نام تو را نوشتم و پشت جهان شکست

نام تو را نوشتم و پشت جهان شکست
آهسته از غم تو زمین و زمان شکست

پرسید آسمان چه نوشتی که اینچنین...
گفتم که فاطمه، کمر آسمان شکست
 
هجده بهار دیدی و در سوگ تو دلم
بعد از هزار و سیصد و چندین خزان شکست
 
ای دل بسوز و بشکن تا باورت شود
حتما دری که سوخته را می توان شکست
 
بانوی نور در دلتان رنگی از خداست
زیباتر است بر قد رنگین کمان شکست
 
با هر دری که بعد نگاه تو باز شد
انگار در گلوی علی استخوان شکست


23 بهمن 1395 2010 0

بانو وضو گرفتنت آنک، آغاز آب‌های جهان است

بسم الله الرّحمن الرّحیم
انّا انزلناه فی لیلة القدر...

مثل نزول لحظه‌ی توحید در قطره‌های نازک باران
آن سوی اشک‌های خداوند، «لیله» زنی است روشن و پنهان

با لیله داستان بلندی‌ست در سینه‌ی سترگ خداوند
پیراهنش سپیدتر از نور با چادری سپیدتر از آن

بیش از هزار ماه، درخشان، پیش از هزاره‌های نیایش
روح هزار ساله‌ی مهجور در کوچه‌های شهر رسولان

فانوس در اطاق خدا بود، فانوس را گرفت و کمی بعد
از ناودان عرش الهی جاری شد آیه‌های درخشان

برداشت چادر سفرش را، یک پرده از غم پدرش را
می‌خواست تا نخوانده نماند، آیات بکر روضه‌ی رضوان

وقتش رسیده بود که باران بر خاک‌های مرده ببارد
وقتش رسیده بود که کم کم آدم شود طبیعت بی‌جان

شیرین‌ترین بشارت ایزد، قرآن‌ترین کلام محمّد
بار امانتی که نشسته‌است بر دوش جهلِ حضرت انسان

آنقدر مختصر شد و کوتاه تا قدر آسمان و زمین شد
پیراهنی سیاه به تن داشت با یازده ستاره به دامان

«لیله» زنی که بغض نگاهش، در خنده‌های گاه به گاهش
آواز عارفانه‌ی قوهاست در آفتاب ظهر زمستان

آنگاه چشم‌های ترش را... یا فکر کن که بال و پرش را...
اصلا تمام دور و برش را... ای وای وای وای بر انسان

یا فکر کن که سوخته باشد وقتی که چشم دوخته باشد
در چشم کودکان هراسان در عصر خیمه‌های فروزان

زنهار تا نسوخته باشد وقتی هزار سال کشیده‌ست
چشم انتظاری پسرش را ـ ارواحنا فداه ـ به دندان

با «لیله» داستان بلندی‌ست، اینجا مجال بیشترش نیست
امّا همین قصیده‌ی کوتاه، تاریخ را رسیده به پایان

پاکیزه‌ای که میل وضویش، آغاز آب‌های جهان است
در قامتش تمامِ تمدّن، سجّاده‌اش حقیقت ادیان
::
ای خون‌بهای وحدت مستور، بانوی بی‌نهایتِ رنجور
بودی و آفریده شدی باز در وسعت تجلّی سبحان

توصیف سجده‌های تو... یاحق! تسبیح اشک‌های تو... یاهو!    
از بی تو ماندگان به هیاهو جز یاوه چیست در صف عرفان؟

تعظیم اگر به پای تو باشد، مریم شوند خیل ملائک
تقدیر اگر هوای تو باشد، «سلمان» کوچکی است «سلیمان»

از داغ‌های کهنه یکی را در من بریز و تازه‌ترم کن
یا با نگاه خویش نگه دار، یا در پناه خویش بسوزان

22 بهمن 1395 936 0

دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است

 

نوشید خاک تشنه، اندوه صدایت را
پیمود چشم آسمان، سمت دعایت را
 
گم کرد دستاس زمین در گردشی غافل
دستانِ با تقدیرِ گردش آشنایت را
 
می چرخد این دستاس خالی، بعد از آن، بی خود
می جوید از انسان گندم گون، خدایت را
 
می پرسد از خود، در سکوت نیمه شب هایش
راز بقیع و راز ظهر کربلایت را
 
یک صبح بعد از آن شب سنگین زمان گم شد
بر شانه می بردند مرد خطبه هایت را
                 
دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است
مردی که در خود دارد اندوه صدایت را

20 بهمن 1395 1937 0

نفرین به دشمنان حسودی که داشتی

روی عدم ندید وجودی که داشتی
امکان نما نبود نمودی که داشتی

در خاک هم به دیدن افلاک رفته ای
عین فراز بود فرودی که داشتی

ای از تبار لیله ی قدر اندکی درنگ
ما را ببر به سمت شهودی که داشتی

ای بانویی که بود مباهات نسل تو
با جبرئیل، گفت و شنودی که داشتی

ققنوس وار در پی خورشید پر زدی
از شعله های آتش و دودی که داشتی

گفتی و باز منکر شأن شما شدند
نفرین به دشمنان حسودی که داشتی

اما حماسه در تن آفاق پا گرفت
از پشت روزهای کبودی که داشتی

20 بهمن 1395 1506 1
صفحه 9 از 32ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 1946 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1027 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 801 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 812 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها