تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی

07 تیر 1391 | 16128 | 5
نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گلِ آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سَحَر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه
تو همه درین تکاپو
که حضورِ زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راهِ آرزوها
همه عمر
جست و جوها
من و بویه ی رهایی
و گَرَم به نوبت عمر
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
و گر چند، رسیدنی نباشد
چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!

محمدرضا شفیعی کدکنی

  • متولد:
  • محل تولد: کدکن روستایی بین نیشابور و تربت حیدریه
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.42 با 114 رای


نظرات

سعید پویان راد
17 آبان 1399 05:39 ب.ظ
شعری زیبا که درباره موضوع فلسفی و عرفانی وحدت وجود است

سعید
17 آبان 1399 05:38 ب.ظ
شعری زیبا که درباره موضوع علسفی و عرفانی وحدت وجود است

سعید
17 آبان 1399 05:37 ب.ظ
شعر درباره موضوع فلسفی و عرفانی وحدت وجود است

احمد راجی اسدابادی
12 دی 1398 03:41 ب.ظ
عالی و پر معنا .

علی گنجی
01 آبان 1397 03:08 ب.ظ
زیبا بود