در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

تضمین ماه شب ده چار منی

ماهِ شبِ  ده چارِ منی !  ماه تمامی!
مکّی مدنی هاشمی هم شیخ تهامی !
"سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد"
هم صاحب این خانه و هم رکن و مقامی
" در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش "
چون لب بگشایی که بگویی تو کلامی
" در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را"
هر لحظه بر این خانه بیایم به سلامی
"در خرقه از این بیش منافق نتوان بود"
گویم : تو امیری به رسولان گرامی
بر سفره تو جمله خلایق بنشینند
هم عاقل و هم عارف و مجنون و جذامی
من " معترفم " گنج غمت در دل ما هست
از لعل لبت بود که بر ما تو امامی
" چون‌می رود این کشتی سرگشته که آخر "
ما را بپذیرا تو ! به عنوان غلامی
" چون خلق در آیند به بازار حقیقت "
بر ما تو شفیعی!  تو به حق  حسن ختامی !
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
۱۵ رمضان ۱۴۴۰  قمری 🌷


03 خرداد 1398 8 0

با خلق حسن


در رهگذری به یک امامی
بد گفت اگر که مرد شامی
قدرش نشناخت مطمئناً
بد گفت به او؛ نمود خامی
با خُلق حسَن جواب دادش
نوشید به او ز مهر جامی
گفتا که غریب  می نوازیم
هستیم حریف خاص و عامی
گر نیست تو را پناه و جایی،
 در خانه ما بنه تو گامی
این خانه درش همیشه باز است
اهل کرمیم و نیک نامی
فهمید فریب  خورده از دیو
در شام سیه  ندیده دامی
مانند کبوتری که از دام ،
بگریزد و پر زند به بامی ،
پر زد به حریم مهربانش
از خُلق حسَن  چو دید کامی
گفتا که فریب خورده بودم
به به! که تویی چه خوب حامی!
من معترفم به مهر خوبان
بر گردن من  چو هست  وامی
یا رب! به حسن ببخش ما را !
احسان بنما ! سیاه فامی
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
    


01 خرداد 1398 24 0

معترف

گر که صدساله رهی   یک شبه رفتی  تو دلی
ور که صد ساله    رهی یک شبه  رفتی تو گِلی
گِل اسیر است در این عالم خشکیده دهر
دل سراپرده یار است به انفاس جلی
"آسمان بار امانت نتوانست کشید "
چیست این بار؟ محبت بنمایی به علی
دل مسیحا بشود  زنده کند ز آب و گلی
پای دستور خداوند  زند  مُهر " بلی "
می شود پیرو دستور خداوند شوی
می شود  راه نپیموده  بگویی که : شَلی  
" معترف " گشت چو "مهدی" به تخلص که کنون ،
معترف هست به مِهرش به نبی هم  به ولی
 🌷مهدی موسایی   دزفول  
دوشنبه  ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸  


