با دست های مرگ پژمردند فریادهای آخرینم را

شاعر: پروانه نجاتی

۲۴ خرداد ۱۳۹۱ | ۹۵۶ | ۰
بی باوران، باور نمی کردند اندوه خاکستر نشینم را
با دست های مرگ پژمردند فریادهای آخرینم را

آن روزهای نابسامانی، وقتی که هر جا اشک می رویید
این پلک های خسته خواباندند آشوب چشم آتشینم را

با ریشه هایی تشنه در شنزار، در جست و جوی عشق بودم من
وقتی که داسی در تفِ تردید می خواند آواز وجینم را

شاید اگر آن روز پر ابلیس، نام تو را از یاد می بردم
آن چشم های فتنه ریز آخر بر باد می دادند دینم را

دیگر ز اعماق سکوت من، راهی به دشت سینه هاتان نیست
دیگر نمی فهمند دل هاتان، خون-گریه های واپسینم را

شاید همین امروز یا فردا از شهر غم هاتان سفر کردم
اما زِ یاد خود نخواهم برد آغوش سبز سرزمینم را

پروانه نجاتی

  • متولد:
  • محل تولد: بهبهان
  • کارشناس ادبیات انگلیسی
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.