در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

در هوایش بیقرارم

دیده   دل  را تا خراسان می برد
ماهِ آنجا  دل چه آسان می برد
در هوایش بیقرارم‌ روز و شب
دیده  دل را سوی پاکان می برد
هر سحر خورشید از مشرق رسد
جانِ ما را سوی جانان می برد
ابرِ دل را  سمت آن سامان بَرَد
دیدگان را اشک باران می برد
در حریمش چون کبوتر  پر زنم
پر زنان  دل سوی یاران می برد
سوی او گر می روی  بی دل برو
اینچنین دل سوی سامان می برد
  گر تو را همّت بُوَد، این اشک چشم
بیدلان را سوی خاصان می برد
  ذرّه هایی را که همّت داشتند
سمتِ آن خورشید تابان می برد
"معترف " گر چون گدایان خواستی
حاجتت ره سوی شاهان‌ می برد
بر علی موسی الرّضا  گویم درود
نام او آسان ز من جان می برد 
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه  ۲۱ تیر ۱۳۹۸  
  ۹ ذی القعده ۱۴۴۰ 🌷


21 تیر 1398 29 0

میلاد کریمه ولایت

آن کس که مقیم آستان است
زائر به حریم راستان است
گلدسته و گنبد  و شبستان
در مضجع او بود گلستان
در صحن و سرای فیض باران
نور است میان جمع یاران
میلاد کریمه ولایت
در غرّه ماه شد عنایت
امروز  دوباره اعتنا شد
دستم به نوشتن آشنا شد
امروز دلم هوای قم کرد
اما چه کنم دو بال گم‌ کرد
با بال دعا به دست آرم
وز چشم دوباره  اشک‌بارم  
یا رب تو حوائجم روا کن
در قم  چو کبوتری رها کن
من معترفم عنایتم کن
بر خوان کرم هدایتم کن
🌷مهدی  موسایی   دزفول 
چهارشنبه ۱۲ تیر  ۱۳۹۸ 🌷
 


13 تیر 1398 83 0

فکری کن

ساغر از دست بیفتاد زمانی ای دل !
اندر آن حال  ره از چاه ندانی ای دل  !
چون کبوتر هوس از دل به هوا شد  پر زد
گر نظر بر دگران  رفت نهانی ای دل !
رفت از مردم چشمت نظری بی حاصل
هر کجا رفت  تو چون اسب دوانی ای دل!
نفس همچون قفسی  گشت؛ تو چون اندیشی؟
هر چه اندیشه کنی   باز همانی  ای دل!
می رود عمر  چُنان آب روان  در جویی
کاش این آب  رَود  سوی معانی  ای دل !
تا به کی بهر بتان سجده کنی؟ فکری کن
تا کجا؟  بهر چه؟ در بحر روانی ،ای دل !
چون کبوتر  که در این دام بود جهدی کن
بایدت نفس ز بد باز رهانی ای دل
تا جوانی نکنی طاعت حق   ای غافل!
آه از این فکر  که چون سرو چمانی ای دل
می شوی پیر  و این نفس جوان می ماند
ترکشت گشت تهی   قد چو کمانی ای دل
"معترف" گفت خدایا :ز خودم بیزارم
کاش تا حق  دهدم  خط امانی ای دل ؟!
🌷مهدی موسایی   دزفول 
 چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸ 🌷


12 تیر 1398 14 0

بازخوانی دو داستان از دفتر اول مثنوی مولوی

قسمتی از   "مثنوی بر  مثنوی "