30 اردیبهشت 1398 5 0

شد نیمه این ماه

شد نیمه این ماه؛ دلم در پی یار است
آن یار پریچهره که بر اسب سوار است
ایام‌گل آمد به چمن خرّم و سرمست
چون گل به چمن باز شدی  گاه بهار است
از ناوک ابروی نگارم همه خونین
امروز کجا رفت؟ چه سان؟ در چه شکار است؟
گفتند: نگار از در این خانه درآید
عمریست که دل بر در و دنبال نگار است
هنگام شب آید ؟ که شب از نیمه گذشته است
ای ماه تمامم! ز در آ ! عقل فکار است
خورشید تویی! ابر کجا راه تو را بست؟
هنگام‌طلوع است  افق رنگ انار است
من هر چه زدم بانگ: کجایی گل نرگس ؟
گفتند: نگو !داد نزن!  این چه شعار است؟
با شعر شب افروز زنم ناله و فریاد:
کو خانه دلدار؟ کجا لاله عذار است؟
ای منتظران !گنج نهان در دل خانه است!
دنبال چه گردیم؟ سخن از چه قرار است؟
ای حضرت مهدی! ز سراپرده غیبت ،
بر گو تو جوابیّ و ببین حال نزار است
از پیش تو ای دوست ! به هر جا که روم من،
گویند : بگو: اصل و نسب از چه تبار است؟
ای یوسف زهرا! نظری بر ضعفا کن
اِنعامِ تو گویند که بیرون ز شمار است
چشمان من از اشک‌بخشکید   نگارا  !
فرصت گذرد؛ وای! چو ابری به فرار است
بر دیده ما  نِه قدمی  ای گل زهرا!
" مهدی " ز تو گوید وَ دلش تحت فشار است
من جز تو نخواهم  صنما ! پای به ره نه!
هنگام بهار است وَ گل پیش هَزار است
هر وقت که آیی قدمت روی دو چشمان
با نور وجودت شبِ من همچو نهار است
هر جمعه و  هر روز و شبی ناله بر آریم :
خورشید کجا بود؟ رهش بر چه مدار است؟
این عهد که بستیم  خدایا ! تو کمک کن! ،
تا عهد سر آریم ، سخن همچو قمار است
یارب! نشوم ناکث و بدعهد چو کوفی
فرجامِ بَدان ، خشم خدا ، دوزخ و نار است
آخِر برسد صبح دل انگیز وَ گویند:
" مهدی " تو بخوان شعر ! که یارت به کنار است
🌷مهدی موسایی  دزفول
   یکشنبه اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


29 اردیبهشت 1398 69 0

یاد روز آخر

یاد روز آخر و یوم الحساب
می کند هر لحظه این دل را کباب
هر کسی را توشه ای باشد به دوش
روز محشر  حرف حق  فصل الخطاب
آبرویی نیست یاران پیش حق
توشه ای دارم  سراب اندر سراب
نفس و شیطان روسیاهم کرده اند
دین و دنیا  و آخرت گشته خراب
می برندم‌ سوی دوزخ یا بهشت؟
آن زمان چون بازگردد  هر کتاب
مومنان را آب کوثر  می دهند
شهدشان شیرین و مختوم است و ناب
دوزخی را آب چرکین می دهند
آتش دوزخ بُود پر التهاب
خواندن قرآن  توسل بر رسول
می کند خاموش  آتش را چو آب
در کنار یارب  الغوث و مجیر،
اشک سازد هر دعا را مستجاب
" معترف " از حال دل  شعری نوشت
اشک چشمش گشته جاری چون‌گلاب
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ 
۲۱ رمضان ۱۴۳۲ قمری 🌷


23 اردیبهشت 1398 85 0

بهار روزه دار

بهار آمد بهار آمد بهار روزه دار آمد
بهار معرفت  آری به سوی بوته زار آمد
خوشا بر حال آن کس که در این باغش گلی روید
بدا  بر حال آن کس که دلش چون شوره زار آمد
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


18 اردیبهشت 1398 109 0

آید نوید جانب ما

" نابرده رنج ‌گنج‌میسر نمی شود"
جنّت کسی رود که تجارت ثواب کرد
آید نویدِ جنت و آید نهیب نار
باطل  تمام‌ خیر و ثوابم سراب کرد
دست از طمع فرو نگذارم، خلاف میل
طوفان وزید و خانه ما را بر آب کرد
آمد نوید   جانب ما  از رسول حق
بیدار باش! او همگان‌ را خطاب کرد :
از دام های نفس  رَهَد  نفس مطمئن
گر چون حسین  صورتش از خون خضاب کرد
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ 🌷


18 اردیبهشت 1398 108 0

العجل ای بی پناهان را پناه!

تا خدا این ماه را آغاز کرد
مرغ جان تا لامکان پرواز کرد
سینه باید شرحه باشد از فراق
تا بگیرد روزه را با اشتیاق
بندگی با روزه داری شد نصیب
او کریم است او رحیم است او حسیب
گفت قرآن: رحمتش جاری بُود
لطف او بر بندگان ساری بُود
بر خلایق رحمتش چون شامل است
با امامت این کتابش کامل است
خط به خط این آیه ها رحمانی است
واژه هایش جملگی نورانی است
با تلاوت جان خود سیراب کن
از معانی   جام دل پرآب کن
با امامت  راه حق روشن شود
باطنت سرسبز  چون گلشن شود
ای امامم! یاورم! غمخوار من!
ای که هستی سرورم  سالار من!
مثنوی با نام تو اخگر گرفت
صبح امّیدم به نامت سر گرفت
آخر الوقت است گم‌کردیم راه
العجل! ای بی پناهان را پناه!
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۹۷ 🌷


17 اردیبهشت 1398 102 0

لذت ببر از هوای آبی

ای طعم گرسنگی چشیده
ای لذّت معنوی ندیده
نفست به هوس شده زمینی
با سوت هوی به سر دویده
چشمت به گناه گشته خیره
گوشت سخن خدا شنیده؟
پایت به ره ضلال رفته
دستت به هزار سو کشیده
با نیش و کنایه های بیجا
تار سیهی به خود تنیده
تا چند در این قفس نشینی،
حسرت بخوری شوی خمیده؟
دستی به نیاز سوی حق کن
اشکی تو بریز از دو دیده
لذّت ببر از هوای آبی
پرواز کن از درون پیله
(    مهدی موسایی   دزفول
جمعه 5 شهریور 1389 
16 رمضان 1431 )
 


16 اردیبهشت 1398 105 0

مثنوی معلم

خاطراتی از دبستانم کنون
یادم آمد؛ از نوشتن از متون
یاد آن ایام   جان شیرین کند
صفحه ای از ذهن را رنگین کند
" یاد باد آن‌روزگاران یاد باد"
دفترم را روزها  بر باد داد
ما از اول درس عشقی خوانده ایم
در کلاس عاشقی جا مانده ایم
در دبستان درس ها آموختیم
شمع دل با درس ها افروختیم
روز اول چون معلم می رسید،
چوب خطی از قوانین می کشید
یک معلم شرح می داد از کتاب
گفت آن یک   از جهنم  از ثواب
یاد باد آن درس زیبای علوم
زیست با فیزیک با شیمی ،نجوم
فارسی ، قرآن و دینی درس مهر
با ریاضی ،حرفه، ورزش، حفظ شعر
در ریاضی  می نوشتم مسئله
درس تاریخ از شهان از سلسله
با  هنر ، املا و انشا وقت رفت
زندگی ها می گذشت از پول نفت
یاد یاران در دبستانم بخیر
یاد گل ها در گلستانم بخیر
یاد قرآن ها که با هم خوانده ایم
ما به شادی ها  و یا غم‌ خوانده ایم
"گر چه یاران فارغ اند از یاد من "
یاد ایشان باشد اندر جان و تن 
روزگاری زندگی ها  ساده بود 
پای من هم منتظر بر جاده بود 
رفت آن‌ایام  آری   رفت زود
فرصتی شیرین و زیبا  گشت دود
من‌که اکنون خود معلم گشته ام
درس تاریخ اجتماعی رشته ام
هست جغرافی کنارش در کلاس
همچو گل هایی به روی یک لباس
هست کارم‌در مَثل چون انبیا
پس حقوقم نیست  همچون اغنیا
باغبانم ‌تا درختی گل دهد
منتظر تا شاپرک از غم رهد
منتظر هستم درختی گل کند
نغمه هایی دلنشین بلبل کند
همچو شمعی در شبستانم شبی
در دلم باشد محبت بر نبی
با دو بال از علم و ایمان راه  جو !
در کلاست از صراط از چاه گو!
با عبادت راه را پیدا کنی
مستمع را با خودت شیدا کنی
شکر ایزد کن ! چو  او رزقت دهد
وسعتی وافر  در  آن رزقت نهد
شعر " مهدی " مثنوی با معنوی
خاطراتم شد خودش یک مثنوی
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه  ۱۰‌ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷

 



 


10 اردیبهشت 1398 119 0

غم زینب

مادر از باغ دلش غنچه گل می روید
هر کس از راه رسد   خنده زنان می گوید:
مرحبا بر گل شیرین دهن  ای فرّخ فال
بوسه ای می زند او را چو گلی می بوید
لیک‌ در کرببلا خواهر او می گرید
می زند بر سر خود  برگ‌گلش می جوید
هست غمگین دل بیدارِ عزادارانش
گریه بر آل علی  غم ‌ز دلت می شوید
باز " مهدی" سخنی از غم زینب گفتا
ای خوشا هر که در این دار  رهش می پوید
🌷مهدی موسایی  دزفول
یکشنبه  اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷
 


05 اردیبهشت 1398 130 0

یک جرعه از خم

امواج عشقش در دلم هر دم  تلاطم می کند
ساقی مرا دیوانه با یک جرعه از خم می کند
گاهی به مشهد می برد پابوس آقایم رضا
گاهی مرا با جرعه ای سرگشته در قم می کند
🌷 مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


02 اردیبهشت 1398 16 0

شعر گل

گل در این انجمن سبز  چه زیبا روید
هر که بویید گلی  در دل خود این گوید:
در بهشتی که خداوند پر از گل سازد ،
ما کجاییم؟ چرا دل هوسی را جوید؟
" گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت"
" فصل گل می گذرد" چشم کجا را پوید؟
حیف باشد که تو از لذّت گل محرومی
خواجه آن است که در انجمنش گل بوید
همچو گل شعر تو " مهدی" به چمن زیبا بود
بوی گل  پنجره را باز کند  رخ شوید
🌷مهدی موسایی   دزفول
اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


01 اردیبهشت 1398 126 0

سعدی شهی سرباز شد

یادبود شیخ اجل  سعدی شیرین سخن

سعدی حکیمی خوش سخن ‌با بیدلان همراز شد
چون بلبلی بر شاخ گل  با جان‌ما دمساز شد
در گلسِتانش بشنوی شیرین سخن ها   گل به گل
در بوستانش معرفت  با نام حق آغاز شد
ابر آمد و بارید بر بستان   شبی تا صبحدم
بستان بهاری شد سحر ؛ پروانه در پرواز  شد
پروانه در اشعار او  گردید گِرد شمع دل
در آسمان پارسی  سعدی شهی سر باز  شد
با شعر شب افروز او  سیلاب اشکم‌می رود
بر ناله مرغ سحر  گوشم طنین انداز شد
دفتر ببندم‌  همچنان  باقی حکایت های دل
" مهدی" به ابیات کمش  خوشنام‌و سرافراز شد
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه دوم‌اردیبهشت ۱۳۹۱ 


01 اردیبهشت 1398 126 0

یادبود شهید مدافع حرم علی سعد

یادبود شهید مدافع حرم   علی سعد

امشب دلم از یاد تو ای دوست چه تنگ است !
از قافله ماندم ‌ که مرا  مرکب لنگ ‌است
گفتی بروم ‌تا به حرم دست نیابند
با آمدنت بانگ زدی: خیز! که جنگ است !
مشغول خدا بود علی   ما سرمان گرم
این مُهر که بر تارک ما هست  ز ننگ‌است
سرگرم گناهیم  اسیران بلاییم
ای وای از این دل که بسی سخت چو  سنگ  است
از نام و نشان چشم  بپوش ای دل غافل!
بی رنگ شوی بهتر از این نام و رنگ است
" مهدی " تو شبی دست به دامان دعا شو !
تا فرصت اشک است و جوانیت به چنگ است
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۸ 🌷

 


27 فروردین 1398 16 0

شوخی با ابیات

شوخی با ابیات
😀
خواجه آن روز که در بند غم جام‌افتاد
ناخودآگاه ‌ بلغزید وَ در دام‌ افتاد
***
این همه همهمه در شهر که من می بینم
در صف گوشت من از مرد وَ  زن می بینم
***
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
عاقبت از سر این پنجره ها می میرم
***
من مست می عشقم  هشیار نخواهم شد
با خواندن معمولی بهیار نخواهم شد
***
🌷مهدی موسایی   دزفول
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


23 فروردین 1398 131 0

آباد کن این خانه را

هر چیزِ خوبی عاقبت مهجور می گردد دلا
بعد از کمی بالندگی   منفور می گردد دلا
تا هست این آیین بُود   بر چرخ نیلوفر نشان
روزی به گمنامی رود    مستور می گردد دلا
روزی دگر جویند او   در صدر مجلس هست او
خوشنام و سرمست است او   مشهور می گردد دلا
روزی چو فاعل در سخن    مرفوع در جمله است او
روزی دگر با حرفِ جر   مجرور می گردد دلا
چون مست گردی پیش وی   امّ الخبائث نام وی
اندر خفا جوشانی اش  مخمور می گردد دلا
این‌دل مثالی دیگر از   کوشش بُود در زندگی
چون شاد گردانی وِرا  معمور می گردد دلا
خرّم دلی چون‌ شاد شد،از اهرمن‌آزاد شد
آباد کن‌این خانه را  مسرور می گردد دلا
هر ذرّه ای در کار حق   ذکری درونش مستتَر
چون‌خوانَدَش الطاف حق  مامور می گردد دلا
داند خدا افکار ما   در نزد او اعمال ما
با علمِ‌او احوال ما   منظور می گردد دلا
هر کارِ سختی پیش ما  سهل است در درگاه او
هر کارِ سختی پیش او   میسور می گردد دلا
افکار خود را پاک‌کن  در درگهش الحاح کن
خوبی برایت حک‌شود  مقدور می گردد دلا
خواهم من از درگاه حق  خوبی برایت هر زمان
" مهدی " که گوید این دعا   ماجور می گردد دلا
 🌷 مهدی موسایی   دزفول            
پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ 🌷


22 فروردین 1398 126 0

این حسین است

این حسین است  که آقای جهان خواهانش
هر که بُد بی سر وسامان،  بدهد سامانش
نور از پرتو حسنش بدرخشد چون ماه
سرخ چون‌خون شود آن صورت و آن دامانش
هر مَلک می رسد از عرش دهد تبریکی
نور از دیده  ببارد وَ شود نالانش
ماه شعبان چو رسد جشن به پا می گردد
هر کسی عرضه کند پیشکشی شایانش
گر که " مهدی " بنویسد سخنی یا شعری
آرزو کرد که بیند به جهان جانانش
بهتر از این چه نویسم به حضورش   آخر؟
چون در آغاز حسین است وَ هم  پایانش
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۸ 🌷


 


20 فروردین 1398 117 0

همراه بهار

سرسبز ترین فصل جهان فصل بهار است
                            بر سدر نگه کن که بر آن دانه کُنار است
پروانه ببین هر طرفی روی گلی هست
                         از بوی گل از شهد گلابش چه خمار است
این بوی معطّر ز شکوفا گل این باغ ،
                            همراه بهار است چو یارم به کِنار است
زیباست شقایق  که در این دشت نشسته است
                           ابروی نگارم چو کمان بهر  شکار  است  
بر صفحه گیتی بُود این نقش نگارین:
                           از دام‌رهید آن‌که دلش سوی نگار است
از مرکب خوب است که از دام رهیده است
                    عاقل نگرد تا چه خورَد؟ بر چه سوار است؟
آیات خداوند بر این گنبد گردون‌
                       گاهی سرِ یک سرو  وَ یا پیش چنار است 
سبز است زمین   دانه تسبیح بگردان
                     سرخیّ شفق بین که چو سرخیّ انار است
بنشین  لب جویی که درخت است کِنارش
                             هنگام‌بهار است وَ هنگام قرار است

این روزه شعبان‌که بَرد وسوسه از دل
                          چون ابر بهاری رَود او پا به فرار است
هر روز و شبی نامه اعمال نگه کن‌
                  بنشین و ببین‌ گردش دل بر چه مدار است؟
خوشبخت هر آن دل که رود سمت خداوند
                       بدبخت که با نفس بدش گرم قمار است
" مهدی " به بهاران که چنین شعر سروده است،
                از سیل که ویران کند این دشت   فکار است
زین سیل دمادم‌ که در این دشت روان است
                        آسوده نباشیم‌ که دل تحت فشار است
زخمی که به دل می زند این سیل بلاخیز
                         ویرانگر این‌خانه وَ این‌حال نزار است
چون  اشک ‌ز چشمم برود سیل در این دشت
                      از داغ بلا دیده به دل  گرد و غبار است
برخیز و به هر نحو کمک کن به ضعیفان
             با من تو مگو: او ز چه ایل ؟ از چه تبار است ؟
آن چیز که فاسد کند این قدرتِ انسان
                       تبعیض و تمسخر وَ تعصب وَ نقار است
 
از لطف خداوند بگفتم سخن از دل
                         الطاف خداوند که بیرون ز شمار است
خوش گفت سخن سعدی از الطاف الهی
                       در باغ ادب  نغمه زنی همچو هَزار است
به به که چه زیبا سخنم خاتمه یابد
             این گفته شیخی است که بیرون ز شعار است
گر سیرت زیبا به کف آری تو به سختی
                    بهتر ز نشانی است که بر سنگ‌مزار است
🌷مهدی موسایی  دزفول
یک شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸ 🌷
 


19 فروردین 1398 29 0

واگویه ( همدردی با مناطق سیل زده)

واگویه به لهجه دزفولی  برای همدردی با مردم صبور مناطق سیل زده 
🌻به امید بازسازی شهرها و مناطق سیل زده 🌻

اِ سیل که پلدختَرَ بُوردی
سِل پُش سرِ خود کن که چه کُوردی
ای سیل که بُوردَ خونِمونُم
اَ حال دلُم سی یِش چه خونُم؟
اِ بختِ زغال گیل گِرایات
مهدی اَ غَمُم  کُتی سُرایات
اِ اُ وُ زِمین شُمو چِتو  بید؟
اِ ماری زَنات تیات نَم‌ دید
عقلِش مَری اَ سَرِش پِرِس بید
ای اُ دلِش اَ زِمی گِرِس بید
ای اُ که مُو دیدُم مَسِ مَسَه
دَس پامَه تو بی چطوری بَسَه
اُ بُورد اُمونُ شرقِ ایلام
رفتَه اَ دَسُم اثاث و پیلام
بُوردَه اَ دَسُم هر چی که داشتُم
پِه کُلِی امید زِمیمَ کاشتُم
نه مال و مَنالی   همَه رفتن
یارانَمَه هی  که پیلِ نَفتن
چاره نبیار  چطور مو بینم‌
رفته اَ دسم کلّ ستینم
سِلُم تو مَکئن ری یِت سیَه با
اَ درد و بلا  بی نَمگِرُم جا 
رَ  نی  که کَسی کمک فِرِسنَه
گُلیام اَچَن بِگُم  کمک  گِرِسنَه
خونُم خراب  چه چاره سازُم ؟
یان  مثلِ قماریَه که وا  مُ بازُم
شُکرِت اِ خدا  کَسی ندارُم
فکری تو کُنات که بیقرارُم
عَزیِه لَقُمَه تو چارَه سازِش
ای شهرِ مُونَه دوبارَه سازِش
(ای شهر که  بید عشقِ نازُم
پلدخترَ وا دوبارَه سازُم )
🌷مهدی موسایی  دزفول
جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۸‌🌷


17 فروردین 1398 76 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها