ممکن است از استخوان ها چهره اش را دیده باشد؟
شاعر: مرتضی حیدری آل کثیر
۲۸ خرداد ۱۳۹۱ |
۱۳۷۸ |
۰
ناشناس آمد مبادا مادرش فهمیده باشد
ممکن است از استخوان ها چهره اش را دیده باشد؟
تا کجا زن می تواند مرد باشد، مرد وقتی
جای گریه بر سر تابوت او خندیده باشد
با ترک ها خو بگیر ای دل! کجا دیدی که ابری
مرز تب را در کویری از نفس سنجیده باشد؟
هیچ کس دنبال دریایی نمی گردد که موجش
تا فضایی از سجود ابرها بالیده باشد
هی نگردید این مناطق را، محال است ای سواران
خاک در سلولی از اندام او خوابیده باشد
سروم آمد ریشه اش را پس بگیرد، حتم دارم
این خبر باید که در گوش تبر پیچیده باشد
سرو! هر جا رفته با خود خاک برده، در حقیقت
خاک او خاکی است که بر آسمان باریده باشد
مرگ را در شعله ها با سجده معنا کرد، بی شک
خواست پیش از سوختن، پرواز را فهمیده باشد