شعر پدربزرگ ناصر کشاورز کتاب فارسی سوم ابتدایی
شاعر: ناصر کشاورز
02 خرداد 1404 |
11117 |
3
دیشب پدربزرگم
آمد به خانه ی ما
باز او مرا بغل کرد
بوسید صورتم را
مادر برای او زود
یک چای تازه آورد
او خسته بود و پایش
انگار درد می کرد
با خنده باز از من
پرسید: در چه حالی؟
کردم تشکر از او
گفتم که: خوب و عالی
در دستِ پیر او بود
باز آن عصای زیبا
خندید و قِلقِلک داد
با آن عصا دلم را