در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

حق آمدنی است

مردی که تو را نشان دهد
 آینه ای است
هر آینه  در خودش نشانه ای از تو دهد
در وسعت بیکران خود فاش کند
حق آمدنی است 
با تو پیدا شدنی است
با آمدنت فساد رسوا شدنی است
چون روح خدا که انقلابی بنمود
شد آینه ای برای آغاز ظهور
از یُمن وجود او رسیدیم به صبح
صبحی که نشانه ای است
از مِهر وجود
صبح است و آیتی دگر دید دلم
آن آیت حق  خودش بُود آینه ای
آن آینه ای که می درخشد به وضوح،
سید علی حسینی خامنه ای است

🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸


15 آبان 1398 45 0

شعری که تو را آینه کرده است

تقدیم به ساحت مقدس ولی ا... الاعظم 
 حضرت مهدی _عجّل ا... تعالی فرجه الشریف _
🌷🌷🌷
شعری که تو را آینه کرده است 
خدایی است
 و روزی که نگویم ز تو یک بار سخن 
روز جدایی است
و پایان شب تیره ز نیرنگ شیاطین 
بوَد آغاز تو ای نور الهی 
چو بگیری به یقین  پرده کعبه
و بگویی: که منم مهدی هادی
و سحرگاه ظهورت
 شود آن صبح دل انگیز
که دیباچه  پایان همه یاوه سرایی است
🌷مهدی موسایی   دزفول 🌻
سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
 


14 آبان 1398 39 0

دو بیتی هایی در عرض ارادت به ساحت حضرت ولی عصر علیه السلام ( به لهجه دزفولی )

یانَ که بِگُم اَ تَ دلُم دادِ زَنُم
پِ شعر مَری دلِ خُمَ بادِ زنُم
یَکتَه بِنِشینُم بِگِریوُم کَمَکی
یَکتَه دِگه هم هَمَش شادِ زنُم
🌷🌷🌷
هر چی که خدا مخو  همو وان بِبووه
ای حرفِ قشنگَ هر که بینَم بگووه
دلواپسِ شو وُ روزیم؛ صُبا کِ(ی) بِمیا؟
ای شو اَ پَسِش سحر میا  گَ برووه
🌷🌷🌷
هر وقت  هوا عوض بووه  شعر ِ  گووُم
مو منتظرُم که اَ رَهی رَسَ ماهِ نووُم
یَکته می دِلُمَ سردی زَنَ  یَکته دگَ
ای دل بِگووَم  که وا دُما نوری  رووُم
🌷🌷🌷
ای بخت بِگِن نُها دُما داره قَپی
یَکته بِزَنه شِلَق لقی یَکته رَپی
وایَم بِدِرایَ ایسو یا روزی دِگَ؟
چَغذَر اَ سینَ وا کَشُم آهِ گپی؟
🌷🌷🌷
ای بخت  اَمُ اَچه هَمَش ری بِگِرَه ؟
ای ماهِ نووُم‌اَلا کیو  هه بِلِرَه ؟
یَکتَه بِگُمِش عزیزم اِ روله دِلُم
کی غیرِ مُنَ که  نازِتَ هه بِخِرَه؟
🌷🌷🌷
مُو وا اَ نِزیک بینُم ای ماهِ نووه
شُو چاردهم فقط کُتی پیشِ جووه
هر کس نَخو(وَ) که بینَه ری ماهِ نووه
وِرسا اَ  زِمی نَفَمَه ای عطر و بووه
🌷🌷🌷
مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸‌

 


12 آبان 1398 8 0

پای تاول زده(اصلاحیه)

