همين پنجاه سالِ پيش هم لبخند و هم نان داشت
به آب روستا خوش بود اما عشق تهران داشت
پدر با لهجه ي شيرين آذربايجاني هم
به چاي تلخِ قوري هاي مادر سخت ايمان داشت
دو تا قوري يکي رنگ طلا مخصوص صبحانه
يکي هم نقره اي، در شب که رنگ ماه و باران داشت
اگر من هم يکي از دختران روستا بودم
به جاي شعر، شور ديگري در چشم من جان داشت
درون قلعه ي سرخي خودم را حبس مي کردم
که هرگوشه دري و هر دري هم يک نگهبان داشت
که چوپان عاشقم مي شد، و گرگي گله را مي زد
دل من هم خنک مي شد به هر شکلي که امکان داشت
پدر آقاي ده بوده ولي کم کم در او حل شد
همان حسي که يک «شهري» ميان شهروندان داشت