اشعار راضیه جبه داری


سیمرغ در این سرزمین پرباز کرده‌است  / راضیه جبه داری

خون پیمبر زاده ای اعجاز کرده‌است 
راه عبور از آسمان را باز کرده‌است 

الله اکبر از سرود فتح قومش 
فتحی که دنیا را پر از آواز کرده‌است 

از قله انسانیت می‌گفت و خونش
پایان استعمار را آغاز کرده‌است 

مشت گره کرده به هم پیوند مان داد
همبستگی این قوم را ممتاز کرده‌است 

خشم مقدس در رگ هر شهر جاری‌ست
حتی خیابان را شگفتی ساز کرده است 

ما از پریدن هیچ پروایی نداریم
سیمرغ در این سرزمین پرباز کرده‌است 

ما را خدا با خون او مبعوث کرده 
خون پیمبر زاده ای اعجاز کرده‌است
 
24 0

کیف کردم که با تو هموطنم / راضیه جبه داری

دیدمت مثل من دلت خون بود
خشمت از حد وصف بیرون بود
در دلت موج موج غصه و خشم
مشت تو اشک‌های مجنون بود

کیف کردم که با تو هموطنم

آمدی کودکی به دوشت بود
صد ترک دست سخت کوشت بود
چشمهایت هنوز می‌جوشید 
انتقامِ "ولیّ" خروشت بود

کیف کردم که با تو هموطنم

با عصا آمدی قدت خم بود
چشمهایت لبالب از غم بود
دستهایت اگرچه می‌لرزید 
لحن تکبیرهات محکم بود

کیف کردم که با تو هموطنم

خبر فتح و افتخار آمد
کودکت با شعار بار آمد
بس که جانانه آمدی میدان
کودکت نیز پای کار آمد

کیف کردم که با تو هموطنم

پیرهن مشکی و عزاداری
پای ایران هنوز بیداری
ما کنار همیم با لبخند 
مهربان‌تر شدیم انگاری

کیف کردم که با تو هموطنم

توی ماشین دوتا سه تا پرچم
گرم رزمیم تا سحر باهم
مشت دست چپِ گره کرده
غم او هست و عزممان محکم

کیف کردم که با تو هموطنم

 
38 0