پای تاول زده را خاطر شادی باید
خاطرم شاد از آن است که بینم رویش
هست گرما و تبی بر تنم امّا آن دم 
خاطرم شاد شود تا برسم بر کویش
" نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"
خاصه آن گاه که چنگی بزند بر مویش
هر تطاول که کشیدم ز غمش در آخر
روی او بینم و سرمست شوم از بویش
بینمش خرّم و خندان و به دل می گویم
کاش هر صبح و شبی بال گشایم سویش
" معترف " آمده تا کم شود از اندوهش
هر که دیده است رخش  مات شود از خویش
همچو بلبل نگرانیم  سحر باز آید
باز بینیم رخش  آب خوریم از جویش
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸ 🌷


25 مهر 1398 21 0

مثنوی در یادبود مرحوم استاد شهریار

مثنوی  در یادبود مرحوم استاد شهریار

الا ای شهریار  ای شور ایران
الا ای سرو باغ ای شمع ایوان
الا ای شور شیرین در دهانت
الا ای شکّرستان بر زبانت
به شعرت من سراسر مبتلایم
هواداری ز مولا مرتضایم
سخن ها با تو دارم ای سخن دان
شِکر ها  از تو خواهم ای شِکر دان
صفا با سادگی در گفته هایت
نوایی آذری در شِکوه هایت
تو از جامی ولایی نوش کردی
سخن هایی ز حافظ گوش کردی
گهی یا مرتضی  گه یا حسینت
گهی با آشک و آه زینبینت
حدیث از کربلا بر ما تو خواندی
به گفتارت معانی را نشاندی
تو از عشقی زمینی تا خدایی
تو پاکی، از زمینی ها جدایی
چه گویم؟ بهترین گفتار این شد
کلامم مدح مولا شاه دین شد
🌷مهدی موسایی  دزفول
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ 🌷


26 شهریور 1398 135 0

جوابیه صبا کمالی

بی کمالی کرد اندر نامه اش بانو صبا
کرد توهینی به هیئت های ما اندر عزا
"بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود"
هر خسی را عاقبت بینی تو در بند هوا
بهتر آن باشد به جای حرف های نابجا
اندکی سر در گریبانش برد بعد از  چَرا
 هست آقای عزاداران ز مردان خدا
مظهر آزادگی باشد که حق کرده ادا
مرد  می باید(مردُمی باید) در آن ساعت بماند پای دین
بهر احیای حقایق مرد باید هکذا
"مه فشاند نور و سگ عوعو کند"  اندر فضا
اینچنین پاسخ برای مثل او باشد روا
نفس بداندیش را باید که هشداری دهند
روبهی را ترس در دل  تا که آید در غزا
"معترف"  این درد بدفهمی همیشه بوده است
چاره را تنها  خدا داند که می داند  دوا
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه   ۲۱ شهریور ۱۳۹۸ 🌷


21 شهریور 1398 163 0

زبانحال امام حسین بر بالین علی اکبر _علیهما السلام_ به لهجه دزفولی

زبانحال امام حسین  بر بالین علی اکبر  علیهماالسلام

گلی اَ باغُم  چیدِن اِ خدا
مُنی کِ هیسُم مصباحِ هدا
مَخُم کِ  بَعدِش دنیا  نَمُنَ
کِ دُشمِن ای جور سِلُم نَکُنَ
اَ داغِ ای گُل خین گِریَ کُنُم
مَخُم کِ بَعدِش زِندَ نَمُنُم
مُ بَعدِ ای  گل پژمُردَ بِبُم
نبینُمِش اُخ اَفسُردَ بِبُم
صدا اذونِش می گوشِ مُنَ
عزیزِ جونُم ری دوشِ مُنَ
اَ داغِ دیری می دِل بِکَشُم
سِ کو  کِ  الآن لِف گُلِّ تَشُم
خدا ببینت  وِرسَک اَ زِمین
کمی تُ خندات  اِ گل دِ نشین
وِری کِ بینی دِشمِن چِ بِگهَ؟
نَبینُمِت خُو اَ سَرمِ پِرَه
اَ داغِ یارون اکبر چِ کُنُم؟
بِگِن کِ تُشنَس اصغر چِ کُنُم؟
مُ سر مزارِت خین گِریَ کُنُم
ای جون چِ قابل تا هِدیَ کُنُم
صدا زَنُم تا آیِن کُمَکُم
دلُم خُووَش تا بینُم کُوَکُم
عَمَت نَبینَت بابا دِ وِری
عزیزِ بابا(س) سر دَس مَگِری
اَ "معترف" کن‌   ای نوحَ قبول
به حقّ مولا ای سبطِ رسول 🌷

(مفاعلن فع   فعلُن فعَلُن)
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸‌🌷
 

 


15 شهریور 1398 30 0

بطلب از نگاه مهدی نور

در این زمانه که نامرد بهتر از مرد است
زبان خامه من  جمله های پردرد است
 در این زمانه امیدم به حضرت حق است
چقدر دور و برم رنگ  سرخ یا زرد است
ز تیرگی که در آید از آن  کدورت ها
خزان زده است در اینجا   دلم کمی  سرد است
هوای صاف که اینجا نمی شود پیدا 
 هوای گنبد گردون که باز پر گرد است
قمار می زند این چرخ با  قدم هایم
زمین ؛زمان؛  فلک انگار  تخته با نرد است
زمان زمان نفاق است  ظاهراً اینجا 
زبان مردمم انگار مزه اش طرد است
تو "معترف "بطلب از نگاه مهدی  نور
که در  همیشه ایّام بهترین فرد است
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸ 🌷


12 شهریور 1398 131 0

خیمه زند ماه محرّم

مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع لن
 از پیله درآ! بال بزن! خویش رها کن‌
با هرچه که فکرش بکنی  سازد و سوزد
در بحر هَزَج  شعر بخوان  نشو و نما کن
مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعولن
رمزی است در این بحر خودت را تو فدا کن
چون شهد و شراب است در این بزم نگه کن
داروی عجیبی است  بخور خویش دوا کن
از هر چه که گفتند  و  شنیدیم و نوشتند 
بیرون ز بیان است  ، بیا ترک جفا کن
از خویش گذشتند  همان ها که رسیدند
تا پرده نیفتاده  تو ای دوست حیا کن
خوبان سحرخیز  سر از پا نشناسند
این چیست که خواندید ؟نمازاست؟  قضا کن‌
با خواندن قرآن و دعا  هر سحر و شام
ای " معترف " از پیش  تو تدبیر بلا کن
" ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "
برخیز !در این خانه !  تو حاجات  روا کن
" هر کس به زبانی " صفتی را  ز تو گوید
ای دوست شبی  قصد در این صحن و سرا کن
روبه صفتان را تو  ز شیران بشناسی
ای خوب ترین خوب بیا  خوب سوا  کن
چون خیمه زند ماه محرم  پس از این ماه
ای دوست بیا جامه سیه  بهر عزا کن‌
در  خیل سیه پوش عزادار حسینی
خدمت بنما!  سینه بزن!  عشق و صفا کن
از خویش گذر کن!  بنشین بر در هیئت
 زآن عهد که بستی  تو شبی  عهد وفا کن  
🌷مهدی موسایی   دزفول 
چهارشنبه  ۲۳  مرداد ۱۳۹۸ 🌷 


09 شهریور 1398 115 0

تضمین به مناسبت آغاز ماه محرّم

ماه محرّم ای دل " دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد"
" عشق است و آتش و خون  داغ است و درد دوری"
این ماه خون به دل ها  پیوند خاص دارد
اشک است قطره آبی کز ابر دل بریزد
آه از نهاد یاران  از جان و دل بر آرد
"در این شب سیاهم گم‌گشت راه مقصود "
گم کرده راه باید دل بر خدا سپارد
بوی غذای نذری  با چای داغ هیئت
" بر دل خوش است نوشم  بی او نمی گوارد"
باید که یار غائب  بر ما نظر نماید
از دست رفت فرصت  اشکم نمی گذارد 
از دیده خون‌بگرید  صاحب عزا در این‌ماه
کاین خامه  چون تواند  شرح غمش نگارد؟
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه  ۸ ‌شهریور ۱۳۹۸ 🌷


08 شهریور 1398 126 0

هر نیک و بدی هست ز کردار خودت هست

در بیشه  ز  شیران جهان دیده  اثر  نیست
 شیران که نباشند  ز ما نیز  خبر نیست
رفتند به میدان بلا  رزم نمودند
گشتیم زمین گیر  که چون شیر  جگر نیست
اشک است که بر صورت شب  همچو ستاره است
چون سنگدلانیم  به ما اشک بصر نیست
یاران همگی دیده ز اغیار ببستند
ما را غم دنیاست که از مرگ حذر نیست
در دل چو نکاریم نهالی ز محبت
بیهوده نشستیم  در این باغ  ثمر نیست
هر کس به تماشای پریچهره خود بود
افسوس از این شب که مرا قرص قمر نیست
هر دم نگرم  حال پریشان خودم را
چون بار سفر نیست، مرا  تاب سفر نیست
هر آرزویی  در دل من ریشه دوانده است
مرگ‌ است تبر  ؛ وای که ترسی ز  تبر نیست
سرگرم هوس ها شده  از هیچ نترسیم
گویا که در این راه که ماندیم  خطر نیست
باران بلا  گر  بزند  هیچ نماند
زین باد بلاخیز خزان نیز بتر نیست
هر جا نگری  دانه و دامی است مهیّا
در دام چو افتی، دگرت فکر ظفر نیست
آن کس که تواند خود  از این دام رهاند
چون سعی نموده است ورا عمر هدر نیست
هر نیک و بدی هست ز کردار خودت هست
بیهوده مگو  نحس تر از ماه صفر نیست
چون یک صدقه بهر خداوند بدادی
خود بیمه کنیّ ؛ پس به تو ترسی ز  قدَر نیست
ای " معترف " امّید به درگاه خداوند
زیباست وَ ما را به جز امّید نظر نیست
" اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت "
از هر چه گریزیم  از او راه مفر نیست
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه  ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ 🌷
  


23 مرداد 1398 147 0

به علی مهر بورزید

 در  بیشه  چو  شیران جهان دیده دگر نیست
هر بوالهوسی نام خودش شیر نهاده است
یک سوی کمانی است  گرفتار به دیوار
یک سوی دگر ترکشِ بی تیر نهاده است
اوّل تو بخوان سوره تبّت  پس از آن  قل
اخلاص  نگینی است که در زیر نهاده است
ای "معترف " آن چیز که در آینه دیدی
خشتی است در این خانه که آن پیر نهاده است
گفتا که پس از من به علی مهر  بورزید
این خشت در این خانه  همان  میر نهاده است
پیغامِ غدیر اوّلِ دفتر ننوشتم
این تاج سخن  شاعر ما دیر نهاده است
(مهدی موسایی  دزفول
❤سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ ❤)


