در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده رضا محمدصالحی)

دفتر شعر

آورده صبا پیکر یحیای جوان را ...


یکباره شنیدم خبری پر هیجان را
آورده صبا پیکر یحیای جوان  را

بی سر،  بدنش را به عزیزان برسانید
این گونه بجویید از او نام و نشان را
 
این رسم سرافرازی مردان غیور است
سر باخته و پس نگرفته دگر آن را
 
" گفتند خدا مشتریِ دست به نقد است "*
در داد و ستد می دهدت  باغ جنان را
 
بالاتر از آن، عین وصال است شهادت  
یعنی  که خدا خود بدهد قیمت جان را
 
هر چند تو را مردن مردانه گران نیست  
 اما چه کنم داغ تو... این بار گران را
 
باری که گران تر شده از عهده ی صبرم
داغی که چنین برده زمن تاب وتوان را  
( رضا محمدصالحی ) 
 
* بشتاب خدا مشتری ای دست به نقد است / از شاعر گرامی آقای حاج محمدی 


11 شهریور 1396 102 0

سری به دار جنون ...



دلی به وسعت دریا سری به دار ِجنون
سری که نذر حسین است و وامدار جنون

نگاه ژرف و غریبی شکوهمند و غیور
به شانه های شهادت نشسته بار ِجنون

سر بریده ی مجنون و شام تشنه ی خون
چه روزگار غریبی است روزگار جنون !

چه گامهای بلندی به سمت نامیرا
چه میهمانی سرخی به افتخار جنون

صدای شرزه شیری ز شام آمده است
که دست بسته نشان داده اقتدار جنون

حکایت سر بر نی شنیده شاید باز
که سر سپرده به عشق و به اختیار جنون

حرم همیشه حریم است و محترم تا هست
هزار محسن ِرزمنده رهسپار جنون
( رضا محمدصالحی )


25 مرداد 1396 128 0

همسفره ی باران


گیسوی تو آشفته تر از رود ِ خروشان
لبهای تو پیمانه ی انگور فروشان

"دل در بر و می در کف و"... ایمان که ندارند
با چشم پُر از فتنه ی تو حلقه به گوشان

چون ساحلِ افتاده که می گفت به دریا :
- آواز تو در نغمه ی مِغلوب ، نیوشان

سمفونی عشق است و چه بهتر که بسازد
موسیقی ِ اشعار من و قافیه پوشان -

بی روی تو من ماندم و آواره شدن ها
در حلقه ی خاکستریِ خانه به دوشان

مـگـذار مـرا بـا تـن تـفتیده و مگذر
همسفره ی باران! به من ازعشق بنوشان
( رضا محمدصالحی)


21 خرداد 1396 197 0

خورشید که بر روی زمین خم شده باشد

می رفت...،ولی پشت و پناه حرمش بود
مـردی کـه شـبـیه پـدرِ مـحترمـش بود

مـی رفـت کـه بر بـرکه ی بی تاب بتابد
ماهـی که فـلک چـله نشین درمَش بـود

نخلی که تـناورتـر از او نیست در این باغ
بیگـانـه نـمک گیـر عـطـا و کـرمش بود

می رفـت و بـرادر نـگـران ِخـم ِ ابـروش
خـواهـر نـگران از سـفر ِلاجــرمـش بـود

خواهـر نگران بـود... بـرادر نـگران بـود
در خیمه ولـی جـور ِعـطش بـارگران بـود

این راه چه هموار وچه دشوار و مَهاب است
بـاید بـرود، چـون جـگر عشق کباب است

شـاید بـرسانـد به حَـرم جـرعـه ای از آب
تا تَر کـند از عـشق ، لـب کـودک بی تاب

انـگار کـه مـهریه ی مرضیّه دریغ است -
از سلسله ی نور ، کـه درعلقمه تیغ است !

قـدّی چـه رفـیع و سـرِزلـفی چه پریشان
این سرو چه میخواهد از این رودِ خروشان؟

در شـعله اگـر سـوخته بـال و پـرِ جمعی
در مـعرکه ی عـشق فـروزان شده شمعی

لب هـای بـه هـم دوخته از سوز عطش را
در آب ِچنان آینه چون دیـد ، سـرش را -

چـرخـانـد بـه سمت حـرم و سوی برادر
پـوشید بر آن روی و نگـاه و نـظـرش را

افـتـاد بـه یـاد ِ لـب ِ عـطـشـان رقـیـه
آن غـنـچـه ی تـفتیده ز هُرم و اثرش را

می خـواست که باران شود آهسته ببـارد
انـداخت اگـر مَشک و عنان و سـپرش را !

درخون که تپید آینه،خورشید عیان کرد
در غـربـت این منـظره، چشمانِ ترش را

خورشید که بر روی زمین خم شده باشد
از داغ بـرادر ، کـه شـکستـه کـمـرش را

یعنی که دگر از مـَه کامل خبری نیست
شـمـس آمد و آورده هلالِ قـمـرش را !


27 مهر 1395 294 0

نسیمی از خراسان می رسد با عطر ِ شب بوها


هوایی سوی شرقم خسته ام از غرب و این سوها
نسیمی از خراسان می رسد با عـطر ِشـب بوها

به آن اقـلیم شور انگیز و عشق آلود می کوچـند
مهاجر وار بـا رویـای قـقـنـوسی ، پـرسـتـوهــا

مـگر بـالا گرفـتی عـشق، دستی بـر دعا امـشب
که بـاران خورده مینای حرم چون طاق مینوها ؟

کـجا این گـونه حیرانند عـشـاقی بـه مـعشـوقی
که می لرزنـد ایـنجا از شـعف دسـتان و زانـوها؟

پریشان کرده گیـسو هر پری برگـرد ِگـوهـرشاد
چراغان کرده رخسـارِ خـراسـان روی مـه روها

چـنـان دل هـا خـرامـانـند در دلتـای آرامــش
که می رقصند گـویـی در شـبستان ِحـرم قوهـا

در ایـن درگـاه می بنـدم دخـیل اسـتجـابـت را
شفیعم می شود شاهی به رسـم و راه ِ دلجـوهـا

غریـبی می کنـد شاید دلـم پـیش ضـریـح امـا
پــنـاه آورده ام تنـها ، شـبیه بــچـه آهــو هـا


23 مرداد 1395 255 0

مرد مُرداب سازش نبوده است

موج ِ بحری که رامش ندارد
با سکون روی سازش ندارد
 
دل که راهی شد و باره بر بست  
دیگر از غیر خواهش ندارد
 
وقت بانگ رحیل از سرِشوق
می رود ، ترس و لرزش ندارد
 
"خوش نشینان ساحل بدانید "
موج بر صخره سایش ندارد
 
موج بر صخره می کوبد اما
صخره یارای جنبش ندارد
 
مرد ِمرداب سازش نبوده است
مرد ِ دریا که نرمش ندارد
 
"بستر از موج توفنده دارد "
آن نهنگی که کرنش ندارد
 
با حمید از خموشی نگویید
درد عاشق که کاهش ندارد


(رضا محمدصالحی ) 

به مناسبت چهلمین روز درگذشت استاد سبزواری 
 
 
 



05 مرداد 1395 280 2

غروب ماه صفر...

همیشه حـاصلِ جـمع فراق سنگین است
ملازمان صفر دسـتِ داغ ، سنگین است 

نشـسته  بر لب ِ هـرشـهر  یک تغزل درد  

که  ماه ، سینه زنان در محاق ِسنگین است
 
نوشـتن از غم دختر چه قدر دشـوار است
وداع با پدر اینگونه شـاق ، سـنگین است
 
ز درد ِ غـربـت و تـنهایی حـسن هیهات   
به خانه، خوردن زهر ِنـفـاق سنگین است
 
غروب ماه صـفر رفتن ِ حـرم سخت است

طـنین داغ رضـا در رواق سنـگین است

               رضا محمدصالحی 

 



18 آذر 1394 540 0

دریا تبار

گم کـردم ات  به خلوت ِ دریـاکـنـارها  
یا لحـظه ای که رد شدم ازکوچ ِ سـارها 
 
در پرسه های بی تو و با حسرتی غـریب 
یک بـار، نـه ! که گشته ام آواره ...بارها 
 
هر شب به خنده ، نام تورا مشق می کنم  
هر صـبح گـریـه های من و ماسه زارها 
 
عمری نشـسته ام بـه تماشای رقص ماه  
پا می شـوم بـه  دیـدن قـایق سـوارها
 
بایـد سـراغ نـام تـو از جـاشوان گرفت 
کـاری که بـرمی آید از این کـهنه  کارها 
 
پـرسـیدم  ازغـروب و نـگاه غـریـب او  
دیـشب تـو را ندیده بـه پشت حصارها ؟
 
"دریـاست  خواهرمن و من هم برادرش "
هـسـتیم  از قـبـیلـه ی دریـاتـبـارها 
 
بیهوده نیست سوره ی دریا سرودنی است
گم کـردم ات  بـه خلوت ِ دریـاکـنـارها  
رضا محمدصالحی 



14 آذر 1394 610 0

آشفته ام ...

