(آرشیو پدیدآورنده عالیه مهرابی)

دفتر شعر

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است 

روی اجاق، قوری شبنم گذاشتم 
دمنوش خاطرات تو را دم گذاشتم 

شد آخرین لباس تنت، دستمال اشک 
این روضه را برای محرم گذاشتم 

گفتی که صبر پیشه کن ای باغ مریمم
هر روز ختم سوره‌ی مریم گذاشتم

هر بار روی خون تو قیمت گذاشتند 
غم‌های تازه‌ای به روی غم گذاشتم

هرگز تکان شانه‌ی دل را کسی ندید
من داغ لرزه را به دل بم گذاشتم

تو در رکاب حضرت زینب قدم زدی 
من بر رکاب  صبر تو، خاتم گذاشتم 

حالا من و یتیمی گل‌های باغ تو 
قابی که روی چادر بختم گذاشتم 

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است 
این گونه پا به خطّ مقدّم گذاشتم


10 خرداد 1397 167 1

من دنیای کور را نمی خواهم

سیگار می کشد
پای کوه نور
حاجی دارد حج بیست و یکمش را به جای می آورد
پدر زنده به گور میکند
دختر قرن بیست و چندمش را
بقال محله ترازویی دارد
که کارهای عجیب و غریبی می کند
میوه فروش کرم های سیبش را هم
کیلویی چند حساب می کند
زنی سپیدی تنش را به سیاهی سکه ای می فروشد
تا دوباره برای خودش
رژ لب صورتی بخرد
رنگها هیچ کدام جای خودشان نیستند
شب های رو سفید
روزهای سیاه بخت
و رنگین کمانی که رنگهایش را کش رفته اند
و ما بالا می رویم
بالا و بالاتر
از پله هایی که
هیچ وقت به هیچ کجا نمی رسند
دنیا پر شده است
از سرنوشت کوزت های یتیمی که
باید واکس بزنند کفش های دختران تناردیه را
و بنشیند و بنشینند تا...
اما ژان والژانی از راه نمی رسد
پینوکیو
با هر دروغی که می گوید
دماغش را عمل می کند
و پدر ژپتوی پیر
کلیه اش را می فروشد تا...
سیندرلا بازهم به اکس پارتی می رود
و کفش های نقره ای عفتش را گم می کند
باغ ها پر شده است
از گیلاس هایی که طعم زردآلو می دهند
زردآلوهایی که طعم هندوانه
و هندوانه هایی که مزه ی هیچ چیزی نمی دهند
من نمی دانم بمب هسته ای چیست
شاید هسته ی گیلاسی باشد که
بهینه سازی شده است
اما هر چه هست چیز خوبی نیست
همین هفته ی پیش
با هسته ی یک گیلاس
چشم پسر همسایه مان کور شد
من نمی خواهم دنیا کور باشد
من دنیای کور را نمی خواهم
من همان دنیایی را می خواهم
که یک روز
مردی از کوه نور
برایمان آورد.
 



05 اردیبهشت 1396 513 0

تقويم وقتي از بهارش دور باشد

 
بايد به آغوش خزان مجبور باشد
تقويم وقتي از بهارش دور باشد!
 
سهم اجاق روشن هيزم شکن هاست
اينجا درختي که اجاقش کور باشد!
 
مي خواستم خورشيد باشم، حبّه هايم
فانوس دست خوشه اي انگور باشد
 
عطر مرا در چشم هايت منتشر کن
آيينه بايد بازتاب نور باشد!
 
اي مرگ لطفاً شال سبزي که مي آري
گل هاي سرخش با لباسم جور باشد!!
 


29 اسفند 1395 1564 2

عطرش وزید و روسری ها را هوایـی کرد...


عطرش وزید و روسری ها را هوایـــی کرد

دریای آغوشش پری ها را هوایــــی کرد


یا ماه شد، پایین نشین ها در تکاپویــش

یا سرو شد بالاتـــری ها را هوایـــی کرد


پلکـــی زد و الماس های چند قیــراطش

پیدا شد و انگشتــــری ها را هوایی کرد


این سیب تا صد چرخ خورد و توی دست افتاد

عطر خوشش دور و بری ها را هوایــــی کرد


خورشید روی پیـــچ و تاب قامتـــش رقصیــد

رقصیـــد و پیــــراهن زری ها را هوایـــی کرد






09 مهر 1392 1150 0

در تنم رقصيد و آتش وار طوفان آفريد ...

در تنم رقصيد و آتش وار طوفان آفريد
او كه طوفان را چنين گيسو پريشان آفريد!

هيزمي انبوه در جان و تنم انباشت و
آتشش زد تا اجاقي در زمستان آفريد

مي رسانَد ما دو تا را در خم يك شب به هم
او كه ابروهاي پيوسته فراوان آفريد!

او كه بعد از رنج كابوس زمستان، بي دريغ
اتفاقي تازه در آغوش گلدان آفريد

وسعت دنيا براي عشقمان كافي نبود
پس نشست و فال ما را توي فنجان آفريد

قهوه اش را هم زد و ما را به رقصي ناگهان...
قهوه اش را هم زد و رقصي  دو چندان آفريد!

مكث كرد و دكمه هاي ذهن خود را باز كرد
ما دو تا را در دوبيتي هاي " عريان " آفريد!!!

عشق، سردش شد سپس با آخرين كبريت خود
كاج جشن كوچك ما را چراغان آفريد!!

 



10 اسفند 1391 1631 5

دایره ها

خونچه ها بر سرنی، دایره در دایره دف!
و صدا توی صدا، دایره: سر! دایره: دف!

و صدا حنجر داوود که بر نیزه بلند
اشک زد دایره ای دایره تر، دایره دف!

دایره حلقه زد و حلقه زد و بغضی شد
بغض، دختر شد و دنبال پدر، دایره دف!

غصه ها حلقه ی گیسوی پریشانی شد
ریخت از شانه ی دختر به کمر، دایره دف!

دخترک دایره در دایره هی دور پدر...
روی یک پاشنه چرخیدن در! دایره، دف!

مادری سوخته در هیئت خورشید آمد
نیست آتش تر از این آتش تر، دایره! دف!

جام در جام عزا داشت تعارف می شد
خیمه در خیمه، خبر پشت خبر، دایره! دف!

خبر انگار که هفتاد و دو بار آوردند
مادری سرزده دنبال پسر! دایره! دف!

نیزه ها گیج و پریشان و چنین سر...گردان
تن به جا مانده و سر قصد سفر، دایره! دف!

خونچه ها بر سرنی، دایره در دایره دف
و صدا توی صدا، دایره: سر! دایره: دف!


17 آذر 1391 1405 2

كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش

قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافه‌ی چادر گلدار تو با مشك ترش

جاده خوشبو شده انگار كه بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!

قدمت پشت قدم‌های برادر جاری
كوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!

در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشك چشمان تو با آن قلم شعله‌ورش

گرچه دلتنگی تو سبك خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
كرد آیینه در آیینه پرآوازه‌ترش!

پر از آواز كبوتر شده این شهر انگار
كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!

بی‌گمان دور ضریح تو نمی‌گردانند
هركه چون دانه‌ی اسپند نسوزد جگرش!


15 مرداد 1391 1265 0