23 مرداد 1398 155 0

چند بیت شعر به گویش محلی دزفولی ( ۲ ) 😀

چند بیت شعر  به گویش محلی دزفولی ( ۲ )
😀😀😀
اَر  یانَ نَگُم دِلُم غُرُمبَ بِکُنَ
ای قِصَّ مَری کارِ تُلُمبَ بِکُنَ
کُل قِصَّ کُنی کِ غُصَّ پِدا نکنی
ای " مَدی "چَنی قِصَّ قُلُمبَ بِکُنَ
😀😀😀
ظهر است  وِری دگه  دَمبَر  با
کاشکِ پِ گوجَ کَمی خیار چَمبَر با
اَر گوشِ گِری کُتی سحر گَتَر وِرس
آخر سخنام سلامی به قمبر با
😀😀😀
عَزیه مَگِرات    کِپِسّی از بس خفتی
وَخ بید دگه  اَ سر سُتینا اُفتی
چاره نه زغال   وری دگه   بستَ دگه
" مَدی " چه بگی؟ سی چه ا طوری گفتی ؟
😀😀😀
ریتَ تو کمی اَلا خدا کنات  اِ بندَه
او نعمتِ دَ  ؛ تو  هم  اِ طوری   گندَه
هر چی بِگُمِت  بَتَر پِ مو لج بِکُنی
یَکتَ تو جوابُمَ نَدی پِ خندَه
😀😀😀
وِرسَک کُتی نِشی  ریتَ  تو شور
وِر نومِ خدا بیار   کارِت بووَ جور
هر کس که خدا‌  نُها  تیاش َ همَه جا
رزقش برَسَه  ؛ تیا حسیدِش بووَ  کور 
😀 مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۹۸ 😄 


13 مرداد 1398 40 0

اصلاحیه در رثای امام جواد علیه السلام

جوانِ حضرت رضا  تشنه جان دادی
گرفته همسرت کنون  مجلس شادی
تو چون امام مجتبی زهرِ کین خوردی
حسین تشنه لب شدی  اندر آن وادی
غریب و خون جگر شدی  جان فدایت باد
ابوالحسن زند  به‌ سر  حضرت هادی
به یاد لحظه ای که شد  منتظر بابا
ز " معترف "   ندا  رسد  تا کنی یادی
ز ما  نما شفاعتی  جان بابایت !
چو بخشش  از شما  رسد  نِعمَ ما زادی
🌷مهدی  موسایی    دزفول
پنجشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
۲۹ ذی القعده ۱۴۴۰ 🌷


11 مرداد 1398 125 0

ابیات طنز به گویش محلی دزفولی

چند بیت طنز    به گویش محلی دزفولی
😀😀😁
 صبح است
وِری
مَخُفت
کارا عَقَبِن

دل خووَش مکن
که مَردُمو
جنس جَلَبِن 😀
یا کارِ کنن
سی راحتی
بَچونشو
یا مفتِ خووَرِن
موبایلی دارن
عَزَبِن😀
😀😀😀
وِرسَک  سحر بی یِس  مَخُف دِگَ  اَغذَ   بَسَ
خُرمانَ  هِلِش سرِ دِرَخ  کمی دِگَ تا که رَسَ
هِل بَچو خووَرِن،  اگر که گفتِن سی تو  ‌نی
هر شو وُ‌ سحر  اوضاعُمو خیلی پَسَ
😀😀😀
 وِر بین که چطور
مملکت آباد بیس
وَر کلِّ جهان
 اُمو کنیم
 ای دم فیس
صِفرا‌نَ دِگه
  اَ پیلُمو وِرداشتِن
ای بچه اَ ذوقِ دل
 جاش بیس خیس
😀😀😀
الحقّ وَ الانصاف که تدبیری بید
صفرانَ اَ می پیلِ اُمو وِرسید چید
هِ گفت کَسی: مَری کلید پیدا بیس !
پیدا نَبییِس ؛مَری کَسی خُو دید بید
😀😀😆😆
😀مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۹۸ 😥


10 مرداد 1398 28 0

در هوایش بیقرارم

دیده   دل  را تا خراسان می برد
ماهِ آنجا  دل چه آسان می برد
در هوایش بیقرارم‌ روز و شب
دیده  دل را سوی پاکان می برد
هر سحر خورشید از مشرق رسد
جانِ ما را سوی جانان می برد
ابرِ دل را  سمت آن سامان بَرَد
دیدگان را اشک باران می برد
در حریمش چون کبوتر  پر زنم
پر زنان  دل سوی یاران می برد
سوی او گر می روی  بی دل برو
اینچنین دل سوی سامان می برد
  گر تو را همّت بُوَد، این اشک چشم
بیدلان را سوی خاصان می برد
  ذرّه هایی را که همّت داشتند
سمتِ آن خورشید تابان می برد
"معترف " گر چون گدایان خواستی
حاجتت ره سوی شاهان‌ می برد
بر علی موسی الرّضا  گویم درود
نام او آسان ز من جان می برد 
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه  ۲۱ تیر ۱۳۹۸  
  ۹ ذی القعده ۱۴۴۰ 🌷


