در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده احسان کاوه)

دفتر شعر

دوست دارم که بگویم غزلی از دهنت

صرفا برای نقد

دوست دارم که بگویم غزلی از دهنت
که عسل می چکد از ظرف زبان بدنت

فتنه برخاسته در شهر از آن تیر دو هشت
صاف کن ابروی کج را به صلاح وطنت

چتر با چادر مشکی چه به تو می آید
کاش کولاک شود بر اثر آمدنت

می‌رسی مثل اناری که ترک بردارد
به یقین قلب منی وقت برانگیختنت

بنشین چای کمی دم بکشد تند نرو
دست بردار از این تندی طرز سخنت

لب گشودم که بگویم پس ازین بوسه بس است
که پشیمان شدم از پاسخ دندان شکنت

شهره شهر شده دامن پاک تو و من
پاک رسوا شدم از پارگی پیرهنت

تو عزیزی نخی از پیرهنت را بفرست
عین یعقوب ببین معجزه عطر تنت...

آن قدر خوب و لطیفی تو که در جمع صفات
باید اسلامی بیاید عقب انجمنت

عشق آنی است که در صورت تو می بینم
قصه ها آمده درباره معنا شدنت

هیجانی است در این جمله تکراری: عشق،
دوست دارد که بگوید غزلی از دهنت
 


24 اسفند 1399 44 0

انگشت تو اشاره خوبی داشت، انگشتری به دست سلیمانی است

تو مطلع سپیده دم قدسی، مُلکی که در تصرف شیطانی است
انگشت تو اشاره خوبی داشت: انگشتری به دست سلیمانی است...


15 دی 1398 168 0

آب می شود...

نگاه کن
چشم ماه در محاق
غرق در غروب آفتاب می شود
عکس قرص ماه
                 تا ابد
                 در نگاه سرد آب قاب می شود
ناگهان، زمان
            به گرده زمین
                      خراب می شود
زمین
    پیش چشم آفتاب
                      آب می شود...



13 آبان 1393 782 1

ای عید بیا و جمعه دیگر باش

ای ماه بیا و آفتابی تر باش
ای جمعه بیا و جمعه آخر باش
ما منتظر حلول ماه از قدسیم
ای عید بیا و جمعه دیگر باش

با اندکی ویرایش


10 مرداد 1392 932 7

کاش بشکافند قدری قلب ما را بیشتر...

شور بسیاری است در امواج، اما بیشتر
شوق این دل ها به دریاهاست؛ حتی بیشتر

پاسخ دریا یه سرسختی طوفانیم ما:
آی... ای جمعیت باد هوا! ما بیشتر

بس که ما مجنون تر از مجنون و فرهادیم، باز-
کوه می خواهیم بیش از پیش و صحرا بیشتر

ذره ایم و گرمی خورشید در دل های ماست
کاش بشکافند قدری قلب ما را بیشتر

تشنه زخمیم و خون خضر در رگ های ماست
بشکنید آیینه را، آیینه آیا بیشتر...

بیشتر  از پیش می آییم و هردم پیشتر
غرق امیدیم این شب ها و فردا بیشتر


28 خرداد 1392 2811 8

وقتی که نیستی تو، دلم را چه می شود

وقتی که نیستی تو، دلم را چه می شود
بی عشق رنگ و بوی غزل ها چه می شود

وزن و ردیف و قافیه در چشم های توست
دل می دهم به دست غزل تا چه می شود

مضمون عشق در غزلم شعله می کشد
تا انتهای این غزل آیا چه می شود

با اشک و آه و فاتحه فالی گرفته ام 
فالی گرفته ام که تماشا چه می شود

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
افتد به خاک چشم مسیحا، چه می شود

ای آنکه  خاک را به نظر کیمیا کنی
از خاک کمتریم، تو اما چه می شود...

آیینه ای است پیش تو؛ اما پر از غبار
دیوانه نگاه توام، ها! چه می شود...

از توست قلب آتش اگر سرخ می شود
ای عشق! بی تو آبی دریا، چه می شود

من عاشقم عزیز و تو زندانی منی
فرجام کار عشق زلیخا چه می شود

تنگ غروب گریه دلتنگی ترا 
در چشم های آبی دریاچه می شود...

گفتم غروب، موقع غوغاست در غزل
فردا اگر تو باشی فردا چه می شود

یک خنده تو آخر دنیاست کاش من
می شد ببینم آخر دنیا چه می شود

حالا ببین غزل به کجا می برد مرا
من نیستم، نپرس چرا یا چه می شود

نزدیک صبح شاعری از هوش می رود
نزدیک صبح، صبح ... خدایا چه می شود




20 اردیبهشت 1392 766 13

من به جادوی غزل تاج محل می خواهم

تقدیم به بانوی شعر بیدلانه

من از این ذائقه اصل عسل می خواهم
ذوقی از این زن زانو به بغل می خواهم

 تو که معمار مضامین بلندی بانو
من به جادوی غزل تاج محل می خواهم

نقشه عشق از ابریشم اندیشه بباف
فرشی از روی زمین تا به زحل می خواهم


بین تشویش نظرها به اشارات شما
شرحی از مساله روز ازل می خواهم

بیدلی آمده با مائده شعر و غزل
دفتری با مدد از شیخ اجل می خواهم...

باز از دفتر اشعار شکر در شکرت
من غزل باز غزل باز غزل می خواهم
 


30 بهمن 1391 17 0

ای آسمان به آبی دریا خوش آمدی

به محمدم:


دنیای من! سلام؛ به دنیا خوش آمدی
اینجا میان این همه غوغا خوش آمدی

اینجا: زمین خاکی، میراث نسل ماست
بازآمدی به بازی دنیا، خوش آمدی

راهی است باز، رو به دو زندان ناگزیر
هان ای عزیز! نزد زلیخا خوش آمدی

دیروز ماست آینه ای پیش چشم تو
نزدیک شو به آینه ها، ها خوش آمدی

با آفتاب آمدنت دی بهار شد
بابا خوش آمدی گل بابا خوش آمدی 

آرام، رو به روی تو آرام می شوم
ای آسمان! به آبی دریا خوش آمدی

امروز ما زمینه فردای روشنی است
فردای من مسافر فردا خوش آمدی


28 دی 1391 1736 9

غروب بود و نشست آفتاب روی زمین

برید دست تو و ریخت آب‌روی زمین
رسید صورت در خون خضاب روی زمین

و آب جاذبه محض ماه را فهمید
شروع شد پس از آن التهاب روی زمین

ستون خیمه خورشید ایستاده شکست
غروب بود و نشست آفتاب روی زمین

سوال کرد غریبانه: نیست صبح قریب؟
و ماند پرسش او بی جواب روی زمین

سوال کرد دوباره: کسی نمانده «کس»ی؟
و بهت پاسخ مشتی حباب روی زمین

و رفت بیخبر و پشت پرده پنهان شد
و ابر ماند و غبار و سراب روی زمین

هزار و سیصد و چندین و چند سال گذشت
و ابر بود و غبار و حجاب روی زمین

هزار و سیصد و چندین و چند سال گذشت
و مانده پرسش او بی جواب روی زمین...


تمام خاک زمین کربلاست؛ این یعنی:
که صبح می رسد و انقلاب روی زمین...

و یعنی می شود آن روزگار ما باشیم
و ماه باشد و برگردد آبروی زمین


زمین، زمین پس از این، پر از شکوفه سیب
جهان، جهان پس از آن، همان دیار حبیب...


04 آذر 1391 760 7

چهار پاره از یک زخم کهنه

این خانه ویرانه اگر کشور توست
پس تک تک سنگ ریزه ها لشکر توست
تو ریشه این درخت سر در قدسی
ای غزه! مگر محاصره مصدر توست


***


امروز یقین که درد دین یعنی تو
در قامت قبله اولین یعنی تو
شیواتر ازاین گزاره ای نشنیدم
در وصف زمین که سرزمین یعنی تو

***


از حنجر انقلاب حلق آویزیم
الحق که مکلفیم تا برخیزیم
باید دل خویش را به دریا بزنیم
این غده نحس را به دریا ریزیم

***


گفتیم اگر ترانه پس می گیریم
لبریز ز خون زبانه پس می گیریم
سوگند یه تین و طور سینین که ترا
با این خط و این نشانه پس می گیریم



30 آبان 1391 615 1

یک غزه غزل درون من محصور است

در سینه من هزار صحرا طور است
کز ساحت قدس قدر قرنی دور است

باید بشکافت فرق این دریا را
یک غزه غزل درون من محصور است


28 آبان 1391 1256 3

غزل بگو که غزل با ازل هم آهنگ است

به دلتنگی های محسن جلالی


اگرچه خاطر عشاق از ازل تنگ است
غزل بگو که غزل با ازل هم آهنگ است

بیا به شور ازل با غزل بیا برویم
بیا به نور غزل تا ابد زمان تنگ است

هنوز چشم زمین باز با وجود ملخ
به رودخانه شعر  و درخت فرهنگ است

هنوز اگرچه که پاییز تا بهار دگر
میان ایل درخت و تبار یخ جنگ است

بیا قدم به قدم تا شکوفه ها برویم
«به احتیاط ولی لای برگ ها سنگ است»*

بیا و آینه آسمان آبی باش
قسم به آبی دریا که آب بی رنگ است


---------------------
* مصرعی از محسن جلالی:
به احتیاط برو لای برگ ها سنگ است
 


08 مهر 1391 1159 9

سپیدترین شعرها

این سپید در زمان انتفاضه دوم (انتفاضه لاقصی) گفته شده است

سپیدترین شعرهایم را
برای سیاه ترین روزهای عمر فلسطین سروده ام؛
در این زمانه که عاطفه وزنی ندارد
چگونه قافیه ها را ردیف کنم؟!

سپیدترین شعرهایم
سنگین ترین آنهاست؛
زیرا برای انتفاضه سروده ام
سپیدترین شعرهایم
سبک ترین آنهاست؛
زیرا برای فلسطین سروده ام

اگرچه شاعر نیستم
هرگاه از فلسطین گفته ام
شعر قدسی سروده ام

سپید گفته ام چون خوب می دانم
در کنج راحت نشستن و از حماسه سرودن
نه وزنی دارد
و نه رنگی
و نه حتی ارزش کوچک ترین سنگی

اگرچه روسیاه تر از سنگم
شعرم برای شما
همیشه سپید می ماند
چرا که من هم مانند شما
به تحقق وعده الهی یقین دارم:

"و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین"



27 مرداد 1391 770 9

عصری حساس لاجرم در پیش است

از پشت حرامی و حرم در پیش است
بر پشت سلاح و پس قلم در پیش است
در معرکه گرم جنگ نرمی سختیم
عصری حساس لاجرم در پیش است


16 مرداد 1391 474 1

زمان به وقت زمین انتهای شب...

يا سَتَّارُ يا غَفَّارُ، يا قَهَّارُ يا جَبَّارُ، يا صَبَّارُ يا بآرُّ

 

تکرار می شویم و به تکرار می رویم
انکار اگر کنند به اصرار می رویم

این بانگ کیست: «کیست مرا یاوری کند»
وقت حماسه است و غزلوار می رویم

ما کمتریم خوب؛ ولی، کم که نیستیم
بسیار می شویم و چه بسیار می رویم

این قصه نیست حوصله کن شرح می دهم
ما با کفن به عرصه پیکار می رویم

صد بار اگر که مردنمان در رکاب تو
هربار با تو باشد، هربار می رویم

هرجا که حق شهید شود خاک کربلاست
شمشیری آورید میانمار می رویم

ما خواب دیده ایم که پرواز می کنیم
تا صبحگاه دولت بیدار می رویم

چون شعر با تلاطم امواج واژه ها
در بحر انتظار سبکبار می رویم
...

آقا اجازه ساعتمان قرن ها عقب-
مانده؛ زمان به وقت زمین انتهای شب.
 


10 مرداد 1391 695 8

نزدیک شهر فاضله انقلاب ها

در این جهان حامله انقلاب ها
نزدیک شهر فاضله انقلاب ها

تاریخ در تقابل حکام و توده ها
بر می خورد به مساله انقلاب ها

فرضیه ها و فلسفه ها نقض می شوند
در حل نامعادله انقلاب ها

از فرط درد جامعه تشبیه می کنم
اسلام را به قابله انقلاب ها

جای تمام خاطره ها خوانده ایم ما
تاریخ را به منزله انقلاب ها

بعد از عبور از دل تاریک عصرها
نزدیک شهر فاضله انقلاب ها

هنگام فجر در افق فارس می رسد
از شرق قاف قافله انقلاب ها

سالارمرد قافله، آن پیر پارسا
از پایتخت سلسله انقلاب ها

روح حماسه در تن تاریخ می دمد
تا می رسد به مرحله انقلاب ها

از مرز مصر زمزمه آغاز می شود
آنگاه از مغازله انقلاب ها

 از شرق تا به غرب زمین موج می زند
دریای شور و ولوله انقلاب ها

آیینه های سیرت شیطان! مجالتان
تنگ است مثل حوصله انقلاب ها

تا عصر آفتاب پس از قرن ها کسوف
یک تار موست فاصله انقلاب ها

میراث جاودانه مستضعفان کجاست؟
در پیش پای آبله انقلاب ها

آیا زمین پس از گذر از این هزاره ها
تن می دهد به زلزله انقلاب ها

این اعتقاد ماست که تقدیر خلق را
تغییر می دهد بله انقلاب ها


30 بهمن 1390 12 0

آتش به ریشتان به عباتان به شالتان

چندیست از وقاحت وهم و خیالتان
گوش فلک کر است ازین قیل و قالتان

افکنده اید فتنه و آشوب، شرمتان
آشفته باد خاطر و خواب و خیالتان

خون موج می زند که عزا در عزاست این
اسفندِ قلب ماست به روی ذغالتان

قرآن به دوش و دشمن الله اکبرید
آتش به ریشتان به عباتان به شالتان

تخم نفاق سبز و علف های هرز شد
روئیده در حرام لجنزار مالتان

"تَبت یَدا اَبی لَهَب" آید به گوش باز
سودی نبخشد اینهمه مال و منالتان

دریوزه های پُست ز دجال های پَست
تنگ است مثل سینه شیطان مجالتان

کج قامتان! به وسعت تاریخ ننگتان
کسر است بر تراز عمل فتح دالتان

خود باطلید و دور شما نیز بگذرد
ثبت است بر جریده عالم زوالتان

آن خط سرخ راست براین خط رو سیاه
قائم فرود آید و اینست فالتان

"دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست"
کور و کرید و شمع و بیابان مثالتان

از خط و خال خسته ام از بس که دیده ام
خاری ز خطتان و خیانت ز خالتان

خون غزل حلال و به مسلخ سپرده ام
وزن و ردیف و قافیه را با قتالتان...

١٢ محرم ١۴٣١


09 دی 1388 12 2