اشعار زینب آقاجانی
موشک رسید و سن و سالت را نپرسید
ناخوانده آمد، رفت و حالت را نپرسید
از مدرسه بردهست دشمن خندهات را
باید بگیرم از کجا پروندهات را؟!
رنگم پریده هیچ ردی از تنت نیست
راهی برای زود پیدا کردنت نیست
افطار را با خاکِ اینجا باز کردم
تا صبح پیدا میشوی دورت بگردم
گفتی ردیف چندمی توی کلاست؟
هر جای این آوارها هست انعکاست
این کفشهای توست، این هم پاپیونش
لعنت به موشک با قدوم بدشگونش
کامل شمردم چند زخمِ باز داری
حتی بدون دست و پا هم ناز داری
ای کاش صبح از مدرسه جا مانده بودی
ای کاش با… ای کاش با ما مانده بودی
من خاک روی دخترم باید بریزم…
حالا چه خاکی بر سرم باید بریزم؟!
دنیا تماشا کن چه کردی با دل ما
اینک تو ماندی و خدای عادل ما
از ما گرفتی جسمِ فرزندانمان را
دادیم پای روح ایران، جانمان را
غمدیده اما استوار و سربلندیم
نوزاد، کودک، نوجوان و سالمندیم
یک روز میپیچد خبرهای خوش اینجا
در گوشها پر میشود امروز و فردا:
" آزاد شد از دست بدخواهان کبوتر
وقت نماز قدس شد، الله اکبر! "
17
0
4