21 تیر 1398 160 0

میلاد کریمه ولایت

آن کس که مقیم آستان است
زائر به حریم راستان است
گلدسته و گنبد  و شبستان
در مضجع او بود گلستان
در صحن و سرای فیض باران
نور است میان جمع یاران
میلاد کریمه ولایت
در غرّه ماه شد عنایت
امروز  دوباره اعتنا شد
دستم به نوشتن آشنا شد
امروز دلم هوای قم کرد
اما چه کنم دو بال گم‌ کرد
با بال دعا به دست آرم
وز چشم دوباره  اشک‌بارم  
یا رب تو حوائجم روا کن
در قم  چو کبوتری رها کن
من معترفم عنایتم کن
بر خوان کرم هدایتم کن
🌷مهدی  موسایی   دزفول 
چهارشنبه ۱۲ تیر  ۱۳۹۸ 🌷
 


13 تیر 1398 110 0

فکری کن

ساغر از دست بیفتاد زمانی ای دل !
اندر آن حال  ره از چاه ندانی ای دل  !
چون کبوتر هوس از دل به هوا شد  پر زد
گر نظر بر دگران  رفت نهانی ای دل !
رفت از مردم چشمت نظری بی حاصل
هر کجا رفت  تو چون اسب دوانی ای دل!
نفس همچون قفسی  گشت؛ تو چون اندیشی؟
هر چه اندیشه کنی   باز همانی  ای دل!
می رود عمر  چُنان آب روان  در جویی
کاش این آب  رَود  سوی معانی  ای دل !
تا به کی بهر بتان سجده کنی؟ فکری کن
تا کجا؟  بهر چه؟ در بحر روانی ،ای دل !
چون کبوتر  که در این دام بود جهدی کن
بایدت نفس ز بد باز رهانی ای دل
تا جوانی نکنی طاعت حق   ای غافل!
آه از این فکر  که چون سرو چمانی ای دل
می شوی پیر  و این نفس جوان می ماند
ترکشت گشت تهی   قد چو کمانی ای دل
"معترف" گفت خدایا :ز خودم بیزارم
کاش تا حق  دهدم  خط امانی ای دل ؟!
🌷مهدی موسایی   دزفول 
 چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸ 🌷


12 تیر 1398 40 0

بازخوانی دو داستان از دفتر اول مثنوی مولوی

قسمتی از   "مثنوی بر  مثنوی "

بازگویی دو داستان‌از دفتر اول مثنوی مولوی
*****
داستان پادشاهی از جهود
صورت نصرانیان از وی کبود
کز تعصب  جان آن نصرانیان
بر زمین می ریخت چون قربانیان
پادشه با آن وزیر حیله گر
در خفا زد حیله ای آن خیره سر
تا که ترسایان ز  ره گمره کند
خود و آن شاهش  طریق حق بُرد
خواست تا رهزن شود بر مردمان
رهزن خود گشت؛ سالم  رهروان
زخم‌بر خود زد که تا شاید از آن
زخم افتد بر درخت مومنان
در مسیحیت ضلالت کاشتی
لیک خود اندر حماقت باختی
خواست با خلوت گزینی ره زند
در مسیر دین پرستان چَه کَنَد
عاقبت خود را بکشتی آن وزیر
هر کدام‌از نایبان کردی امیر
نایبان را جانشینی داده بود
تا به هم ریزد  کلاف و تار و پود
در هم‌افتادند یاران   تیغ دست
فتنه گر  بود آن وزیر زر پرست
مولوی اینجا ز   وحدت گفته است
چند بیتی پر ز رمز و نکته است
هر که خشم و شهوتش دربند کرد
ایزدش را از خودش خرسند کرد
هر که موشی دزد در انبار اوست
گندمش را خورد؛ ماندی یک دو پوست
از حسد  مردان تباهی دیده اند
از حسد  آتش برایت چیده اند
مولوی صحبت ز وحدت می کند
همچو یک استاد  خدمت می کند
با کلامش خستگی از تن  بَرَد
خواب از چشمان ما هر دم‌پَرَد
خواب کمتر کن‌ به هنگام سحر
باز باشد چشم، بهتر ای پسر
باز گوید داستان بهر مثال
اهل باطل  جمع گشتی بر قتال
پادشاهی از جهودان بعد از آن
آتشی افروخت  بهر مردمان
هر که را بر بت  نکردی سجده ای
روی بر آتش نهادی لحظه ای
نَفس همچون بت شود ؛ این یاد گیر
نفس امّاره جوان؛ و آن خواجه پیر
طفل در آتش به مادر گفت: هان!
اندر این آتش در آ ! خود را رهان
آتشی  کاین شه  از آن دم می زند ،
بهتر از جهلی که بر تن می تند
هر که با ایمان بُود  عاشق شود
وآن که بی ایمان بُود فاسق شود
چون خدا ز ایشان ثبات دین بدید
هر که در آتش شدی، از غم رهید
تیره گشتی روی آن شه  از عمل
زندگی خواهی؛ تو  کوته کن ‌امل
آتش اندازد که سوزد امر دین
خود بسوزد اندر آن آتش؛ ز  کین
آن که تسخر  بر پیمبر می زدی
آمدش  در  دم بلای ایزدی
چون که آن شه  با حق افتادی به جنگ
وز ستیزش  هیچ ننمودی درنگ،
آتش افتادی به جانش؛ سوخت او
" معترف" هر چیز  فهمیدی  تو  گو
آتشی کاین دشمنان بر پا کنند
عاقبت خود را بدان رسوا کنند
گشت آتش بنده حق  آن زمان
او فقط سوزاند ابدان بدان
گر چه دشمن طرح ریزی کرده است
طرح او چون طرح بر یک پرده است
آتشی  بر پرده اندازد خدا
طرح ها  از پرده ها گردد جدا
آتشی در خرمن باطل فتد
دست حق بر طرح باطل خط کشد
هر که چشمش را به غیر از حق بدوخت
عاقبت در آتش آن ها بسوخت
هر که کاری خوب را انجام داد
آید اندر خدمتش هم آب و باد
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه  ۲۱  خرداد ۱۳۹۸  🌷





 


22 خرداد 1398 59 0

با دلی آرام رفت از پیش ما

با دلی آرام و قلبی مطمئن
ماه خوبان رفت تا پیش خدا
با دلی آرام رفت از پیش ما 
ماه ما بود آن  سهی سرو سها
عاشقان از رفتنش دل خون شدند
نیمه خرداد  ماه از ما جدا
روح ما را با خدا پیوند داد
با بیاناتی ز فرقان و هدی
ماه   ما را برد مهمانی  که بود
لحظه هایش گرم با نور دعا
هر نفس ذکر خدا  تفسیر شد
شرح صدری بود همراهش ضحی
رفت این ماه از  پی اش  ماهی دگر
رخ عیان گرداند از ام القری
 می رسد عید خدا با ماه دوست
بار بگشاید مه  از سوی قبا
می رسد از ره   شود عیدی سعید
رخ عیان گردانَد آن فرّ هما 
پرده را از روی خود بالا زند 
مات و مبهوت از رخش  ما با شما 
"معترف" می گفت در ماه خدا
رخ عیان گردان  ؛ تو را بینم کجا ؟
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
۲۹‌رمضان ۱۴۴۰‌ قمری 🌷 


14 خرداد 1398 64 0
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها