من دیگر آن که باب دلت بود نیستم

شاعر: مهدی فرجی

۲۴ خرداد ۱۳۹۱ | ۵۸۶۱ | ۱
من برکه ای حقیر شدم، رود نیستم
امروز آن که باب دلت بود نیستم

حیف از طلا که خرج مُطلاّی من کنی*
دیگر در این معامله پر سود نیستم

در شعله ام جسارت «بَرد و سلام» نیست
ویل عذابم آتش نمرود نیستم

من شاعرم چه سود که سعدی نمی شوم
من مهدی ام دریغ که موعود نیستم

من بر صلیب مُردم و دیگر نمی دمم
باور بکن ستاره ی داوود نیستم

دیگر گذشت دوره ی بلانشینی ام
خاکسترم به آتش تو، دود نیستم**

می سوزم و نمی شنوی، بیش از این مخواه
این شعله بی صداست، نی و عود نیستم

بگذار و بگذر از من و بگذار بگذریم
من دیگر آن که باب دلت بود نیستم



*حیف از طلا که خرج مُطلاّ کند کسی(قصاب کاشانی)
**دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست(صائب)

مهدی فرجی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.44 با 16 رای


نظرات

ساجده
۰۵ اسفند ۱۴۰۳ ۰۴:۳۶ ب.ظ
عالی🥲🤍