در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

کشته نام مرتضی ( تضمینی از اشعار حافظ و مولوی و وحشی بافقی

" تاب بنفشه می دهد"   باد بهار در چمن
بوی بهشت می دهد سوسن و یاس و نسترن
" ای گل خوش نسیم من " جامه نو مبارکت !
چون تو ، زمین و آسمان جامه نو زده به تن
کاش که تخت خویش را ما بنهیم پای گل
" کاین سر پر هوس شود" زنده ز بوی یاسمن
" این همه نقش می زند " حضرت کردگار ما
نقش عجب در این سرا  بر تن پیر مرد و زن
" آینه بین به خود نگر " نقش خودت چگونه است؟
خوب نگر به اندرون !، شیشه دیو را شکن
"در دل من نهاده" شد " خون دلی که لعل شد "
مثل چنین عقیقِ من  یافت نگشت در یمن
" چرخ زنان به هر صفت" " رقص درخت ها نگر"
خالق خویش یاد کن ! " نیست گزاف این سخن"
" در دل خاک از کجا  های بُدی و هو بُدی "
پرده غفلت از دلت وز سر عقل برفکن !
در دو جهان عزیزتر کیست؟ هموست یار ما
دیده ما به سوی او  بسته شده است این دهن
این " دل مبتلای من" شیفته شد به مرتضی
جان چو من فدای او   شیر خدا ابوالحسن
من به امید وصل او  جان بکنم فدای او
گر  نرسم به وصل او  دود برآید از کفن
بوی وصال او رسد  زنده شوم به  روز حشر
شاه چو یوسف است و من  دیده زنم به پیرهن
" شب همه شب  دعا کنم "  تا به شفاعتش رسم
سبز شوم در آن زمان  باز شود  ز  تن  رسن
کشته نام مرتضی  " معترف " سخن سرا
کاش اجازه اش دهد  گرد حرم به پر زدن
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۱۱ فروردین ۱۳۹۹ 🌷

 


12 فروردین 1399 8 0

ای صنم !

تقدیم به همسرم
🌷🌷🌷
همسرم من بوسه بر دستت زنم
" معترف" مهرِ تو در قلبم نهم
ای که سرمست آمدی در قلب من!
قلب من سرمست شد؛ مِی در  برم
ای تو پنهان گشته در دل! دلبرم!
از لبت ای لعل خوش سیما !  زرم
دست هامان را خدا پیوند داد
تا به دستانت به بالا من  پرم
خشک می دیدم  درونم آه بود
با تو اکنون ز آبِ دریایت ترم
گر بگویندم بتی را مردمان،
روز و شب بینند ، گویم: ای صنم!،
من به جز رویت نمیخواهم ؛ بدان!
من تماشای چنین بت کِی روم؟
چون گلی هستی در این صحن و سرا
بهر دیدارت به سویت من دوم 
بارها من گفته ام این نکته را :
جان من هستی ! تو ای تاج سرم!
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه ۱۱  فروردین ۱۳۹۸ 🌷


 


11 فروردین 1399 11 0

دل من در تپش است

شعرها  حالت پرواز دل اند
من در این کنج قفس
که خودم ساخته ام
ساکتم امّا
دل من در تپش است
نغمه ای می رسد از دور
که  گل می رقصد
باد بر صورت او
دست نوازش زده است
باد در کوچه احساس به گردش افتاد
حسّ گل های بهاری
به سرم افتاده است
ناگهان می بینم
که وجودم پُرِ پروانه شده است
شهد گل ها به مشامم چه خوش است
حسّ آواز چو بلبل به سرم افتاده است
در چمن نغمه به نوروز خوش است
غزل حافظ شیرین سخن آمد یادم:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
باز هم می خوانم:
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
سِحر و جادوی گل و وصف بهار
یاد پروانه و شعر و غزل حافظ و دوست
همگی جمع در این خانه کوچک شده اند
ذرّه ای هست دلم
لیک در این خانه 
یاد هر چیز کنی
زود مهیّا بشود
زود به دستش آری
باز ضرب المثلی خوب به یادم آمد
دل به دست آر
که بشکستن دل  نیست هنر
باد در باغ هنر پیچیده است
شعر و احساس چه زیبا شده است

