در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد میرزایی)

دفتر شعر

اگر مولا نخواهد، برگی از شاخه نمی افتد

قلم در دست می گیرم ولی ذهنم پریشان است
چه بنویسم از اوصافش؟ که او پیدا و پنهان است

صراط المستقیم و نقطه ی در باء بسم الله
علی تفسیر قرآن نه علی خود روح قرآن است

اگر مولا نخواهد، برگی از شاخه نمی افتد
امیرالمومنین شان نزول باد و باران است

تورق کرده ام تاریخ بیت الله را کامل
فقط مولای ما مولای ما مولود این خانه ست

فقط مولای ما در بستر مرگ نبی خوابید
و ثابت کرد تنها او برای مصطفی، جان است

خدا در آسمان هایش برایش تخت شاهی بست
ولی او در زمین در فکر نان مستمندان است

یتیمان مدینه دردهایش را نمی دانند
دلش لبریز از داغ است با این حال خندان است

اگر انسان علی باشد، دگر ما را چه می نامند ؟!
جهانی کافرند انگار اگر حیدر مسلمان است
::

مرا با یک نگاه لطف خود از غم رها گردان
جهان بی لطف چشمانت برایم مثل زندان است


http://payeezesabz.blog.ir/post/27



14 تیر 1394 604 1

با شما مى شکفد غنچه اگر مى شکفد

السلام عليک يا اميرالمومنين

 

هرکجا مجلس مدح تو به پا مى گردد

اشک شوق از قفس ديده رها مى گردد

 

با شما مى شکفد غنچه اگر مى شکفد

يا که برگى اگر از شاخه جدا مى گردد

 

روى خورشيد اگر از تو درخشان نشده ست

پس زمين دور سر شمس چرا مى گردد؟

 

"بأبى أنت و أمّى" كه سعادتمند است

هركه در مسلك عشق تو فدا مى گردد

 

کعبه از عشق تو بى پرده گريبان چاک است

بى سبب نيست اگر قبله ى ما مى گردد

 

دور باطل زده، سرگرم تسلسل شده است

آنکه بى مهر تو دنبال خدا مى گردد

 

درد ما درد خمارى ست، که با يک بوسه

روى انگور ضريح تو دوا مى گردد

::

عاقبت مى رسد آن مرد و چون ايوان نجف

گنبد همسرتان نيز طلا مى گردد

 

 

پى نوشت: دانلود فايل صوتى غزل ديگرى از بنده، در مدح اميرالمومنين عليه السلام

               با صداى مداح اهل بيت حاج مهدى سلحشور:

              http://tinylink.net/7fys8



19 مهر 1393 529 6

اللهم احفظ قائدنا

در باغچه اى که از محبت دارم

از عطر گل خنده ى تو سرشارم

شکرانه ى اينکه سايه ات بر سر ماست

"هر روز گلى محمدى مى کارم"



19 شهریور 1393 461 1

پاییز در راه است ...

هرچند این شب ها مجال شعر کوتاه است

غمگین مشو شاعر!

پاییز در راه است ...



04 شهریور 1393 2183 1

شعر

رفيق و همدم بى ادعاى من شعر است
مجال بال گشودن براى من شعر است

اذان بگو که دو رکعت غزل اقامه کنم
رکوع و سجده ى من، ربناى من شعر است

من آسمان و زمين را شکافتم حتى!
قسم به حضرت موسى! عصاى من شعر است

شب است و دفترم از نانوشته ها لبريز
سکوت مى کنم و اشک هاى من شعر است

شبى که مى روم از شهرتان شبى سرد است
به روى برف همين ردّپاى من شعر است

بعيد نيست ببينم که ذکر شاعرها
به جاى فاتحه روز عزاى من شعر است


::


13 تیر 1393 321 5

گم شده ام گم شده ام اهالى!


درِ قفس شکسته شد، ولی من
پرنده ای که با شکسته بالی
نگاه می کنم به آسمان آه
به آسمانِ از پرنده خالی

در آسمان از پرنده خالی
در این زمینِ رو به خشکسالی
در آسمان شرجیِ جنوبی
در آسمان ابریِ شمالی
میان نخل های سربریده
میان خوشه های زرد شالی
میان ندبه های صبح جمعه
میان شنبه های بی خیالی
در آسمان خراش های بی رحم
و برج های لات و لاابالی
چقدر گشته ام ولی ندیدم
نشانی از خودم، من خیالی

گم شده ام گم شده ام اهالی!
کسی مرا ندیده این حوالی؟


::


15 دی 1392 696 8

درددل دُردانه

هیچ کس در شام با دُردانه ات همدم نشد

هیچ کس جز عمه زینب همدم دردم نشد

 

حرف های عمّه مرهم بود بر زخمم، ولی

هیچ کس بر زخم های عمّه ام مرهم نشد

 

الامان از کوفه و از شام ... از غربت پدر!

طاقت ما کم شد اما سنگ باران کم نشد

 

قدّ من کوتاه بود و نیزه ها خیلی بلند

خواستم بر زخم هایت بوسه بگذارم، نشد

 

::



06 آذر 1392 739 5

این روز و شب ها با خودم بدجور درگیرم

گر من ز محبتت بمیرم
دامن به قیامتت بگیرم
سعدی

از عشق می ترسم، ولی بی عشق می میرم
ایـن روز و شـب هـا بـا خــودم بـدجــور درگــیــرم

سـرگـرم پـرواز خـودم در آسـمان بودم
تو در زمین پیدا شدی، حالا زمینگیرم

من شاعرم، فرقی ندارد هرکجا باشی
جـز از غزل هایم سراغت را نمی گیرم

آه ای زمستانی ترین رویای بهمن ماه!
بـدجـور از مـردادمـاه بـی تـو دلـگـیـرم

من زنده ام تا در غزل ها از تو بنویسم
ورنه خدا می داند از این زندگی سیرم

تقصیر مـن ایـن بـود چـشـمـان تـو را دیدم
تقدیر من این است در چشم تو تسخیرم

بی شک شب چشمت برایم لیلة القدر است
آری بـه چـشمـانـت گـره خـورده است تقدیرم

::


03 مرداد 1392 1389 13

علت بارش باران! سبب رویش گل!

به خاک پای امام هادی علیه السلام:


گنبد خاکی و ماتم زده تا می ریزد
بر سـر زائـر تـو خـاک عزا می ریزد

حسرت اینکه بگویند: ضریحت زیباست
سال ها غصه به قلب شعرا می ریزد

شب به شب جامعه می خوانم و می بینم نور
خـط بـه خـط ظـلـمـت اشـعـار مــرا مـی ریــزد

علت بارش باران! سبب رویش گل!
ذکـر تو از دهن چلچله ها می ریزد

« أمرُکم رُشد » ... و ما بچه کبوتر هستیم ...
« ذکـرُکـم نـور » ... دلـم بـیـن دعـا مـی ریـزد

کـاش مـی مُـردم و امـروز نـمـی دیـدم که
قُبح توهین به تو -توهین به خدا- می ریزد

از شـمـا نیست بعید اینکه ببینیم آخـر
کافری اشک به دامان شما می ریزد

::

من قسم می خورم این عشق جنون آور من
عاقـبــت پــای شــمــا خــون مــرا مـی ریـزد

::


23 اردیبهشت 1392 885 16

زینب! بلند گریه کن، اینجا مدینه نیست ...

با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد

مادر به او که پیرهن کهنه را سپرد
دل شوره های زخمی خواهر شروع شد

باور نداشت آتش آن اتفاق را
تا عصر روز حادثه باور شروع شد

جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه
تکرار قصه ی در و مادر شروع شد

اینجا بجای میخ در و قامتی کبود
این بار جنگ خنجر و حنجر شروع شد

زینب! بلند گریه کن، اینجا مدینه نیست
حالا که سوگواری حیدر شروع شد

نه باورم نمی شود این سطرِ «ناحیه»
والشمرُ جالسٌ ... سر و خنجر ... شروع شد

می خواستم تمام کنم شعر را، نشد
یک غم تمام شد، غم دیگر شروع شد

خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت
زینب گریست ... خنده ی لشکر شروع شد

اینها گذشت ...
چفیه و سربند را که بست،
تا بوی سیب در دل سنگر شروع شد،

رفتند دسته های عزایی که راهشان
با «انتقام سیلی مادر» شروع شد

در موج خون به سمت حرم سینه زن شدند
رنگین شد این غزل دم آخر، تمام شد

::


04 آذر 1391 1530 12

به ساحت مقدس امام هادی علیه السلام

گنبد خاکی و ماتم زده تا می ریزد،
بر سر زائر تو خاک عزا می ریزد

حسرت اینکه بگویند: «ضریحت زیباست»
سالها غصه به قلب شعرا می ریزد

شب به شب جامعه می خوانم و می بینم نور
خط به خط ظلمت اشعار مرا می ریزد

علت بارش باران! سبب رویش گل!
ذکر تو از دهن چلچله ها می ریزد

أمرکم رشد ... و ما بچه کبوتر هستیم
ذکرکم نور ... دلم بین دعا می ریزد

کاش می مردم و امروز نمی دیدم که
قبح توهین به تو توهین به خدا می ریزد

از شما نیست بعید اینکه ببینیم آخر
کافری اشک به دامان شما می ریزد

***

من قسم می خورم این عشق جنون آور من
عاقبت پای شما خون مرا می ریزد


15 تیر 1391 471 2

ما هرچه می کشیم، از آن «در» شروع شد ...

غزلی نذر خاک پای حضرت زینب (س):

با داغ مادرش، غم دختر شروع شد

او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد

مادر به او که پیرهن کهنه را سپرد،

دل شوره های زخمی خواهر شروع شد

باور نداشت آتش آن اتفاق را

تا عصر روز حادثه باور شروع شد

جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه *

تکرار قصه ی در و مادر شروع شد

اینجا بجای میخ در و قامتی کبود

اینبار جنگ خنجر و حنجر شروع شد

زینب! بلند گریه کن، اینجا مدینه نیست

حالا که سوگواری حیدر شروع شد

نه باورم نمی شود این سطر « ناحیه »

« والشمرُ جالسٌ » ... سر و خنجر ... شروع شد

می خواستم تمام کنم شعر را، نشد

یک غم تمام شد، غم دیگر شروع شد

خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت

زینب گریست ... خنده ی لشکر شروع شد

یا صاحب الزمان! غم تو ناسرودنی است

بگذار بگذرم ...

اینها گذشت ...

چفیه و سربند را که بست،

تا بوی سیب در دل سنگر شروع شد،

رفتند دسته های عزایی که راهشان

با  « انتقام سیلی مادر » شروع شد

در موج خون، به سمت حرم سینه زن شدند

رنگین شد این غزل دم آخر ... تمام شد

* حدود ساعت سه جان من می رفت آهسته

   برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

   « سید حمیدرضا برقعی »



17 خرداد 1391 577 3