من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

شاعر: مهدی فرجی

۲۴ خرداد ۱۳۹۱ | ۷۴۵۶ | ۲
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینْگیر شدم تا تو، مبادا بشوی

آی! مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب ما را بخوری، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رودِ موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ای بود که تا باز شود فهمیدم
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پُر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دلِ سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

مهدی فرجی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.22 با 32 رای


نظرات

ابراهیم
۲۳ دی ۱۴۰۱ ۰۹:۳۹ ب.ظ
همه عُمر فَخر رویَت زِ دو چشمِ من به دل شد

تو حذَر مکن زِ چشمی که زِ دست دل نمور است

ابراهیم
۲۳ دی ۱۴۰۱ ۰۹:۳۷ ب.ظ
دیده دید و دل پسندید و زبانم لال شد
از غمِ عشقت مراقامت مثال دال شد
بختِ من همرنگ شب شد
موی همرنگ شبم هم زال شد
بر زبان و چشم و مهرِ کودکی تکلیف نیست
مانده مهرت در دلم جانا تو گو تکلیف چیست