دل من چون گل سرخی وسط باغچه است
 می تپد
می خواند
با خود از هر چه که دارد در یاد
تا نفس تازه شود
تا قفس باز شود
تا گل باغچه همسایه
همچو گل های در این باغچه تنهایی
بشکفد ؛ خنده کند
مثل دلم نغمه زند
هر چه هست امروز است
سینه را تنگ مکن از غصه
فکر فردا نکن و شعر بخوان
که من اوّل گفتم
شعرها  حالت پرواز دل اند 
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۹  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


09 فروردین 1399 9 0

دل من در تپش است

شعرها  حالت پرواز دل است
من در این کنج قفس
که خودم ساخته ام
ساکتم امّا
دل من در تپش است
نغمه ای می رسد از دور
که  گل می رقصد
باد بر صورت او
دست نوازش زده است
حسّ گل های بهاری
به سرم می افتد
ناگهان می بینم
که وجودم پُرِ پروانه شده است
شهد گل ها به مشامم چه خوش است
حسّ آواز چو بلبل به سرم افتاده است
در چمن نغمه به نوروز خوش است
غزل حافظ شیرین سخن آمد یادم:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
باز هم می خوانم :
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
سحر و جادوی گل و وصف بهار
یاد پروانه و شعر و غزل حافظ و دوست
همگی جمع در این خانه کوچک شده اند
ذرّه ای هست دلم
لیک در این کاشانه
یاد هر چیز کنی
زود مهیّا بشود
زود به دستش آری
باز ضرب المثلی خوب به یادم آمد
دل به دست آر
که بشکستن دل  نیست هنر
باد در باغ هنر پیچیده است
شعر و احساس به هم ریخته است

دل من چون گل سرخی وسط باغچه است
 می تپد
می خواند
با خود از هر چه که دارد در یاد
تا نفس تازه شود
تا قفس باز شود
تا گل باغچه همسایه
همچو گل های در این باغچه تنهایی
بشکفد ؛ خنده کند
مثل دلم نغمه زند
هر چه هست امروز است
سینه را تنگ مکن از غصه
فکر فردا نکن و شعر بخوان
که من اوّل گفتم
شعرها  حالت پرواز دل است
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۹  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


09 فروردین 1399 5 0

صحبتی از ماه گو !

یک شبی یارم بگفتا : صحبتی از ماه  گو!
تا که آرامم کنی با وصف زیبایی ز او
_من حریف او نخواهم گشت؛ رسوایم مکن
من سیه رویم؛ برو از نازنینان  یار جو !
او حریف نازنینان است و من درمانده ام
ناتوانم من سخن گویم از او   یک تار مو 
صحبت از دلدار گفتن  مرد میخواهد دلا!
عندلیبان را نگر در باغ !؛ از من دست شو!
صحبت دلدار را از عاشقان باید شنید
نی  ز من گم‌کرده ره؛ خودخواه  با صد های و هو
چشم‌بیداران به دیدارش شود مشتاق تر
وز من‌او پنهان شود  تا من نبینم چشم و رو
یار با من سرگرانی می کند ؛ وز بخت بد
با طبیبان من نمی گویم‌سخن  ز آن خلق و خو
من خودم دنبال این هستم که روزی بینمش
قسمتم این است  او پنهان شود  من کو به کو
آب چشمانم بخشکید از فراقش؛ بعد از آن
درد هجرانش ز چشمانم ببُردی نور و سو
همچو مردابی است چشمانم ؛ به آبی تشنه ام
باز باران کی زند؟ بینم در این مرداب  قو
من که هستم" معترف" در پرده چون گویم سخن؟
پرده بردار ای گلم! مستم کن از آن عطر و بو
" پرده بردار ای حیات جاودان"  از روی خود
منتظر هستم  به در بینم هلال ماه نو
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۷  فروردین ۱۳۹۹   🌷


(  نو  همقافیه قو/ رو    در تلفظ محلی ما   همان  معنی تازه و جدید است.


09 فروردین 1399 6 0

صحبت از دلدار گو !

