(آرشیو پدیدآورنده مصطفی محدثی خراسانی)

دفتر شعر

دوست دارم بهاری شدن را

دوست دارم بهاری شدن را
همنفس با قناری شدن را
 
چشمه در چشمه جوشیدن از سنگ
رود در رود جاری شدن را
 
رفتن از خانه تا کوچه تا دشت
تا نسیم صحاری شدن را
 
دل به دریا زدن، ترک مرداب
نو شدن، جویباری شدن را
 
گرچه در گیر و دار خزانم
دوست دارم بهاری شدن را


31 مرداد 1393 64 0

مقاومت و عرفان ،برون و درون شعر شفیعی کدکنی

 

 

وقتی به این ابیات از مثنوی عاشورایی علی معلم دامغانی میرسم:

از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم

زینب اسیری رفت و ما برجای بودیم

چون بیوه گان ننگ سلامت ماند برما

تاوان این خون تا قیامت ماند برما (1)

 

-ابیاتی که مفهوم مواخذه از خویش وتاریخ را به خاطر بی تفاوتی در مقابل عاشورا برای اولین بار به گونه ی انقلابی مطرح می کنند- ناخود آکاه شعر "حلاج" شفیعی کدکنی در ذهنم تداعی می شود که یک دهه قبل در کتاب" در کوچه باغ های نیشابور" آمده است:  

در آینه دوباره نمایان شد

 با ابر گیسوانش در باد

 باز آن سرود سرخ اناالحق

 ورد زبان اوست

 تو در نماز عشق چه خواندی ؟

 که سالهاست

 بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

 از مرده ات هنوز

 پرهیز می کنند

 نام تو را به رمز

 رندان سینه چاک نشابور

 در لحظه های مستی

 مستی و راستی

 آهسته زیر لب

 تکرار می کنند

 وقتی تو

 روی چوبه ی دارت

 خموش و مات بودی

 ما

 انبوه کرکسان تماشا

 با شحنه های مامور

 مامورهای معذور

 همسان و همسکوت ماندیم

 خاکستر تو را

 باد سحرگهان

 هر جا که برد

 مردی ز خاک رویید

 در کوچه باغ های نشابور

 مستان نیم شب به ترنم

 آوازهای سرخ تو را باز

 ترجیع وار

 زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست

 

گویا، روز به دار آویختن حلاج،تکرار  روز عاشوراست ، و آنانی که درآن روز بی تفاوت ایستادند و تنها مشاهدسه گر این جنایت بودند، همانانی هستند که در روزعاشورا نیز تماشاگر بودند و همانان در واقع ما بودیم ،چراکه اگر امروز هم حسین و یا حلاجی به پاخیزند دوباره تماشاگر خواهیم بود.

 وقتی تو

 روی چوبه ی دارت

 خموش و مات بودی

 ما

 انبوه کرکسان تماشا

 با شحنه های مامور

 مامورهای معذور

 همسان و همسکوت ماندیم

با این همه حق و حقیقت و مبارزه در راه آن بی حجت نخواهد ماند و خون  حسین ها و حلاجها به هدر نخواهد رفت و از خون آنان رویش های تازه ای پا میگیرد،و خاکستر آنان سرچشمه آتشفشانهایی خواهد شد که چون مشعلی راه را به حق پویان نشان خواهد داد:

 

 خاکستر تو را

 باد سحرگهان

 هر جا که برد

 مردی ز خاک رویید

 در کوچه باغ های نشابور

 مستان نیم شب به ترنم

 آوازهای سرخ تو را باز

 ترجیع وار

 زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست

چنین است که حلاج ، پس از قرن ها دوباره در اینه نمایان می شود، و باز سرود سرخ انالحق ورد زبان اوست، وهنوز شحنه های پیر از مرده او پرهیز و رندان سرمست  نام او را به زمزمه تکرار میکنند:

در آینه دوباره نمایان شد

 با ابر گیسوانش در باد

 باز آن سرود سرخ اناالحق

 ورد زبان اوست

 تو در نماز عشق چه خواندی ؟

 که سالهاست

 بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

 از مرده ات هنوز

 پرهیز می کنند

 نام تو را به رمز

 رندان سینه چاک نشابور

 در لحظه های مستی

 مستی و راستی

 آهسته زیر لب

(2) تکرار می کنند

ونیز بسیاری از شعرهای انقلاب و دفاع مقدس از شاعران انقلاب را که  می خوانم ، شعرهای مجموعه "درکوچه باغ های نیشابور از جمله این غزل را به یاد می آورم:

موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند

بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند

بنگر آن جامه کبودان افق،صبح دمان

روح باغ اند کزین گونه سیه پوشانند

چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال

لاله ها آینه ی خون سیاووشانند

آن فرو ریخته گل های پریشان در باد

کز می جام شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ

سرخ گل های بهاری همه بی هوشانند

باز در مقدم خونین تو ای روح بهار

بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند (3).

غزل سوگسروده ای حماسی است برای شهدای مبارزه با رژیم طاغوت که در مرداد ماه سال هزارو سیصد و پنجاه شمسی در اوج اختناق و سیطره ساواک سروده شده است،این غزل سرمشق نه تنها زبانی که ذهنی بسیاری از غزل های انقلاب و دفاع مقدس است زنده ماندن یاد و تداوم راه شهیدان که از محوری ترین مولفه های مفهومی شعر شهادت و ایثار انقلاب اسلامی است،گویا اولین بار در این شعرمتجلی شده است.

ونیز غزل "آن عاشقان شرزه" که حماسی تر و موضع مند تر از منظر فرهنگ شهادت و ایثار به بیان ، جاودانگی خون شهیدان و امتداد راه آنان پرداخته است:

 

 

 

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

 باز آخرین شقایق این باغ نیستند (4)

 

وباز وقتی سرود حماسی حمید سبزواری با مطلع:

آمریکا آمریکا،ننگ به نیرنگ تو

خون جوانان ما می چکد از چنگ تو (5)

وشعرهای ضد امریکایی شاعران انقلاب ازجمله ترانه طرحی از تائیس علی معلم دامغانی:

طرح/آزادی به رغم بندگی كردن/طرح مشرك/طرح كافر زندگی كردن/طرح اومانیتۀ بالیده از تخنه/طرح در ایمان انسان آخرین رخنه/طرحی از تائیس مشعل دار، از ابلیس/ماده دیوی مانده بر امواج آتلانتیس/طرحی از تائیس/این كه می‌بینید بابل نیست./آتن نیست/آتیكاست./بل نه، آتیكای یونان/بابل مغرور،/امریكاست..../...طرحی از تائیس ،  از ابلیس/از شیطان آتیكا/لكۀ ننگی است بر ننگ جهان/دامان امریكا (6)

را که می خوانم ،شعر نیویورک،شفیعی کدکنی ،به ذهنم خطور میکند،شعری که در زمانی سروده شده که امریکا به این گونه نه تنها به عنوان شیطان معرفی نشده بود که بزرگترین شریک سیاسی ، نظامی و اقتصادی ایران بود و قبله آمال و آرزوهای بسیاری از روشنفکران این سرزمین، و این خود بیانگر روحیه استکبار ستیزی و هوشمندی شفیعی کدکنی است در دشمن شناسی:

 نیویورک

او می مکد طراوت گل ها و بوته های افریقا را

 او می مکند تمام شهد گلهای آسیا را

 شهری که مثل لانه ی زنبور انگبین

تا آسمان کشیده

 و شهد آن دلار

یک روز

 در هرم آفتاب کدامین تموز

موم تو آب خواهد گردید

 ای روسپی عجوز ؟ (7)

شفیعی هوشمند و آگاه به رسالت تاریخی خویش در کار روشنگری و تلنگر زدن به وجدانهایی است که امیدی به بیدارشدن آنها دارد،در زمتنه ای که به تعبیر شفیعی زمانه عسرت است و شاعران غفلت زده ، خود را به برگ رخصتی فروخته اند و دلخوش که شعر می گویند،شعر هایی که از خواب هم ژرف تراست،و بازی با معاشقه سرو و قمری و لاله:

در این زمانه ی عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف تر از خواب (8) 

او به حکم آیات قرآن ایمان دارد که"خداوند سرنوشت هیج قومی را تغییر نخواهد داد،مگر اینکه خودشان بخواهند ودر مسیر تحقق آن تلاش کنند"او می داند که تمام جاده ها از او آغاز می شود،کافی است خویش را باور کند و حضور خود را دریابد:

می خواهم

در مزرع ستاره زنم شخم

و بذرهای صاعقه را یک یک

 با دستهای خویش بپاشم

وقتی حضور خود را دریافتم

دیدم تمام جاده ها از من

آغاز می شود (9)

 

او به خواب مردابها حسرت نمی برد، و زندگی سرتاسر تلاطم و موج را پذیرفته است،و چون اقبال لاهوری باور دارد که موج تا هنگامی موج است که آرام نگیرد،زیرا به محض آرام گرفتن ،نابود خواهد شد،شفیعی در زمانه شعرهای خواب آور،زندگی دریایی و دست در گریبان با موج و پریشانی و طوفان را برگزیده است:

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته ست

 دریایم و نیست باکم ازطوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته ست (10)

این یک منظر به شعر شفیعی کدکنی بود، منظری که مخاطب را بیشتر متوجه جلوه بیرونی شعر شفیعی کدکنی می کند وجان مایه مقاومت را در شعرهای او نشان می دهد.اما از منظری دیگر،در ميان شاعران معاصر، دکتر محمدرضا شفيعي کدکني از دلبسته ترين شاعران به  آموزه های عرفانی و پيشينه ها و پشتوانه هاي فرهنگي اين مرز و بوم است و هيچ شعري از او را نمي توان سراغ گرفت که پشت گرم اين مباني ارزشمند نباشد.

شفيعي نه تنها در شدت بهره مندي از مباني عرفان در جريان شعر معاصر چهره اي بي نظير است که در کيفيت بهره مندي از اين مباني نيز ويژگي هاي خاص خودش را دارد. ايده هاي معرفتي و فلسفي و حکيمانه ، الهام بخش شعرهاي شفيعي اند، تمام شعر پيرامون همان ايده ها مي چرخد و محورهاي افقي و عمودي مستحکم و منسجم خويش را در پرتوي مغناطيس همان ايده ها پيدا مي کند و به کمال مي رسد.

آشکارترين جلوه وابستگي و دلبستگي شفيعي به ميراث فرهنگي و معرفتي و اساطيري اين سرزمين ، در عناوين شعرهايش نمود پيدا مي کند.

اين عناوين گاه نام شخصيت هاي مشهور يا نام کتابي مشهور يا عبارت يا مضمون معرفتي مشهوري از اين شخصيت هاست ؛ عناويني چون بار امانت ، هفت خواني ديگر، نور زيتوني، آيينه جم ، محاکمه فضل الله حروفي، حلاج، مزمور، آواره يمگان ، شطح، معراج نامه، اضطراب ابراهيم ، سيمرغ و... نشان از اين دلبستگي دارند.

بهره مندي هاي شفيعي از پشتوانه هاي فرهنگ و اساطير و عرفان ، محدود به ذکر اصطلاحات يا استفاده تلميحي از آنها نمي شود.

او اين مفاهيم را از دل تاريخ به عرصه دغدغه هاي امروز انسان مي کشاند و در رستاخيزي شورآفرين حياتي دوباره مي بخشد.

استفاده از حلاج و فرهنگ مفهوم و واژگاني که همراه دارد، از مصاديق چشمگير استفاده تلميحي از يک پديده در تاريخ ادبيات و بخصوص شعر فارسي است:

تا به پاي علم دار نياوردش عشق

سر شوريده منصور به سامان نرسيد

****

گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند

جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد

حلاج آن گاه که به شعر شفيعي راه مي يابد، ديگر يک شخصيت معرفتي تاريخي نيست که در مقطعي نقش آفريني کرده و اکنون بايد از او به خاطر آن نقش آفريني تجليل کرد و تنها او و مفاهيمي که در هاله او قرار دارند را دستمايه مضمون آفريني قرار داد و به اين وسيله شعر خويش را به پشتوانه هاي فرهنگي مزين کرد.

حلاج در آيينه شعر شفيعي دوباره نمايان مي شود در حالي که کماکان سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست . حلاج در شعر شفيعي هنوز بر دار است و کماکان شحنه هاي پير از مرده او پرهيز مي کنند و هنوز نام عاشقانه او نجواي لحظات مستي و راستي رندان سينه چاک نيشابور که نمادي از هستي به حساب مي آيد، است"

در آينه ، دوباره نمايان شد/ با ابر گيسوانش در باد / باز آن سرود سرخ «اناالحق»/ ورد زبان اوست / تو در نماز عشق چه خواندي / که سالهاست / بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير/ از مرده ات هنوز / پرهيز مي کنند تا اينجاي شعر اين حلاج است که از دل تاريخ به روزگار ما آمده است و اکنون در ادامه شعر اين ماييم که به دل تاريخ بازمي گرديم و همعصر حلاج مي شويم.

ما که در لحظه به دار آويخته شدن حلاج ، کرکسان تماشا بوديم و کنار شحنه هاي مامور و مامورهاي معذور با سکوت خويش ، آنها را تاييد کرديم:وقتي تو/ روي چوبه دارت / خموش و مات / بودي / ما:/ انبوه کرکسان تماشا/ با شحنه هاي مامور/ مامورهاي معذور / همسان و همسکوت / مانديم شعر مدام بين تاريخ و اکنون در رفت و آمد است و در همين رفت و آمده است که تاريخ و ما يگانه مي شويم و به عصري واحد مي رسيم.

تاريخ در ما زنده مي شود و ما در تاريخ ، و از خاکستر حلاج دوباره مرداني چون او مي رويند و مستان نيمه شب که حلاج هاي اين روزگارند نام او را ترجيع وار زمزمه مي کنند: خاکستر تو را/ باد سحرگهان / هر جا که برد/ مردي ز خاک روييد/ در کوچه باغهاي نشابور/ مستان نيم شب ، به ترنم / آوازهاي سرخ تو را باز / ترجيع وار زمزمه کردند/ نامت هنوز ورد زبان هاست (11)

 

نام گل آفتابگردان و مشابهت اين گل با قرص خورشيد دستمايه بيان و به تصويرکشيدن يکي از بزرگترين مباني تفکر عرفاني مي شود در شعر "غزل براي گل آفتابگردان".

گل آفتابگردان در اين شعر، سالکي است که در راه عشق گام نهاده است و نشانه اين گام نهادن ترانه گل آفتابگردان است که شاعر آن را مي شنود و شکفتن گل آفتابگردان است که شاعر آن را مي بيند: نفست شکفته بادا و/ ترانه ات شنيدم / گل آفتابگردان / نگهت خجسته بادا و/ شکفتن تو ديدم / گل آفتابگردان نيمه شب که تمام گلها و گياهان به خوابي سنگين فرو رفته اند، گل آفتابگردان ، گرم طي طريق است و به جستجوي معشوق خويش هر گوشه آسمان را مي کاود.

تنها اوست که آشناي اين راه است و از راز عشق آگاه. به سحر که خفته در باغ ، صنوبر و ستاره / تو به آبها سپاري همه صبر و خواب خود را / و رصدکني ز هر سو ره آفتاب خود را / نه بنفشه داند اين راز، نه بيد و رازيانه / دم همتي شگرف است تو را در اين ميانه سپس دغدغه هايي که در طول سير و سلوک گاه گريبانگير سالک مي شود به سراغ سالک اين شعر گل آفتابگردان مي آيد.

رفتن و رفتن براي رسيدن يا رفتن و رفتن براي رفتن بدون دغدغه رسيدن. سالک مي رود چون قرار داشتن در مسير به او و حياتش مفهوم مي بخشد و همين رفتن و در مسير قرار داشتن براي او حکم رسيدن را دارد: «رفتم اما همه جا تا نرسيدن رفتم» اين دلمشغولي ها در شعر چنين به تصوير کشيده مي شوند: تو همه درين تکاپو/ که حضور زندگي نيست / به غير آرزوها/ و به راه آرزوها/ همه عمر/ جستجوها/ من و بويه رهايي / و گرم به نوبت عمر / رهيدني نباشد/ تو و جستجو/ وگر چند، رسيدني نباشد فراز پاياني شعر، يادآور داستان منطق الطير عطار است و يگانه شدن با معشوق و طرح يکي از اساسي ترين مباني تفکر عرفاني يعني وحدت وجود، پايان شعر پايان سير و سلوک است و رسيدن قطره به دريا و ذره به خورشيد و تجلي کامل معشوق در هستي عاشق.

شفيعي از مشابهت گل آفتابگردان و قرص خورشيد با هوشمندي و تخيل فرهيخته خويش استفاده اي شاعرانه و سرشار از معرفت مي کند و اين فراز شکوهمند را پايان بندي شعر غزل براي گل آفتابگردان قرار مي دهد: چه دعات گويم اي گل!/ تويي آن دعاي خورشيد که مستجاب گشتي / شده اتحاد معشوق به عاشق از تو رمزي / نگهي به خويشتن کن که خود آفتاب گشتي (12)

 انسان همواره در عرق ريزان کشمکش ميان زمين و آسمان ، روح و جسم ، ماده و معنا وابستگي و وارستگي و... قرار دارد و هنر و لطيفه خلقت او اين است که بتواند بر مداري حرکت کند که نه جذب مطلق هر کدام از دو سوي اين معادله شود و نه از هيچکدام به کلي بگريزد؛ البته راه کمال انساني او اين است که اين مدار در نهايت با غلبه نسبي روح شکل گيرد.

شعر بلند اضطراب ابراهيم ، يکي از جاندارترين صحنه هاي نبرد اين دو نيروي متضاد در وجود آدمي را به تصوير مي کشد، کشمکشي که حتي مي تواند پيامبر خدا را دچار اضطراب کند.

بسياري از مباني عرفان در جهت تبيين و تعريف و تصحيح و تعديل اين دو نيروي متضاد پي افکنده شده اند و همواره در ادبيات و بخصوص شعر عرفاني ما سهم عمده اي از دلمشغولي شاعران عارف را اين مباني شکل داده اند. آواهايي دروني که برخي آدمي را به خاک فرامي خوانند و برخي به افلاک و همين فراخوان هاي متضاد است که به اضطراب انسان در گذرگاه هستي دامن مي زند.

در فراز اول شعر، طنين صدايي که آدمي را به آسمان فرا مي خواند به گوش مي رسد. صداي ساحري که در حضور و سرور خويش روح را از جامه کبودي اينچنين ، در رهايش و گشايش هزار اوج و موج مي رهاند و برهنه مي کند.

صدايي که هستي را در دو واژه گسستن و شدن خلاصه مي کند: اين صدا، صداي کيست؛/ اين صداي سبز،/ نبض قلب آشناي کيست؛/ اين صدا که از عروق ارغواني فلق / وز صفير سيره و ضمير خاک و/ ناي مرغ حق / مي رسد به گوشها صداي کيست / اين صدا/ که در حضور خويش و/ در سرور نور خويش / روح را ز جامه کبودي اينچنين / در رهايش و گشايش هزار اوج و موج/ مي رهاند و برهنه مي کند / صداي ساحر رساي کيست / اين صدا/ که دفتر وجود را/ باغ پر صنوبر سرود را/ در دو واژه گسستن و شدن خلاصه مي کند/صداي روشن و رهاي کيست همواره در مقابل اين صداي آسماني که ما را به افقي ملکوتي فرا مي خواند، نيروي آن سوي ديگر اين معادله ، انسان را به ترديد و درنگ فرو خوانده و نگاه او را به خاک و خويشتن معطوف مي کند. و هنگامه اضطراب آدمي در کشاکش اين دو صدا فرا مي رسد.

فراز دوم شعر اضطراب ابراهيم اين کشمکش دروني را در هنگامه خطيري که ابراهيم، اسماعيل را به قربانگاه برده است با شکوه هر چه تمامتر به تصوير مي کشد: من درنگ مي کنم / تو درنگ مي کني / ما درنگ مي کنيم / خاک و ميل زيستن در اين لجن / مي کشد مرا/ تو را/ به خويشتن / لحظه لحظه با ضمير خويش جنگ مي کنيم / وين فراخناي هستي و سرود را/ به خويش تنگ مي کنيم / همچو آن پيمبر سپيد موي پير/ لحظه اي که پور خويش را به قتلگاه مي کشيد/ از دو سوي / اين دو بانگ را/ به گوش مي شنيد/ بانگ خاک سوي خويش و/ بانگ پاک سوي خويش :/ «هان چرا درنگ / با ضمير ناگزير خويش جنگ »/ اين صداي او/ صداي ما/ صداي خوف يا رجاي کيست هيچ کدام از اين صداها با ما بيگانه نيست.

هر دو صدا، صداي درون ماست و اين راز خلقت انسان است و اين کشمکش ، تقدير او در آفرينش. بستگي و رستگي ، تلاطم و خواب هر دو را بايد در وجود آدمي پذيرفت و آنها را باور کرد.

انسان در اين اضطراب و کشمکش اگرچه همواره بوده و خواهد بود، اما ميل باطني او به آن طنين آسماني گرايش دارد و تلاش او براي رستن از بستگي هاست : از دو سوي کوشش و کشش / بستگي و رستگي / نقشي از تلاطم ضمير و/ ژرفناي خواب اوست / اضطراب ما/ اضطراب اوست / گوش کن ببين / اين صدا صداي کيست؛/ اين صدا/ که خاک را به خون و/ خاره را به لاله / مي کند بدل / اين صداي سحر و کيمياي کيست / اين صدا که از عروق ارغوان و/ برگ روشن صنوبران / مي رسد به گوش / اين صدا/ خداي را/ صداي روشناي کيست؛ (14)

هر کدام از شعرهاي دفترهاي مختلف شفيعي را که پيش چشم داشته باشيم جلوه هاي مباني عرفان و کشف و شهود اشراقي را مي توانيم در آن به تماشا بنشينيم.

دشواري هنگامي است که بخواهيم در آثار شفيعي کدکني شعري را بيابيم که نشاني از اين مباني در آن نباشد.

 

1- دامغانی، معلم ،علی/رجعت سرخ ستاره /انتشارات سوره مهر1385

2/3/4-درکوچه باغ های نیشابور/محمد رضا شفیعی کدکنی/1350

-  5-سبزواری ،حمید/سرود درد/انتشارات انجمن قلم ایران1389

 

6/7/8/9/10- درکوچه باغ های نیشابور/محمد رضا شفیعی کدکنی/1350

11/12/13/14/ آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاييز 1377

 

 

 



13 فروردین 1392 3492 0

نظر دکتر شفیعی کدکنی درباره شاملو

 

ارجمندیهای شعر و خدمت شاملو به شعر و زبان فارسی درجای خود قابل تقدیراست اما خوب است جوانان شیفته نگاه متفاوت و از منظر دیگر،دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی- معمار بلاغت نوین - که  در کتاب با چراغ و آینه؛ در جستجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران آمده است را بدانند:

حق این است که شاملو را برای نسل جوان امروز باید «تجزیه» و «تحلیل» کرد. ممکن است در این تجزیه خیلی از محسنات او تبدیل به نقاط ضعف شود ولی به هر حال، از این کار گریزی نیست. این کار را آیندگان با بی رحمی خواهند کرد. اگر جوانان امروز بدانند که شخصیت ادبی آقای شاملو چگونه تشکیل شده‌است، هرگز این‌گونه عمر خود را صرف شعر، آن هم شعر این‌طوری – که در روزنامه‌ها می‌بینیم – نخواهند کرد. تو بهتر از هر کسی می‌دانی که آنچه ا. بامداد یا احمد شاملو را می‌سازد اگر به صد جزء تقسیم شود، پنجاه تا شصت درصدش ربطی به شعر ندارد. این شهرت و اعتبار نتیجه پنجاه شصت سال حضور مستمر در روزنامه‌ها است. مدتی حزب توده او را بزرگ می‌کرد، بعد سلطنت‌طلب‌ها، بعد چریکها، حالا هم ناراضیان از اوضاع کنونی. و این بزرگ کردن‌ها به هیچ وجه صددرصد به شعر او مربوط نیست، مربوط به موقع‌شناسی اوست و به قول خودش – با الهام از تعبیری از مایاکوفسکی - «سفارش زمانه» را پذیرفتن. نه اخوان، نه فروغ، نه نیما، نه سپهری، هیچ کدام این طوری سفارش زمانه را نتوانستند بپذیرند. در تهران که بودم، یکی از دانشجویان علوم اجتماعی صد شماره مجله آدینه را برای یک مطالعه فرهنگی تحلیل کامپیوتری کرده بود. می‌گفت: در این صد شماره، در تمام شماره‌ها – جز چند مورد استثنایی – نام شاملو آمده‌است و در تمام موارد با القابی از نوع «شاعر بزرگ میهن ما» «شاعر بی‌همتای»... عناوینی که الآن به یادم نمانده و راست می‌گفت. عکس‌ها و تفضیلات و اخبار درباره او. اما در همین صد شماره اسم نیما و اخوان و فروغ فقط نیما و اخوان و فروغ هستند بدون هیچ‌گونه صفت و به قول فرنگی‌ها اپیتتی epithet اما او همیشه با عنوان شاعر بزرگ قرن، شاعر بزرگ میهن مان و ... پنجاه سال شب و روز، در وسیع‌ترین نشریه‌های سیاسی و فرهنگی، درباره شاطر عباس صبوحی اگر تبلیغ شده بود حالا جایزه نوبل را به اولاد و احفاد شاطر عباس می‌دادند، شاملو که جای خود دارد.

 منبع: با چراغ و آینه؛ در جستجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران. نوشته محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران، نشر سخن / ۱۳۹۰ / صفحه 526.



03 فروردین 1392 4593 0

من

                    

 

گذر کردم به هرسویی، من من، روبروی من

من من، گفتگوی من ،من من، جستجوی من

خودم مبدا، خودم مقصد، خودم اول، خودم آخر

تمام حسرت من خود،خود من آرزوی من

به خلوت من،به جلوت من،به وحدت من ،به کثرت من

فقط من، در سکوت من،فقط من، های وهوی من

نه تنها من،تومن،اومن،هرآنچه هست هرسو،من

که من تکثیرشد تا شد، جهانی روبروی من

سفر در انتهای خود، به آیینه رسیدن بود

خودم ماندم،خودم آخر،خودمن،روبروی من

 



18 اسفند 1391 1290 0

شعر و تجدید دوران مجد


جريان نوآوري در شعر فارسی به دلایل بسیاری که پرداختن به آن مجال فراختری می طلبد ،از سير طبيعي خود خارج شد و فضايي به وجود آمد كه عطش مندان عرصه نوآوري البته با نيت‌ها و مباني و با سطح و عمق و اشراف متفاوت وارد عرصه شوند ، التهابات چند دهه اخير كه اوج آن را شايد دهه هفتاد بتوان قلمداد كرد حاصل اين فرايند بود. بحران هويت، بحران مخاطب، شعر پست مدرن، شعر آوانگارد، شعر فرم، هنجارشكني و هنجارگريزي و ... .
اين ها از اصطلاحات ادبياتي بود كه همراه با اين التهابات در جريان نقد ادبي معاصر متداول شد، از نقاط مثبت اين جريان‌ها بوجود آمدن فضاي طراوت و تازگي و خلاقيت در جامعه ادبي بود و فرصتي مغتنم براي خانه تكاني در كليشه‌ها و روزمرگي‌هايي كه همواره از آسيب‌هاي اساسي جريان‌هاي فرهنگي و هنري در طول تاريخ بوده و هست، از نقاط منفي و آسيب‌زاي اين جريان‌هاي التهاب آفرين برخاستن غباري بود كه تشخيص راه را از بيراهه با مشكل مواجه مي‌كرد و خصوصا جريان اصيل و ريشه‌دار و تاريخي شعر معاصر در اين مه، گاه پيدا و گاه پنهان مي‌شد و برخي كم مايگان در اين آشفته بازار مجال يافتند كه با جنجال آفريني و هوچي‌گري دوران شعر شكوهمند و مفهوم‌ مدار شعر فارسي را به سر آمده القا كنند و برخي تجربه‌هاي عليل و متاثر از تئوري‌هاي ناقص ترجمه شده را راه برون شد شعر فارسي از بن‌بستي كه براي آن در ذهن خود متصور شده بودند، تبليغ كنند و البته كمرنگ بودن حضور منتقدان دلسوز و با دانش و بينش در اين سال‌ها را بايد از عوامل مهم بوجود آمدن اين آسيب‌ها دانست.

اكنون نه تنها پيروان اين بازي‌هاي زباني كه حتي طراحان آگاه و ناآگاه و سردمداران به نام و.... رسيده آن نيز از تب و تاب افتاده‌ و به سرخوردگي رسيده‌اند و بي‌رنگ بودن حنايشان را به روشني دریافته اند.

در دهه‌اي كه اكنون سال‌هاي آغازین آن را می گذرانیم با نشستن، غبار برخاسته از جريان‌هاي التهاب آفرين، گرايش روز افزون به جريان‌ اصيل و شكوهمند شعر فارسي و مدار مقدر آن كه همانا مدار تعادل است را در سطوح مختلف جامعه می بینیم.

اين گرايش نه تنها در شاعران و در ذهن و زبان و نگاه آنها روز‌به‌روز به جلوه درخشان‌تري مي‌رسد كه در پسند و گرايش مخاطبان شعر نيز اقبال به شعر ريشه‌دار و باليده در دامان تاريخ غني فرهنگ و تمدن اين سرزمين به روشني مشاهده می شود.

اكنون وقت آن رسيده است كه با قدر داني از حضور مغتنم استادان و بينش مندان عرصه نقد و تحليل زبان و شعر فارسي، پاسدار چراغ هدايتي باشيم كه در فضاي زلال و شفاف به وجود آمده در اين روزها راه را از بيراهه ،خصوصا به نسل جوان نشان مي‌دهد. سال‌ها و دهه‌هاي پيش‌ رو بدون ترديد سال‌هاي زلالي و شفافيت در جريان شعر معاصر خواهد بود و تمامي زمينه‌ها بري به كرسي نشستن جريان اصيل و ريشه‌دار شعر فارسي با ذهن و زباني امروزي فراهم است، افق فرا رو ،افقي روشن و اميدوار كننده است، افقي كه نويد پيوند ديروز، امروز و فردا را در هيات شكوهمند شعر فارسي به همراه دارد.



12 اسفند 1391 1308 0

داستان شعر ما


چاپ شده در ضمیمه روزنامه اطلاعات ،بیست و چهارم بهمن ماه نودویک

 

اندر بیان آنچه شعربا ما همی کرد و آنچه ما با وی...

 

ایکه می خواهی بدانی داستان شعر ما

چند بیتی گوش کن ازترجمان شعر ما

گوش کن این داستان سربه سر پرآب چشم

داستانی از شغاد و رستمان شعر ما

از خراسان شعر ما را زمزمه آغاز شد

پر شد از ایدون و ایدرها زبان شعر ما

بعد آمد تا به مرکز ،تا عراقات عجم

عشق و عرفان کم کمک شد داستان شعرما

نازک اندیشان و مضمون سازهای بس خفن

پی بیا فکندند زان پس، اصفهان شعرما

کاربا نیما فتاد و نیمه گر بود آن بزرگ

پس دو نیمه کرد سبکش ،استخوان شعرما

چند ده سالی دو نیمه استخوان باهم به جنگ

تا فروکش کرد ،جنگ نیمگان شعرما

این دو نیمه آخرش پیوندشان شد برقرار

تا کلاسیک نوین شد ارمغان شعرما

******

برسبیل پیش درآمد گذشت این چند بیت

تارسم برحال و روز این زمان شعرما

در دفاع و انقلاب و اجتماع ودردخلق

بیست بوده نمره های امتحان شعرما

در تمام روزهای شادی و غم،سهل و سخت

صاف بود و آفتابی آسمان شعر ما

لیک بی بودیجه ترهابود دراین سال ها

بی نصیب از هر ردیفی، شایگان شعرما

هیچکس اورا به فرزندی نمی کردی قبول

هراداره گرچه شد بابا فغان شعرما

عاقبت ،حسب التصادف صاحبی پیدا نمود

تا که بر جایش نشیند خسروان شعر ما

قائمی منصوب شد تا در مقام ذیل صدر

مرهمی باشد به زخم نیمه جان شعرما

چند سالی در رسانات مجازی خطبه خواند

کاینچنین خواهد نمود و آنچنان شعرما

نه چنین کرد آخرالامر آن جناب و نه چنان

باز ما ماندیم و اصل این همان شعرما

این هنر در حرف جایش بر سریرعزت است

در عمل اما کجاشد قدرو شان شعرما

خیل شاعرها یکایک پله های نردبان

کاسبان بالا شدند از نردبان شعرما

کاسبان بالا شدند و مسندی پرداختند

شاعران هم کارمند کاسبان شعرما

یک جریده داشتیم و وصل ما را حلقه بود

برنتابیدند "آنرا مومنان "شعرما

برنتابیدند و برچیدندش از هر پیشخوان

کاملا شد تخته اینگونه دکان شعرما

ظلم شد بر"سید " و سالار شعر انقلاب

غصب شد تخت و سریراز" قیصران "شعرما

تا بیفتد از تکاپو آن پلنگ تیزتک

چاله ها شدشاهراه" یوسفان" شعرما

حال ما ماندیم و مشتی کارمند بوالفضول

خیل شیره کش که افتاده به جان شعرما

طرح های آبکی و طرح های نانکی

گشت اجرا تا ببلعد آب و نان شعرما

قیررا بردند باگونی که اکنون زیر برف

چکه داردسقف سقف آشیان شعرما

زیرخاکستر نهان شد شور مشتاقی دلا

تا کجا سر برکند آتشفشان شعر ما

 



24 بهمن 1391 1386 0

طرحی نو

 

این شام ، به صبح محشر اندازیمش

در حال و هوای دیگر اندازیمش

آن طرح نوی که در سر حافظ بود

ما آمده ایم تا در اندازیمش



19 بهمن 1391 1688 0

فرید با این غزل حضرت زینب را از غربت بیرون آورد

 

مصاحبه فارس با محدثی خراسانی

فرید با این غزل حضرت زینب را از غربت بیرون آورد

خبرگزاری فارس: استحکام شخصیتی آقای فرید و ایستادن در مواضع که یک پشتوانه معرفتی پشتش است به راحتی نمی‌گذارد ایشان با تهدید و تطمیع از این راه به راه دیگری کشیده شود. البته با برخی‌ها می‌شود این گونه بازی کرد، اما با فرید نه.

به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ قادر طهماسبی یکی از چهره‌های اثرگذار در حوزه شعر انقلاب اسلامی است. او که بیشتر به مثنوی و غزل‌سرایی معروف است، در سال‌های اخیر شعرهای سپیدی در حوزه انقلاب اسلامی سروده که در کتاب «پری بهانه‌ها» گرد آمده است.

قادر طهماسبی یا همان فرید اصفهانی عمرش را در مهاجرت به شهرهای گوناگون ایران گذرانده است؛ ایران شهر، سیستان و بلوچستان، اصفهان، کرج و ... و امروز در تهران ساکن است.

فرید مرد با عقیده و مستحکمی است که به گفته مصطفی محدثی خراسانی نمی‌شود با تطمیع و تهدید، مواضع او را برگرداند. جنگ باشد، برای دفاع از کیان انقلاب اسلامی شعر می‌گوید؛ فتنه در کشور ایجاد شود، برای مقابله با فتنه جزء شاعران سردمدار بصیرت جلوه می‌کند، و از این رو می‌توان گفت: فرید شاعری از جنس زمان است

فرید انقلاب شخصیت منحصر به فردی است که به سراغ مصطفی محدثی خراسانی رفتیم تا روایت این شاعر انقلاب را از او بشنویم. صحبت‌های ما با محدثی راجع به شعر و اندیشه فرید بخوانید.

 (توضیج: به بهانه ایام الله دهه فجر قصد داریم تا راجع به شعرای انقلاب اسلامی با دوستان شان در مورد شعرشان مصاحبه کنیم.) 

فارس: جناب محدثی! اولین‌باری که آقای فرید را ملاقات کردید،‌ کجا بود؟

 اولین‌بار از طریق تلویزیون ایشان را دیدم. و بعد دوران جنگ بود که غزل معروف «بخوان حماسه که از دل قرار برگردد/ سفیر سوخته‌ام را شعار برگردد» را می‌خواندند. در شب شعری که در مشهد برگزار شد ایشان را دیدم. ولی اولین باری که مفصل‌تر ایشان را دیدم آقای سید عبدالله حسینی که یک بار به تهران آمده بود آقای فرید را هم با خودش به تهران آورده بود. در جلسه شعر حوزه هنری مشهد که برگزار می‌شد، ایشان مهمان جلسه بودند و جلسه به ایشان اختصاص پیدا کرده بود.

فارس: اگر از آن جلسه خاطره‌ای در ذهن دارید -راجع به خودتان و آقای فرید- بفرمایید

آقای فرید را از دور با شعرهای پرشوری دیده بودیم. فکر می‌کردیم با یک آدم حماسی و خیلی پرشوری مواجه خواهیم شد. اما برخلاف آن ایشان بسیار آرام بود و آرام صحبت می‌کرد و خیلی هم در سخن گفتن مثل شعرش روان نیست. یک مقداری دشوار است که انسان با صحبت‌های آقای فرید ارتباط برقرار کند. یعنی باید مخاطب تأمل بیشتری روی صحبت‌هایش کند. 

پیشگام شعر بصیرت

فارس: اگر بخواهیم نسل شاعران بعد از انقلاب را به چند دسته تقسیم کنیم، نسل اول افرادی مثل آقای معلم و مهرداد اوستا و ... هستند نسل بعد هم قیصر و شما و یوسفعلی میرشکاک و فرید و دیگر عزیزان هستند. این نسل اولی‌ها چه تأثیری روی دوستان نسل دوم که شما باشید داشتند؟

 قبلاً هم جایی عرض کردم که آقای میرشکاک با قلم و نقدها و تحلیل‌ها و روشنگری‌های خودشان در ترسیم خط و خطوط شعر انقلاب پیشگام بودند و برای شاعرانی که می‌خواهند در جبهه انقلاب باشند، راه و مسیر را ترسیم کردند و بایدها و نبایدها را ایشان با قلم خودش نشان داد. به نظر من همین کار را آقای فرید با شعر خودشان انجام دادند. من با توجه به این غزل «بخوان حماسه که از دل قرار برگردد» بر اساس همین غزل، پیشگام شعر بصیرت می‌دانم. یعنی به شدت آن مسائلی را که ده بیست سال بعد گرفتار آن شدیم، تمام آن هشدارها و بشارت‌ها و اندازه‌ها را در همین شعر آقای فرید می‌بینیم.

فارس: پس در کارهای آقای فرید یک دوراندیشی که خاص این شاعر انقلاب است به چشم می‌خورد؟

 کاملاً، همین غزل «بخوان حماسه که از دل قرار برگردد»‌... 

فارس: شما هم یک غزل با همین وزن دارید؛ بیا به آیینه، قرآن، به آب برگردیم...

بله، «‌بیا به آیینه،‌ قرآن به آب برگردیم/ بیا به اسب،‌ حماسه، رکاب برگردیم»‌ ایشان در همین غزلش می‌گوید:

به رهگذار وقاحت نشسته‌ای تا چند

 که ننگ رفته بر این لاله‌زار برگردد

 در این بهشت عدالت چه خیره می‌کوشی

 که بر مراد ستمکار کار برگردد

 ز خون ما و شما آسیاب گردانند

 قسم به خون که اگر روزگار برگردد

 بر این شهیدسرا کفر برنخواهد گشت

 خلوص ما مگر از کردگار بر گردد

 ببینید این‌ها مسائلی است که ما ده پانزده سال بعد گرفتار آن شدیم. یاران انقلاب با همین پیش‌بینی‌های آقای فرید این اتفاقات برایشان افتاده است؛

«جفای رفته بر این ملک بر نمی‌گردد

 مگر ز قبله وحدت مدار برگردد»‌

غزل هایشان از این بیت‌های سرشار از بصیرت پر است

غزل‌هایش به قصیده تنه می‌زند

فارس: در شعرهای آقای فرید رگه‌هایی از طنز و گاهی اوقات هم طنز‌های جدی به چشم می‌خورد. این طنز‌های فاخر در کجا ریشه دارد

 آقای فرید جزء شاعران معاصری است که معمولاً غزل زیر ده بیت ندارد و غزل‌هایش به قصیده تنه می‌زند؛ و قافیه‌هایش رمق دارند. ایشان سعی می‌کند از آن‌ها استفاده کند ولی در عین حال با تمام این بلندی و مطولی که شعر ایشان دارد، ما با نوعی ایجاز مواجه‌ایم؛ یعنی هیچ‌جا ایشان دچار درازگویی نمی‌شود و سعی می‌کند در نهایت اجمال و اختصار حرف خودش را بزند. همین فکر می‌کنم موجب می‌شود که از اشاره‌های طنز‌آمیز در راستای همین تأثیرگذاری موجز بر مخاطب استفاده کند. 

فارس: نکته دیگری که در اشعار ایشان وجود دارد، گرایش وی به سبک اصفهانی است؟ راجع به این ویژگی هم برایمان بفرمایید.

غزل‌های دیگر آقای فرید که در دنیای عاطفه و تصویر سروده است و از لحاظ مضمون که با مسایل اجتماعی ربطی ندارد، نگاه می‌کنم این گرایش‌های او به سبک هندی پررنگ‌تر است. وقتی هم که وارد حوزه‌های اجتماعی و انقلابی می‌شود، تصور من این است که متعادل‌تر هم می‌شود. گرایش ذاتی آقای فرید به سبک هندی است.

* فرید با این غزل حضرت زینب(س) را از غربت بیرون می‌آور

فارس: از کارهای مشهور آقای فرید که در ذهن‌ها ته‌نشین شده است آن غزل معروف «سرّنی در نیوا می‌ماند اگر زینب نبود/ کربلا در در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود» است. وی با یک حماسه‌ای از حضرت زینب(س) یاد می‌کند.

من معتقدم که سه شاعر را می‌توانیم از همان نسل اول -که شما گفتید جزء پیشگامان تغییر رویکرد شعر آیینی- از آن‌ها نام ببریم. یعنی این‌ها بودند که نگاه تاریخی‌ای که شعر فارسی به شعر آیینی داشت را دچار تحول کردند و زاویه دیگر و افق دیگری را گشودند که از این منظر هم می‌شود به مضامین آیینی نگاه کرد. چه بسا که منظر کامل این است. بخش‌های مغفول مانده ابعاد مضامین آیینی در شعر فارسی در طول تاریخ با آثار این شاعران تغییر پیدا کرد. مثلاً آقای معلم با آن مثنوی «روزی که در جام شفق مل کرد خورشید/ بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید»‌ و تا به این ابیات می‌رسد. که «از پا حسین افتاد و ما بر جای بودیم/ زینب اسیری رفت و ما بر پای بودیم»‌ نوعی مؤاخذه از خویش را در جریان شعر آیینی می‌گشاید؛ چه بسا که ما هم اگر آن روز بودیم در صف امام حسین(ع) قرار نمی‌گرفتیم و این را با موضع‌گیری‌هایی که امروز می‌توانیم داشته باشیم پیوند می‌زند.

دیگری به نظرم‌ آقای گرمارودی است با آن شعر بلند «خط‌ خون» که این رویکرد را تغییر می‌دهد؛ «شمشیری که بر گلوی تو آمد هر چیز و همه چیز را در کائنات به دو پاره کرد/ هر چه در سوی تو حسینی شد/ و در آن سو یزیدی» یعنی خون امام حسین(ع) را معیار حق و باطل می‌گیرد.

و شخص دیگر به نظر من آقای فرید است که با غزل «سرّ نی»‌ آن جایگاه واقعی که حضرت زینب(س) در حماسه حسینی داشت را به ما نشان می‌دهد و اصلاً پیروزی امام حسین(ع) و رسیدن پیام امام را منوط می‌کند به رسالتی که حضرت زینب(س) به عهده گرفتند. به نظر من آقای فرید با این غزل حضرت زینب(س) را از آن غربت بیرون می‌آورد. از آن چنبره‌ای که شعرهای مرثیه‌ای که پیرامون ایشان سروده شده است (که البته آنها هم به جای خودش ارزشمند است) ولی مانع می شد که حضرت زینب(س) را ببینیم. این افق را آقای فرید به روی شعر آیینی باز می‌کند. 

* شاعرانی با رسالت در جبهه انقلاب اسلامی بودن و در امتداد دفاع مقدس بودن

فارس: یکی مثنوی ماندگار دیگری که آقای فرید دارند مثنوی بلند «سبکباران خرامیدند و رفتند» است. وقتی که این شعر سروده شد و شما به عنوان یک شاعر این شعر را شنیدید چه احساسی در شما غلیان پیدا کرد؟

 این آگاهی و هوشمندی و در صحنه بودن افرادی مثل آقای فرید را می‌رساند. همین روندی که آقای فرید داشته است آقای حسن حسینی هم داشت. در زمان جنگ این شاعران حماسه می‌سرودند؛ آقای حسینی می‌گفت:

«می‌روم مادر که اینک کربلا می‌خواندم

 از دیار دوست یار آشنا می‌خواندم

که این را آقای آهنگران هم خوانده است، یا رباعی‌های رجزگونه ایشان. آقای فرید هم با غزلی که عرض کردم، بعد از جنگ این شاعران، رسالت در جبهه انقلاب اسلامی بودن و در امتداد دفاع مقدس بودن را این دانستند که با با زنده نگه داشتن یاد شهدا می‌توانیم آن مسیر را ادامه بدهیم و این بود که آقای حسینی گفت:

بیا عاشقی را رعایت کنیم

 ز یاران عاشق حکایت کنیم

 از آنان که خونین سفر کرده‌اند

 از آن‌ها که خورشید فریادشان

 دمید از گلوی سحر زادشان

 غبار تغافل ز جان‌ها زدود

 هشیواری عشقبازان فزود

 عزای کهن سال را عید کرد

 شب تیره را غرق خورشید کرد

 حکایت کنیم از تباری شگفت

 که کوبید در هم حصاری شگفت

 از آن‌ها که پیمانه لا زدند

 دل عاشقی را به دریا زدند»

 

و به موازات این هم آقای فرید، مثنوی شهادت را گفت که:

«سبکباران خرامیدند و رفتند

 مرا بیچاره نامیدند و رفتند

 سواران، لحظه‌ای تمکین نکردند

 ترّحم بر من مسکین نکردند

 سواران از سر نعشم گذشتند

 فغان‌ها کردم امّا برنگشتند

 اسیر و زخمی و بی دست و پا من

 رفیقان! این چه سودا بود با من

 رفیقان! رسم همدردی کجا رفت؟

 جوانمردان! جوانمردی کجا رفت؟»

این در واقع،‌ سیر طبیعی و متناسب با نیازهای جریان فرهنگ شهادت و ایثار بوده است که این عزیزان توانسته‌اند با هوشمندی این مسیر را ادامه دهند. در گام‌های بعد که بحث دنیاخواهی گریبان‌گیر بعضی‌ها شد و احساس شد که ما داریم مقداری از ارزش‌ها دور می‌شویم و یا غبار بر این آیینه‌ها می‌نشیند، باز این دو بزرگوار همین‌طور در عرصه بودند. آقای حسینی «مثنوی گل و مرداب‌ها» را گفت و آقای فرید هم در شعرهایی که در مجموعه «ترینه‌ها» آمده، این هشدارها را به جهت دور شدن از ارزش‌ها داشتند و دارند.

فارس: اگر نکته دیگری در ذهن تان راجع به فرید هست بفرمایید.

یک نکته‌ای که دوست دارم راجع به آن صحبت کنم «استحکام شخصیت آقای فرید» است و ایستادن در مواضع که یک پشتوانه معرفتی پشتش است که به راحتی نمی‌شود ایشان را با تهدید و تطمیع از این راه به راه دیگری کشاند. البته با برخی‌ها می‌شود این گونه بازی کرد اما با فرید نمی‌شود این بازی‌ها را کرد. ایشان یک آدم محکم و اهل سیر و سلوک و تهذیب نفس و مراقبه و کار بر روی نفس خودش است و این‌ها کمک کرده است که یک جلوه‌های متفاوتی در بین دوست داران شعر انقلاب داشته باشد.

 



13 بهمن 1391 1353 0

برگردیم ازنو تازه شویم

 

به بهانه برگزاری مراسم بزرگداشت یوسفعلی میرشکاک

طواف کعبه دل آمد و رفت نفس دارد

اگر صد بار از اینجا رفته باشم باز می‌آیم

برگزاری مراسم ساده اما با شکوه بزرگداشت یوسفعلی میرشکاک در موسسه فرهنگی اوج نشان داد که چه کارهای بزرگ و تاثیرگذاری را می‌شود با کمی سرمایه عشق و ارادت انجام داد وخونی تازه در رگ های شعر و ادبیات انقلاب به جریان انداخت و نیز غفلتی را گوش‌زد می‌کند که نه تنها متولیان فرهنگ که کم‌کم خود اهالی فرهنگ و در این خصوص شاعران انقلاب به شدت دچار آن شده اند.

شاعران نسل اول و دوم انقلاب در پرتو همان صفا و صمیمیت و فضای سرشار از طراوت و مهر، برآمده از فرهنگ غالب شهادت و ایثارنفس کشیدند و قبل از اینکه وزارتخانه یا سازمانی به فکر افتاده باشد، که تشکلی برای شعر دست و پا کند، خود همدیگر را یافتند وصرفا با اتکاء به دانش و بینش و شور انقلابی خویش از حلقه‌های چند نفری مطالعه و پژوهش و شعرخوانی و نقد و نظر بالیدند و خوش نیز درخشیدند و از مهمترین عوامل آن توفیق و درخشش نیز همان حلقه‌های مهر بود و نشست و برخاست‌های بدون تکلف و شور آفرین و تاثیر گذار و جهت دهنده .

شکل‌گیری جلسه شعر درحوزه اندیشه و هنر اسلامی که با دور هم جمع شدن چند تن از شاعران جوان آن سال‌ها دست فراهم داد توانست در ادامه همین همدلی‌ها و تاثیرگذاری‌ها و تاثیر پذیری‌ها تبدیل به کانونی شود که وظیفه خطیر جریان‌سازی و پی ریزی مبانی شعر انقلاب اسلامی را عهده‌دار شود.

اکنون سه تن ازحلقه های اصلی آن سلسله یعنی سلمان هراتی، سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور به ابدیت پیوسته اند وچند تن دیگر که سایه‌شان برسر ادبیات مستدام است از جمله علی معلم، یوسفعلی میرشکاک، ساعد باقری و... کمتر آفتابی می‌شوند. برخی هم که حضور دارند اشتغال و دغدغه‌های جانبی این حضور مجالی به آنها نمی‌دهد تا بتوانند هفته یا ماه که پیشکش، حتی سالی یکبار دور هم جمع شوند و یاد آن سال‌ها را زنده کنند.

امروز بحمدالله فضاهای متنوع و فراوانی بوجود آمده و دیگران هم هر کدام در جایی دست در کار کشف و پرورش استعدادهای جوان‌ترند. دفتر شعر جوان، حوزه هنری، انجمن شاعران ایران، کانون ادبیات ایران، برخی از فرهنگسراها در تهران و به موازات آن انجمن‌های ادبی ادارات ارشاد اسلامی و حوزه‌های هنری و فرهنگسراها در مراکز استان‌ها و شهرستان‌ها، محل این آموزش‌ها و تبادل تجربیات قرار گرفته‌اند که برکات ارزشمند آنها را با نسبت‌های مختلف شاهدیم.

اما این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که این‌گونه فعالیت‌ها در حوزه‌ها و نهادهای مختلف از طرفی و از طرف دیگر کم سو شدن چراغ رابطه میان دوستان شاعر، ناخواسته برخی از یاران همدل قدیم را را به رقیبانی جدید برای هم تبدیل کرده است و داغ روزهای همدلی و صفا و صمیمیت سال‌های اول انقلاب و ملکوت دوستی‌های سازنده و سرنوشت ساز آن سال‌ها را در دل تازه می‌کند.

آن‌چنان که باور اینکه این گروه متفرق و رقیب، همانانی هستند که در آن روزگار یک روح بودند در چند جسم، دشوار می‌نماید. دوستان از خودشان غافل شده‌اند و این درحالی‌ست که پیشگامان شعر انقلاب، پابه‌پای تلاش برای تربیت نسل بعد وخصوصا با دل‌مشغولی‌های غفلت‌زایی که زندگی امروز برآنان تحمیل می‌کند به شدت نیازمند آن همنشینی‌ها و همدلی‌های گذشته هستند که بخش عمده هویت اکنون آنها در کوران حس و حال‌های ناشی از آن دوستی‌ها و گپ‌وگفت‌های صمیمی شکل گرفته است. نشست‌های وفاقی که اگر امروز نیز دوباره دست فراهم دهد می‌تواند هستی آنها را دوباره از حس سرودن لبریز کند و به فصل فاصله که دیگران برای این نسل رقم زده‌اند خاتمه دهد.

راستی چقدر جای علی معلم و ساعد باقری - بازماندگان دیگر چهره‌های جریان ساز شعر انقلاب - که در محبت و ارادتشان به یوسفعلی میرشکاک سرسوزنی تردید نیست دراین مراسم خالی بود، اگرچه دل و جان این مردان خدا باهم متحد است و در لحظه لحظه مراسم حضور معنوی آنها را می‌شد، احساس کرد.

برگردیم غبار از آینه ها برگیریم و ازنو تازه شویم.



28 دی 1391 1191 0

مطلب تند

 

 

از زبان یوسفعلی میرشکاک،برادرترین ما نابرادران.

به بهانه مراسم بزرگداشت حضرتش در موسسه فرهنگی اوج در تاریخ ۲۵/۱۰/۹۱

 

اینجا که منم ،چون تو کسی راه ندارد

این راه بجز رهرو گمراه ندارد

 

بگذار مرا و بگذر ناصح مشفق

بگذار مرا و بگذر راه ندارد

 

اینجا که منم ازخود من هیچ اثر نیست

آنجا که تویی جز تو پر کاه ندارد

 

رندانه اگر قصد کنی قربت دل را

این قصر تو را قلعه و در گاه ندارد

 

تکفیر مرا جبرتو ناچار و شگفتا

 مختار من ازجبر تو اکراه ندارد

 

تند است مرا مطلب و کند است تو را فهم

این نخل تو راشاخه کوتاه ندارد

 

از بهت برون آی و مشو رنجه تر از این

شطر نج جگر سوختگان شاه ندارد

 

من یوسفم و رستم وپابند برادر

برگردم ازاین راه اگر چاه ندارد

 



22 دی 1391 1014 0

شاعر یک لاقبا !



خاطره ای از سفر بیست سال پیش با مرتضی امیری اسفندقه به کرمانشاه

سال هفتاد و دو ، یعنی قریب بیست سال پیش ، ساکن مشهد بودم و مسئولیت گروه شعر حوزه هنری با من بود . روزی استاد محبت از کرمانشاه تماس گرفتند و دعوت کردند به همراه سیدعبدالله حسینی، برویم کرمانشاه برای شرکت در شب شعری که به همت آموزشکده فنی برگزار می شد . گفتند دو مهمان دیگر هم از تهران می آیند : استاد سیدعلی موسوی گرمارودی و خانم فاطمه راکعی . به استاد گفتم « سید عبدالله » ایران نیست ، اما شاعر دیگری همراهم می آورم که نه تنها جای سید عبدالله را پر کند ، بلکه کلی به شب شعر شما شور و حال هم بدهد . گفتند : کی ؟ می دانستم که به نام نمی شناسندش، آخر شاعری که مد نظرم بود با تمام ارجمندی و توانمندی در شعر، تازه از خلوت بیرون آمده بود ، یا بهتر بگویم بیرون کشیده بودیمش، البته به مدد دوستانی چون محمد کاظم کاظمی و مصطفی علی پور . گفتم : شاید به نام نشناسیدش و بعد گفتم "مرتضی امیری اسفندقه" استاد محبت گفتند : نمی شناسم ، ولی اگر اینطور است که می گویی ، بسم الله !

امیری مدتی بود که به اصرار ما به جلسه پنج شنبه های حوزه هنری می آمد، ورود او به انجمن، شور تازه ای در بین اعضا بر انگیخت، او با دانش و ذوق سرشار و رفتار درویشی اش همه را مجذوب خود کرده بود و هر هفته با دستی پُرتر به جلسه و جوانان مشتاق، روح و روحیه می داد، البته این شوریدگی توام بود با گریز از رسم زمانه و بر نتابیدن قیودی که دیگران به آن مقید بودند . مثلا ،امیری در تالاری که سیصد نفر مخاطب در آن نشسته بودند برای سخنرانی در حالی پشت تریبون می رفت که دمپایی به پا داشت! حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

با این امیری تازه از خلوت به در آمده و پریشان حال و پریشان قال، آمدیم تهران تا با پرواز دیگری برویم کرمانشاه، در سالن انتظار چند دقیقه قبل از سوار شدن به هواپیما استاد گرمارودی را دیدیم که نشسته و مشغول مطالعه و تورق کتابی بودند . رفتیم جلو و احوالپرسی مختصری کردیم و آقای امیری را هم با ظاهرآشفته اش معرفی کردم، ایشان هم او را نمی شناختند . بعدا فهمیدم گمان هم نمی کردند این یک لا قبا هم شان و همسفرشان باشد. در این سفر شاعرانه، استاد گرمارودی در صندلی خودشان که چند ردیفی جلوتر از ما بود نشستند و من و امیری هم کنار هم، در فرودگاه کرمانشاه، استاد محبت و آقای یوسف عظیمی رئیس آموزشکده فنی آمده بودند استقبال . استاد محبت با چشمانش دنبال امیری می گشت ، با این که امیری دوشادوش من می آمد، گویا باورش نمی شد این پریشان احوال یک لا فبا، آنی باشد که تعریفش را از من شنیده بود . احساس کردم استاد محبت نگران است و نگران تر از ایشان آقای عظیمی که انتظار دیدن چهره رسمی تری را داشت . پیش رفتم و وقتی برای مصافحه نزدیک شدم آرام استاد محبت گفت: "کره" جان عمو جواد اون تعریفایی که می کردی تو این "شیت" هست ؟ گفتم استاد صبر کنید تا چند دقیقه دیگر بر شما آشکار خواهد . امیری را به کنایتی متوجه بهت دوستان کردم ،با استاد گرمارودی و استاد محبت و آقای عظیمی سوار ماشین شدیم، و چند دقیقه بعد امیری چون شیری به میدان آمد . آنچنان با سخنان و شعر هایش آنها را به وجد آورد و چنان با محبت و گرمارودی اخت شد که همگی فراموش کردند محدثی که حلقه وصل آنها بود هم در این ماشین است !

این نقطه آغاز دوستی و ارادتی بود که روز به روز بر آن افزوده و منشا برکات بسیاری در شعر معاصر و انقلاب اسلامی شد، بعدها از امیری شنیدم که استاد محبت روز بعد او را به بازار کرمانشاه برده ، برایش کت و شلوار خریده و گفته : شاعر به این خوبی ، باید لباسش هم خوب باشد .

این چند بیت از غزلی به یادم مانده است که زمزمه من و امیری بود در مسیر بازگشت از کرمانشاه به مشهد در آن سفر پرخاطره :


تازه، تر، گیرا ،رها، از این حوالی می رویم
با چه حالی آمدیم و با چه حالی می رویم
درخراسان گرچه از بام و درش گل می چکد
بی شما اما به سمت خشکسالی می رویم
قلب ما در سرزمین باختر جا مانده است
تا نپندارد کسی با بی خیالی می رویم


30 آذر 1391 1491 0

مبارکباد عاشورا

 

خیمه ها قد بر افراشته اند ،علم ها بر دوش جمعیت می چرخند،کتیبه هاشهر را سیاهپوش کرده اند،طنین سنج ها به هیچ صدایی اجازه بلند شدن نمی دهند جز طنین یاحسین که هر چند لحظه یکبار آسمان را می شکافد و سنج ها به احترام آن خاموش می شوند،موج جمعیت گاه چون رودی خروشان می نماید که در تکاپوی راه جستن به دریاست و گاه فوج عظیم پرندگانی که برای رسیدن به آسمان بال بال می زنند،اما درتصویری دیگر این موج نه رودی در تکاپوی دریا که خود دریاست و نه فوج پرندگانی در آرزوی پر گشودن به آسمان که خود آسمانند.

محشر کبرایی است ،شهر که تا دیروز به  قبرستانی سرد و خاموش می مانست که در پس غبار غفلت ها به خواب رفته باشد،وهیچ آینه ای در آن نمی درخشید ، امروز گلخانه آفتابگردانی شده است بشکوه و آیینه خانه ای خورشیدی،رستاخیز فرا رسیده و مردگان سر از خاک برداشته اند، و در جستجوی خویش و فطرت خویش و حقیقت و راستی به گذرگاه تاریخ آمده اند تا با جامی از فرهنگ که که در دستان حیسن است عطش دادخواهی و حقیقت طلبی خویش را لبی تر کنند و قراری گیرند.

من که تا چند لحظه پیش از بیرون تماشاگر این محشربودم،حالا خود این محشرم و در وجودم قیامت قامت برافراشته است،

میرسد و شور به پا میکند

عشق،تو را از تو جدا می کند

دست به هم دادن جان و تن است

فرصت یکرنگی من با من است

اینبار به تمامی مفهوم تولد را که عمری شنیده بودم دارم می بینم و احساس میکنم از من ، من دیگری قد کشیده به یمن عشق

میرسد و شاد تورا می برد

تا شب میلاد تو را می برد

به خیابان آمده ام تا درسیل عزاداران گم شوم و شده ام ،حالا من و شهر دو دست شده ایم که بر سرو سینه می کوبیم ، دوشی تنومند و بلند شده ایم و علم عزای ابا عبدالله را به اهتزازدر آورده ایم، دو چشم شده ایم و چون ابر بهاری می باریم،  حنجره ای شده ایم و فریاد یاحسین را به گوش فلک خفته می کوبیم ، کتیبه ای و بیتی بر ان کتیبه شده ایم که:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

من عزادارم ، ما عزاداریم ، شهر عزادار است، هستی عزادار است، همه به هم ، من به تو ، تو به  او ، او به من، تو به من، ما به آنها ، آنها به ما ، و همه به همه تسلیت می گوییم.

اما چرا از تولد فراموش کرده ایم چرا در بین این همه تسلیت یکنفر یادش نمی افتد که این میان تولدی هم رخ داده و تولد را باید تبریک بگوید، جای مبارکباد ها به شکل غریبانه ای خالیست ، غریبانه تر از شام غریبان و غربت حسین در دشت نینوا، بیایید طلوع خورشید را بر آیینه ها تبریک بگوییم، بیایید شعله ور شدن خاکستر و زبانه های رقصان آتش را بر پروانه ها تبریک بگوییم،بیایید جریان دوباره خون خدا را در رگ های هستی به قلب عالم تبریک بگوییم،بیایید این جوشش و این مستی را به هم و به کون و مکان تبریک بگوییم، بیایید همه با هم فریاد برآوریم:

 

مبارکباد بر آیینه ها خورشید

برپروانه ها آتش

مبارکباد خون

خون خدا در رگ رگ هستی

مبارکباد این جوشش

مبارکباد این مستی

 

بیایید گفتگوی تازه ای با حسین و یارانش داشته باشیم، شاید این تسلیت ها و تکرار یکنواخت آنها در طول قرن ها ، حسنیان را ملال آورده باشد، درست است که باید تسلیت گفت و باید عزاداری کرد و اصلا ما به همین عزاداری ها توانسته ایم شعله های عشق به حسین و آرمانهایش را در وجودمان زنده نگهداریم، اما بیایید این حقایق را هم گاه زمزمه کنیم،اینکه فریاد هل من ناصرینصرنی حسین بی پاسخ نمانده است اینکه زمین دستی شده و به سوی حسین داراز شده تا به بیعت او درآید و آشنا شود با حقیقت او و یارانش، اینکه زمین به پا خاسته است تا در قامت عاشورائیان عشق را درک کند و در پرتو فروغ نام حسین راه رستگاری را بیابد

اینکه هنوز نام حسین را حماسه ها می وزند با عطری از عرفان در کوچه های غفلت تاریخ:

 

طنین مهر با نام تو در گوش زمین پیچید

سحر در دشت جاری شد

زمین در پاسخ تو دست یاری شد

فروغ نام تو خورشید شد در معبر تاریخ

زمین در قامت تو آسمان را دید

عشق را فهمید

طلوع جاودان عشق

شکوه خلقت انسان

حماسه می وزد یاد تو را با عطری از عرفان

 

و دوباره مبارکباد و دوباره تبریک:

 

مبارکباد بر آیینه ها خورشید

برپروانه ها آتش

مبارکباد خون

خون خدا در رگ رگ هستی

مبارکباد این جوشش

مبارکباد این مستی

 



03 آذر 1391 707 0

جهاد حسین

 

توذوالفقار شدی با دو تیغ، در دو نبرد

جهاد اکبر تو، همرکاب اصغر شد



02 آذر 1391 764 0

لبیک روزگاران

 

 شعری که بمناسبت فرارسیدن محرم توسط اقای پدرام کشتکار آهنگسازی شده است

یاد توهمدم ما در کوچه های باران

نامت سرود هستی در رویش بهاران

آنروز اگرچه باغت شد لاله زار پرپر

هر بر گ پرپر آن امروز شد گلستان

حالا تمام هستی آیینه غم توست

پاسخ به دعوت تو لبیک روزگاران

آن خیمه ها که می سوخت، خیمه نبود، دل بود

دل های عاشقانت، دل های داغداران

داغ تو مثل خورشید در تیرگی درخشید

شد کربلا چراغی در رهگذاردوران

خون حماسه تو در قلب عشق جاریست

تا هست شور مستی تا هست نور ایمان

 



25 آبان 1391 661 0

هیچ گاه احساس نکنید به آخر خط رسیده اید


 

مصاحبه ناصر اطمینان بامن

1. نام؟ مصطفی

2. نام خانوادگی؟ محدثی خراسانی

3. کی و کجا پا به عرصه گیتی گذاشته اید؟ 1340، تایباد، خراسان

4. شغل؟ دبیر ادبیات

5. تحصیلات؟ لیسانس

6. آیا این گفت وگو بخشی از هویت شما خواهد بود؟ امیدوارم این گونه باشد

7. اگر این گفت وگو شما را آن طور که هستید منعکس نکند؟ یا من صادق نبوده ام، یا شما حرف هایم را عوض کرده اید که بعید است این گونه شود

8. خودتان را در یک جمله تعریف کنید: آدمی که هیچ گاه بیش از بودنش، نمود نداشته است

9. سه توصیه برای پیشرفت؟ هیچ گاه در هیچ زمینه ای احساس نکنید به آخر خط رسیده اید، به قله ها نگاه کنید، با دلتان دوست باشید

10. یک عامل درجا زدن؟ احساس رسیدن به مقصد

11. هنر مورد علاقه؟ شعر

12. الان مشغول چه کاری هستید؟ سردبیری مجله شعر و تدارک مقاله های شماره آینده

13. آیا به گذشته تان افتخار می کنید؟ افتخار نه، اما از آن راضی هستم

14. از کارهایی که تا به حال انجام نداده اید؟ بازنشستگی

15. یک آرزوی برآورده شده؟ اطمینان

16. از خدا چه می خواهید؟ حرکت در مسیر خلقت

17. رنگ مورد علاقه شما کدام است؟ آبی

18. اگر شما جای ما بودید، چه سئوالاتی را از خودتان می پرسیدید؟ تعدادی از همین سؤال ها را

19. یک حرف شاعرانه؟ انسان ها خیلی با هم فرق نمی کنند

این کلمات را در یک جمله تعریف نمایید:

20. حج: انالله وانا الیه راجعون

21. بقیع: غربت تشیع

22. کربلا: معیار

23. اگر نقاش بودید کربلا را چه رنگی می کشیدید؟ سبز

24. وظیفه یک جوان در جامعه امروز چیست؟ شناخت خویش و تلاش برای پرورش استعدادها

25. اعتقاد شما به نسل سوم؟ پیش بینی دشواری است

26. رمز موفقیت یک جوان؟ خودشناسی

27. دوست دارید همیشه جوان بمانید؟ چرا؟ نه، انسان با همین فراز و فرودها معنی پیدا می کند

28. از عشق بگویید: هستی طفیل اوست

29. اگر عشق را از زندگی بردارند؟ مردگی

30. چندبار عاشق شده اید؟ یک بار برای همیشه

31. رابطه عشق با حقیقت و مجاز چیست؟ در عشق، مجازی وجود ندارد

32. از علایق خود بگویید: خلوت

33. روزهای بارانی چه حالی دارید؟ دلم می گیرد

34. موقع چای خوردن چطور؟ زنگ تفریحی برای دوباره در خویشتن فرو رفتن

35. در سخت ترین شرایط به چه فکر می کنید؟ که هیچ چیز دنیا سخت نیست

36. فکر می کنید شهادت برای شما دست یافتنی است؟ اگر انسان زندگی کنم، بمیرم هم شهید خواهم بود

37. یک حرف برای همیشه؟ مهر

38. فکر می کنید آدم موفقی هستید؟ چرا؟ بله، چون بر مدار تعادل حرکت می کنم

39. مردن یعنی؟ خواب طولانی

40. تولد دوباره در چیست؟ در عشق

41. کسی که می گوید: من کاملاَ با شما هم عقیده ام؟ لطف می کند، البته نیت آن با خودش

42. سکوت یا فریاد؟ هرکدام در جایش

43. خسته نشدید؟ نه

44. به عنوان زنگ تفریح، زیباترین خاطره زندگی خود را برایمان تعریف کنید: دیدن مهربانی و گذشت از هرکه در هرکجا که بوده است

45. دردناک ترین لحظه عمرتان؟ دیدن خشم و نفرت و سنگدلی از هرکه در هر کجا که بوده است

46. مهم ترین حادثه در طول تاریخ انقلاب؟ جانشینی حضرت امام(ره)

47. انقلاب را به چه قیمتی خریدیم؟ عشق

این واژه ها چه نسبتی با هم دارند:

48. شهید و انقلاب: باهم مفهوم پیدا می کنند

49. رابطه دین و آزادی؟ اگر هرکدام خودشان باشند، مشکلی پیش نمی آید

50. یک ذکر؟ الهی شکر

51. به کدام زیارت نامه و دعا انس دارید؟ کمیل

52. از کدام فراز آن بیشتر لذت می برید؟ ارحم ضعف بدنی و رقّه جلدی ...

53. اگر قرار باشد به زیارت آقا امام زمان(عج) نایل شوید، اولین جمله ای که می گویید چیست؟ عدل

54. خوشبختی در چیست؟ در راحتی وجدان

55. تکیه کلام شما چیست؟ آقا

56. ما را نصیحت کنید: خودتان باشید

57. اگر در این کار فعلی که هستید نمی بودید، چکاره می شدید؟ توی همین مایه ها

58. ما را مهمان یک بیت شعر کنید:

حرف، وقتی که حرف دل باشد

شعر گفتن چقدر آسان است

59. موقع عصبانیت چه می کنید؟ تا جایی که امکان داشته باشد فرو می خورم

60. فکر می کنید شهادت چه رنگی است؟ سبز

61. احساس شما هنگام زیارت حرم حضرت علی بن موسی الرضا(ع) چیست؟ مرز زمین و آسمان

62. چند فرزند دارید؟ رابطه شما با آن ها چگونه است؟ سه تا، خوب است، اما امیدوارم بهتر شود

63. بهترین صدای طبیعت؟ بارش باران

64. برخورد شما با مزاحم تلفنی؟ از روی ترحم

65. چقدر اهل شوخی هستید؟ کم

66. میوه مورد علاقه تان؟ سیب

67. منفورترین انسان؟ انسان متنفر

68. یک وظیفه همگانی؟ داشتن وجدان

69. اولین کتابی که خوانده اید؟ مغز متفکر جهان تشیع

70. آخرین کتابی که خوانده اید؟ برای دومین بار «سمفونی مردگان»

71. مهم ترین دغدغه شما در حال حاضر؟ عدالت

72. اگر بخواهید درددل کنید؟ شعر می گویم

73. برایمان از رابطه عشق و عقل بگویید: مکمل همند، البته نه عقل بازاری

74. شما دوست دارید چه سئوالاتی از ما بپرسید؟ انگیزه تان از کار مطبوعاتی چیست؟

75. راستی نظر شما در مورد اسم مجله ما چیست؟ چون نسیمی از مهر در آن می وزد، خوب است

76. اگر جای مصاحبه کننده بودید، چه سئوالی را هرگز نمی پرسیدید؟ هیچ کدام از این سؤال ها نپرسیدنی نبود

77. قول می دهید برای ما دعا کنید تا در انجام وظیفه و کسب توفیق الهی موفق شویم؟ اگر مقبول شود

78. از این که قبول کردید مصاحبه کنید، پشیمان نیستید؟ نه

79. حرف آخر؟ خداحافظ

مرور

بیا به آینه، قرآن، به آب برگردیم

بیا به اسب، حماسه، رکاب برگردیم

بیا دوباره مروری کنیم خاطره را

به روزهای خوش التهاب برگردیم

کنون که موعظه در کاخ ها نمی گیرد

بیا به سرب، به سرب مذاب برگردیم

به دست های پر از پینه، سفره های تهی

به حرف اول این انقلاب برگردیم

اگرچه طی شده وقت سفر ولی ای دل

بیا به آینه، قرآن، به آب برگردیم

باطل السحر

مثل یک قطره، ولی برکت دریا در دست

آمد از سمت سحر، رایت فردا در دست

اشکی از غربت جانسوز شهیدان در چشم

عَلَمی نقش بر آن داغ دل ما دردست

باطل السحر همه معرکه گیران بر لب

سامری سوزترین معجز موسی در دست

شعله غربت پروانة یاسین در دل

مشعل شوکت تاریخی طاها در دست

پرچم عزّت جاوید پیمبر بر سر

حلقه خاتم خورشیدی مولا در دست

 



21 آبان 1391 686 0

شگفتا شگفتا به انسان رسیدم

چو آیینه هرچند حیران رسیدم                      

ز مشکل گذشتم به آسان رسیدم  

چه ابری گره در گره بغض در بغض                                 

به باران به باران به باران رسیدم     

به شرق قدم های تو در نشابور

به قطعیتی فوق برهان رسیدم

نه من شیخ بودم نه بامن چراغی

شگفتا شگفتا ! به انسان رسیدم   

به مهرم نباید که زین پس به خورشید                                 

به دروازه های خراسان رسیدم         

 



06 مهر 1391 1262 0

حرف دل

 

تا وحشت عقل را فراموش کنیم

ازعشق بیا دوجرعه ای نوش کنیم

شاید برهیم ازاین همه چون وچرا

برگردیم و به حرف دل گوش کنیم



05 مهر 1391 798 0

مرور


 

وقت است که صندوقچه را باز کنیم

پشت سر خویش را ورانداز کنیم

این چند قدم را که به خاکی زده ایم

برگردیم و دوباره آغاز کنیم

 



02 مهر 1391 847 1

چشمانت 6

 

ماییم و تب حضور در چشمانت

آیات زلال نور در چشمانت

می آیی و جان به واژه ها می بخشی

با محشر شعر و شور در چشمانت

******

مهتابی و با ستاره برمیگردی

هنگام،به یک اشاره برمیگردی

تو کفترآشنای این بام ودری

هرجا بروی ،دوباره برمیگردی

 



19 شهریور 1391 560 1

چشمانت5

 

شب بودم و چاره بود در چشمانت

دریای ستاره بود درچشمانت

برخورد نگاهمان درآن صبح غریب

میلاد دوباره بود در چشمانت

******

ماییم و شب امید در چشمانت

صبحی همه صبح عید در چشمانت

یک پلک،توجه تو کافیست که دل

صد بارشود شهید در چشمانت

 



15 شهریور 1391 685 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها