در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی دولتیان)

دفتر شعر

مرگ از تو و گور پدرت می بارد

هی آتش اگر دور و برت می بارد
از سینه ی من بر جگرت می بارد
چشمم به عزای بال پروانه نشست
تا آخر شام آخرت می بارد
در غزه تمام شد دگر دوره ی سنگ
سیلی ست که در گوش کرت می بارد
سنگم همه تبدیل به موشک شده است
از زیرِ زمین روی سرت می بارد
از صبر جمیلی که خدا داده به من
بر گنبدآهنین پرت می بارد
ای شاه عرب، راحت و آسوده بخواب
اعجاز عجیب از هنرت می بارد
یادت نرود کفن برایم بفرست
مرگ از تو و گور پدرت می بارد
سرباز عرب! پنجه ی این گرگ نباش
زخم از بدن برادرت می بارد
سرباز! تفنگت سند غیرت توست
ننگ از سرتاج رهبرت می بارد
سرباز ببین غزه بیابان شده است
برخاک ، جنین خواهرت می بارد
اشهد تو بگو و روی شب ماشه بکش
چشمان خدا بر سحرت می بارد
لاحول و لا قوه الا بالله
از خون زلال باورت می بارد
علی دولتیان



20 مرداد 1393 483 0

دعا قبول، ولی می شود دعاها سنگ؟!

"تقدیم به ملت مظلوم فلسطین"

شتاب داشت و پيدا نكرد، آنجا سنگ
هجوم برد، به دستش نبود حتي سنگ
دويد پشت سر تانك و زير لب مي‌گفت:
چه فرق هست مگر بين مشت من با سنگ؟
به تانك ـ گر چه به سرعت دويد ـ او نرسيد
و گفت: كاش برويد به جاي خرماسنگ
چه باك، شاخه‌ي زيتون اگر در آتش سوخت
تمام باغ بسوزد، نسوزد اما سنگ
برادران زيادي به ما دعا كردند
دعا قبول، ولي مي‌شود دعاها سنگ؟
دوباره پيل و ابابيل روبرو گشتند
در اين زمانه كه مشكل‌گشاست، تنها سنگ
پرنده‌هاي زيادي به آسمان رفتند
ولي چه سود، نباشد دهانشان تا سنگ
دوباره حادثه‌اي اتفاق مي‌افتاد
دويد، آن پسرك گفت: كو خدايا سنگ؟
پدر، رسيد و خبر داد خانه ويران شد
دعاهايشان شده مقبول، شد مهيا سنگ

علی دولتیان


20 تیر 1393 433 3

یارانه

چه شب ها دست رد بر سینه ات یارا، نمی زد

نمی گفت استخوانه سینه یه یا ، رانه ، می زد

چه دعوایی به پا می شد چه خر تا خر نمی شد

اگر او دست رد، بر سینه ی یارانه می زد

علی دولتــــــیان



21 فروردین 1393 289 0

یارانه

چه شب ها دست رد بر سینه ات یارا، نمی زد

نمی گفت استخوانه سینه یه یا ، رانه ، می زد

چه دعوایی به پا می شد چه خر تا خر نمی شد

اگر او دست رد، بر سینه ی یارانه می زد

علی دولتــــــیان



19 فروردین 1393 354 1

قهرمان نرمش

اتل متل یه توله

اندازه ی یه غوله

خیلی شبیه ی گرگه

شاخش ولی بزرگه

ایشان به نقل راوی

داره جنون گاوی

روزی شبیه ی ناوه

روزی شبیه ی گاوه

یه گاوباکلاسه

کاه و علف شناسه

گاو حسن بگویش

دیدی دویده سویش

گاوحسن چه پیره

یه گاو بی نظیره

او رفته پیش یاهو

یک عهد بسته با او

این گاوورپریده

خیلی شده دریده

گشته سواراولان

آن هم بدون پالان

پیش فرانسه هرگز

دیدی توفرش قرمز

ای گاو دم بریده

خیرت به کی رسیده

نامرد پست ناکس

شاخی زدی به هرکس

مثل یه دزد یاغی

یک روز درعراقی

رفتی توسوی افغان

خوردی توخون آنان

حتی تو در ویتنام

هستی یه گاو بدنام

راحت زظلم طاغی

جایی نمانده باقی

نامرد پست ناکس

شاخی زدی به هرکس

شاخ تو راشکستیم

پایت ولی نبستیم

ای گاو واقعا تک

انداختی تو جفتک

پایت اگر ببندیم

آنوقته که بخندیم

شنیده ای تو آیا

بیدارگشته دنیا

اما حسن چه نازه

مردی کلیدسازه

درها اگرچه بستس

ایشان نگوکه خستس

از سرخه او شکفته

دانی که او چه گفته

با یه کلید و روغن

در باز میکنم من

یه کم کلید چرخاند

ایول چه خوب ترکاند

اما نتانِ یاهو

گفته که سهم ما کو

آن دشمن ترندوک

هی کرده گاوه را کوک

گفته نکن توافق

او را بکش به پاتق

او را کمی بترسان

باید شود هراسان

تو شاخ تیز داری

بر روی میز داری

دنبال حرف استاد

هی گاوه سر تکان داد

هی گاوه با تعجب

می گفت پیش او خب

اما حسن نترس است

هرکار اویه درس است

امروز یاکه دیروز

پیوسته بوده پیروز

وقتی که بوده تهران

در سرخه بود و سمنان

این مرد بوده هرجا

خوشحال کرده ما را

این قهرمان نرمش

با آن صدای گرمش

رفته برای کشتی

دیدی که زد چه مشتی

دنبال اویه ایران

با شوروشوق و ایمان

کف می زند برایش

دف می زند برایش

می گه حسن دلیره

روی تشک چو شیره

تا پیرو امیره

کشتی ی کج نگیره

من هم زشهر سمنان

گفتم به او حسن جان

این گاوه رو ولش کن

یا هم که عاقلش کن

یادت همیشه باشه

حق رو نمی شناسه

ای پیروشهیدان

ای افتخارایران

رفتی مواظبش باش

تا نشکند نمک پاش

پیشش علف بریزی

درّ و صدف نریزی

 علی دولتـــــــیان




26 آبان 1392 496 3

به یاد پرستوی مهاجر شهید حاج حسن شاطری

بی گمان، نیل و لبنان تو را می شناسند

ابرها، باد و باران تو را می شناسند

سجده در سجده، هر نیمه شب در سجودی

سروهای خرامان تو را می شناسند

آفتاب تغزل، تو شعر سپیدی

بیت های زمستان تو را می شناسند

یک سحر آسمانی برایت دعا کرد

دست های جماران تو را می شناسند

بیدمجنون! چو، افتاده ای سربلندی

قله ها، کوه ایمان تو را می شناسند

دهکده دهکده عشق و نان را سرودی

لهجه های فراوان تو را می شناسند

عشق هم نسبتا چیز چندان بدی نیست

قلب های پریشان تو را می شناسند

عاقبت دل به دریا زدی با خبر باش

گرگ های بیابان تو را می شناسند

نعش خود را تو سنگر به سنگر کشاندی
پس تمام شهیدان تو را می شناسند

سمنان- علی دولتــــیان


14 آبان 1392 1557 2

ستاره قرمز(محرم)

آن سالها که باغ خدا را خزان گرفت

خورشید در مدار زمین، ناگهان گرفت


پُرشد دوباره روی زمین، میوه های کال

تا یک نفر، جلوی هجوم خزان گرفت


از یاد رفته بود شمیم بهار و گل

مردی برای باغ خدا پاسبان گرفت

 

وقتی که از مدینه سفر کرد، از خدا
بی شک جواز بردن این کاروان گرفت

کارش به ماجرای عجیبی کشیده شد
لرزید، آسمان و زمین هم تکان گرفت

وقتی که آن دو دست ستون ستاره شد

پای فرشته های خدا هم ، توان گرفت



قدت نمی رسید ببینی عمو چه کرد

بغض گلو برای تو هم نردبان گرفت


هفت آسمان فرشته فرستاد در زمین

یک کاروان ستاره ی قرمز، از آن گرفت

 

خورشید چکه چکه چکید از فراز شب
رودی بزرگ گشت و تمام جهان گرفت



رودی زلال و پاک که در آبگیر آن
هر روز تا هنوز وضو می توان گرفت



یک یا حسین مانده به باغ و ترانه اش
سجاده ها شمیم گل ارغوان گرفت



من ناصرا...سه نقطه کنارش هنوز هست

از ما به خط فاصله اش امتحان گرفت


فجرآشنای حلقه ی این بیت بوده ایم

وقتی که در زدیم، خدا دستمان گرفت

علی دولتیان



14 آبان 1392 546 1

عاشق شده نایاب

امروز چه گرم است کلافه شد و بی تاب

از بس که عرق کرده ز رویش بچکد آب


هر روز لب پنجره می آمد ومی رفت

تا سیر تماشا کنمش در وسط قاب


یک پنجره لبخند لبش بر لب من زد

آرام بوز باد تنش هم بخوردتاب


یک جور بوز باز کنی دکمه ی او را

مگذار نمایان بشود بالش خوشخواب


پیراهن سرخش که عقب زد چه خنک شد

البته نگو شرم و حیا هم شده کمیاب


پوشانده خجالت زده بالای تنش را

مهپاره کجا یاد گرفت این همه آداب


از چشم سیاهش، پر و پایش چه بگویم

لب ناب دهان و کمرش ناب تنش ناب


از کوچه چگونه بکشم دست به مویش

یک بوسه مگر پرت کنم بر لب مهتاب


با این همه سیمین تن زیبای پری رو

آدم شده کم حوصله عاشق شده نایاب

*

در کوچه نمان بال بزن بال بزن بال

دریا تو ندیدی شده ای عاشق مرداب

علی دولتـــــیان


11 آبان 1392 450 0

چکاوک

چکاوک

 

تو با تمام بزرگی چکاوکی هستی

که فکر صید پرنده ی کوچکی هستی

 

شکوه شعر منی می شناسمت ای گل

میان این همه گل ها، گل تکی هستی

 

بگو چرا گل میخک گرفته ای در دست

خودت قشنگ تر از باغ میخکی هستی

 

چرا به دور لبت خط می کشی بیخود

تو باکلاس و قشنگی عروسکی هستی

 

هزار حیف که با من کمی چپ افتادی

 دوباره فکر کنم فکر پاتکی هستی

 

چرا جواب سلامم نمی دهی دیگر

خدا نکرده کری؟ یا که عینکی هستی

 

تو گفته ای به تو گفتم غروب یک روزی

بگرد دور سرم چون که پیچکی هستی

 

قبول هرچه بگویی قبول دارم من

قبول کن که کمی هم تو کرمکی هستی

 

همیشه می پلکی با یکی چه بانمکی

بدان خلاصه، عجب مارمولکی هستی

علی دولتــــــیان



05 مهر 1392 524 7

دهان کاسه ها

دهان کاسه ها

کدام ابری به خود پیچید گیسوی رهایش را

که مشهد شهر بارانی بغل کرده عبایش را

 

کدام آهو شبی خوابیده زیر تاک انگوری

که کندو هم بسوزاند دل زنبورهایش را

 

وساعت هشت شد هفت آسمان چرخید دور شهر

بهشت آورده باز از نای دژها لا الایش را

 

دهان کاسه ها اطراف سقاخانه می بیند

عطش هم می کشد بر روی بومی کربلایش را

 

و مَشکی بی عمو عباس در تالار آیینه

عوض کرده کبوتر، این وسط با اسب جایش را

 

ادامه دارد این تصویر روی بوم نقاشی

همین مانده که نقاشی کند لحن صدایش را

 

غدیر و برکه و دستی که بالا رفته آورده

مشخص کرده با این پس زمینه ابتدایش را

 

کشیده یک حرم، گنبد، پری در دست خادمها

به پایان می رساند باسواری ماجرایش را

 

علی دولتیان



03 شهریور 1392 836 4