در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی رضایی پور مشیزی)

دفتر شعر

عاشقی

هر که شد عاشق، دلش پر خون شَوَد
عاشق لیلی چرا مجنون شود؟
تا نجوشد چشمه ی دل، آب کو؟
چشم عشّاق جهان را خواب کو؟
عاشقی یعنی چو پروانه شدن
بی خود از خود همچو دیوانه شدن
عاشقان را صحبت اغیار نیست
هیچ درمانی به غیر از یار نیست
اِرْجَعی بشنو اگر عشقت خداست
شرط اوّل پاک شو، آندم رواست
مزد بی زحمت کجا آید به دست؟
فرق باشد بین بالا دست و پست
عاشقی یعنی فنا در ذات دوست
چون همه فانی و باقی ذات اوست
تا نگردی لایق این سرنوشت
کی شوی همسفره ی خوبان بهشت؟
عاشقی یعنی به روی نی سرت
فارغ از فرزند و مال و همسرت
عاشقی یعنی سرت قاری شود
آب های  معرفت جاری شود
کار هر کس نیست تشنه پای آب
کار کرکس نیست جولانِ عقاب
عشقِ ظاهر همچو کف بر روی آب
عشقِ مولامی برد از چشم، خواب
خوش به حال آن کسی بیدار شد
از همه طاغوت ها بیزار شد
ای خدا خود" ناظر" ت آزاد کن
این بیابان را خودت آباد کن
سروده :علی رضایی پورمشیزی تخلص" ناظر"


28 خرداد 1398 68 0

امام رئوف

باز دل غافلم رنگ خدایی گرفت
زائر مشهد شد و بوی رضایی گرفت
گنبد و گلدسته ای، پرچم سبزی قشنگ
جنب امام رئوف، بَه چه صفایی گرفت
شکر کنم کردگار، بوی گل و روی یار
با نظری مهربان، ذره بهایی گرفت
هر که شود زائرش، کم نبرد از درش
هر مس ناقابلی، رنگ طلایی گرفت
ای که مریض آمدی، درگه سلطان ما
قلب سیاهت نگر، رنگ و جلایی گرفت
 گوش کن این نکته را، تا دم آخر عزیز
هرکه مریض رضاست، جام شفایی گرفت
این دل سرگشته ام، گشته چه آرام و رام
درگه سلطان طوس، حال و هوایی گرفت
ناظر  دلداده ات، آمده با شور و شوق
شاه خراسان دلم، از تو رجائی گرفت
سروده:علی رضایی پورمشیزی( ناظر)


07 تیر 1397 96 0