(آرشیو پدیدآورنده محمد مهدی خانمحمدی)

دفتر شعر

رباب آب شد اما علی که آب نخواست

مگر که گریه کند چاه زمزمی دیگر
که خشک مانده لب ذبح اعظمی دیگر

امید، مشک عمو بود و هر کسی می گفت
رباب گریه نکن صبر کن کمی دیگر...

عمودِ خیمه رطب های تازه می ریزد
اگر اراده کند باز مریمی دیگر

ولی رباب که سر گرم ذکر یا رب بود
غمی نداشت بخواهد خدا غمی دیگر

دل از تمامی عالم برید و با لبخند
روانه کرد علی را به عالمی دیگر

رباب آب شد اما علی که آب نخواست
سه جرعه آمد و نوشید مرهمی دیگر

دو دست خالی خود را تکان تکان می داد
که جز خیال علی نیست همدمی دیگر
 


06 مهر 1396 268 0

از سرزمین قبله فقط یک نوار ماند

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﭖﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﻤﺐ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ

ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺟﻨﻮﻥ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺗﻀﯽ ﺑﺸﻮﺩ ‏« ﻓﺘﺢ ﺧﻮﻥ ‏» ﮐﻨﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﺯﻡ ﺑﭙﻮﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺑﺎﯾﺪ ﺳﭙﺎﻩ ﻗﺪﺱ ﺷﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩﻫﺎﯼ ﻣﻦ

ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﺷﻌﺮ ﺍﮔﺮ ﻧﻌﺮﻩﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺟﺎﻫﻠﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺼﺮ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺮﻑ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ ...
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺷﺎﺧﻪﯼ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ

ﺍﺯ ﺑﺲ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﻢ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﯾﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪ
ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻗﺒﻠﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﻮﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﺷﺪ
ﯾﻮﺳﻒ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻌﺮﮐﻪﻫﺎ ﺭﯾﺰﺭﯾﺰ ﺷﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺟﺒﺮﺋﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ
ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﻌﺠﺰﺍﺕ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺧﻠﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ

ﺟﺮﯾﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻗﺼﻪﯼ ﺗﻠﺦ ﺳﻘﯿﻔﻪﻫﺎ
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻠﯿﻔﻪﻫﺎ

ﺗﻤﺜﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ ﺁﻝﺳﻌﻮﺩ ﺷﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻼﻡ ﺣﻠﻘﻪﺑﻪﮔﻮﺵ ﯾﻬﻮﺩ ﺷﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻨﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﯾﻬﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﯼ، ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ...

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﯼ ﻭ ﻏﯿﺮﺧﻮﺩﯼ ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﯾﻢ
ﺗﺎ ﺟﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﭘﯿﺶﺑﺮﺩﻩﺍﯾﻢ

ﺍﺯ ﻏﺮﺏ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ
ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﺎ، ﻣﺜﻞ ﺧﺮﺱ، ﺧﻮﺍﺏ...

ﺩﺭ ﻓﺘﻨﻪﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻞ ﺷﺪﻧﺪ
ﭘﺲﻣﺎﻧﺪﻩﻫﺎﯼ ﺍﺭﺗﺶ ﻣﺎﺭﺷﺎﻝ ﺩﻭﮔﻞ ﺷﺪﻧﺪ

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ‏« ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯽﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ
ﺟﯿﺐ ﺣﻤﺎﺱ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﻧﻔﺖ ﻭ ﮔﺎﺯ ‏»

ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ ﻣﺠﺘﻬﺪ ﮐﻔﺮ ﻭ ﺩﯾﻦ ﺷﺪﻧﺪ
ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ

ﻣﺜﻞ ﮐﻼﻡ ﻣﺒﻬﻢ ﻃﻔﻠﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ
ﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺣﺮﻑ ﺑﯽﺣﺴﺎﺏ

امروز اگر مقاومت غزه سرد بود
میدان انقلاب زمین نبرد بود

ﻣﺎ ﺩﺍﻍﺩﯾﺪﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺗﺶﻓﺸﺎﻥ ﺷﺪﯾﻢ
ﺗﺎ ﻣﻈﻬﺮ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺷﺪﯾﻢ

ﭘﯿﺮﻭﺯ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ
ﺑﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ
 



02 تیر 1396 2324 3

وا می شود هر روز شب بویی به دستت

 وا می شود هر روز شب بویی به دستت
وقتی نوازش می شود مویی به دستت

از کودکی موسیقی ات را گوش دادم
وقتی تکان می خورد نأنویی به دستت

بگذار مادر ظرف ها را من بشویم
شاید زبانم لال، چاقویی به دستت...

از زرق و برق زندگی آسان گذشتی
حتی نمی بینم النگویی به دستت

گلهای قالی جان بگیرد تا بگیری
دستی به زانویی و جارویی به دستت

تا شانه هایش را نوازش کردی آرام
ترمیم شد بال پرستویی به دستت



28 اسفند 1395 663 0

تعبیر های تازه ی خواب پیمبرند

باید به رنگ خون، قلم شاعران شود
باید شهید شد که مناسک بیان شود

باید به خون خود بنویسند شاعران
مثل شهید اول از احرام زائران

وقتی که خاک سرخ یمن شد عقیق تر
زخم عمیق گرده ی ما شد عمیق تر

حکم جهاد بین مناسک "ورود" کرد
این از "حکومتی" ست که آل سعود کرد

این گونه شد که گرگِ یهودی عزیز شد
در حج، لباسِ یوسفِ ما ریز ریز شد

موسی همین که عازم میقات می شود
گوساله ای برای خدا لات می شود

 عیسی، دمش به حکم یهودا حلال شد
خونِ حواریون همگی پایمال شد
 
وقتی که بندگانِ هبل های شش پرند
قربانیان تازه برایش می آورند

باور نمی کنم که چنین سوخت جبرئیل
یا این که حاجیان همه مُردند بی دلیل

این قصه آب می خورد از کینه ی غدیر
از دشمنانِ بی صفت حضرت امیر

اینان که بازمانده ی جمع سقیفه اند
در سایه ی حکومت شیطان، خلیفه اند

بوزینگان دوباره به بالای منبرند
تعبیر های تازه ی خواب پیمبرند

 هر سال فتنه های پیاپی به پا کنند
تا عید را برای من و تو عزا کنند

این یک حقیقت است که هر روز کربلاست
حج خلیل، حج حسینی در انتهاست

 ما نیز مثل عون و وهب جزو لشکریم
پس نیزه ها کجاست که قاری می آوریم
 
بر خاک مانده نعش بدن ها هنوز هم
مقتل بیاورید گذشت از سه روز هم
 
در ازدحام جمعیت از حال می روند
یعنی که با امام به گودال می روند

حُجاج مثل رود به دریا رسیده اند
پس در منا به وادی مِنّا رسیده اند

 



15 شهریور 1395 1561 0

کوزه ای بودم که گفتم با دهان باز: نه

بسته ام چشم امیدم را به سویت باز؟ نه
رازها در سینه دارم، جرأت ابراز نه

من به سختی ها گرفتارم تو از سختی رها
با قفس پرواز کردم، از قفس پرواز نه

بازی این روز و شب یکسان برای ما نبود
شاه در شطرنج می ماند ولی سرباز نه

برتنم چاقو هزاران یادگاری کنده است
چشم آزارم میان باغ، چشم انداز نه

دست بر پهلو گرفتم تا به دنیا آمدم
کوزه ای بودم که گفتم با دهان باز: نه

درد مادرزادی ام را هیچ کس درمان نکرد
گریه نه ، لبخند نه ، فریاد نه  ،آواز نه

 



27 فروردین 1394 788 0

فیلسوفان را اشارات تو عاشق می کند

با نگاه روشنت پلک سحر وا می شود

تا تبسم می کنی خورشید پیدا می شود


خط به خطِّ صفحه ی پیشانی ات اشراقی است

صبح صادق در همین تصویر معنا می شود


فیلسوفان را اشارات تو عاشق می کند

آرزومند شفایت ابن سینا می شود


مست از یاقوت سرشار کلامت می شویم

با جواهرهای نابت فقه پویا می شود


از نگاهت انبیا اعجاز را آموختند

هر که یک دم با تو بنشیند مسیحا می شود


تا غزل وصف تو باشد قابل تصدیق هست

شعرهای صادقانه بهترین ها می شود



18 دی 1393 2064 0

تکیه گاه

قبول دارم

بزرگی ، استواری، سر فرازی،...