بازگویی دو داستان‌از دفتر اول مثنوی مولوی
*****
داستان پادشاهی از جهود
صورت نصرانیان از وی کبود
کز تعصب  جان آن نصرانیان
بر زمین می ریخت چون قربانیان
پادشه با آن وزیر حیله گر
در خفا زد حیله ای آن خیره سر
تا که ترسایان ز  ره گمره کند
خود و آن شاهش  طریق حق بُرد
خواست تا رهزن شود بر مردمان
رهزن خود گشت؛ سالم  رهروان
زخم‌بر خود زد که تا شاید از آن
زخم افتد بر درخت مومنان
در مسیحیت ضلالت کاشتی
لیک خود اندر حماقت باختی
خواست با خلوت گزینی ره زند
در مسیر دین پرستان چَه کَنَد
عاقبت خود را بکشتی آن وزیر
هر کدام‌از نایبان کردی امیر
نایبان را جانشینی داده بود
تا به هم ریزد  کلاف و تار و پود
در هم‌افتادند یاران   تیغ دست
فتنه گر  بود آن وزیر زر پرست
مولوی اینجا ز   وحدت گفته است
چند بیتی پر ز رمز و نکته است
هر که خشم و شهوتش دربند کرد
ایزدش را از خودش خرسند کرد
هر که موشی دزد در انبار اوست
گندمش را خورد؛ ماندی یک دو پوست
از حسد  مردان تباهی دیده اند
از حسد  آتش برایت چیده اند
مولوی صحبت ز وحدت می کند
همچو یک استاد  خدمت می کند
با کلامش خستگی از تن  بَرَد
خواب از چشمان ما هر دم‌پَرَد
خواب کمتر کن‌ به هنگام سحر
باز باشد چشم، بهتر ای پسر
باز گوید داستان بهر مثال
اهل باطل  جمع گشتی بر قتال
پادشاهی از جهودان بعد از آن
آتشی افروخت  بهر مردمان
هر که را بر بت  نکردی سجده ای
روی بر آتش نهادی لحظه ای
نَفس همچون بت شود ؛ این یاد گیر
نفس امّاره جوان؛ و آن خواجه پیر
طفل در آتش به مادر گفت: هان!
اندر این آتش در آ ! خود را رهان
آتشی  کاین شه  از آن دم می زند ،
بهتر از جهلی که بر تن می تند
هر که با ایمان بُود  عاشق شود
وآن که بی ایمان بُود فاسق شود
چون خدا ز ایشان ثبات دین بدید
هر که در آتش شدی، از غم رهید
تیره گشتی روی آن شه  از عمل
زندگی خواهی؛ تو  کوته کن ‌امل
آتش اندازد که سوزد امر دین
خود بسوزد اندر آن آتش؛ ز  کین
آن که تسخر  بر پیمبر می زدی
آمدش  در  دم بلای ایزدی
چون که آن شه  با حق افتادی به جنگ
وز ستیزش  هیچ ننمودی درنگ،
آتش افتادی به جانش؛ سوخت او
" معترف" هر چیز  فهمیدی  تو  گو
آتشی کاین دشمنان بر پا کنند
عاقبت خود را بدان رسوا کنند
گشت آتش بنده حق  آن زمان
او فقط سوزاند ابدان بدان
گر چه دشمن طرح ریزی کرده است
طرح او چون طرح بر یک پرده است
آتشی  بر پرده اندازد خدا
طرح ها  از پرده ها گردد جدا
آتشی در خرمن باطل فتد
دست حق بر طرح باطل خط کشد
هر که چشمش را به غیر از حق بدوخت
عاقبت در آتش آن ها بسوخت
هر که کاری خوب را انجام داد
آید اندر خدمتش هم آب و باد
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه  ۲۱  خرداد ۱۳۹۸  🌷





 


22 خرداد 1398 26 0

با دلی آرام رفت از پیش ما

با دلی آرام و قلبی مطمئن
ماه خوبان رفت تا پیش خدا
با دلی آرام رفت از پیش ما 
ماه ما بود آن  سهی سرو سها
عاشقان از رفتنش دل خون شدند
نیمه خرداد  ماه از ما جدا
روح ما را با خدا پیوند داد
با بیاناتی ز فرقان و هدی
ماه   ما را برد مهمانی  که بود
لحظه هایش گرم با نور دعا
هر نفس ذکر خدا  تفسیر شد
شرح صدری بود همراهش ضحی
رفت این ماه از  پی اش  ماهی دگر
رخ عیان گرداند از ام القری
 می رسد عید خدا با ماه دوست
بار بگشاید مه  از سوی قبا
می رسد از ره   شود عیدی سعید
رخ عیان گردانَد آن فرّ هما 
پرده را از روی خود بالا زند 
مات و مبهوت از رخش  ما با شما 
"معترف" می گفت در ماه خدا
رخ عیان گردان  ؛ تو را بینم کجا ؟
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
۲۹‌رمضان ۱۴۴۰‌ قمری 🌷 


14 خرداد 1398 33 0

دُق الجرس

دُقّ الجرس ! دُقّ الجرس!  ای داد از این احوال ما
سر داد بانگ از هر طرف: ای وای از این اعمال ما
حق داده ما را فرصتی، از ما  گنه؛ بی حرمتی
قدرش نمی دانیم ما  ؛ای وای بر امثال ما
نیکی ندید از  ما خدا ؛ از او جدا بودیم ما
هنگام‌بازی سر رسد  پیچیده شد آمال ما
سرگرم بازاریم ما ؛ در بند امیالیم ما
گفتیم بد بسیار  ما ؛ ثبت است این اقوال ما
هر کس زند بر طبل خود ؛ گوید همی احوال خود
یوم الحساب از کار بد   رنجور شد اَشکال ما
سرکش مشو! راهی بجو! در بند گشتی از هوا
راهی دگر را ساز کن! شیطان بُود دنبال ما
شیطان ‌رسن محکم زند  تا  بنده را از حق زند
او  دشمنی با ما کند ؛ در کار بد  حمّال ما
از بهر حق  امداد کن! بر مستمندان رحم کن
چون داده ای فطریّه را   پاکیزه شد اموال ما
هنگام عید آمد دلا! خوش باش! لبخندی بزن!
از لطف حق  شاید شود  فرجام‌نیک  این سال ما
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷
۲۸ رمضان ۱۴۳۹ قمری 🌷


12 خرداد 1398 124 0

تضمین ماه شب ده چار منی

ماهِ شبِ  ده چارِ منی !  ماه تمامی!
مکّی مدنی هاشمی هم شیخ تهامی !
"سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد"
هم صاحب این خانه و هم رکن و مقامی
" در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش "
چون لب بگشایی که بگویی تو کلامی
" در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را"
هر لحظه بر این خانه بیایم به سلامی
"در خرقه از این بیش منافق نتوان بود"
گویم : تو امیری به رسولان گرامی
بر سفره تو جمله خلایق بنشینند
هم عاقل و هم عارف و مجنون و جذامی
من " معترفم " گنج غمت در دل ما هست
از لعل لبت بود که بر ما تو امامی
" چون‌می رود این کشتی سرگشته که آخر "
ما را بپذیرا تو ! به عنوان غلامی
" چون خلق در آیند به بازار حقیقت "
بر ما تو شفیعی!  تو به حق  حسن ختامی !
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
۱۵ رمضان ۱۴۴۰  قمری 🌷


03 خرداد 1398 107 0

با خلق حسن


در رهگذری به یک امامی
بد گفت اگر که مرد شامی
قدرش نشناخت مطمئناً
بد گفت به او؛ نمود خامی
با خُلق حسَن جواب دادش
نوشید به او ز مهر جامی
گفتا که غریب  می نوازیم
هستیم حریف خاص و عامی
گر نیست تو را پناه و جایی،
 در خانه ما بنه تو گامی
این خانه درش همیشه باز است
اهل کرمیم و نیک نامی
فهمید فریب  خورده از دیو
در شام سیه  ندیده دامی
مانند کبوتری که از دام ،
بگریزد و پر زند به بامی ،
پر زد به حریم مهربانش
از خُلق حسَن  چو دید کامی
گفتا که فریب خورده بودم
به به! که تویی چه خوب حامی!
من معترفم به مهر خوبان
بر گردن من  چو هست  وامی
یا رب! به حسن ببخش ما را !
احسان بنما ! سیاه فامی
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
    


01 خرداد 1398 75 0

معترف

گر که صدساله رهی   یک شبه رفتی  تو دلی
ور که صد ساله    رهی یک شبه  رفتی تو گِلی
گِل اسیر است در این عالم خشکیده دهر
دل سراپرده یار است به انفاس جلی
"آسمان بار امانت نتوانست کشید "
چیست این بار؟ محبت بنمایی به علی
دل مسیحا بشود  زنده کند ز آب و گلی
پای دستور خداوند  زند  مُهر " بلی "
می شود پیرو دستور خداوند شوی
می شود  راه نپیموده  بگویی که : شَلی  
" معترف " گشت چو "مهدی" به تخلص که کنون ،
معترف هست به مِهرش به نبی هم  به ولی
 🌷مهدی موسایی   دزفول  
دوشنبه  ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸  


30 اردیبهشت 1398 27 0

شد نیمه این ماه

شد نیمه این ماه؛ دلم در پی یار است
آن یار پریچهره که بر اسب سوار است
ایام‌گل آمد به چمن خرّم و سرمست
چون گل به چمن باز شدی  گاه بهار است
از ناوک ابروی نگارم همه خونین
امروز کجا رفت؟ چه سان؟ در چه شکار است؟
گفتند: نگار از در این خانه درآید
عمریست که دل بر در و دنبال نگار است
هنگام شب آید ؟ که شب از نیمه گذشته است
ای ماه تمامم! ز در آ ! عقل فکار است
خورشید تویی! ابر کجا راه تو را بست؟
هنگام‌طلوع است  افق رنگ انار است
من هر چه زدم بانگ: کجایی گل نرگس ؟
گفتند: نگو !داد نزن!  این چه شعار است؟
با شعر شب افروز زنم ناله و فریاد:
کو خانه دلدار؟ کجا لاله عذار است؟
ای منتظران !گنج نهان در دل خانه است!
دنبال چه گردیم؟ سخن از چه قرار است؟
ای حضرت مهدی! ز سراپرده غیبت ،
بر گو تو جوابیّ و ببین حال نزار است
از پیش تو ای دوست ! به هر جا که روم من،
گویند : بگو: اصل و نسب از چه تبار است؟
ای یوسف زهرا! نظری بر ضعفا کن
اِنعامِ تو گویند که بیرون ز شمار است
چشمان من از اشک‌بخشکید   نگارا  !
فرصت گذرد؛ وای! چو ابری به فرار است
بر دیده ما  نِه قدمی  ای گل زهرا!
" مهدی " ز تو گوید وَ دلش تحت فشار است
من جز تو نخواهم  صنما ! پای به ره نه!
هنگام بهار است وَ گل پیش هَزار است
هر وقت که آیی قدمت روی دو چشمان
با نور وجودت شبِ من همچو نهار است
هر جمعه و  هر روز و شبی ناله بر آریم :
خورشید کجا بود؟ رهش بر چه مدار است؟
این عهد که بستیم  خدایا ! تو کمک کن! ،
تا عهد سر آریم ، سخن همچو قمار است
یارب! نشوم ناکث و بدعهد چو کوفی
فرجامِ بَدان ، خشم خدا ، دوزخ و نار است
آخِر برسد صبح دل انگیز وَ گویند:
" مهدی " تو بخوان شعر ! که یارت به کنار است
🌷مهدی موسایی  دزفول
   یکشنبه اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


29 اردیبهشت 1398 113 0

یاد روز آخر

یاد روز آخر و یوم الحساب
می کند هر لحظه این دل را کباب
هر کسی را توشه ای باشد به دوش
روز محشر  حرف حق  فصل الخطاب
آبرویی نیست یاران پیش حق
توشه ای دارم  سراب اندر سراب
نفس و شیطان روسیاهم کرده اند
دین و دنیا  و آخرت گشته خراب
می برندم‌ سوی دوزخ یا بهشت؟
آن زمان چون بازگردد  هر کتاب
مومنان را آب کوثر  می دهند
شهدشان شیرین و مختوم است و ناب
دوزخی را آب چرکین می دهند
آتش دوزخ بُود پر التهاب
خواندن قرآن  توسل بر رسول
می کند خاموش  آتش را چو آب
در کنار یارب  الغوث و مجیر،
اشک سازد هر دعا را مستجاب
" معترف " از حال دل  شعری نوشت
اشک چشمش گشته جاری چون‌گلاب
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ 
۲۱ رمضان ۱۴۳۲ قمری 🌷


23 اردیبهشت 1398 100 0

بهار روزه دار

بهار آمد بهار آمد بهار روزه دار آمد
بهار معرفت  آری به سوی بوته زار آمد
خوشا بر حال آن کس که در این باغش گلی روید
بدا  بر حال آن کس که دلش چون شوره زار آمد
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


18 اردیبهشت 1398 122 0

آید نوید جانب ما

" نابرده رنج ‌گنج‌میسر نمی شود"
جنّت کسی رود که تجارت ثواب کرد
آید نویدِ جنت و آید نهیب نار
باطل  تمام‌ خیر و ثوابم سراب کرد
دست از طمع فرو نگذارم، خلاف میل
طوفان وزید و خانه ما را بر آب کرد
آمد نوید   جانب ما  از رسول حق
بیدار باش! او همگان‌ را خطاب کرد :
از دام های نفس  رَهَد  نفس مطمئن
گر چون حسین  صورتش از خون خضاب کرد
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ 🌷


18 اردیبهشت 1398 122 0

العجل ای بی پناهان را پناه!

تا خدا این ماه را آغاز کرد
مرغ جان تا لامکان پرواز کرد
سینه باید شرحه باشد از فراق
تا بگیرد روزه را با اشتیاق
بندگی با روزه داری شد نصیب
او کریم است او رحیم است او حسیب
گفت قرآن: رحمتش جاری بُود
لطف او بر بندگان ساری بُود
بر خلایق رحمتش چون شامل است
با امامت این کتابش کامل است
خط به خط این آیه ها رحمانی است
واژه هایش جملگی نورانی است
با تلاوت جان خود سیراب کن
از معانی   جام دل پرآب کن
با امامت  راه حق روشن شود
باطنت سرسبز  چون گلشن شود
ای امامم! یاورم! غمخوار من!
ای که هستی سرورم  سالار من!
مثنوی با نام تو اخگر گرفت
صبح امّیدم به نامت سر گرفت
آخر الوقت است گم‌کردیم راه
العجل! ای بی پناهان را پناه!
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۹۷ 🌷


17 اردیبهشت 1398 116 0

لذت ببر از هوای آبی

ای طعم گرسنگی چشیده
ای لذّت معنوی ندیده
نفست به هوس شده زمینی
با سوت هوی به سر دویده
چشمت به گناه گشته خیره
گوشت سخن خدا شنیده؟
پایت به ره ضلال رفته
دستت به هزار سو کشیده
با نیش و کنایه های بیجا
تار سیهی به خود تنیده
تا چند در این قفس نشینی،
حسرت بخوری شوی خمیده؟
دستی به نیاز سوی حق کن
اشکی تو بریز از دو دیده
لذّت ببر از هوای آبی
پرواز کن از درون پیله
(    مهدی موسایی   دزفول
جمعه 5 شهریور 1389 
16 رمضان 1431 )
 


16 اردیبهشت 1398 119 0

مثنوی معلم

خاطراتی از دبستانم کنون
یادم آمد؛ از نوشتن از متون
یاد آن ایام   جان شیرین کند
صفحه ای از ذهن را رنگین کند
" یاد باد آن‌روزگاران یاد باد"
دفترم را روزها  بر باد داد
ما از اول درس عشقی خوانده ایم
در کلاس عاشقی جا مانده ایم
در دبستان درس ها آموختیم
شمع دل با درس ها افروختیم
روز اول چون معلم می رسید،
چوب خطی از قوانین می کشید
یک معلم شرح می داد از کتاب
گفت آن یک   از جهنم  از ثواب
یاد باد آن درس زیبای علوم
زیست با فیزیک با شیمی ،نجوم
فارسی ، قرآن و دینی درس مهر
با ریاضی ،حرفه، ورزش، حفظ شعر
در ریاضی  می نوشتم مسئله
درس تاریخ از شهان از سلسله
با  هنر ، املا و انشا وقت رفت
زندگی ها می گذشت از پول نفت
یاد یاران در دبستانم بخیر
یاد گل ها در گلستانم بخیر
یاد قرآن ها که با هم خوانده ایم
ما به شادی ها  و یا غم‌ خوانده ایم
"گر چه یاران فارغ اند از یاد من "
یاد ایشان باشد اندر جان و تن 
روزگاری زندگی ها  ساده بود 
پای من هم منتظر بر جاده بود 
رفت آن‌ایام  آری   رفت زود
فرصتی شیرین و زیبا  گشت دود
من‌که اکنون خود معلم گشته ام
درس تاریخ اجتماعی رشته ام
هست جغرافی کنارش در کلاس
همچو گل هایی به روی یک لباس
هست کارم‌در مَثل چون انبیا
پس حقوقم نیست  همچون اغنیا
باغبانم ‌تا درختی گل دهد
منتظر تا شاپرک از غم رهد
منتظر هستم درختی گل کند
نغمه هایی دلنشین بلبل کند
همچو شمعی در شبستانم شبی
در دلم باشد محبت بر نبی
با دو بال از علم و ایمان راه  جو !
در کلاست از صراط از چاه گو!
با عبادت راه را پیدا کنی
مستمع را با خودت شیدا کنی
شکر ایزد کن ! چو  او رزقت دهد
وسعتی وافر  در  آن رزقت نهد
شعر " مهدی " مثنوی با معنوی
خاطراتم شد خودش یک مثنوی
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه  ۱۰‌ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷

 



 


10 اردیبهشت 1398 134 0

غم زینب

مادر از باغ دلش غنچه گل می روید
هر کس از راه رسد   خنده زنان می گوید:
مرحبا بر گل شیرین دهن  ای فرّخ فال
بوسه ای می زند او را چو گلی می بوید
لیک‌ در کرببلا خواهر او می گرید
می زند بر سر خود  برگ‌گلش می جوید
هست غمگین دل بیدارِ عزادارانش
گریه بر آل علی  غم ‌ز دلت می شوید
باز " مهدی" سخنی از غم زینب گفتا
ای خوشا هر که در این دار  رهش می پوید
🌷مهدی موسایی  دزفول
یکشنبه  اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷
 


05 اردیبهشت 1398 143 0

یک جرعه از خم

امواج عشقش در دلم هر دم  تلاطم می کند
ساقی مرا دیوانه با یک جرعه از خم می کند
گاهی به مشهد می برد پابوس آقایم رضا
گاهی مرا با جرعه ای سرگشته در قم می کند
🌷 مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


02 اردیبهشت 1398 28 0

شعر گل

گل در این انجمن سبز  چه زیبا روید
هر که بویید گلی  در دل خود این گوید:
در بهشتی که خداوند پر از گل سازد ،
ما کجاییم؟ چرا دل هوسی را جوید؟
" گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت"
" فصل گل می گذرد" چشم کجا را پوید؟
حیف باشد که تو از لذّت گل محرومی
خواجه آن است که در انجمنش گل بوید
همچو گل شعر تو " مهدی" به چمن زیبا بود
بوی گل  پنجره را باز کند  رخ شوید
🌷مهدی موسایی   دزفول
اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


01 اردیبهشت 1398 137 0

سعدی شهی سرباز شد

یادبود شیخ اجل  سعدی شیرین سخن

سعدی حکیمی خوش سخن ‌با بیدلان همراز شد
چون بلبلی بر شاخ گل  با جان‌ما دمساز شد
در گلسِتانش بشنوی شیرین سخن ها   گل به گل
در بوستانش معرفت  با نام حق آغاز شد
ابر آمد و بارید بر بستان   شبی تا صبحدم
بستان بهاری شد سحر ؛ پروانه در پرواز  شد
پروانه در اشعار او  گردید گِرد شمع دل
در آسمان پارسی  سعدی شهی سر باز  شد
با شعر شب افروز او  سیلاب اشکم‌می رود
بر ناله مرغ سحر  گوشم طنین انداز شد
دفتر ببندم‌  همچنان  باقی حکایت های دل
" مهدی" به ابیات کمش  خوشنام‌و سرافراز شد
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه دوم‌اردیبهشت ۱۳۹۱ 


01 اردیبهشت 1398 137 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها