در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی رضایی پور مشیزی)

دفتر شعر

دانای مطلق

دلم چون تخته پاره روی آب است
هوای دل ببین مولا، خراب است
به هر سویی که خواهی می بریدش
چه گویم زندگی بی تو عذاب است
از آن روزی که مهرت در دل افتاد
تمام بی تو بودن ها سراب است
چه کردی با دل دیوانه ی من
که هر طاووس در چشمش غراب است
چه بسیارند؛ ظاهر همچو زاهد
 که روی صورت هر یک نقاب است
اگر خواهم که گویم حرف دل را
چو آن هفتاد من گفتن، کتاب است
چه قحطی شد از آن یاران یک رو
دلم از رفتن  پاکان، کباب است
شکستم بال خود را با گناهان
ولی دلخوش که نام من عقاب است
یکی شد سرخوش از آیات قرآن
به ظاهر در پی جام شراب است
کمی آهسته تر رو کعبه آنجاست
چنین رفتن به ترکستان شتاب است
بخوان شعرش گناهش گردن من
"الا یا ایها الساقی" ، ثواب است
دلت را همچو صافی صاف گردان
که غیر از رنگ حق جانا خضاب است
مشو غافل از آن دانای مطلق
تو را این مصرع از شعرم خطاب است
خدایا، خود بصیرت ده به" ناظر"
که بی تو هر چه گوید ناصواب است
1398/07/27

 


27 مهر 1398 41 0

شهید


حاء و سین و یاء و نون آیا شنیدی تا کنون؟
 نام زیبایی که دل را می برد سوی جنون
نام زیبایش ببین با یا چه غوغا می کند
محشری کبری درون سینه برپا می کند
روز عاشورا عَلَم افتاد از دست  قَمَر
تا اَبَد بالاست پرچم چون خدا دارد نظَر
روز عاشورا زمین سیراب از خون خدا
کشته شد اسلام و دین شدمنهدم؛ روزه رها
اهل باطل همچو کف باشند و اهل حق چو آب
اهل حق ساقی آب و اهل باطل در سراب
از یزید و شمر آیا نام نیکی مانده است
فاتحه آیا برای سگ، فهیمی خوانده است
تا ظهور حق نمانده چند روزی بیشتر
صبح نزدیک است یاران، این شنیدم پیشتر
ای خدا کوته مکن دستان ما از دست دوست
ما همه نالایقیم و  قبله ی آمال اوست
چند بیتی گفت" ناظر" در ثنای آن شهید 
کی شود از درگه مولای خوبش نا امید 
سروده علی رضایی پورمشیزی تخلص ناظر 
1398/06/21 کرمان


22 شهریور 1398 187 0

یار زیبا

در سکوتی سرد در تنهائیم جا مانده ام
در میان باورم بی یار و تنها مانده ام
چون دلم هر دم به سویی می رود پرسه زنان
اصل را گم کردام  با فرع  اینجا مانده ام
جای من اینجا نبوده عالمی دیگر کجاست؟
غافل از آن یار زیبای دل آرا مانده ام
کاش می شد لحظه هایم صرف دیدارش شود
چون خلوصی نیست در کارم چه رسوا مانده ام
لشکری از خوب و بد در جنگ دائم تا ظهور
چشم در راه عزیزم چون مسیحا مانده ام
قول نزدیک است" ناظر" عزم خود را جزم کن
تا بگویی همچو مجنون من چو لیلا مانده ام
سروده علی رضایی پورمشیزی تخلص ناظر
جمعه 1398/06/08


13 شهریور 1398 144 0

روشنی چشمانم

نظری کن به من ای روشنی چشمانم
نظری کن که من از گم شدنم حیرانم
گرچه غافل شدم از آن همه لطف و احسان
چه بگویم که من از غفلت خود گریانم
به خدا، هر که پناه از بدی و پَستی بُرد
من چه گویم که خودم هم قسم شیطانم
چه بپوشم که ندارم به تنم جامه ی زهد
با همه ظاهر زیبا به خدا عریانم
هر چه خود را نگرم، می شنوم این آواز
که زیانکارترین آدم این دورانم
تا نفس هست امیدی به نجاتم دارم
عاقبت می شکنم میله ی این زندانم
عهد کردم که نگردم دگر اطراف گناه
مددی یارکند، بر سر آن پیمانم
چه غم از موج و چه غم از خطرات طوفان 
ربِّ نوح است در این مهلکه کشتیبانم
خجل از خود شدم و این همه بی معرفتی 
کاش می شد که کنم نذر تو این دستانم
حرف“ ناظر“ همه این است عزیزان، سوگند
شاکر و شاعر و دلداده ی آن سلطانم
سروده :علی رضایی پورمشیزی تخلص ناظر


07 تیر 1398 99 0

عاشقی

هر که شد عاشق، دلش پر خون شَوَد
عاشق لیلی چرا مجنون شود؟
تا نجوشد چشمه ی دل، آب کو؟
چشم عشّاق جهان را خواب کو؟
عاشقی یعنی چو پروانه شدن
بی خود از خود همچو دیوانه شدن
عاشقان را صحبت اغیار نیست
هیچ درمانی به غیر از یار نیست
اِرْجَعی بشنو اگر عشقت خداست
شرط اوّل پاک شو، آندم رواست
مزد بی زحمت کجا آید به دست؟
فرق باشد بین بالا دست و پست
عاشقی یعنی فنا در ذات دوست
چون همه فانی و باقی ذات اوست
تا نگردی لایق این سرنوشت
کی شوی همسفره ی خوبان بهشت؟
عاشقی یعنی به روی نی سرت
فارغ از فرزند و مال و همسرت
عاشقی یعنی سرت قاری شود
آب های  معرفت جاری شود
کار هر کس نیست تشنه پای آب
کار کرکس نیست جولانِ عقاب
عشقِ ظاهر همچو کف بر روی آب
عشقِ مولامی برد از چشم، خواب
خوش به حال آن کسی بیدار شد
از همه طاغوت ها بیزار شد
ای خدا خود" ناظر" ت آزاد کن
این بیابان را خودت آباد کن
سروده :علی رضایی پورمشیزی تخلص" ناظر"


28 خرداد 1398 154 0

امام رئوف

باز دل غافلم رنگ خدایی گرفت
زائر مشهد شد و بوی رضایی گرفت
گنبد و گلدسته ای، پرچم سبزی قشنگ
جنب امام رئوف، بَه چه صفایی گرفت
شکر کنم کردگار، بوی گل و روی یار
با نظری مهربان، ذره بهایی گرفت
هر که شود زائرش، کم نبرد از درش
هر مس ناقابلی، رنگ طلایی گرفت
ای که مریض آمدی، درگه سلطان ما
قلب سیاهت نگر، رنگ و جلایی گرفت
 گوش کن این نکته را، تا دم آخر عزیز
هرکه مریض رضاست، جام شفایی گرفت
این دل سرگشته ام، گشته چه آرام و رام
درگه سلطان طوس، حال و هوایی گرفت
ناظر  دلداده ات، آمده با شور و شوق
شاه خراسان دلم، از تو رجائی گرفت
سروده:علی رضایی پورمشیزی( ناظر)


07 تیر 1397 141 0