چون خانه که دیوار و درش ریـخته باشد

یا مـرغ اسـیری کـه پـرش ریـخته باشد

 

یا بـاغ کـه از حمله ی پـایـیزِ غـم انـگیز

هم شـاخه و بـرگ و ثـمرش ریخته باشد

 

مـانـنـد کتـابی کـه تــمـام صـفحـاتش  

پر پر شـده و دور و بـرش ریـخـته بـاشد

 

آشفته ام ، ... از عشـق هـراسان و گریزان 

چون طالب کـالا کـه زرش ریـخته باشد 

 

خون میخورم از دست حریفی که بنا نیست

رو راسـت بـجنگد  ، جـگرش ریخته باشد

 

بیزارم از آن صحنه که در معرکه ی عشق

بـا مـصلحـت ِ مـا خـطرش ریـخـته باشد

                   ***

در قـهوه ی پر چانگی ام  شعر در آمیز

تـا تـلخ نـمانـد ... شـکرش ریـخـته باشد 

         رضا محمدصالحی   



20 آبان 1394 495 0

داغ سنگین است ...

غم جـدا می پـرورم حیرت جدا ، این روزهــا
چیست ایـن پنهان مرا بغض و رثا، این روزها

درحـریمی امـن هـم دیگرامانی نیست! نیست! 
چون که نااهل است خادم ، قبله را این روزها

بـال خونـین پـرسـتـوهـای عـاشـق شـاهد است 
کشـته شـد بسـیار... اسـمـاعـیل ها این روزها 

عشـق دیـگر پــرزدن درتــوده ای آتـش نـبـود 
جان ابـراهـیم ها ! هـم شـد فـدا... این روزهـا

داغ سنگین اسـت قدری که خدا هم گریه کرد 
بـس که گـُل پـژمُرد درصحن مـنا این روزها 
************
بداهه ای از سر بغض ، در بهت و غم حادثه ی جانسوز منا 



15 مهر 1394 797 0

دلتنگی

 ماه ام  نمی درخشد  و بخت ام  سـعیـد نیست   
وقـتی دلـم شـکسـته ... جـنـونم  بـعید نیست 
 
شاید ، بـهار پـنجـره ای رو بـه زنـدگی است !
در لحـظه های من اثر از بوی عید نیست 

حـتی نسـیـم ، دسـت ِ نـوازش کشیده است  
تـنهـا ، بـه شـاخـسار درخـتی که بید  نیست 
 
     حـرف از غـروب ِتنـگ و دلی تنـگ و بیقرار      
 تـعـبـیر شـاعرانـه ... ولیــکن جـدید نـیست  
 
حـالا  بــه حـال زارِ دلـم  گـریـه مـی کنم 
وقـتـی بـرای دغـدغه هـایـش امـید نـیست

*************

دوست دارم
حد عشق به تو را
به رفراندم بگذارم
و در آزادترین شکل انتخاب
خودم
تنها خودم ... برنده ات باشم
که تو ...
در دوره ای تا ابدیت
انیس جمهوری قلبم باشی



15 مهر 1394 540 0

دلواپسی

 
نـبـودن هـای تـو دلـواپـسی را بـیشـتر کـرده 
غمت چشـم غـزل را –خانـه ات آباد - تر کرده 

نـبـاشی از غــرورم ذره ای بـاقـی نـمی مـانـد
صـدای گـریـه ام هـمسـایه هـا را هم خبر کرده 

کنــار پـنـجـره روبـوسـی بـاران و اشـکـم را
قناری دیـد ، تصـنیف مـرا " مرغ سحر"  کرده 

صـبا چـرخی زد و تـصـویر مـن را برد تا فردا
گــمانـم  قصـه ی صـبر مـرا نـامُـعتبر کـرده !

نشستم گوشه ای با یاد مویت مــویه می کردم
که دیدم باغبانی سـینه ی خود را سـپر کرده :

که با این گریه ها از حـاصلم  چیزی نمی ماند
سرشکت  بـاغ احـساس مرا زیر و زبر کـرده ...
***********
سکوتم از رضایت نیست از ترس حسودان است
مبادا چشـم زخمی  روی مـاهت را نظرکرده !؟

دو  مـَه  در آسـمان چـهره ات  انگار می تـابد 
مگر  اعـجاز گیسوی  شـبت شق القمر کرده ؟

نوشـتم  "ان یکادی"  روی بـال خسته ی باور
  نگه دارش ! که گاهی هم دعای من اثر کرده 
                     ( رضا محمدصالحی) 


19 خرداد 1394 750 3

شها ... دَنا فَتَدلَّی

 
اگر ... بهانه ی خلقت به چهره ی قَمَرت  
نشسته گَرد ِجسارت، جهان فدای سَرَت   
 
تو سرقبیله ی عشقی و در سرادق عشق
فرشته هم به ادب می رود زکوی و دَرَت
 
مسیح ذیل ظلالت ...کلیم طفل َرهت 
خلیل ِخلوت سبحان نشسته زیر پَرَت
 
شکوه تخت سلیمان شکست در قدمت
تمام حشمت قارون خریده نقد زَرَت  
 
شها ..." دَنا فَتَدلَّی " که قاب قوسینت
فَاینَما ... چو ببینند،  ثُمَ وَجه و بَرَت
 
گرفته بغض غریبی گلوی شعرم را
سلام بغض مدینه ... فدای چشم تَرَت  

**********
صلی الله علیک یا رسول الله 


28 دی 1393 538 0

ساز و آواز عشق موزون است ...

امــشـبی را غــزل بـخوان و بـنوش تب ِتعبـیرِعـارفانه نگیر
غـزلـم فــالنــامه هــم دارد پـی ِفـــنجـان و قــهـوه خـانه نگیر

گفته بودم که می سرایمت و خط به خط هم شراب می نوشم!
استـکانی برای من کافی است ... پی شـیشه اش شـبانه نگیر

باز می خـواهـمت بــه بـانگ بلند ناز کم کن عروس رویایی
سازو آوازِِعشق موزون است، توبرقص امشب و بهانه نگیر

آسـمانی پُـر از پـرسـتو شـد گـره از روســری که  وا کردی
آسـمانـم قشـنگ شـد بانو مـرغ ِعـشـقـم از این کــرانـه نگیـر

لحظه ای هم ز روی آینه ات پـرده  وا کن غـرور را بـشکن
" باش تـا صـبح دولتـم بـدمد" وَ نرو! ...از لبم تـرانه نگیر



10 دی 1393 605 2

در اربعین بی چشم سر هم می توان دید ...

 
امسـال هـم قسـمت نشـد تا اربـعینـت " باکـاروان نیــزه " در محــشـر بــیـایـم
باید چـقدر ایـن داغ را در دل گدازم  تا کی بســوزم تا بـه چشــم تــر بیــایم؟
 
ای کـاش جابر بـودم و مخـتارِ رفتن در اربعین بی چشم سر هم می توان دیـد
گـرم اسـت راه ِکربــلا ، سـوزان عشـق است با پای دل شاید از این مَعبر بیایم
 
اینجا ســرابی قســمت لـبهای تـشـنه است سقای آب آور کنـار توست مـولا
لب ها ترک برداشـت از فرط عطــش ها شاید به لطف حضرت خواهر، بیایم
 
هی آرزو هی درد هی آه از جگر،کی... لب از لب شش گوشه ات بر می توان داشت
وقت سـفر کـی می رسـد تــا در حــریمت مثل تـمام شـیـعه هـا بـا سـر بـیـایم
                                      ( رضا محمدصالحی ) 
 


24 آذر 1393 535 2

عشق آبی است رنگ چشمهای خدا

بیدلی ، مست وعـاشقی دریـا  ! خـورده ای از شراب ِ اقیانوس ؟
رقص موجت چقدر موزون است مثل چین و شکنج تور عروس  
 
التهــابت هـمیشه  رویایی است ... گـاهواری چو ساکتی ،  امـا
دردلت موج می زند احساس ، شب که ساحل کُنَد لبت را بوس
 
تازگـی ها دلت که می گیرد رنـگ و رویـت  به لالــه می مانَد
آفتابت دُرسـت تنـگ غـروب جـمع کرده شـعاع چـون طاووس
 
عشـق آبی و چشــم های تو نیـز رنگ زیبای چشم های خداست
قـدر ایـن مـاهـتاب می دانــد مــرد ِدریــانورد بـی فــانـوس
 
بیقــرارم که دل به تـو بـزنـم  رهـسپارت شـوم همـین امشب
دل ِ پــوســیده ام نمی آیـد ! چـه کنـم بی وسیله ام افسوس
 
( رضا محمدصالحی ) 



16 آذر 1393 598 0

مگه عشق پشت و پناه تو نیست ؟ ( ترانه )

هوای تو رو تا نفس می کــشم 
نمی لرزه دستام و آروم میــشم
به نام تو می شناسه دنــیا منــو 
نباشی تو شهر خودم گم میــشم
 
همیــن که بهت دل سپردم چرا 
یه جورِغریبی نگــام می کنی؟
به این دل پریشونیـام رحم کـن 
دلم قرصه وقتی صِدام می کنی
 
بیا گــرگ چشـماتـو آروم نکن 
نذار یــوسفِ حســمو گـُم کـنن 
حسودا رو اینــبار شـرمنده کن 
نذارتو حســادت تــفاهــم کـنـن 
 
بــذار گریه بالا بگیره ، نترس...
از این که دلـُـو باتلــاقی کــنه ! 
اگه دیدنت هـــم گنـــاهه ، بـذار
نــگـام بـا نــگــاهِـت تلاقی کنه  
 
مگه عشق پشت و پناه تو نیست   
که می ترسی ازچشم زخم حسود   
بـــگومثـل مـن مبتلای به عشق 
میون هــمه مدعی هات بود ؟! 
( رضا محمدصالحی) 


16 آذر 1393 694 3

ما عرفناک ...

لیـت شـعری نـگاه خــوبت را بـه کــدامیــن سـتـاره می بازی ؟
شب سردی که بی تو می سوزم ، قصه ام را دوباره می سازی؟

ما عرفناک چشـم مســتت را ... قــد و بــالای بی شـکـستت را 
ان یـــکادی بــخوان کـه زیــبایی ...کـیف قـلتُ ؟: الهه نــازی ! 

می شـود بــا تــو آســـمانی شــد می توان بــا تــو تـا ثریا رفت 
یک دمـــاوند آرزو دارم ، شـــاید امـشـب مـســیح اعــجـازی !

دل به دریـا زدن که آســان است ،عشــق وقتی خدای کشتی شد 
مانـده ام التــهاب دریا چـیست... رود را تـا شـما سرآغازی !؟

نغــمه هایی هـمیـشــه شـهرآشـوب در فـرودی همیشه رویایی 
شـورعشـــقی هـمیشــه نامــیرا بــا صــدایی چـو تـارِشـهنازی 

قصــه را هم بــلد شدم این است : من و" آداب بی قـراری ها " 
سرســپردن به عشــق ؟ می بازم ...رسـم دیرینه را براندازی 



19 شهریور 1393 460 0

جهان هزار سال آزگار منتظر است ...

بــرای آمـدنـت انتــظار منـتـظـر است
شمرده ام ! شده ده قرن و کار، منتظر است
 
به رغم هرکه دلش زنده نیست،  با عشقت
دلم که زنده به عشق است و یار منتظر است
 
وضـو کنــم بــه گــلابی ز بــاغ آدینه
بگو اذان به نــمازی نــگار منتظر است
 
شــبیه قـّد زلیـخا  کنـار جاده ی عشق
خــمیده قامت صـبر و قرارمنتظر است
 
برای لحظه ی موعود ...در حریم حرم         
نـظـیر منـتـظران مسـتجار منتظر است
 
همیشــه ماه صیام است و روزه دار توام
نویـد ِعیـد و حـلول بــهار منتظر است
 
طلوع دولت عشقت که را خبر نکند؟
جهــان هزار سال آزگار منتظر است
( رضا محمدصالحی)



19 خرداد 1393 476 0

بخوان به نـام خـدایـت کـه آفـریده تـو را

بخوان به نـام خـدایـت کـه آفـریده تـو را
بخوان ! بـهانه ی خـلقت خدا خریده تو را
 
به رغم سنگ ابوجهل و خدعه های قریش
برای ختـم نبــوت کـه بــرگزیـده تـو را
 
اگر چـه سیـره ی مردم تباهی محض است
بخوان سـرود رهـایی بخوان ، وزیده تو را
 
  تـو ســرقـبیـله ی عشــقی و بـر چکاد حرا  
بخوان،که چشمه ی نور و قلم رسیده تو را
 
بخوان امین ِخدا ،این فرشته ی وحی است
قسم به روح امین ، تـا کـمر خمیده تو را !
 
سـتوده ! نـام تــو را در ازل کتـاب خــدا
به روی لــوح حقیقت تو را کشیده ! تو را
 
تـو در غـزل که نگنجی و طبع من خشکید
  سـزد خـدا بسـرایـد بـه صد قصیده تـو را  
(رضا محمدصالحی) 



06 خرداد 1393 365 2
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها