در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

چُنان مرغ گرفتار شدم

😀😀
انتخابات که شد  باز مرا حال بد است
ناله زد مرغ که بیداد   ز  روباه و دد است
چند روزی که تملّق همه جا سایه زده است
حرف حق نیست خوشایند وَ مطلوب؛ رد است
رفت بالا  که به افسانه او گوش دهند
همرهش چند نفر  آدم کوتاه قد است
 گر کسی  آه   کشد   ناله   ز بیداد کند
گویدش: حرف مزن  سهم تو  هم  یک ز  صد است
" معترف" گفت  چُنان " مرغ  گرفتار  " شدم 
تاب این غم نتوان داشت که بیرون ز حد است
🌷مهدی موسایی    دزفول
دوشنبه  ۲۸  بهمن ۱۳۹۸ 🌷


28 بهمن 1398 2 0

منظری از آیت حق

"ای که رویت  منظری از آیتِ" حق بود و بس
وز شما پوشیده نَبوَد رازهای هیچ کس
پیشتر  کاین گنبد مینا نهادی لطف حق
مقتدا بودید بر ما  هر زمان  از پیش و پس
هیچ زنگاری نیفتد بر رخ چون ماهتان
بیخودی خود را به زحمت می نهند این خار و خس
"معترف" امّید از غیر شما بُبریده است
لطفتان   هر جا رَوَد  او را بُوَد فریادرس
🌷مهدی موسایی   دزفول 
یکشنبه   ۲۰   بهمن ۱۳۹۸ 🌷


21 بهمن 1398 13 0

گشتم خموش

"معترف "  دیگر نداری آن خروش
از دلت شعری نمی آید به گوش
قفل دل گر لج کند  فکری بکن
همچو فاضل  جرعه ای از خُم بنوش
جرعه ای از معرفت در  دل بریز
با  دعا  قرآن بخوان  بسیار کوش
زنگ دل  را تا توانی پاک کن
کآیدت از  جانب حق  یک سروش
تیر آهت  درگذشت از مهر و ماه
این خبر گفتند در میخانه دوش
گر بخوانی مصحف حق بارها
می بَرَد  رنگ از رخت  وز عقل  هوش
یا  وجیهاً عند ربّی  نَجِّنی
نَجِّنی مِن کُربَتی؛ گشتم خموش
🌷مهدی موسایی   دزفول 
تکمیل:  یکشنبه  ۲۰ بهمن ۱۳۹۸ 🌷
 


20 بهمن 1398 13 0

سمن دوش برفت

به مناسبت چهلمین روز شهادت سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی 
آه  آن خسرو شیرین قدح نوش برفت
باغ و بستان وطن گشت سیه پوش برفت
آه زین باغ چه سرو سمنی رفت از دست
دیده گریان شد از این رفتن او هوش برفت
یار سیمین تن ما  " خسرو شیرین دهنان"
آنکه با سرو قدان بود هم آغوش برفت
" بوالعجب تعبیه ای کرده به شب  چرخ بلند"
در شبی تیره  چراغم شده خاموش  برفت
دشمنی کرد خزان  چون گلم از باغ بچید
" معترف " گفت کز این باغ، سمن دوش برفت
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ 🌷

 


17 بهمن 1398 20 0

منّت خدای راست

"منّت خدای راست" مرا طاعتش مجاب
دل ناله زد شبانه و چشمم شدی پر آب
هر لحظه تا به صبح   تمامیّ کائنات
تسبیح گوی حق؛ تو کمی مر ز یک ذباب؟
" تسبیح گوی او نه بنی آدمند و بس "
" هر بلبلی" درون قفس بود یا غراب
در جمله کائنات به ذکرش صلا زنند
گوید یکی به دل وَ یکی می زند رباب
عطری که از ترنّم گل بر مشام ما ،
آید ز سوی دوست، شود نام آن گلاب
چون " معترف" شنید که سعدی چنان بگفت،
گفتا: چه خوش بُود که بگویم ز بوتراب
چون شیر در نبرد به همراه مصطفی
کردی شکار  دشمن دون را   چنان عقاب
بیهوده نیست  گر که بگویم که : روز حشر
ایمان ما   مقابل او   گشته چون حباب
🌷مهدی موسایی   دزفول 
سه شنبه ۱۵  بهمن ۱۳۹۸ 🌷


15 بهمن 1398 16 0

سختی مبر

ترکیب تضمینی  اشعار شیخ اجل سعدی شیرازی

" من فارغم که شاهد من مُنعِم من است"
" عالَم به چشم تنگ دلان  چشم سوزن است"
" شیرین به در  نمی رود از خانه بی رقیب"
شادی درون خانه و این کوی و برزن است
"بازانِ شاه را حسد آید بدین شکار "
"منّت بر آنکه می دهد و حیف بر من است "
" ای پادشاه  سایه ز  درویش  وا مگیر "
" چون کام دوستان ندهی، کام دشمن است "
" یک چند اگر مدیح شوی"  " معترف " شوی
"این هم خلاف معرفت و رای روشن است"
چون ناله می کنی  تو از این خلق روزگار
" سختی مبر  که وجه کفافت معیّن است"
🌷مهدی  موسایی    دزفول
دوشنبه   ۱۴ بهمن ۱۳۹۸ 🌷


14 بهمن 1398 12 0

تضمینی در منقبت مقام حضرت صاحب الزمان علیه السلام و گرامیداشت یاد و مقام عزیزان

" آسمان را حق بود  گر خون بگرید بر زمین"
کآنچنان ماهی به ناگه اوفتاد از روی زین
" خون‌خلقی " بی گناه آمد برون از آستین
آستینِ ظالمین از شرق و غرب از روی کین
عاقلان را نیست طاقت کاین چنین ظلم از چه شد؟
" در خیال کس نیامد کاین " چرا گشتی چنین؟
جای اشک از دیده خون باید ببارد روزگار
" خاک نخلستان بطحا را کند در خون عجین "
ابر را بینم که می گرید بر این حالات ماه
ماه را پرسم : چرا بر صورتت افتاده چین؟
گفت: بیداری کشیدم تا ببینم روی دوست
روی او دیدم  خجل گشتم  از آن خلوت گزین
گوهری پیدا نشد  همسنگ آن خورشیدوار
گوهری داند چه باشد؟ قدر آن درّ ثمین
 
" گوی توفیق و کرامت " را به دستش داده اند
تا ببیند آنچه نادیده است  با عین الیقین
" نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان  زانکه هست"
روح ایشان در " جوار لطف ربّ العالمین "
" بر زمین خاک قدمشان توتیای چشم بود "
در جهان آخرت  زیر لوای شاه دین
" قالب مجروح اگر در خاک و خون غلطد چه باک؟"
جان خود کردند تقدیمِ همان  "جان آفرین"
" چون قضا آمد  نمانَد قوّتِ " فکر   این بدان
"عاقلان را رنگ و سیما می رود "  ساکت نشین
عاقبت خاک فنا بر سر رود  ای " معترف"
گو : خداوندا  به چشم  مرحمت ما را ببین
هر که در دنیا   شهیدان را به نیکی یاد کرد
از خدا خواهم  دهد جایش  در آن خلد برین
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷
 


28 دی 1398 19 0

تضمینی از حافظ در رثای سردار شهید سلیمانی

آه از آن روزی که افتادی زمین آن نازنین
دشمنش اندر کمین بود  از یسار  و از یمین 
"یاری اندر کس نمی بینیم  یاران را چه شد؟"
"کس ندارد ذوق مستی"  آه از قدّ خمین
"مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟ "
کس نمی بینم  در این صحن و سرا  چون او امین
"عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد"
تا خروش آید از ایشان چون انین الواهنین
لعلی از کان مروّت برنیامد "معترف "
آه از آن روزی که گم گشته است آن درّ ثمین
"از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد؟"
"حق شناسان را چه حال افتاد" در باغ برین ؟
 " خون چکید از شاخ گل  باد بهاران را چه شد؟
شاخ گل بشکست  از داغ تو ای زیبا ترین
"حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش"
"صدهزاران گل شکفت" امّا نشد چون او قرین
🌷مهدی موسایی   دزفول
 شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷


28 دی 1398 29 0

درباره کتاب " یک روز بعد از حیرانی " زندگینامه داستانی شهید دهقان امیری

شعری تقدیم به 
نویسنده محترم کتاب " یک روز بعد از حیرانی "
خانم زهرا سلیمانی ازندریانی
***
سلیمانی ! نوشتی از شهیدان
کتابی   وَه چه زیبا! با ذکاوت
چه زیبا هست متنِ دلنشینت 
سراسر مهر باشد  پر لطافت
یقیناً چون قلم را می شناسی
چنین نثری   شما را شد عنایت
سخن ها با زبانی نرم گفتی
چه زیبا از شهیدان  شد کرامت
هوای ابرناکی داشت چشمم
چو می خواندم کتابت با فراست
وقایع را همان طوری که بوده است
بیان کردی به صد ناز و حلاوت
نوشتی از جوانی پر ز احساس
همان دهقان امیری  با نجابت
شهیدی سرفراز از شهر تهران
جوانی سبز قامت با صداقت
چه زیبا  اُنسِمان دادی  تو با او
ز آغازِ کتابت  تا نهایت
چه زیبا نقش دادی این نگین را
نگینی سبز  در اوج ظرافت
ز مادر من چه گویم ؟ بهترین است
عفیف و اهل قرآن و عبادت
پدر  آن نازنین ؛ کوهی صبور است
نکردی لحظه ای از حق شکایت
چه زیبا مهر تابیدی به خواهر
صمیمی شد  برادر با رفاقت
محمد  خاطری دلشاد میخواست
لبی خندان و دل  هم بی عداوت
قدی رعنا   سری پر شور او داشت
چه زیبا نطق کردی  با طراوت
اگر چه شیطنت در ذات او بود
گرفتی حقّ خود را با صراحت
به جمعِ دوستانِ با بصیرت
به حق مشغول گشتی  با قرائت
به دنیا دل نبندد هیچ عاقل
عمل کرد این سخن را با قناعت
حوادث  یک به یک  آماده کردند
محمد  را که بودی با کفایت
نترسیدی ز  دشمن  در نبردش
چو بودی زیرک و اهل ولایت
ز حیرانی  پس از یک روز، آخر
قرار از دل ربودی با شجاعت
خلیل آسا  به کام مرگ  بشتافت
گذشت از قالب تن  با شهادت
" شهیدان را شهیدان  می شناسند"
مرا بر این شهیدان هست ارادت
اَلا ای آنکه داری چشم بیدار
ز قرآن و ولایت کن حمایت
در این راهی که باشد پیچ‌در پیچ
دعاخوان باش و قرآن کن تلاوت
بگفتا" معترف " در بیت آخر :
خدایا! ختم کن ره بر هدایت
🌷مهدی موسایی   دزفول
۲۵ و ۲۶  دی ۱۳۹۸ 🌷




 


26 دی 1398 24 1

چون رفت او ز بستان؟

اسطوره شد به دوران  از طوس تا جماران
تشییع یار رهبر  بر روی دست یاران
" بگذار تا بگریم  چون ابر در بهاران "
کاین غم چه سخت باشد  "قطع امیدواران"
آلوده دل چه داند  از زخمِ خارِ بر دل 
سرگرمِ کارِ دنیا  چشم گناهکاران 
روزی که دیدم او را  اندوه از دلم رفت
اندوه دل نگویم  الّا به روزگاران
دستان او  جدا شد  همچون ابوالفضائل
اشکم ز  دیده آید  گریم  چو همقطاران
ما چون کبوترانی  بر گرد یار چرخیم
ای یارِ با بصیرت  رفتی به سوی رضوان
آغوشِ بازِ یاران  آماده از برایت
این  غم که من بگفتم  یک بود " از هزاران"
بگذار تا بیایم  پابوس دست هایت
ای بلبلان کجا شد  آن یارِ در گلستان؟
تا بود  باغبان را رخسار شادمان بود
شد غنچه  باز با او؛ چون رفت او ز بستان؟
ای " معترف " خزان شد  آن یارِ با خدا رفت
برخیز تا " نبندد  محمل به روز باران"
🌷مهدی موسایی    دزفول 
دوشنبه  ۱۶  دی ۱۳۹۸ 🌷


16 دی 1398 22 0

بودند شهیدان همگی محرم این راز

ای دست جدا   پای جدا  گشته سر افراز
تا پیش شهیدان خدا کرده تو پرواز
با اسلحه، تسبیح و مناجات و دعاها
از مضجع پاکت برسد بر دلم آواز
"از خون شهیدان وطن  لاله دمیده" است
بودند شهیدان  همگی محرم این راز
 در پیش خداوند  ز انعام الهی
شادند؛ نترسند؛ سرافراز به صد ناز
من " معترف " از سوز دلم با تو بگویم
باشد که بمانیم به راهت  همه سرباز
🌷مهدی موسایی   دزفول
 جمعه  ۱۳ دی ۱۳۹۸ 🌷


14 دی 1398 41 0

در خبر آمد

در خبر آمد که حاجی را زدند
دشمنان روباه و کفتار و ددند
آل بوسفیان و مروان و زیاد
جملگی خونخوار و اشرار و بدند
مومنی اندر مصاف دشمنان
دشمن ار یک تن بود،  یاران صدند
" معترف" این را خدا گفته به ما
دشمنان از دید حق  جمله ردند
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸ 🌷


14 دی 1398 47 0

این طبیعت به نظر رنگین است

این طبیعت که پیام آور فروردین است
بهر دل های پر از غم به نظر رنگین است
کاروان می رود ای دل  ز چه رو بنشستی ؟
میل رفتن کنم آنگه که دلم غمگین است
گر چه از گردش ایام  دلم پاییز است
سبزه را   می نگرم چون به غمم تسکین است
هر کجا می نگرم  نقش عجب می بینم
روی دیوار فلان باغ  پر از پرچین است
روی مه پیکر یارم به کجا خواهم دید؟
" معترف" آخر این قصه بسی سنگین است
پیش هر  سبزه و  گل  یاد رخش زیبا شد 
بیخرد هر که بُود مستحق نفرین است
هر که شد محرم دل در حرمش می ماند
محرمش باش که مانی و همین آیین است
🌷مهدی موسایی   دزفول
   جمعه  ۶  دی ماه  ۱۳۹۸ 🌷
 


06 دی 1398 63 0

چلچراغی به جهان

دوش می آمد و رخساره او  چون مه بود
چلچراغی به جهان  روشنی اش بر ره بود
چون توانم که از این چهره او  دل  گیرم
او بپوشید  رخش  وز نظرم آگه بود
چون که رخسار نهان کرد ز من آن دلبر
من غلامش شدم  او را نظری با  شه  بود
شاه شمشاد قدان چون نظر از من برداشت
آتشی در دلم انداخت  شرر ناگه بود
هر که را با خط سبزش سر سودا باشد
محتشم باشد اگر خادم این خرگه بود
"معترف" ز آتش عشقش دل بیماری داشت
تا ابد خادم آن پادشه و درگه بود
🌷مهدی موسایی   دزفول 
پنجشنبه  ۷  آذر ۱۳۹۸ 🌷


