(آرشیو پدیدآورنده رقیه ندیری)

دفتر شعر

پیله کرده غصه در چشمانم اما بگذریم


نامه ام را می گذارم باز بر دوش نسیم
راه دشوار است بسم الله الرحمن الرحیم

ای سکوتت بهتر از رسم قشنگ گل، سلام
ای سکوتت دلگشا، مثل اذان های سلیم

حال تو الحمد لله است مانند بهشت
حال ما – العفو - مثل خار و خس های جحیم


خانه تو زادگاه ابرهای بی قرار
خانه تو زادگاه آفتاب است از قدیم

حرف های ما پر از پروانگی هستند، باز
در طواف نور تو پرواز کم می آوریم

چیست تکلیف کسی که در خودش زندانی است
او که دور افتاده از فیض صراط المستقیم

از رمیدن های آهو ترس و تک افتادگی
بغض هایم را بخوان از چشم های یاکریم


خسته ام
زن های طالع بین مشهد گفته اند:
پیله کرده غصه در چشمانم
اما بگذریم

حال من با فال " انعمت علیهم" می شود
بهتر از  حال کبوترهای در صحنت مقیم

هرچه می خواهد دل تنگت بگو، من راضی ام
درجواب نامه ام باران بیاید یا نسیم


26 شهریور 1392 2625 4

کلاف کلمات

نه دعبلم
نه فرزدق
فقط گاهی
به بازار رضا می روم
 با کلاف کلمات


17 شهریور 1392 1121 1

می نشینیم کنار غم تو


دختر ابر های باران زا
دختر ماه
دختر خورشید
دختر سیب و مشک و عنبر و عود
مادر رود های در جریان
مادر خورشید
 و ماه
 
ما  تو را سمت  پستوی خیالات کشاندیم و  تو در سینه نادانی ما دفن شدی
ای تو قربانی ترس از ففری که گریبانگیر است.

فقر، ما را به شب حادثه برد
و در اوهام نشستیم در و پنجره بستیم که از سوز صدای تو تب و لرز نگیریم
وصدای تو می آمد از مسجد شهر

آی مردم
شتری را که سوارید تنش خسته و پاهایش پر آبله است
این شتر مایه بیچارگی قافله است

بار بستیم و نشتیم و سفر
از دل صحرایی که پر از تشنگی و خنجر و خون بود گذشت
خورشید و ماه
سنگ باران شد
با دستانی که  شتر خسته آن قافله را هی کردند

راه را طی کردیم
و رسیدیم به تنهایی خویش

حالا بعضی از مردم شهر
به تماشای در سوخته ات می آیند
می نشینند کنار غم تو
جریان داری در مرثیه ها
اما مثل قرآنی که روی این تاقچه در خاک فراموشی پنهان شده است
پنهان شده ای

قصه ات ورد زبان هاست ولی...
درد تو در دل و جان هاست ولی...



21 فروردین 1392 1325 0


یک بار حریف چرخ گردون نشدی
روزی و شبی نبوده که خون نشدی
هی کاسه و کوزه ات به هم ریخت ولی
ای دل تو چگونه درب و داغون نشدی



11 فروردین 1392 1032 0

بهار


زمستان را
از چشم ها می اندازد
بهار شعبده باز



28 اسفند 1391 1506 0

کاش


تنهایی ام را پر می کند
با صدای گنجشک ها
خدا


کاش وقتی دهانم را می بویند
بدانند
دوستش دارم


10 اسفند 1391 1354 0

یاد تو


یاد تو
پرندگی ست
اوج زندگی ست



01 اسفند 1391 1470 1

من و خدا


گنج در ویرانه
آب حیات در تاریکی
تو در من



دوستیم با هم
من و خدا
او به خانه من می آید
من به خانه او می روم




12 بهمن 1391 1284 0


از بذر در زمین
ماهی در دریا
برف در آسمان
پنهانترم
در تو



مرا بنواز
سه تار
برای خوابیدن به دنیا نمی آید





30 دی 1391 1198 0

ای خداوند


ی خداوند که در آسمان هایی
تنهایم
به زمین نمی آیی؟



17 دی 1391 1080 0

میخواستم برای تو شعری بنویسم گریه امان نداد




می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
تیر امان نداد
نیزه امان نداد
شمشیر امان نداد

می‌خواستم برای تو
       شعری بنویسم
          حرامیان نگذاشتند
         و حواسم را بردند پی ِانگشتر
                      پی ِ گوشواره
                        و تا عمق قلبم تیر کشید

می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
     که فرشتگان
     به گریه ریختند به سرم
     و نگذاشتند
            کلمه‌ای به کاغذ بیایید

می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
که تشتی طلا گذاشتند روبرویم
          و چوب ِ خیزران
که می‌آمد تا دندان‌های تو
              و دختری سه ساله
                  خیره به چشم‌های من
        به لحن غمگین‌ترین پرستوهای مهاجر
                               از پدرش پرسید...


می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
یکی در نقشه
         کربلا را نشانم داد
و تا شام
        مرا پیاده برد
            با کاروان ِ اندوه
                 با کاروان ِ زخم

*
میخواستم برای تو
شعری بنویسم
گریه امان نداد
-


{عباس حسین‌نژاد}



29 آذر 1391 1037 0

هوای تو ابری است


قطار
قطار
در هو هوی باد
میرقصد
بی آن که خستگی
کمرش را یشکند.
 گندمزار ری
گندمزار کوفه
گندمزار شام
شام می خوریم و می خوابیم در رقص گندمزار
در های و هوی کوچه و بازار
در ترافیک قیمت سکه و ارز
خواب ما پر از گندم برشته است
 درخواب و بیداری تو، آفتاب ذبح می کنند
 به سلامتی شب
کبوترهایی که به رشته اند
پر پر می زنند.
در خواب تو
بوی خون تازه می آید.
بوی خون که بیاید
نه آب می توان خورد
 نه نان
بارانی که از چشم های تو می بارد
فصلی نیست
تا وفتی بوی خون بیاید
هوای تو ابری است



08 آذر 1391 1048 1

می آید و می رود


می آید و می رود
آرام
از حافظه تصفیه خانه
ولی
بوی خون می دهد هنوز
فرات



27 آبان 1391 885 0


من حاصل خشکسالی ام، مردم شهر
از گریه و خنده خالی ام، مردم شهر
باید به عبادتکده راهم بدهید
هرچند که لاابالی ام،مردم شهر




14 آبان 1391 673 0

باید تو را به عالمیان گوشزد کنم



کم مانده است تا همگان با تو بد شوند
یا یاس های سبز و معطر لگد شوند

کم مانده است تا که ابوجهل های شهر
بی را هه ها ی راه گشا را بلد شوند

هرچند اهل قافله ی تا ابد غریب
آماج زخم خنجر هر دیو ودد شوند

باید تورا به عالمیان گوشزد کنم
باید ستاره های دل شب رصد شوند

روزی به اوج می برمت در غدیر خم
کم مانده است تا همگان با تو بد شوند



07 آبان 1391 856 1

نامه

نامه ام را می گذارم باز بر دوش نسیم
راه دشوار است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه های من پر از پروانه اند اما چه سود
ما همیشه پیش تو پرواز کم می آوریم

از رمیدن های آهو ترس و تک افتادگی
بغض هایم را بخوان از چشم های یاکریم

چیست تکلیف کسی که در خودش زندانی است
او که دور افتاده از فیض صراط مستقیم

خانه تو زادگاه ابر های بی قرار
خانه تو زادگاه آفتاب است از قدیم

خسته ام زن های طالع بین مشهد شاهدند
پیله کرده غصه در چشمانم اما بگذریم






26 مهر 1391 739 0

قبا از این ها

خانه ای در معرض ویرانی ام این روزها
دور باش از من، جنون آنی ام این روزها

گاه آبم، گاه آتش، گاه  کوهم، گاه کاه
ابر سرگردانم و بارانی ام این روزها

غرق مرگ و زندگی درگیر دریا بودنم
گاه ساکت، ساعتی طوفانی ام این روبزها

من اگر سیبم، تو رود سرد و مغروری که باز
روی سنگ و صخره می غلتانی ام این روزها

قبل از این ها رودکی بودم رها در مرغزار
سعد سلمان هستم و زندانی ام این روزها

 



10 مهر 1391 780 1

اینک سه گانی

هی مگو که قارقار می‌کند!
تو زبان زاغ را نخوانده‌ای؛
عاشق است و یاریار می‌کند

(محمدشریف سعیدی)




من، بی تو، تنها...؛
سر می‌خورد اشکم به روی گونه‌هایم،
انگار بر یخهای قطبی پنگوئنها....

(نیلوفر جهانگیر)



و زندگی این است:
نسیم و برکه و آهوی تشنه، خیره به ماه،
و ناگهان تمساح.

(دکتر بهادر باقری)



بلبل چه شد وصال؟
هو می‌کشد خزان؛
حالا رجز بخوان!

(بابک حسین‌زاده)



سلطان جنگل نیز می‌داند
پیکار با پاییز علافی‌ست،
یک حمله‌اش کافی‌ست.

(بابک حسین‌زاده)



از خدایان پر،
وز خدا خالی‌ست؛
قلب ما سرزمین اشغالی‌ست.

( دکتر علیرضا فولادی)



05 مهر 1391 803 0

اعتراف



خون مي چكد از لباس و از انگشتم
اين است نشان قتل او در مشتم
با چاقوي نيچه كار ها پيش نرفت
من با شمشير دين خدا را كشتم



25 شهریور 1391 1042 0

مه


کز کرده اند
دو پرنده کوچک
میان مه
کمی دور از هم



21 شهریور 1391 548 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها