(آرشیو پدیدآورنده خلیل عمرانی)

دفتر شعر

امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟

امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟

ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟

یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟

درموج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟

گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ،
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟

بابا! دلم برای تو یک ذره شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟



19 آذر 1391 2823 0

غزل بانو! شكوه شوق و شعرم را ميسر كن

شبي برگرد و با بغض غريب غربتم سركن
عطش مي پرورم در ديده جاي اشك، باور كن

به رسم ماه بنشين رو به رويم آسمان انگيز
دلم را در شب لبخند و زيبايي مسخر كن

زلال از اوج زيبايي سفر كن سمت چشمانم
تمام كوچه را باراني اشك و كبوتر كن

بهاران است اما ذوق فروردين نمي جوشد
درختان دل انگيز غزل را سايه گستر كن

بخوان در نينواي غربتم شور شكوفايي
شكفتن هاي دشت عشق را چندين برابر كن

زبان واژه هايم در سكوتي كهنه مي پوسد
غزل بانو! شكوه شوق و شعرم را ميسر كن

شبي رفتي و در باغ دلم پاييز پاشيدي
شبي برگرد و دل را باغي از گل هاي باور كن



19 آذر 1391 1620 0

رو به‌ روی من نشسته‌ای و آه می‌كشم

رو به‌ روی من نشسته‌ای و آه می‌كشم
روی لحظه‌های عاشقم نگاه می‌كشم

لرزشی گرفته ذوقم از تمو‌ّج نگاه
هی مرت‍ّب اشتباه اشتباه می‌كشم

خنده‌ام گرفته از خودم كه چند مرتبه
چشم های آبی تو را سیاه می‌كشم

تو به هیچ كس شبیه نیستی، به هیچ كس
یا كه من فقط نشسته‌ام گناه می‌كشم

بعد ناگهان ستاره‌ای كه پاك می‌شود
دست می‌برم به آسمان و ماه می‌كشم

ماه رو‌به‌رویت، آه، یك نگاه سر به زیر
یك سپیده آفتاب را گواه می‌كشم

آفتاب هم تبسمش كم است، مبهم است
پاك می‌كنم و آه پشت آه می‌كشم


01 آذر 1391 1162 0

مصر هم طرح نو انداخت مبادا تو هنوز...

آسمان پر شده از فرصت زيبا تو هنوز...
سيب شد رو به سرانديب شکوفا تو هنوز...

خاک در رقص دگرگون به خدا برگشته
ديده نگشوده، در افسانه ي دنيا تو هنوز

شهر برخاسته بر بام تماشا بيدار
دل فرو خفته در انگاره و رويا تو هنوز...

آه...اي در سفر مبهم گندم تا خاک
نور شد سلسله ي آدم و حوا تو هنوز...؟

آخرين نفرت قابيل به جنگ آمده است
شده انگيزه ي آيينه مهيا تو هنوز...

نذر توحيد دلي در عطش نيل بشوي
مصر هم طرح نو انداخت مبادا تو هنوز...

شرق انديشه تو را سمت خدا مي خواند
فتنه ي غرب خدا باخته حاشا تو هنوز...

از حرا زمزمه ي صبح به آهنگ غدير
چارده مرتبه دريا شده اما تو هنوز...




19 آبان 1391 1182 0

عشق در ذوق غدير عاطفه انگيز شود

چه صدايي است كه احساس مرا مي خواند
مثل آواز حرا سمت خدا مي خواند

چه شگفت است كه باران صدا مي بارد
واژه در واژه غزل هاي رها مي بارد

واژه ها طعم اهورايي كوثر دارد
وحي مي بارد و حس خوش باور دارد

باور اين است كه تا قافله ها برگردند
واجب اينجاست همه نافله ها برگردند

شد مقدر كه رسالت به ولايت برسد
دين شكوفا به درختي كه نهايت برسد

دين شكوفا برسد آينه لبريز شود
عشق در ذوق غدير عاطفه انگيز شود

دستي از سلسله ي  نور به بالا برسد
اوج من كنت به سر شانه ي مولا برسد



09 اردیبهشت 1391 1140 0