسوزد هنوز
لاله های رفته بر بادی که میسوزد هنوز

گو بباران تا بریزد قطره های خویش را
بر سر عریان شمشادی که میسوزد هنوز

کاروان می آید از پیچ و خم دلدادگی
از مسیر محنت آبادی که میسوزد هنوز

می رسد غمناله ای بین زمین و آسمان
در نفیر سرخ فریادی که میسوزد هنور

خانه جور و ستم بر توده خاکستر است
در تقاص ظلم بیدادی که میسوزد هنور

اربعینی دور از کوی تو ماندن مشکلست
در تب آن سرو آزادی که میسوزد هنوز

دست تقدیرُ قضای حق تو را بگزیده بود
در ازل تقویم ایجادی که میسوزد هنوز

گرچه معصومی مرا تا اوج حسرت برده ای
غمزه هایی را نشان دادی که میسوزد هنوز


18 مهر 1398 69 0

اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب


13 مهر 1398 93 0

روح شیدایان


سوختی در اشتیاق خود همه بال و پرم
عاقبت هم دست بادی داده ای خاکسترم

گفته بودی صبر کن فصل بهاری میرسد
در خزان عمر بنگر خود چه آوردی سرم

آسمان را با زمین نزدیک می دیدم دریغ
وای از دست تو و اندیشه خوش باورم

نیست جز اندوه حسرتهای نا فرجام دل
گر بدوش خسته خود کوله باری میبرم

روح شیدایان نمیگنجد درون استخوان
کاش می شد پر بگیرد از درون پیکرم

هرچه خواهی ناز کن ای دلفریب روزگار
ناز خوبان را به هر قیمتکه باشد میخرم

دیده ام معصومی از هر غمزه او نکته ها
همتی...! تا جان بریزم پیش پای دلبرم


11 مهر 1398 71 0

دفتر جا مانده

دفتر جا مانده
عاقبت آواره از چشم غزالت می شوم
وامدار سرسر و رقص شلالت می شوم
گرچه میدانم که در یادت نماند باز هم
بارها سرگشته از قول محالت می شوم
مثل آدم در پی یک دانه گندم می روم
مثل حوا دلفریب سیب کالت می شوم
چون کبوتر اوج میگیرم که دریابم تورا
جرعه نوش چشمه ناب زلالت می شوم
باقی عمری که شاید مانده باشد نازنین
همنشین و پا به پای هر مجالت میشوم
دیدگانم را که زیر پای تو جا مانده اند
روشنایی ده که یکروزی وبالت می شوم
همچو معصومی بیمن دفتر جا مانده ای
شاعر گلواژه های خط و خالت می شوم


11 مهر 1398 16 0

بهترین ترانه شهر

بهترین ترانه شهر
دلم دوباره برایت بهانه کرده بیا
غمت بسینه من آشیانه کرده بیا

نمیرود ز تنم جان خسته تا نرسی
هوای درد دلی عاشقانه کرده بیا

برای لحظه دیدار چهره ی ماهت
انار خاطره ای دانه دانه کرده بیا

فدای ناوک شهلای نرگس مستت
شراب جلوه جانم جوانه کرده بیا

شراره ای که نهادی به غمزه نگهی
ز شعله شلعه درم زبانه کرده بیا

غم وصال تو ای بهترین ترانه شهر
کنون که خاطر ما را نشانه کرده بیا

به آستان تو معصومی آیه ی غزلی
ز کیمیای رخت جادوانه کرده بیا


10 مهر 1398 64 0

اقلیم وفا

دفتر عشق تو را صفحه پاياني نيست
خوشتر از نغمه تو مصرع ديواني نيست

پرده برکش تو به هر پنجره وز باغ مگو
که چو ياقوت لبت غنچه خنداني نيست

آی! اي دايره پيماي افق، چون رخ تو
به مدار دل ما اختر تاباني نيست

سال ها در طلبت بوده ام و مي داني
كه تو را همچو منی واله و حيراني نيست

چه بگويم؟... سخن هم به درازا نكشد
سر من فارغ ازآن قصه كه ميداني نيست

بین چه ها کرد سر زلف و شهاب نگهت!
با شکاری که بر او پاي گريزاني نيست

مهربان باش تو ای قاصدک محرم راز
که در اقليم وفا فرصت چنداني نيست

لحظه ها را به غنیمت شمُر ای معصومی
عمرِ ما چون گذرد مهلت جبرانی نیست


10 مهر 1398 16 0

دردانه گیتی

دُردنه گیتی
مداوا کن دمی درد دل بی غمگسارم را
چراغی بر فروز آلونک شب های تارم را
خزان می آید اما پرتو نور امیدم باش
مگیر از من هوای رویش فصل بهارم را
کجا بنشسته ای ای آفتاب صبح بیداری
سیه کردی ز داغ دوری خود روزگارم را
نمی دانی مگر اوضاعی از شبهای بارانی
که با هر غمزه چشمی درآوردی دمارم را
فرآهم شد بهای گرمی بازار چشمانت !
بیا در خرمن آتش ببین سوز و شرارم را
بگو کی میرسی از ره تو ای دُردانه گیتی
که ریزم زیر پاهایت همه دار و ندارم را
صبا پیغام معصومی ببر تا محضر جانان
بگو دور تو می گردید اگر دیدی نگارم را


27 شهریور 1398 141 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم


24 شهریور 1398 170 0

ذوالجناح

ذلجناح
اسبی رسید و شیهه بکوی حرم کشید
گرد و غبار و واهمه روی حرم کشید
چشمان کودکان که پر از آه و ناله بود
شطی ز اشک دیده بسوی حرم کشید
خون می چکید از بدن پر شراره اش
فریاد بی امان ز عدوی حرم کشید
جامی ز خط و خال گل سرخ روزگار
نوشید و جرعه ای ز سبوی حرم کشید
در قحط آب و سجده خورشید راستین
عطری ز سیب و لاله ببوی حرم کشید
با کاکلی که غرقه بخون داشت ذلجناح
نقشی به رمز و راز مگوی حرم کشید
فریاد بود و ناله که معصومی عاقبت
بر چهره خاک غم ز وضوی حرم کشید
محرم۹۸...معصومی


22 شهریور 1398 156 0

حمایت زینب شنیدنی است

حمایت زینب شنیدنی است
با ساربان حکایت زینب شنیدنی است
از نیزه ها روایت زینب شنیدنی است
بر طعنه های مردم بازار و شهر شام
با فاطمه شکایت زینب شنیدنی است
کی می رسد بمقصد خود کاروان غم؟
فریاد بی نهایت زینب شنیدنی است
با ارغوانترین لب و دندان و خیزران
شیوا ترین کنایت زینب شنیدنی است
در مجلس تلاوت قرآن و طشت زر
گلواژه های آیت زینب شنیدنی است
از کودکان و خیل اسیران شاه دین
آوازه ی حمایت زینب شنیدنی است
در پیچ و تاب نهضت خونین کربلا
نیکو ترین سعایت زینب شنیدنی است
معصومی آنچه را که عیان شد به روزگار
چون مادرش درایت زینب شنیدنی است


20 شهریور 1398 143 0

فهمیدیم

تا مشرق و آفتاب را فهمیدیم
بر نیزه سری خضاب را فهمیدیم
روزیکه الستُ گفت دادار جهان
از خون خدا جواب را فهمیدیم
...
ما کرسی قوس قاب را فهمیدیم
یک ذره ای از شتاب را فهمیدیم
از خیمه به قتلگاه بس آمد و رفت
یک خواهر و اضطراب را فهنیدیم
...
شمع شب و التهاب را فهمیدیم
بال و پر و انتخاب را فهمیدیم
پروانه تر حسین زهرا آن شب
آتش به دلی کباب را فهمیدیم
...
ما معنی صبر و تاب را فهمیدیم
فرق گنه و صواب را فهمیدیم
در صبحدم نزولی از آیه عشق
بیداری و شهر خواب را فهمیدیم
بیشکک، هفتم سپتامبر ۲۰۱۹


16 شهریور 1398 32 0

ماه محرّم

ماه محرّم
دوباره بوی محرم رسید و ماه عزا شد
ببین که مرغ دلم رهسپار کوی بلا شد
به آیه های الستُ بربَّکم... که خدا گفت
ز عهد لم یزل خود ترانه ای ز وفا شد
کسی که گرد حریم خدا بسعی و صفا بود
ز حج کناره گرفته بسمت و سوی منا شد
دمی ورق بزن ای دیده پلک ناله ی خود را
کنون که ماتم و حُزنِ شهیدِ کربُ بلا شد
تو هم چو ابر بهاران ببار و نوحه گری کن
که قحط قطره آب از گلوی خون خدا شد
بگو که ناله بر آرد صدای شهپر فطروس
سری به نیزه بلند و ز پیکری که جدا شد
به عشق جلوه ی جانان هوای درد و بلا کرد
فدای درد و بلائی که جرعه های دوا شد
شراره ای که خرمن ظلم و ستم بسوزاند
چو ناله های تو معصومی آتشیکه بپا شد


09 شهریور 1398 130 0

براتی گرفت و رفت

براتی گرفت و رفت
از یک مغازه بند و بساطی گرفت و رفت
مشکل گشا و نُقل و نباتی گرفت و رفت
همراه کودکش که در آغوش و خفته بود
یک پاکتی ز شیر و دُناتی گرفت و رفت
آن گه ز سمت دکه ای از دفتر و کتاب
حرزی خریده خواند نکاتی گرفت و رفت
آمد به سمت پنجره پولاد و گریه کرد...
آهی کشیده صبر و ثباتی گرفت و رفت
برگشت سمت حوض طلا چون کبوتری
هُرم عطش به آب حیاتی گرفت و رفت
دستی به سینه رو بحرم ایستاد و گفت:
بنگر به زائرت که براتی گرفت و رفت
معصومی از نگاه تو و مهربانی ات
زین غربت زمانه نجاتی گرفت و رفت


30 مرداد 1398 23 0

عید غدیر

کهکشان آویزه ای بر سینه ی دریای اوست
آسمان سر در خَم رخسار بی همتای اوست
ذولفقار و پنجه ی شیر افکن و خیبر شکن
ذره ای از جلوه های قامت رعنای اوست
خلقتش سرمایه ی ایجاد هستی بوده بس
عالم اعلی غبار از عرصه ی هیجای اوست
موسِیُ عیسی و ابراهیم و اسماعیل و نوح
ره نشین کوه طور و سینه ی سینای اوست
شیوه ی او در عدالت حق مطلق بوده است
جبرئیل آیینه دار از دیده ی بینای اوست
او ولیّ و او وصیّ و جانشین احمد است
خیمه ی شرم و حیا از چادر زهرای اوست
خود رسول اله کنار برکه با اصحاب گفت
هر کسی را من شدم مولی علی مولی اوست
مژده دارد با تو معصومی که در عید غدیر
منبری دیدم که احمد با علی بالای اوست


28 مرداد 1398 138 0

خاک راه عرشیان

خاک راه عرشیان ( سروده موشَّح )

آن که در عهد ازل مست شرابم کرده بود
در سر پیمانه ای مجنون خطابم کرده بود
من چه میدانستم از اقبال نافرجام خود
از کدامین باده ای لبریز جامم کرده بود!
وقتی آگه گشتم از خبط ندانم کاری ام
روبروی خوشه ای گندم جوابم کرده بود
داستان راندن ما را ملائک خوانده اند...
در هوسهائیکه ابلیس انتخابم کرده بود
رفته بودم تا بنوشم طعم شیر و شکّرش
ای دل غافل بهشتی را سرابم کرده بود
یارب این آوارگی ها کی به پایان میرسد
نامی از خوبان به تدبیر صوابم کرده بود
در همانروزی که خون بر گردنم انداختند
یک بیک اسرار خود را در کتابم کرده بود
روزگارانی که گشتم رهروی از عرشیان
خالق هر دو جهان بِه ز آفتابم کرده بود
روی دوشم بار سنگین امانت بود و من
اندک اندک جلوه ای در التهابم کرده بود
با همان عهدی که بستم از سر نادانی ام
از دل شوریده نقش لوح قابم کرده بود
باید از نو چاره سازم با پر بشکسته ای
آسمانی را که روی سر خرابم کرده بود
در همین منزل که معصومی سراغم را گرفت
مثل مرغی روی آتش دان کبابم کرده بود


23 مرداد 1398 144 0

نبض جهان هستی


یکشب زکویم ای گل باری گذر نکردی
فکر من خراب شوریده سر نکردی
هرلحظه شور عشقی در خاطرم نهادی
درمان حال زار این بی خبر نکردی
بر گرد شمع رویت پروانه ام ولیکن
جز آتش فراغت در بال و پر نکردی
گفتی که روز گاری میآیی از رهی دور
عمری گذشت و از خود ما را خبر نکردی
وقتیکه غمزه هایت رسوای عالمم کرد
آهنگ رهگذار این بوم و بر نکردی
نبض جهان هستی در کف نهاده داری
چشم انتظاری ام را گویا نظر نکردی
معصومی از چه حاصل جز شوکران هجران
از لحظه لحظه های شام و سحر نکردی


21 مرداد 1398 133 0

عید قربان

تا دلی را مژده ای از لطف یزدان می رسد
اندک اندک سوی شهرآبادِ ایمان می رسد
هر که با شیطان ظلمت پنجه اندازد ببین
پرتو اش از دامن خورشید تابان می رسد
بگذر از وابستگی ها تا عیان گردد تو را
در منای کعبه هر دردی به درمان می رسد
گرکه مشتاق حضوری خیز و پیش ما بیا
لحظه های امتحان با عید قربان می رسد
آی ابراهیم! اگر خواهی که یار ما شوی
خنجری تا حلق اسماعیل، برّان می رسد
جاده ی دلدادگی را میتوان طی کرد لیک
بی حضور قلب این ره که بپایان می رسد
باید از بود و نبود خود فرو بندی تو چشم
تا ببینی لطف حق سرمایه جان می رسد
هرکه معصومی فدای محضر جانانه شد
شک ندارم روزگاری هم بسامان می رسد


20 مرداد 1398 113 0

ترانه سروش

ترانه سروش
این همه اشتیاق در چشمم
تو و این طمطراق در چشمم
ماهتابی محاق در چشمم
وای از طاقتی که طاق شود…

کوچه در کوچه انتظارم من
چشمه در چشمه آبشار من
لحظه در لحظه بیقرارم من
با یکی غمزه ی فریبایت.‌.

گفته بودی به ناز می آیی
در پی سوز و ساز می آیی
گوشه ای از حجاز می آیی
ای بسی دلنواز آهنگ ات...

گرچه ای گل بهانه ات شده ام
زخمه ای در چغانه ات شده ام
زورقی در کرانه ات شده ام
باسروشی ترانه خوان گشتم...

غم هجران تمام خواهد شد
نوبت التیام خواهد شد
روزگاری به کام خواهد شد
سحری را اگر قیام کنی...


15 مرداد 1398 138 0

ابا صالح المهدی

ابا صالح المهدی ع
از جاده بیایی و دل‌، آرام بگیرد
با مهر تو این مرحله انجام بگیرد
آنروز چه روزی بشود شبزدگان را
صبحیکه ز رخسار شما کام بگیرد
آئینه و آبیّ و معماست وصال ات
لاحول ولا، از تو که پیغام بگیرد؟
حالا که جهان چاره و امید ندارد
از دست تو کی مرهم آلام بگیرد؟
لیلای فلک، کاش لب تشنه ما هم
می را ز سر دست دل آرام بگیرد
هر کس بتو دلداده مکافات نبیند
در دار مجازات تو فرجام بگیرد
یکروز بمعصومی اگر چهره نمایی
عمری دگر از محضر ایام بگیرد


11 مرداد 1398 142 0

پرواز بدون تو

پرواز بدون تو

مرغم که در قفس بامید پریدن است
از لابه لای روزنه در فکر دیدن است
گوئیکه ازدحام همه قیل و قال شهر
جغرافیای نغمه ی جانان شنیدن است
بال و پر مرا به محبت کشیده اند
پرواز من بدون تو مثل خزیدن است
آنقدرها دلم برای شما تنگ می شود
گویا که پرده پرده بحال دریدن است
آه ای بهار سرکش هر بیشه و کویر
جانا بیاکه دزد خزان فکر چیدن است
باید برای هر قدم خوبت ای عزیز
نذری کنم که لایق شرط چمیدن است
بغضی گلوی درد مرا پنجه می زند
صبرم دگر حکایتی از سر رسیدن است
معصومی آنکه دل به نگاهش سپرده ای
فکر نقاب چهره ز رخ برکشیدن است


26 تیر 1398 186 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها