(آرشیو پدیدآورنده یوسفعلی میرشکاک)

دفتر شعر

مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببين باقی است روی لحظه هايم جای پای تو

اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو



صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي ای موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم برای تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟
 

 

 

............

با حذف یک بیت



02 خرداد 1395 3338 0

هو



داغ سودای محمد میرشکاک

دانلود دکلمه ی یوسفعلی میرشکاک از شعر داغ سودای محمد


ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی گیرد خدا هم در دلم جای محمد را
 
پس از عمری که چون پروانه بر گِرد علی گشتم
در این آیینه دیـدم نـقش سـیمای محمد را
 
به بینایی امیر عرصه تجرید خواهی شد
کنی گر سرمه ات خاک کف پای محمد را
 
جهان را سر به سر آیینه ی روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را
 
محمد
«من رءانی» گفت و موسی «لن ترانی» دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را
 
شبی کآفاق را آیینه ی نور خدا دیـدم
خدا می دید در آیینه سیمای محمد را
 
چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شنید آخر به جان لحن دل آرای محمد را
 
چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که من بـا خـویـشـتن دیـدم مدارای محمد را
 
که می داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنید آخـر نـدای گرم و گیـرای محمد را
 
شب صبح ازل پیوند رویایی! تو می گویی
همین من دیدم آیا روی زیبای محمد را؟
 
سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می بینم
علی بر سینه دارد  داغ سودای محمد را



09 بهمن 1391 1400 0

هو


داغ سودای محمد میرشکاک

دانلود دکلمه ی یوسفعلی میرشکاک از شعر داغ سودای محمد


ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی گیرد خدا هم در دلم جای محمد را
 
پس از عمری که چون پروانه بر گِرد علی گشتم
در این آیینه دیـدم نـقش سـیمای محمد را
 
به بینایی امیر عرصه تجرید خواهی شد
کنی گر سرمه ات خاک کف پای محمد را
 
جهان را سر به سر آیینه ی روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را
 
محمد
«من رءانی» گفت و موسی «لن ترانی» دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را
 
شبی کآفاق را آیینه ی نور خدا دیـدم
خدا می دید در آیینه سیمای محمد را
 
چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شنید آخر به جان لحن دل آرای محمد را
 
چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که من بـا خـویـشـتن دیـدم مدارای محمد را
 
که می داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنید آخـر نـدای گرم و گیـرای محمد را
 
شب صبح ازل پیوند رویایی! تو می گویی
همین من دیدم آیا روی زیبای محمد را؟
 
سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می بینم
علی بر سینه دارد  داغ سودای محمد را



09 بهمن 1391 1586 0

روزگار ماتم شد...


خاک شعله‌پوش آمد
چرخ در خروش آمد
آسمان به جوش آمد
کشته اسم اعظم شد


27 آبان 1391 1770 0

خیز و جامه نیلی کن...


دور عاشقان آمد
نوبت محرم شد....



27 آبان 1391 2177 0

هو


یک نیمایی منتشر نشده و قدیمی


شعر میرشکاک با دستخط خودش


«محرم»


یه دسّه روضه خون تو بالا خونه

«حسینم وای حسینم وای» میخونن

یه عده سینه زن بالای کوچه :

«علمدار رشید من کجایی»

 

به یاد روزی افتادم که اونا

از این خونه کشون کشون می بردن

تورو با دسّ بسّه چشمِ پر خون

محرّم بود و بازم

یه دسّه سینه زن پائین کوچه

یه عده روضه خون بالای ایوون

 

تهران - اردیبهشت 1364




تازه ترین صفحات اضافه شده به وبلاگ :

1 فروغ ؛ کاهنه ی مرگ آگاه (مقاله ی معروف میرشکاک برای زنده یاد فروغ فرخزاد - فصلنامه ی هنر - 1372 )

2 گفتگوی مرحوم رسول ملاقلی پور با میرشکاک در سه بخش : بخش اول + بخش دوم + بخش سوم (ماهنامه ی فیلم ویدئو - 1376)



15 فروردین 1391 1574 0

هو



یوسفعلی میرشکاک

فیلم شعر خوانی یوسفعلی میرشکاک برای حضرت ابالفضل (ع)



برکش علم که وارث مطلق اگر منم
جز کبریای حق در دیگر نمی زنم



27 دی 1390 1590 0

هو


شب است و پنجره ای دارم که روبروی تهی باز است
شکسته حنجره ای دارم که قاب خالی آواز است

در این قفس نفسی دارم پرنده وار تپیدن ها

که رفت و آمد سنگینش شکسته بالی پرواز است

دلا اگرچه گرفتاری، به خون روشن خود خو کن

به گوش سینه چه می خوانی؟ زبان آینه غماز است

زبان به شکوه گشودن را که بست گوش شنیدن ها

به روی عرض نیاز ما، همین گشوده در ناز است

به وهم رفتن شب خون شد گلوی خواندن چاووشان

جنون شد آنهمه خون، غافل، که فتنه را سر ِ آغاز است
 
زبان آینه روشن بود اگر دلش نه از آهن بود
چرا خبر نشدیم ایدل سیاهی آینه پرداز است

در این حصار سیاه آیین به آفتاب نیازی نیست

که بال کرکس خاموشی در اوج ممکن پرواز است



20 دی 1390 1272 0

هو



سمندر سفر رنج

به مناسبت سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران
به دست سربازان جامعه ی باز




دریا! دریا! صبور و سرد چرایی
دست گشادی نیاز را و نشستی
دیری در معبد سکوت سترون
بر دل داغ هزار سرو سیه پوش
در سر تصویر مرگ سرخ سیاووش
در چشم اما عبور آتش و
آهن

دریا! با تازیانه های فرنگان
خونین بر گرده ات گشاده زبانها
تا کی خواهی صبور و سرد به جا ماند؟
لختی یاد آر از آن شکوه که پژمرد
چون زخمی شعله ور که در جگر من
دیوی شد ژرف کاو و جان مرا خورد

لختی یاد آر، نیمروز نه این بود
خسته، خراب، آستین پر از ستم و سنگ
بر شده بر بام آسمانش فغانها
یاد آر از تاجبخش و رخش ظفرپوی
وز پی فرّ و فروغ روی فرامرز
آنگاه، آیینه گزین خداوند
تفته تر از تفتان، آفت دل گشتاسب
زاده ی سام، آفتاب زاد دماوند

دریا! تنها نه نیمروز گرفتار
در نفس سهمناک باد فرنگ است
فتنه ی آن دیو، هرچه چشم پریوار
عطسه ی آن اژدها، هرجا جنگ است

از بس آمد شد غریبه ی غربی
موج دروغین گرفته گرم به سیلی ت
دریا! راضی مشو فرنگ بریزد
خون سیاوُش وشان به دامن نیلی ت

بر تو نه بسیار گام ها زده ام من
با دل اندوهناک در شب روشن؟

دریا! آه ای دل دریده ی سهراب!
خون منی، نقش تازیانه ی بهرام!
اشک منی بر تن فسرده ی بیژن!
آه خلیج شکسته! تیشه ی فرهاد!
تا کی در بیستون شیون شیرین
نفرین مادران شیفته در باد؟
نعش جوانان به روی شانه ی گرداب؟

دیدی آه ای خلیج خون نیاکان
سیمرغ خونچکان چگونه فرو ریخت؟
دیدی و از شرم خویش در پس هر پلک
چشمی پنهان شدت، چو ماتم پاکان
در دل دروای من _سراب ستمکار_
ایرانم من خلیج! مرغ گرفتار
بالی خون حسین در شب موعود
بال دگر، خون پر فشان «فرود»م
کز تب روزی که «توس» می زندم راه
می شکفد چشم تر، در آتش و دودم

دریا! دامان سبز من که در آتش
سرختر از دوزخی و لانه ماران
امواجت هرکدام، گور گلی سرخ
گردابت نعش سرنگون سواران

ایران می گفت و باد با خود می برد
بر هر موج از خلیج خونین، خاموش
آینه ای ارغوانی از شب تاراج
چیزی می شد در آفتاب فراموش

دریا! دریا! سمندرسفر رنج
صاحب زنجی کن از کنام برون آی





18 تیرماه 1367



12 تیر 1390 1279 0

هو

یادداشتی پیرامون مجموعه شعر «کوچ به آسمون» سروده ی قاسم سلیمانی شاعر بختیاری

 کوچ به آسمون سروده قاسم سلیمانی



07 خرداد 1390 1123 0

هو


سر آن سر که افتد به پای رضا
دل آن دل که دارد هوای رضا

رضای خدا گر طلب می کنی
دلا! رو طلب کن رضای رضا

به دنیا چه کارش؟ ز دوزخ چه باک؟
جگر خسته ی مبتلای رضا

چه پرسی ز فرمانروای بهشت
چه دانی تو از کبریای رضا؟

چو گردون گردان به فرمان اوست
الا بنده ی بینوای رضا_

بنه سر که سرها ز روز الست
نگون شد به شوق لقای رضا

مبر جان که جانها ز روز ازل
بلی زد به ذوق بلای رضا

علم کرد حق کربلای حسین
که گردد به پا کربلای رضا

نگردد کسی آشنای حسین
مگر آنکه شد آشنای رضا

نبیند کسی رنگ هشتم بهشت
مگر خاک کوی گدای رضا

نه در توس، بر آسمان می زند
خداوند کوس ولای رضا


طهران _ 1429

یوسفعلی (عبدالعزیز)


1 دانلود ترانه ی رقص مرگ به آهنگسازی هادی آزرم ، آواز سید محمد عبدالحسینی و شعر یوسفعلی میرشکاک در سوگ شهید آوینی

2 فیلم حضور یوسفعلی میرشکاک در برنامه راز ، قسمت "بار دیگر مرتضی 2" که به بزرگداشت و یادکرد شهید سید مرتضی آوینی اختصاص داشت



25 فروردین 1390 1394 0

هو



عمری عبث آرزوی حق می کردم
روی دل خود به سوی حق می کردم
با خود همه گفتگوی حق می کردم
حق بودم و جستجوی حق می کردم



03 فروردین 1390 942 0

هو


دست خط یوسفعلی میرشکاک



12 بهمن 1389 1028 0

هو


تا روز رستاخيز، فردایی نخواهد داشت
هركس كه با ما زير اين سقف ترک خورده است



02 بهمن 1389 882 0

هو



یوسفعلی میرشکاک


عجب حکایتیه، من می گم تو دریایی
تو هی دلت بزنه پر که بادبون باشی
 



15 دی 1389 932 1