اصلا تو کوهی

اما

تکیه گاهم نیستی

چوب وقتی که خم می شود عصا می شود



23 اسفند 1391 938 0

روزنامه فروش

 

مانده بودم دروغ بفروشم در همین دکه های تکراری
تا چراغ مغازه ام روشن شود از سکه های تکراری

خسته از تیتر ها و تهمت ها: رادیکال، جنگجو، فاشیست، خشن
به خدا در لباس خاکی نیست ترسی از لکه های تکراری

بعد سی سال انقلاب هنوز حسرت مشهد الرضا دارم
عده ای می روند در هر سال پشت هم مکه های تکراری

مشتری گفت: یک عدد سوره
یاد لبخند مرتضی کردم...
منفجر شد تمام خاطره ها وسط فکه های تکراری

ناخودآگاه زیر گریه زدم آسمان قطره قطره ریخت زمین
خیس شد روزنامه هایم باز، زیر این چکه های تکراری 



10 دی 1391 1271 2

جای امید

 تقدیم به همه مظلومان جهان مخصوصا برادران میانمار

رعشه افتاد در وجود زمین، از دعایت چقدر می لرزید:

«خـ خدایا شـ شرشان را کم...» و صدایت چقدر می لرزید

 

در قنوتِ شبانه آب شدی، گریه کردی و آسمان بارید

مثل برگ درخت پاییزی دست هایت چقدر می لرزید

 

دشت از ازدحام گرگ، سیاه - بره بودی و بینشان تنها

حمله کردند از تمام جهات، دست و پایت چقدر می لرزید

 

غرق طوفان تمام اقیانوس، ناگهان عرشه ات ترک برداشت

جای امید مانده بود ولی ناخدایت چقدر می لرزید

 

باز اخبار کشتن و کشتار، حمله ی وحشیانه ی کفتار

وقت افطار بود و در گوشم ربنایت چقدر می لرزید

 

هیچ کاری نکردم و تنها شعر گفتم که هر دقیقه دلم

هم برایت چقدر می نالید، هم برایت چقدر می لرزید.

 



15 مرداد 1391 1253 0

تقدیم به مادر عزیزم

وا می شود هر روز شب بویی به دستت

وقتی نوازش می شود مویی به دستت

 

از کودکی موسیقی ات را گوش دادم

وقتی تکان می خورد نأنویی به دستت

 

بگذار مادر ظرف ها را من بشویم

 شاید زبانم لال، چاقویی به دستت...

 

از زرق و برق زندگی آسان گذشتی

حتی نمی بینم النگویی به دستت

 

گلهای قالی جان بگیرد تا بگیری

دستی به زانویی و جارویی به دستت

 

تا شانه هایش را نوازش کردی آرام

ترمیم شد بال پرستویی به دستت

یا علی



31 اردیبهشت 1391 1644 0

کوچه

صدای پای غریبه، صدای پایی که

«کشیده است مرا باز هم به جایی که»۱

هوا گرفته و تاریک مادرم تنها

کسی نبود به جز کوچه، کوچه هایی که

به عرض شانه ی یک مرد جنگجو سد شد

و بگذریم از آن روز و ماجرایی که...

به روی صورت مهتاب جای پنجه ی گرگ

حقیقت است نه رویا، به آن خدایی که...

  •  

پس از سه ماه مصیبت شبانه پر زد و رفت

و مستجاب شد آخر همان دعایی که...


۱. سید حمیذ رضا برقعی : کشیده شعر مرا باز هم به جایی که


18 فروردین 1391 1035 0

غذای کفتار

تقدیم به شهید احمدی روشن

 

کم مانده میان خواب مردار شویم

یک وعده غذای خوب کفتار شویم

خندیدن بمب، زنگ هشداری بود

ای کاش که با خواب تو بیدار شویم



21 اسفند 1390 1314 0

از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟

 

دست تبر رسید و درختی بریده شد

از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟  

محمد مهدی شفیعی

پیشکشی ناقابل

به کاروان شهدای انقلاب

و به شهید مصطفی احمدی روشن

که با خون خود راه سید الشهدا در تاریخ ادامه دادند

 

دست تبر رسید و درختی بریده شد

روحی جدید در تن جنگل دمیده شد

 

هر چند استوار ولی باز کوه پیر

زخمی عمیق خورد، کمی هم خمیده شد

 

رازی است در میان درختان که سیب سرخ

وقتی رسیده شد که غریبانه چیده شد

 

گفتند:«در غروب هوا سرخ می شود»

گفتیم در جواب:«چرا پس سپیده شد؟»

 

ما مرغ حق، جهان همه خوابند گوش کن

  •  

از ناله های ماست که خونی چکیده شد.



25 دی 1390 1062 0

خاطره

چشمانش نمکدان بود


اما لبش قند



ومن



شورتر از آن بودم که نمک گیر شوم



یا شیرین



یاشیرین



یاشیرین...



سالهاست پیچیده در بیستون



بی ستون تر از آنم که نلرزم.



06 دی 1390 957 0

اعتراض

پیامی به مبارزین وال استریت

سد

خیابان را بسته

درست، مقابل ما دیوار است

نه من تو را می بینم

نه تو

اما

این گوشه

روزنه ای است

خورشید را ببین

قبل از اینکه پترسی بیاید.



22 آبان 1390 1014 0

طفلی گریزان به هر سو

کبوتران حرم امام رضا(ع)

 

حس می کنم تا اذان را از بوی گلدسته هایت


همراه صدها کبوتر پر می زنم در هوایت


هم سر به زیر از گناهم ، هم رو به بالا نگاهم


فواره ای بی قرارم در بین صحن و سرایت


بر گوشهایم حجاب است، داخل شوم در حریمت؟


از گوشه چشمهایم دارد می آید صدایت 



در سایه ی لطف سلطان ما بندگان پادشاهیم


هر ذرّه ای آفتاب است در زیر ایوان طلایت


طفلی گریزان به هر سو، گم می شوم در هیاهو


مولا مرا مثل آهو، پنهان بکن در هوایت




16 مهر 1390 1031 0

مرد رهگذر

نه اینکه مرغی اسیرم، نه چون شکسته پرم

که من بهانه ندارم، بگو چرا بپرم؟

 

خیال خام ندارم به ماه پنجه زنم

نگو که ماه هلال است، من پلنگترم

 

خیال می کنم امشب تو بهتر از ماهی

ولی چگونه بگویم که عاشق سحرم!

 

به گرمی سخنان تو دل نمی بندم

شبیه باد بیابان هنوز در گذرم

 

شکست آینه، حالا درست مثل من است

ترک ترک شده انگار پای تا به سرم

 

ملول گشتم از انسان کجاست دیو و ددم

که من چراغ ندارم وگرنه دور و برم...

 

بیا به کوچه ی تنهایی ام بیا ای مرگ

که حجله ها بنویسند مرد رهگذرم



05 مهر 1390 956 0

مطروحه مقام معظم رهبری(دامت برکاته)

 

از صبر زیبایت ای مرد خون گشته پیمانه دل

پیچیده در صحن سینه فریاد مستانه دل

 

ای شمع شعر عراقی طرز سکوت تو هندی است

فهم نگاه تو مشکل، بیچاره پروانه دل

 

امشب زدی دل به دریا، مهتاب در آب پیدا

خالی است جایت در اینجا، باقی است در خانه دل

 

از بس که جسمت نحیف است، تابوت پر میزد از دست

سنگینی داغت اما، ماندست بر شانه دل

 

«یادت می آید که خواندیم دیروز با جمع مستان
آواز تنهایی و درد ، شعر غریبانه ی دل» ۱

 

رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل

خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل

 


۱.هدیه ای از استاد علیرضا قزوه


10 مرداد 1390 870 0

پریشان

View Image

 

گردبادم میروم تا از بیابان بگذرم

دوست دارم با همین حال پریشان بگذرم

دوست دارم کاج باشم تا که با یاد بهار

خرم و سرسبز از فصل زمستان بگذرم

دوست دارم از خودم، از رد پا، از سایه ام

با هوای عاشقی در زیر باران بگذرم

پادشاهی چشم پوشی و فرو افتادگی است

یوسفی هستم اگر از چاه کنعان بگذرم

آنچه می پنداشتم گنج است، رنج زندگی است

باید از این رنج یا این گنج آسان بگذرم

ابرم و تقدیر من در رهگذار بادهاست

دوست دارم با همین حال پریشان بگذرم.

 



23 تیر 1390 718 0

نایاب شوم نایاب

آواره تر از بادم، شب گرد تر از مهتاب

می سوزم و می بارم، هم آتشم و هم آب

دنبال خودم هستم، می گردم و می رقصم

فهمیدن من سخت است، پیچیده تر از گرداب

همچون غزل هندی مضمونم و تصویرم

اندیشه مولانا در باغچه ی سهراب

نیمیم ز جان و دل، نیمیم ز آب و گل۱

پرواز عقابی که محدود شود در قاب

هر کس که مرا بیند، سنگم زند و گوید:

حیف است چنین ماهی افتاده در این مرداب

پرها شده زندانم، پروانه نمی مانم

ای شمع بسوزانم، نایاب شوم نایاب


۱.مصرعی از مولانا ببینید


31 خرداد 1390 794 0