08 آذر 1398 69 0

پاینده شد حقیقت

هر چند زندگانی  سامان نمی پذیرد
بیداد و ظلم و عصیان   قرآن نمی پذیرد
نی بر مدار عصیان ؛ نی بر مدار تسلیم
تدبیر اینچنینی  طغیان نمی پذیرد
دشمن که عقده دارد با اصل دین و ایمان
این را اگر بگویم  نادان نمی پذیرد
این درد دشمنان را با هر طبیب گفتم
هر کو شنید گفتا: درمان نمی پذیرد
وحشی گری، خسارت، بر اصل دین  اهانت
شیطان چنین بخواهد، انسان نمی پذیرد
حق را بگو  که باطل  بر فرش باد خفته است
پاینده شد حقیقت  بطلان نمی پذیرد
من" معترف" بگویم  از جان و دل سخن را
از جان و دل نگویم ،وجدان نمی پذیرد...
از رهبری اطاعت  پایان نمی پذیرد
و آن را که درد باشد  فرمان نمی پذیرد
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸ 🌷


07 آذر 1398 70 0

در قافیه خزان شد

   یک شب نشسته بودم  تنها به فکر مردم
   شد مردمم پر آب از تکرار ذکر مردم
   هر کس گلیم خود را از آب می کشاند
   این است زندگی  وای از فکر بکر مردم
***
   از مردم پر آبم  حال دلم خراب است
    این حال زار من چون  یک تخته ای بر آب است
   راهی  ندانم اکنون ؛ماندم به چاه  افسون
    افتاده ام در آتش  دل با جگر  کباب است
***
    از راز دل  چه گویم  بی نور ماه  در  شب ؟
    صد آه و درد دوری؛ در خواب کرده ام تب
    آبان و مهر و آذر  دل بر خدا سپردم
    زرد است صورتم؛ گو یک دم  تو نیز :  یا رب
*** 
   آن شب غزل نوشتم   در قافیه  خزان شد
    این باد سرد اکنون بر شعر من وزان شد
    هنگامه نوشتن  تا صبح در تفکر
    گویا زمان پایان  همگام با اذان شد
***
    گفتم سخن نگویم از این شب و زمانه
    گشتم غمین و نالان ؛ دلسرد و بی ترانه
    یا رب گشایشی ده! من با غمی فسردم
    از ما همین بر آید  ؛ گفتیم  بی بهانه
***
   جز صحبت از فراقت  در دل ترانه ای نیست
    کم کن ز جرمم اکنون   غم را کرانه ای نیست
    افتاده ام به  پایت   ساقی بریز در جام 
     جامم  چو پر نمودی  دیگر بهانه ای نیست
***
    آن شب خیال رویت   از چشم برد خوابم
    فکرم خیال می زد  دل برد صبر و تابم
    آشفته گشت حالم   زین حال ، دل پریشان
    از فکر خواب رستم  چون تخته ای بر آبم
***
    شاید که چهره ات را در خواب من  ببینم
    تصویر ماه در شب  لبخند زن  ببینم
    زان نرگسان چشمت گل های غم بچینم
    یا جان من  در آید  یا جان به تن ببینم
***
    باد خزان که آمد  دل زار گشت و محزون
    از حال دل چه گویم؟  مانند بید مجنون
    من بی تو  چون خزانم  ؛با باد  می گریزم
    پیچیده گشت فکرم  گشتم به غمزه مفتون
***
    یا رب گشایشی ده  بر حال زارم اکنون
    شد دیده پر  ز باران ؛ احوال دل پر افسون
    من " معترف" به جرمم  ؛ پاکم نما خدایا
     یارب عنایتی کن  رزقم نما تو افزون
***
مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۴ آذر ۱۳۹۸ 
 


06 آذر 1398 33 0

حق آمدنی است

مردی که تو را نشان دهد
 آینه ای است
هر آینه  در خودش نشانه ای از تو دهد
در وسعت بیکران خود فاش کند
حق آمدنی است 
با تو پیدا شدنی است
با آمدنت فساد رسوا شدنی است
چون روح خدا که انقلابی بنمود
شد آینه ای برای آغاز ظهور
از یُمن وجود او رسیدیم به صبح
صبحی که نشانه ای است
از مِهر وجود
صبح است و آیتی دگر دید دلم
آن آیت حق  خودش بُود آینه ای
آن آینه ای که می درخشد به وضوح،
سید علی حسینی خامنه ای است

🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸


15 آبان 1398 122 0

شعری که تو را آینه کرده است

تقدیم به ساحت مقدس ولی ا... الاعظم 
 حضرت مهدی _عجّل ا... تعالی فرجه الشریف _
🌷🌷🌷
شعری که تو را آینه کرده است 
خدایی است
 و روزی که نگویم ز تو یک بار سخن 
روز جدایی است
و پایان شب تیره ز نیرنگ شیاطین 
بوَد آغاز تو ای نور الهی 
چو بگیری به یقین  پرده کعبه
و بگویی: که منم مهدی هادی
و سحرگاه ظهورت
 شود آن صبح دل انگیز
که دیباچه  پایان همه یاوه سرایی است
🌷مهدی موسایی   دزفول 🌻
سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
 


14 آبان 1398 101 0

دو بیتی هایی در عرض ارادت به ساحت حضرت ولی عصر علیه السلام ( به لهجه دزفولی )

یانَ که بِگُم اَ تَ دلُم دادِ زَنُم
پِ شعر مَری دلِ خُمَ بادِ زنُم
یَکتَه بِنِشینُم بِگِریوُم کَمَکی
یَکتَه دِگه هم هَمَش شادِ زنُم
🌷🌷🌷
هر چی که خدا مخو  همو وان بِبووه
ای حرفِ قشنگَ هر که بینَم بگووه
دلواپسِ شو وُ روزیم؛ صُبا کِ(ی) بِمیا؟
ای شو اَ پَسِش سحر میا  گَ برووه
🌷🌷🌷
هر وقت  هوا عوض بووه  شعر ِ  گووُم
مو منتظرُم که اَ رَهی رَسَ ماهِ نووُم
یَکته می دِلُمَ سردی زَنَ  یَکته دگَ
ای دل بِگووَم  که وا دُما نوری  رووُم
🌷🌷🌷
ای بخت بِگِن نُها دُما داره قَپی
یَکته بِزَنه شِلَق لقی یَکته رَپی
وایَم بِدِرایَ ایسو یا روزی دِگَ؟
چَغذَر اَ سینَ وا کَشُم آهِ گپی؟
🌷🌷🌷
ای بخت  اَمُ اَچه هَمَش ری بِگِرَه ؟
ای ماهِ نووُم‌اَلا کیو  هه بِلِرَه ؟
یَکتَه بِگُمِش عزیزم اِ روله دِلُم
کی غیرِ مُنَ که  نازِتَ هه بِخِرَه؟
🌷🌷🌷
مُو وا اَ نِزیک بینُم ای ماهِ نووه
شُو چاردهم فقط کُتی پیشِ جووه
هر کس نَخو(وَ) که بینَه ری ماهِ نووه
وِرسا اَ  زِمی نَفَمَه ای عطر و بووه
🌷🌷🌷
مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸‌

 


12 آبان 1398 34 0

پای تاول زده(اصلاحیه)

پای تاول زده را خاطر شادی باید
خاطرم شاد از آن است که بینم رویش
هست گرما و تبی بر تنم امّا آن دم 
خاطرم شاد شود تا برسم بر کویش
" نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"
خاصه آن گاه که چنگی بزند بر مویش
هر تطاول که کشیدم ز غمش در آخر
روی او بینم و سرمست شوم از بویش
بینمش خرّم و خندان و به دل می گویم
کاش هر صبح و شبی بال گشایم سویش
" معترف " آمده تا کم شود از اندوهش
هر که دیده است رخش  مات شود از خویش
همچو بلبل نگرانیم  سحر باز آید
باز بینیم رخش  آب خوریم از جویش
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸ 🌷


25 مهر 1398 38 0
صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها