من از سقیفه های شهر می ترسم

شاعر: پروانه نجاتی

18 خرداد 1391 | 2975 | 1
بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته چه تلخ است ادعا کردن
و مثل شمع به سوز دل اعتنا کردن

و بغض خویش تکاندن به روی دامن شعر
دوباره عقده ی دل را در آن رها کردن

دلم گرفته برآنم که از سر درد
به گریه دست برآوردن و دعا کردن

در انزوای سراسیمه خوب من بد نیست
کمی سکوت، کمی هم خداخدا کردن

صدای من که در این گوش ها نمی پیچد
و نیست چاره به جز بانگ را رسا کردن

دلم گرفته، گره خورده ام نمی فهمند
چه حاجت است مرا شرح ماجرا کردن

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته نمیدانم از چه بنویسم
من از کدام هیاهوی کوچه بنویسم

چگونه دست بگیرم به زیر بازویت
چه مرهمی بگذارم به زخم پهلویت

چگونه بین تو و میخ در سپر باشم
و از عطوفت دیوار بیشتر باشم

دلم گرفته و از اشک بیت الاحزانم
درست مثل تو از شهر گریه- نالانم

درست مثل تو در هم شکسته ام بی بی
درست مثل تو مجروح و خسته ام بی بی

من از سقیفه های شهر می ترسم
ز طیف توطئه چین های شهر می ترسم

هنوز در شب ما سایه ی خطر باقی است
هنوز قصه ی پهلو و میخ در باقی است

هنوز هم به علی کینه می فروشد شهر
و بر عدالت او فتنه می خروشد شهر

و استخوان به گلو دارد او غریبانه
و خون دل خورد او باز هم نجیبانه

من از کرانه ی اندوه و آه می آیم
من از شبانه ی فریاد و چاه می آیم

دلم گرفته از این شهر خفته ی خاموش
دلم گرفته از این شهر معصیت-آغوش

از این هوای ز نبض گناه طوفانی
پر از حرام و هراس و شب و هوسرانی

چنان به نکبت لذات خویش مشغول اند
که مثل کرم به عمق گناه می لولند

کسی ز سفره ی بی قوت و نان نمی پرسد
ز قحط عاطفه ی آسمان نمی پرسد

گروهی از پی تاراج قدرت و نام اند
گروه دیگری اما اسیر این دام اند

گروهی آتش غفلت به کام می ریزند
و با حقایق دنیا و دین گل آویزند

چقدر بوی هوس می دهد نفس هاشان
پر ازکبودی کیفر، شب هوس هاشان

دلم گرفته از این بزم های وحشتناک
دلم گرفته از این سورهای دهشتناک

و مرگ های پلیدی که مثل مردن نیست
و رعشه های شدیدی که جان سپردن نیست

و غیرتی که فراموش می شود کم کم
طراوتی که فراموش می شود کم کم

هراس آن شب ظلمانی ای خدای بزرگ
و دختران خیابانی ای خدای بزرگ

خلیج و یک شب بارانی آه باور کن
حراج دختر ایرانی...آه باور کن

اگرچه چشم وطن تا همیشه مرطوب است
علاج واقعه بعد از وقوع هم خوب است

دلم گرفته مزارت کجاست بی بی جان
بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان

به جای در، دلم آتش گرفته بی بی جان
تمام حاصلم آتش گرفته بی بی جان

دلم گرفته و می خواهم آتشین باشم
و شروه-داغ ترین شاعر زمین باشم

بیا امام امان ای مسیح گم شده ام
بگو کجاست نشان ضریح گم شده ام

بر آن سرم که کنارش بهار گریه کنم
به بغض چنگ زنم زارزار گریه کنم

چه می شود که بیایی و ذوالفقار کشی
به روی پنجره ها طرحی از بهار کشی

چه می شود که بیایی ستم فرو ریزد
به پیشواز تو دیوار غم فرو ریزد

بیا امام زمان جان مادرت زهرا
به دادمان برس ای امتداد عاشورا!

پروانه نجاتی

  • متولد:
  • محل تولد: بهبهان
  • کارشناس ادبیات انگلیسی
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.63 با 8 رای


نظرات

ساغر110
03 مرداد 1391 09:30 ق.ظ
با سلام دوست عزيز شعرتان زيبا و دلنشين بود و سرشار از احساس و اعتقاد درياي ذوقتان مواج...