یک شبی یارم بگفتا : صحبت  از دلدار گو!
تا که آرامم کنی با وصف زیبایی ز او
من حریف او نخواهم گشت؛ رسوایم مکن
من سیه رویم؛ برو از نازنینان  یار جو !
او حریف نازنینان است و من درمانده ام
ناتوانم من سخن گویم از او   یک تار مو 
صحبت از دلدار گفتن  مرد میخواهد دلا!
عندلیبان را نگر در باغ !؛ از من دست شو!
صحبت دلدار را از عاشقان باید شنید
نی ز من گم‌کرده ره؛ خودخواه با صد های و هو

چشم‌بیداران به دیدارش شود مشتاق تر
وز من‌او پنهان شود  تا من نبینم چشم و رو
یار با من سرگرانی می کند ؛ وز بخت بد
با طبیبان من نمی گویم‌سخن  ز آن خلق و خو
من خودم دنبال این هستم که روزی بینمش
قسمتم این است  او پنهان شود  من کو به کو
آب چشمانم بخشکید از فراقش؛ بعد از آن
درد هجرانش ز چشمانم ببُردی نور و سو
همچو مردابی است چشمانم ؛ به آبی تشنه ام
باز باران کی زند؟ بینم در این مرداب  قو
من که هستم"معترف" در پرده چون گویم سخن؟
پرده بردار ای گلم! مستم کن از آن عطر و بو
" پرده بردار ای حیات جاودان"  از روی خود
منتظر هستم  به در   بینم  هلال ماه نو
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۷  فروردین ۱۳۹۹   🌷


08 فروردین 1399 8 0

جام گل ها

چون که شعرم را بهار و روی گل خوش تر کند
بلبل طبعم ز  سرمستی سخن از سر کند
در بهاران روی گل می بینم اندر کوه و دشت
چون زمین  در فصل گل   پیراهنی در بر کند
سبز و سرخ و زرد  این پیراهن زیبا بُود
دیدن سبزه غبار غم  ز دل ها در کند
جام گل ها  رنگ های گونه گون دارد به دل
ای خوشا جامی که دل از مهر حق  پر زر کند
نغمه مرغان درون باغ  هوشم می برد
در بهاران نغمه ها  گوش فلک را کر کند
بینم اینجا  روی گل  پروانه ها بنشسته اند
حیف باشد تا کسی در باغ  گل پرپر کند 
از خدا خواهم چو هستم " معترف" بر نعمتش
خنده بر لب ها نشاند   زود دفع شر کند
🌷مهدی موسایی   دزفول 
پنجشنبه   ۷  فروردین ۱۳۹۹ 🌷


07 فروردین 1399 11 0

ذکر صلوات

"شعبان شد و پیک عشق از راه آمد "
انگار خبر ز یوسف از چاه آمد
بفرست ز دل درود بر پیغمبر
با شمسِ  محمّد امین  ماه آمد

🌷مهدی  موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۷ فروردین ۱۳۹۹ 🌷


07 فروردین 1399 7 0

همچو هَزاریم در این یک قفس

منتظران را چو تو باشی امیر
خوب تر آن است که باشم اسیر
در غمت ای دوست چنین خوانده ام
بی تو در این مهلکه ها  مانده ام
هست مُعینی بَرَد از نیستی؟
یا که جَزوعی؟ که چرا نیستی؟
" منتظران را به لب آمد نفس"
همچو هَزاریم در این یک قفس
مرتبه ات حجّت ثانی عَشَر
فخرِ جهان؛ جدّ تو  خیرُ البَشر
منتقم فاطمه  در ندبه کیست؟
ناله حیدر به چَه از روی چیست؟
شاعرِ بسیار ز هجران بگفت
منتظرت بود که آنگه بخفت
هر که در این دار تو را دیده است
خنده زنان  گل  ز چمن چیده است
آب حیاتی که به دست شماست
این دلِ من گفت بپرسم :کجاست؟
ای که مرامت حَسَن است ای کریم
آمده ام بهر دعا در حریم
" معترف" از خوانِ شما خورده است
دستِ توسّل نزند مرده است
دست توسّل نزنم مرده ام
من نمک از سفره تو خورده ام
" ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر "
آمده ام سوی تو  دستم به در
بر لبم این خواسته از صبح هست
جانب این چشمه کشیدم دو دست
نور تویی   منبع این خور تو
چشم بد از ما بکنی دور تو 
زودتر ای صبح بیا  خسته ایم 
دل به حریم و کَرَمت بسته ایم
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


02 فروردین 1399 18 0

چلچراغ کاظمین

بانگ یا باب الحوائج  در دلم پر می زند
چلچراغ کاظمین امشب به ما سر می زند
هر کسی دارد مرادی بر سر این سفره اش
پای بوس او شود  چون حلقه بر در می زند
دست خالی هستم اینک جان من قربانتان
اشک هایم را ببین بر دیده تر می زند
شکر ایزد را که گشتم خادم این آستان
نام او را حضرت حق بر دل از زر می زند
" معترف "  باشد امیدش چلچراغ کاظمین
نام او را چون نگینی  حلقه در بر می زند
🌷مهدی موسایی    دزفول
پنجشنبه   ۲۹ ‌اسفند ۱۳۹۸ 🌷


29 اسفند 1398 32 0

کرونا و برف

من کرونا را چو برفی دیده ام 
سرد در دستان ظرفی دیده ام
چون که تابد یک شعاع از مهر ما
رفتنش بی هیچ حرفی دیده ام
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه  ۱۰ اسفند ۱۳۹۸ 🌷


10 اسفند 1398 54 0

چُنان مرغ گرفتار شدم

😀😀
انتخابات که شد  باز مرا حال بد است
ناله زد مرغ که بیداد   ز  روباه و دد است
چند روزی که تملّق همه جا سایه زده است
حرف حق نیست خوشایند وَ مطلوب؛ رد است
رفت بالا  که به افسانه او گوش دهند
همرهش چند نفر  آدم کوتاه قد است
 گر کسی  آه   کشد   ناله   ز بیداد کند
گویدش: حرف مزن  سهم تو  هم  یک ز  صد است
" معترف" گفت  چُنان " مرغ  گرفتار  " شدم 
تاب این غم نتوان داشت که بیرون ز حد است
🌷مهدی موسایی    دزفول
دوشنبه  ۲۸  بهمن ۱۳۹۸ 🌷


28 بهمن 1398 20 0

منظری از آیت حق

"ای که رویت  منظری از آیتِ" حق بود و بس
وز شما پوشیده نَبوَد رازهای هیچ کس
پیشتر  کاین گنبد مینا نهادی لطف حق
مقتدا بودید بر ما  هر زمان  از پیش و پس
هیچ زنگاری نیفتد بر رخ چون ماهتان
بیخودی خود را به زحمت می نهند این خار و خس
"معترف" امّید از غیر شما بُبریده است
لطفتان   هر جا رَوَد  او را بُوَد فریادرس
🌷مهدی موسایی   دزفول 
یکشنبه   ۲۰   بهمن ۱۳۹۸ 🌷


21 بهمن 1398 30 0

گشتم خموش

"معترف "  دیگر نداری آن خروش
از دلت شعری نمی آید به گوش
قفل دل گر لج کند  فکری بکن
همچو فاضل  جرعه ای از خُم بنوش
جرعه ای از معرفت در  دل بریز
با  دعا  قرآن بخوان  بسیار کوش
زنگ دل  را تا توانی پاک کن
کآیدت از  جانب حق  یک سروش
تیر آهت  درگذشت از مهر و ماه
این خبر گفتند در میخانه دوش
گر بخوانی مصحف حق بارها
می بَرَد  رنگ از رخت  وز عقل  هوش
یا  وجیهاً عند ربّی  نَجِّنی
نَجِّنی مِن کُربَتی؛ گشتم خموش
🌷مهدی موسایی   دزفول 
تکمیل:  یکشنبه  ۲۰ بهمن ۱۳۹۸ 🌷
 


20 بهمن 1398 29 0

سمن دوش برفت

به مناسبت چهلمین روز شهادت سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی 
آه  آن خسرو شیرین قدح نوش برفت
باغ و بستان وطن گشت سیه پوش برفت
آه زین باغ چه سرو سمنی رفت از دست
دیده گریان شد از این رفتن او هوش برفت
یار سیمین تن ما  " خسرو شیرین دهنان"
آنکه با سرو قدان بود هم آغوش برفت
" بوالعجب تعبیه ای کرده به شب  چرخ بلند"
در شبی تیره  چراغم شده خاموش  برفت
دشمنی کرد خزان  چون گلم از باغ بچید
" معترف " گفت کز این باغ، سمن دوش برفت
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ 🌷

 


17 بهمن 1398 36 0

منّت خدای راست

"منّت خدای راست" مرا طاعتش مجاب
دل ناله زد شبانه و چشمم شدی پر آب
هر لحظه تا به صبح   تمامیّ کائنات
تسبیح گوی حق؛ تو کمی مر ز یک ذباب؟
" تسبیح گوی او نه بنی آدمند و بس "
" هر بلبلی" درون قفس بود یا غراب
در جمله کائنات به ذکرش صلا زنند
گوید یکی به دل وَ یکی می زند رباب
عطری که از ترنّم گل بر مشام ما ،
آید ز سوی دوست، شود نام آن گلاب
چون " معترف" شنید که سعدی چنان بگفت،
گفتا: چه خوش بُود که بگویم ز بوتراب
چون شیر در نبرد به همراه مصطفی
کردی شکار  دشمن دون را   چنان عقاب
بیهوده نیست  گر که بگویم که : روز حشر
ایمان ما   مقابل او   گشته چون حباب
🌷مهدی موسایی   دزفول 
سه شنبه ۱۵  بهمن ۱۳۹۸ 🌷


15 بهمن 1398 27 0

سختی مبر

ترکیب تضمینی  اشعار شیخ اجل سعدی شیرازی

" من فارغم که شاهد من مُنعِم من است"
" عالَم به چشم تنگ دلان  چشم سوزن است"
" شیرین به در  نمی رود از خانه بی رقیب"
شادی درون خانه و این کوی و برزن است
"بازانِ شاه را حسد آید بدین شکار "
"منّت بر آنکه می دهد و حیف بر من است "
" ای پادشاه  سایه ز  درویش  وا مگیر "
" چون کام دوستان ندهی، کام دشمن است "
" یک چند اگر مدیح شوی"  " معترف " شوی
"این هم خلاف معرفت و رای روشن است"
چون ناله می کنی  تو از این خلق روزگار
" سختی مبر  که وجه کفافت معیّن است"
🌷مهدی  موسایی    دزفول
دوشنبه   ۱۴ بهمن ۱۳۹۸ 🌷


14 بهمن 1398 22 0

تضمینی در منقبت مقام حضرت صاحب الزمان علیه السلام و گرامیداشت یاد و مقام عزیزان

" آسمان را حق بود  گر خون بگرید بر زمین"
کآنچنان ماهی به ناگه اوفتاد از روی زین
" خون‌خلقی " بی گناه آمد برون از آستین
آستینِ ظالمین از شرق و غرب از روی کین
عاقلان را نیست طاقت کاین چنین ظلم از چه شد؟
" در خیال کس نیامد کاین " چرا گشتی چنین؟
جای اشک از دیده خون باید ببارد روزگار
" خاک نخلستان بطحا را کند در خون عجین "
ابر را بینم که می گرید بر این حالات ماه
ماه را پرسم : چرا بر صورتت افتاده چین؟
گفت: بیداری کشیدم تا ببینم روی دوست
روی او دیدم  خجل گشتم  از آن خلوت گزین
گوهری پیدا نشد  همسنگ آن خورشیدوار
گوهری داند چه باشد؟ قدر آن درّ ثمین
 
" گوی توفیق و کرامت " را به دستش داده اند
تا ببیند آنچه نادیده است  با عین الیقین
" نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان  زانکه هست"
روح ایشان در " جوار لطف ربّ العالمین "
" بر زمین خاک قدمشان توتیای چشم بود "
در جهان آخرت  زیر لوای شاه دین
" قالب مجروح اگر در خاک و خون غلطد چه باک؟"
جان خود کردند تقدیمِ همان  "جان آفرین"
" چون قضا آمد  نمانَد قوّتِ " فکر   این بدان
"عاقلان را رنگ و سیما می رود "  ساکت نشین
عاقبت خاک فنا بر سر رود  ای " معترف"
گو : خداوندا  به چشم  مرحمت ما را ببین
هر که در دنیا   شهیدان را به نیکی یاد کرد
از خدا خواهم  دهد جایش  در آن خلد برین
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷
 


28 دی 1398 22 0

تضمینی از حافظ در رثای سردار شهید سلیمانی

آه از آن روزی که افتادی زمین آن نازنین
دشمنش اندر کمین بود  از یسار  و از یمین 
"یاری اندر کس نمی بینیم  یاران را چه شد؟"
"کس ندارد ذوق مستی"  آه از قدّ خمین
"مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟ "
کس نمی بینم  در این صحن و سرا  چون او امین
"عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد"
تا خروش آید از ایشان چون انین الواهنین
لعلی از کان مروّت برنیامد "معترف "
آه از آن روزی که گم گشته است آن درّ ثمین
"از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد؟"
"حق شناسان را چه حال افتاد" در باغ برین ؟
 " خون چکید از شاخ گل  باد بهاران را چه شد؟
شاخ گل بشکست  از داغ تو ای زیبا ترین
"حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش"
"صدهزاران گل شکفت" امّا نشد چون او قرین
🌷مهدی موسایی   دزفول
 شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷


28 دی 1398 36 0

درباره کتاب " یک روز بعد از حیرانی " زندگینامه داستانی شهید دهقان امیری

شعری تقدیم به 
نویسنده محترم کتاب " یک روز بعد از حیرانی "
خانم زهرا سلیمانی ازندریانی
***
سلیمانی ! نوشتی از شهیدان
کتابی   وَه چه زیبا! با ذکاوت
چه زیبا هست متنِ دلنشینت 
سراسر مهر باشد  پر لطافت
یقیناً چون قلم را می شناسی
چنین نثری   شما را شد عنایت
سخن ها با زبانی نرم گفتی
چه زیبا از شهیدان  شد کرامت
هوای ابرناکی داشت چشمم
چو می خواندم کتابت با فراست
وقایع را همان طوری که بوده است
بیان کردی به صد ناز و حلاوت
نوشتی از جوانی پر ز احساس
همان دهقان امیری  با نجابت
شهیدی سرفراز از شهر تهران
جوانی سبز قامت با صداقت
چه زیبا  اُنسِمان دادی  تو با او
ز آغازِ کتابت  تا نهایت
چه زیبا نقش دادی این نگین را
نگینی سبز  در اوج ظرافت
ز مادر من چه گویم ؟ بهترین است
عفیف و اهل قرآن و عبادت
پدر  آن نازنین ؛ کوهی صبور است
نکردی لحظه ای از حق شکایت
چه زیبا مهر تابیدی به خواهر
صمیمی شد  برادر با رفاقت
محمد  خاطری دلشاد میخواست
لبی خندان و دل  هم بی عداوت
قدی رعنا   سری پر شور او داشت
چه زیبا نطق کردی  با طراوت
اگر چه شیطنت در ذات او بود
گرفتی حقّ خود را با صراحت
به جمعِ دوستانِ با بصیرت
به حق مشغول گشتی  با قرائت
به دنیا دل نبندد هیچ عاقل
عمل کرد این سخن را با قناعت
حوادث  یک به یک  آماده کردند
محمد  را که بودی با کفایت
نترسیدی ز  دشمن  در نبردش
چو بودی زیرک و اهل ولایت
ز حیرانی  پس از یک روز، آخر
قرار از دل ربودی با شجاعت
خلیل آسا  به کام مرگ  بشتافت
گذشت از قالب تن  با شهادت
" شهیدان را شهیدان  می شناسند"
مرا بر این شهیدان هست ارادت
اَلا ای آنکه داری چشم بیدار
ز قرآن و ولایت کن حمایت
در این راهی که باشد پیچ‌در پیچ
دعاخوان باش و قرآن کن تلاوت
بگفتا" معترف " در بیت آخر :
خدایا! ختم کن ره بر هدایت
🌷مهدی موسایی   دزفول
۲۵ و ۲۶  دی ۱۳۹۸ 🌷




 


26 دی 1398 39 1
صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها