در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده رضا سهرابی)

دفتر شعر

تفنگت را زمین مگذار در شب خیزِ طوفان ها

« بسم ربِّ الشُّهداءِ و الصّابرین »

تفنگت را زمین مگذار در شب خیزِ طوفان ها...
که در راهند گمراهان و گمراهند میزان ها...
هوای "گرگ و میش" دشت از روزی خبر دارد
که در آن نی لبک سودی نمی بخشد به چوپان ها
تفنگت را زمین مگذار این هشدار تاریخ است
که هرجا بوده انسانی کنارش بوده شیطان ها
مسلمان! لا تَخَف! برخیز و معنا کن شهامت را
و لا تَستَوحشوا! حالا که قبل از ما،مسلمان ها...
یکی میثم شد و آتش به پا کرد و بهشتی شد
یکی مختار شد بین حسین و ابن مرجان ها
...
همیشه رفتنش آری به سود خیل بسیاری ست
چه "مالک" باشد از کوفه چه "حاج احمد" به لبنان ها*
مجاهدهای سازش گر...رجزخوان های در سنگر
طلبکاران پوچ اندیش...خیل سست ایمان ها
همه امروز باید ماست ها را کیسه می کردند
اگر می بود آوینی اگر بودند چمران ها...
اگر #آتش زده بر #اختیار دوستان،دشمن
ملالی نیست تا هستند مردان دبستان ها
هلا! ای آن که یک عالم نگاهش خیره بر راهت
#تفنگت_را_زمین_مگذار_در_شب_خیزِ_طوفان ها

رضا سهرابی

*حاج احمد متوسلیان را می گویم که از نگاه بعضی ها که بودند و هنوز هم هستند دندانی کرم خورده بود! و اگر بود...
هست...و برمی گردد...ان شاءالله.


28 مهر 1396 144 0

«...دا...»

بسم رب الشهداء و الصابرین



به راوی خاطرات کتاب دا؛ سیده زهرا حسینی و خرمشهر عزیزش...



خاطرش هرگز مبادا از کسی آزرده باشد

یا بیاید لحظه ای که خسته و افسرده باشد



این چنین کز خنده اش امید می بخشد به دنیا

خاک خرمشهر باید هم ز تو دل برده باشد...



درد دارد آن چه در چشم همه " گِل " می نماید

در نگاه ساده ی تو " خاکِ باران خورده " باشد



باغبان انگار خوش دارد میان خیل گل هاش

آن که کمتر خار دارد بیشتر پژمرده باشد

...

سرنوشت تو گره خورده به این غربت...به این خاک

خاطرت هرگز مبادا از کسی آزرده باشد...





شاعر: رضا سهرابی

#خرمشهر

پ.ن: آرزو دارم یک روز این شعر را به دست صاحبش برسانم...


03 خرداد 1396 148 0

نترسان ما را...

«بسم الله القاصم الجبّارین»

از زردی رنگ ها نترسان ما را
از سختی سنگ ها نترسان ما را
ما از خودِ جنگ هم نداریم هراس
از "سایه ی جنگ ها" نترسان ما را...

#رضا-سهرابی


15 اردیبهشت 1396 217 0

نزدیک صبح بود که طوفان شروع شد

«بسم رب الشهداء و الصابرین»

 

نزدیک صبح بود که طوفان شروع شد

جریان رودهای خروشان شروع شد

تا خانه ی خلیفه رسیدند و ماجرا

با قتل ناگهانی عثمان شروع شد

آمد میان حادثه ها نام دیگری

شاید خدا رقم زده فرجام دیگری

این صبح بیعت است عجب صبح دلکشی

این شب شده برای همه شام دیگری

عمری به این ستم زدگان حکم رانده اند

قومی به نام احمد و بر کام دیگری...

این روزها پس از گذر سال ها سکوت

بانگ اذان برآمده از بام دیگری

از راه می رسند به یکباره مرد و زن

ابلیس نیز آمده با دام دیگری

برمی خورند در صف خود فوج ها به هم

«پیوسته است سلسله ی موج ها به هم» ...

آمد علی به دیدن مردم که هان؟! چه شد؟

آن سال های سال سکوت،این زمان چه شد؟

گفتند نادمیم،علی جان به ما ببخش

ما سخت بوده ایم تو آسان به ما ببخش

با تو بهار هست و زمستان نمی شود

این زخم جز به دست تو درمان نمی شود

گفتند زخم و آتش قلبش گدازه شد

گفتند زخم و داغ دلش باز تازه شد

از خاطرش گذشت زمان های آشنا

مردان آشنا خفقان های آشنا

آن ها که اعتبار حقیقی نداشتند

دست طمع به راه عدالت گذاشتند

دیدند ذوالفقار علی سد راه شد

یکباره نقشه های شیاطین تباه شد

تا بیرق مبارزه بر شانه ی علی است

گفتند راه چاره فقط خانه ی علی است

آتش گرفت خانه ی او گرچه دم نزد

شصت و سه سال سوخت و حرف از ستم نزد

عمری به احترام پیمبر سکوت کرد

بر عهد خویش ساقی کوثر سکوت کرد ...

آمد به خود دوباره به فریاد مردمان

با ناله های شوق و فغان های بی امان

گفتند و گوش کرد و شنیدند هرچه گفت

فردا شد و به واقعه دیدند هرچه گفت

فردا شد و وصی پیمبر خلیفه شد

فردا شد و زمان عمل بر وظیفه شد

فردا دگر عقیل و ابوذر نمی شناخت

جز حق علی ترازوی دیگر نمی شناخت

اصلا عقیل خواست بگوید که مرتضی

در راه حق برادر و خواهر نمی شناخت

دیگر علی نبود اگر سهم خویش را

با طلحه و زبیر برابر نمی شناخت

چشمش همیشه خیره به پایان جاده بود

هرچند دلشکسته ولی ایستاده بود …

 

آمد میان مردم و طوفان شروع شد

کم کم بهانه های حسودان شروع شد

فریاد زد ولید: تو را با زنان چه کار؟!

اصلا تو را به سهم فلان و فلان چه کار؟!

این حرف ها نمی کند این جا اثر،علی!

آتش گرفته بود...چه گفته مگر علی؟

فرموده بود: پیش روی ما قیامت است

اینک زمان زمانِ عمل بر عدالت است

تبعیض جاهلانه ی اشرافیت بس است

دعوای این قبیله و آن قومیت بس است

ناگاه رو نموده به اشراف و خیره شد

دنیای این سران شقی تار و تیره شد

آن جا زبان گشوده به تهدید ظالمان

یار ستم کشیده و خصم ستم گران

 گفت آن جماعتی که گرفتار آز شد

دستانشان به ثروت ناحق دراز شد

اِنّی اذا رأیتُ رَدَدْتُ مَعَ الخَزی

واللهِ لَو وَجدتُ تُزوِّج بِه النِّساء

یعنی نمی دهم به تساهل امانشان

حتی اگر که باشد مهر زنانشان

بازپس گرفته می شود اموال نا به جا

واللهِ لَو وجدتُ تُزوِّج بِه النِّساء

 

فریاد زد ولید تو را با زنان چه کار؟

اصلا تو را به سهم فلان و فلان چه کار؟

بالا گرفت در صف اشرافیت تنش

طلحه زبان گشود علی را به سرزنش

کاخر ذخیره های نظامند این قبیل

در هر قبیله صاحب نامند این قبیل

سیّاس باش و با همه اینطور تا مکن

این گونه خویش را ز بزرگان جدا مکن

آمد زبیر نزد علی گفت یا امیر!

در سهم ها عرب و عجم را یکی مگیر

مولا ولی به راه خودش دل نهاده بود

چون کوه بر عدالت خود ایستاده بود

مولا ملاحظات جناحی نداشت و

با هیچ کس تعارف واهی نداشت و

گفتا به هرکسی که در این ره مردد است

کاین شیوه تازه نیست که رسم محمد(ص) است …

 

آری علی که هست امام من و شما

امروز دل سپرده به نام من و شما

امروز در نگاه جهان ثبت می شود

این شورها و این هیجان ثبت می شود

ما با شکنجه های زمان امتحان شدیم

طاغوت بود و در خفقان امتحان شدیم

گر جنگ درگرفت نگفتیم خسته ایم

ما هشت سال با دل و جان امتحان شدیم

با مشکلات ریز و درشت زمان خود

با فتنه ها و فتنه گران امتحان شدیم

یک عمر با نداری مان نیز ساختیم

با مشکلات و با غم نان نیز ساختیم …

امروز ما جماعت یکرنگ خسته ایم

از جنگ نه ، ازین همه نیرنگ خسته ایم

امروز روزگار غریبانه ی علی است

رزق گرسنگان همه بر شانه ی علی است

ما با علی برای خدا عهد بسته ایم

حالا چرا به گوشه ی عزلت نشسته ایم؟

عهدی که بسته ایم فراموش می شود

شمع عدالت است که خاموش می شود

آن ادعای محض رضای خدا چه شد؟

آن جمع سر نهاده به قالوا بلی چه شد؟

یک عده با مکیدن خون سیر می شوند

یه عده هم گرسنه زمین گیر می شوند

شهوت فرا گرفته زمین را چه می کنید؟

امروزمان گذشته و فردا چه می کنید؟

تا کی سکوت و ترس دگر ادعا بس است

دلخسته ام ادامه ی این ماجرا بس است

اینک شما و این همه شومی…چه می کنید؟

با این مطالبات عمومی چه می کنید؟

ای دولت امید! کنون وقت پاسخ است

با ظلم فیش های نجومی چه می کنید؟

«دیگر بس است عدل ازین پس ستم کنید

لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید

هر چند پیش ازین به شماها نداشتیم

چشمی که بعدها به ضعیفان کرم کنید»

با ادعا کسی که ابوذر نمی شود

هر تیر خورده مالک اشتر نمی شود

هر کس که با علی است دلش مبتلای اوست

در فکر و در کلام و عمل پا به پای اوست

هرگز مباد این که ولی را رها کنیم

باید ز کوفیان ره خود را جدا کنیم …

مردم دوباره موعد خلق حماسه هاست

انگشت های آبی ما هم سلاح ماست

ما اهل دست دادن با فتنه نیستیم

باید جلوی هرچه منافق بایستیم

سازش نبوده است ره انقلاب ما

هرکس که با علی است بود انتخاب ما

 

 وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون…

 

شاعران:

امیر سلیمانی

حمیدرضا فاضلی

رضا سهرابی


پ.ن1:التماس دعای فرج
پ.ن2: فایل صوتی شعر فوق با نوای حاج محمد یزدخواستی را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.

http://aftabgardanha.com/poem/ID/321/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF


04 اردیبهشت 1396 270 0

شهادت

«بِسمِ رَبِّ الشُّهداء و الصّابِرین»



یک عده سر مقام و شهرت دارند

یک عده غم معاش راحت دارند

ارزان مفروش جان خود را کز تو

یک شهر توقع شهادت دارند...



#رضا-سهرابی



03 دی 1395 192 2

این گل به جز پرپر شدن راهی ندارد...

یا حَبیبَ من لا حَبیبَ له

تقدیم به جناب مختار ثقفی

.

.

.

هرچند این گل عمر کوتاهی ندارد
اما به جز پر پر شدن راهی ندارد

 

این روزها خوش نیست حال آسمان هم
صبری که قبلا داشت را گاهی ندارد…

 

با توست روی صحبتم… ای مرد! برخیز!
این قفل ها غیر از تو مفتاحی ندارد

 

از دست و خنجر پر شده ...تقدیرت اما
دستی که روی شانه می خواهی ندارد

 

واهْجُر! رها کن کوفه را ،هَجراً جمیلا!
کوفی برایت غیر گمراهی ندارد

 

یک شاه حتی بی سپاهش نیز شاه است
چشم امیدی کوه بر کاهی ندارد

 

 

"مختار" هم حالا اسیر جبر عشق است
جز تاختن بر خیل شب راهی ندارد

 

از جاری خون خدا سرشار بوده
مردی که اکنون هیچ خونخواهی ندارد

 

#رضا_سهرابی

دوشنبه/۲۸ رمضان المبارک
مصادف با ۱۲ تیر ۱۳۹۵



18 تیر 1395 1789 0

جنگ ما انتها نخواهد داشت...

 

«یا حَبیبَ من لا حَبیبَ له»

 

به تمام شهدا و جانبازان راه عشق

 

مثل وقتی که کوچه ها می سوخت

در تـب ازدحام مـوشــک ها

سردی کوچه های شهر این بار

گم شده در حضور کودک ها

 

پیرهن مشکی عزا دیگر

بر تن آسمان دنیا نیست

ساکتِ آبی اش یقین دارد

جنگ سرمشق امشب ما نیست

 

همه جا صحبت از توافق بود

صحبت از جام زهر نوشیدن

این طرف عده ای به خاموشی

عده ای آن طرف به جوشیدن

 

حرف اخبار را نفهمیدم

صحبت از صلح بود و از شاید...

گفت لیلا که این همه یعنی...

محسن ما به خانه می آید!

 

زن همسایه...مشهدی حیدر...

همه در گیر و دار استقبال

مادرم خسته از نبود پدر...

مادرم بی رمق ولی خوشحال!

 

با عبور از صف خرید شکر

پای مردی به کوچه مان وا شد

تلخ خندی نشست روی لبش

بغض در کوچه حکم فرما شد

 

ناگهان زنگ در ز هم پاشاند

شوکت آن همه صبوری را

مادرم می دوید تا شاید

عطش سال های دوری را...

 

خواب لیلا میان خانه شکست

باورش گرچه غیر ممکن بود

خانه با اشک آب و جارو شد

او خودش بود...آه...محسن بود!

 

تکیه زد بر در و بلندم کرد

دست هایش عجیب نیرو داشت

ظاهرش اندکی عوض شده بود

با عصایی که زیر بازو داشت

 

گفتم اکنون که آمدی دیگر

جنگ کاری به ما نخواهد داشت؟!

تلخ خندی زد و به گوشم گفت:

«جنگ ما انتها نخواهد داشت»

 

#رضا-سهرابی



27 اردیبهشت 1395 364 0

خورده است هرکسی ثمر انقلاب را

بسم رب الشهداء والصابرین

به مدافعان حرم

 

 

تا حس کنم نفس به نفس التهاب را

«تنها گذاشت این من بی انتخاب را»

 

پرواز را به قول خودش برگزیده بود

رحمی نکرد غرقه ی امواج آب را

 

می رفت با شکوه و به تیر کنایه بست

با رفتنش جماعت عاشق مآب را

 

در ازدحام سرخ سحر ایستاده بود

تا اهل شام سر نبرند آفتاب را

 

گفتند راویان جهادش که او چطور

شرمنده کرده در دل شب اضطراب را...

 

می تاخت او به دشمن و در خانه مادرش

سنگر گرفته بود حریم حجاب را

 

یک عده نان تازه و یک عده خون دل

خورده است هرکسی ثمر انقلاب را

...

نانش خمیر باد و زمینش کویر باد

پاشید هرکه بر سرمان بذر خواب را

 

 

#رضا-سهرابی

*مصراع دوم از استاد عزیزم سید وحید سمنانی می باشد.


برگرفته شده از faryadesokoot.blog.ir


19 فروردین 1395 435 0

هر چند آسمان تو را پر نداشتم

«یا حَبیبَ من لا حَبیبَ لَه»

 

غزل انتظار

.

.

.

هر چند آسمان تو را پر نداشتم

اما از آستان تو سر بر نداشتم

 

من،این منِ اسیر لجن زار روزگار

جز انتظار،چاره ی دیگر نداشتم

 

باشد قبول...خیر مرا کس ندیده است

اما برای هیچ کسی شر نداشتم!

 

نادیدنت ز چشم خودم آب می خورد

این سال ها تو بودی و باور نداشتم

 

...

 

حالا که سر به راه نگشتم کنار تو

ای کاش از شروع غزل سر نداشتم...

#رضا سهرابی

برگرفته شده از faryadesokoot.blog.ir



17 اسفند 1394 682 4

به خون سبز شیخ نمر

« بسمِ رَبّ الشُّهداءِ و الصّابِرین»

 

گرفت خرمن ما را لهیب دافعه ها

زبان گشوده به ما آتش مرافعه ها

 

شکست زمزمه ی نور در شب تاری

گذشت موعد هربار خویشن داری

 

به گوش آینه ها بانگ سنگ می آید

به هر طرف بروی بوی جنگ می آید

 

دهان آینه را باز ، بسته می خواهند

و شیشه ی دل ما را شکسته می خواهند

 

و خون کنند ز دامان عاشقان جاری

به خواب مرگ اسیران...به جرم بیداری!

 

شروع تفرقه در قوم کارشان بودست

همان قبیله که وحدت شعارشان بودست

 

سرود صلح کنون در حجاز می خوانند

جماعتی که فرادی نماز می خوانند

...

برادرم! چه شکسته چه ایستاده بمان

میان همهمه ی شب تو مرد جاده بمان

 

بدان توحش طوفان تمام خواهد شد

دروغ شوکت دزدان تمام خواهد شد

 

«گریزد از صف ما  هرکه مرد غوغا نیست

هر آن که کشته نشد از قبیله ی ما نیست»*

 

قسم به چرخش دوران،به روزگار قسم

به آخرین رجز روز کارزار قسم

 

فقط نه کوخ شما سال هاست تاریک است

به صبح کاخ نشینان غروب نزدیک است

.

.

فقط نه کوخ شما سال هاست تاریک است

به صبح کاخ نشینان غروب نزدیک است

 

 

 

شاعر: رضا سهرابی

 

*بیتی از نظیری نیشابوری

*شعر با اندکی اصلاح مواجه شد و چند بیت آن حذف گردید.



08 بهمن 1394 550 2

سازش نه...ذلت نه

شب دوم محرم »

مداحی « سازش نه...ذلت نه »

مداح: « حاج محمد یزدخواستی »

شاعر: « رضا سهرابی »

دانلود در لینک زیر:

http://bayanbox.ir/info/6228005007738049418/%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86

 

 

با اجازه ی جناب بیاتانی به علت طولانی بودن شعر از نوشتن متن صرف نظر می کنم.

اینجا جا داره از زحمات بسیار بسیار بسیار زیاد استاد و برادر بزرگ ترم جناب بیاتانی عزیز و دوست داشتنی تشکر کنم.


 



25 مهر 1394 693 0

عبدالله ابن عُمَیر کلبی

« بِسمِ رَبِّ الشُّهداءِ والصّابِرین »
 
عبدالله ابن عُمَیر یکی از فرماندهان بزرگ سپاه اسلام در جنگ مقابل ساسانیان بود،او پس از پیش روی مسلمانان تا فارس،به همراه همسرش ام وهب در آن محدوده سکنی گزید و آنقدر با ایرانیان خوش رفتار بود که حتی از بزرگان فارس هدیه دریافت می کرد و به آن ها هدیه می داد.
بعد از چندی به نخیله در نزدیکی کوفه بازمی گردد و بزرگان کوفه که نامه های دعوت برای امام حسین فرستاده بودند از او می خواهند با آن ها بیعت کند اما او سر باز زده و می گوید شما طاقت عدالت حسین را ندارید و من هم در جنگ بین دو گروه مسلمان شرکت نمی کنم.
مجددا به همراه ام وهب عزم دیار فارس می کند اما وقتی می فهمد حسین (ع) به نزدیکی کوفه رسیده و کوفیان همه مقابل او ایستاده اند و قصد جان او را دارند می گوید: من جنگ با مشرکان را بسیار دوست می داشتم اما اکنون امیدوارم که ثواب جنگ با این مردمی که برای کشتن پسر دختر پیامبر خود می روند بیش از ثواب پیکار با مشرکان باشد...
این می گوید و با شتاب خود را به امامش می رساند و پس از جنگی مردانه در کربلا به شهادت می رسد.
 
تقدیم به او...که مرد مردان بود :
 
 
باورم نیست که این گونه شتابان برسد
کاش با آمدنش قصه به سامان برسد
 
از سحر منتظر آمدنش بود حسین
بارها گفت قرار است که مهمان برسد
 
هرکجا هست چه در فارس،چه در کوفه، چه شام
با شروع رجزش موعد طوفان برسد
 
بی سبب نیست که او در صف حزب الله است
با بصیرت بشود هرکه به ایران برسد!
 
کفش پا کرده و یک دشت هراسان که مباد
پای این زِلزِله سردار به میدان برسد
 
سخت می تاخت و می تاخت و با خود می گفت
باید این غائله یک روز به پایان برسد
 
رو به کوفی صفتان گفت: خدانشناسان!
ما نمردیم که زخمی به ولیمان برسد
 
سخت جنگید و جنگید و جنگید و جنگ
جاده ای گشت که با آن به گلستان برسد
 
آه! او ابن عُمَیر است،همان عبدالله...
باورم نیست که این مرد به پایان برسد
 
 
 
شاعر: رضا سهرابی

 


پ.ن : منابعی که در شناخت ابعاد مختلف شخصیتی جناب عبدالله مفید بودند:

نامیرا نوشته ی آقای صادق کرمیار

کتاب آه نوشته ی آقای یاسین حجازی که ترجمه ی مقتل نفس المهموم از شیخ عباس قمی می باشد.


برگرفته شده از faryadesokoot.blog.ir



23 شهریور 1394 885 6

وای از شبی که حادثه ی چشم های تو...

یا حبیب من لا حبیب له

به بهانه ی طراحی تارنمای جدیدم...

شعری تقدیم به خدا

 

 

حتی اگر بهار مرا هم خزان کنی

باید به سمت نور مسیری عیان کنی

 

سختی کشیده ام که شوم لایق حضور...

آماده ام که سخت مرا امتحان کنی

 

«ما محرمان خلوت انسیم» هر چه هست

شایسته است در غزل ما بیان کنی

 

وای از دمی که حادثه ی چشم های تو...

وای از شبی که صاعقه ها را عیان کنی

 

دیگر برای غیر تو شاعر نمی شوم

باید مرا به شعر خودت میهمان کنی

 

شاعر: رضا سهرابی



منتظر حضور زندگی بخشتون هستم  faryadesokoot.blog.ir



25 تیر 1394 657 4

ما را در این غبار گذارید و بگذرید


♥یا حبیب من لا حبیب له♥



ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

مرحوم قیصر امین پور

...



ما را در این غبار گذاریـد و بگذرید

با قلب داغدار گذاریـد و بگذرید

ما را اگر چه سهم شماها بهار بود

در قلب شوره زار گذاریـد و بگذرید

این شیر داغدیده ی فرتوت خسته را

در حسرت شکار گذاریـد و بگذرید

من شرط بسته ام که به من دل سپرده است

ما را در این قمار گذاریـد و بگذرید

جز خاطرات،وقت سفر کل خانه را

باید به یاد یار گذاریـد و بگذرید

پایان این مصیبت دنباله دار را

بر عهده ی قطار گذاریـد و بگذرید



شاعر: رضا سهرابی



22 اردیبهشت 1394 348 2

ای جنگ...

به خواهران و برادرانم در یمن:

 

هرچند فقط بار گناه آوردم

اما دل خویش را گواه آوردم

ای جـنگ! من از سکوت مرموز جهان

رنجیده ام و به تو پناه آوردم...

 

شاعر: رضا سهرابی



19 فروردین 1394 492 1

شعری گمنام

 

من می دانم تو از خودت بیزاری

اما سر بی سری ما را داری

فکه...پاوه...شلمچه...مجنون...ای جنگ!

این لاله ی سرخ را کجا می کاری؟

 

شاعر: رضا سهرابی



18 فروردین 1394 337 0

حتی تو...

 

بر آب شناور شده ام اما تو...

تنها تر از آن شدم که حتی با تو...

از بس که کبودِ صورتم ماتم داشت

نشناخت مرا هیچ کسی حتی تو...!

 

شاعر: رضا سهرابی



17 فروردین 1394 725 2

ای علت اعجاز غزل های معاصر

یا حبــــیبـــــ التّـوّابـیـن

 

 

ای راز دل شیخ اجل های معاصر

موضوع همه بحث و جدل های معاصر

باید به سر و صورت خود خاک بریزند

پیش لب تو قند و عسل های معاصر

هرکس که برای تو غزل ساخته شعرش

امروز شده جزو مثل های معاصر

بی دغدغه خوش باش که من نیز خوشم با...

مفعولُ مفاعیلُ فعل های معاصر

معلول گناه دل دیوانه تویی،عشق!

ای علت اعجاز غزل های معاصر

 

شاعر: رضا سهرابی



13 فروردین 1394 552 10

انگار دنیا سهم ما را آه می خواست

«السلام علیکِ یا فاطمةالزهراء سیدة نساء العالمین»

 

انگار دنیا سهم ما را آه می خواست

دست تو را از شال من کوتاه می خواست

زهرای من در کوچه ها نامرد کم نیست...

برگرد زهرا! محسنم این ماه می خواست...

نفرین مکن من حتم دارم امتحان است

حتما خدا این قصه را جانکاه می خواست

یک عده را در آتش عشقش رها کرد

یک عده را هم تا ابد گمراه می خواست

تلخ است اما او که عالم در ید اوست

امروز از دنیا فقط یک چاه می خواست

...

این راه بی پایان برای زنده ماندن

الحق و الانصاف ثارالله می خواست

 

 

شاعر: رضا سهرابی



13 فروردین 1394 680 5

شیعه یعنی ترانه ای زخمی

یا حبــیبـــ التّوّابین

تقدیم به شیعیان بحرین

 

قصه این بود: دیو شب می خواست

کدخدای جهان ما باشد

دیو خوش داشت قصه ی خورشید

تا ابد از زمین جدا باشد

...

قوم آیینه های صادق را

از خطرهای جنگ ترساندند

چند آیینه را ترور کردند

شیعه را از تفنگ ترساندند

...

دود می رفت تا خیابان ها

آتش معرکه نمی خوابید

دیو خوش داشت این چنین...اما

غیرت شیعه برنمی تابید

...

ناگهان مردی از تبار امید

آمد و گفت: شیعه با شرف است

گفت: آل خلیفه رفتنی است

گفت: آل خلیفه ناخلف است

...

حک شده رد پای خون زیر

چکمه های سیاه استعمار

ننگمان باد اگر که جا بزنیم

روبروی سپاه استعمار

...

شیعه یعنی ترانه ای زخمی

در پی تیرهای پی در پی

آی مردم سکوت محکوم است

آی دنیا محاصره تا کی؟

 

 

شاعر: رضا سهرابی

 

 

*منتظر نقد شما بزرگواران هستم*



27 بهمن 1393 643 4
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها