دیوارِ چینِ دل ندادن بود، بین جهانِ تو، جهانِ من
شاعر: مهدی فرجی
۲۴ خرداد ۱۳۹۱ |
۲۱۷۹ |
۰
کاشانِ صدها سال بعد از این، در موزه، اشیاء زمان من
در ویترین، دفترچه ای کهنه، با چند تکّه استخوان من
«-این مرد، شاعر بوده...دفترچه؟-دفترچه تا آنجا که معلوم است»
در موزه می پیچید صدا، مردم، با بُهت محو داستان من
این داستان خیلی غم انگیز است، طوری که من هر بار می خوانم
بغضی گلویم را می آشوبد، گس می شود طعم دهان من
وقتی به دنیا آمدم، دنیا، ناف مرا با درد قیچی کرد
افتاد بر دوشم همان اول، بار گناه خاندان من
بحث تو تنها نیست پیش از تو، هر کس که آمد توی دستش بود؛
طومار باز ماجرایی تلخ، شلاق سخت امتحان من
هم ذره ذره ذره طوفان برد، هم شعله شعله شعله آتش سوخت
نفرین به دستانی که اول ریخت، این زهر را در استکان من
دنبال من می گردی و دیگر، دیگر مرا پیدا نخواهی کرد
از خاطرات مشترک حتی، گم می شود نام و نشان من
هر چند هر دو شاعریم اما، از حرفِ هم چیزی نفهمیدیم
دیوارِ چینِ دل ندادن بود، بین جهانِ تو، جهانِ من
تو آخرین پاییز من بودی، یک ضربه تا افتادنم کم بود
افتاده ام از پا و می بینم، پوسیده دیگر نردبان من
یک قطره اشک گرم می افتد، بر ویترین آهسته می غلتد
هر کس به سمتی می رود اما، با طعم تلخ داستان من
یک عده می گویند هر پاییز، در شهر، آواز غریبی هست
آواز موهومی که می خواند، انگار با لحن و بیان من