در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محسن نورپور)

دفتر شعر

مطلع خورشید

آغاز شد مناسک حج من از سلام

در آستان پاک حرم، مشهدالحرام

 

هر قطره اشک یک «لک لبیک» بود و باز

ذکر طوافِ خانه نگنجید در کلام

 

رزق من است و نان تو یا ایها العزیز!

شعر من است و نام تو یا ایها الامام!

 

ای کشتی نجات بشر، بارگاه تو

غرق است نوح، در دل دریای ازدحام

 

از جای پای توست که امن است این حریم

بالاتر از مقام خلیل است، این مقام

 

عیسی به شوق دیدن تو زنده مانده است

پای برهنه آمده موسی، به احترام

 

ای وارث محمّد و ای سومین علی

مدح تو تا قیامت کبری است ناتمام...

 

***

 

مُحرم شدم دوباره در آرامش حرم

ای مطلع همیشه ی خورشید، السلام...

 

محسن نورپور



05 شهریور 1394 745 1

فجر صادق

إنّما توعَدونَ لَصادِق...

 

در هیاهوی خسته ی تاریخ
کوچه های مدینه روشن بود
ریشه ی تک درخت دین در خاک
همچنان در پی دویدن بود

 

وارث آسمانیان می گفت:
ماه را عاشقانه بشناسید
مکتب ما حقیقت محض است
شیعه را صادقانه بشناسید!

 

پای درس چهارده استاد
جوهر علم شیعه قرآن است
راوی اش جابر بن عبدالله
کاتبش جابر بن حیان است...

 

در به در می شدند و می رفتند
بت پرستان به خانه ای دیگر
می گذارد دوباره ابراهیم
تبرش را به شانه ای دیگر

 

هیزم کینه باز برپا شد
شعله اش را به جان در انداخت
صاحب خانه را به یاد غمِ
کهنه ی مادر و پدر انداخت

 

ماه در آسمان نمی تابد
کوچه های مدینه تاریک است
فجر صادق اگرچه خونین شد
صبح روشن به شهر نزدیک است

 

ماه، امشب دوباره می آید
در عروج شبانه ای دیگر
صبح فردا عبای پیغمبر
می رود روی شانه ای دیگر...

 

محسن نورپور
940520



20 مرداد 1394 608 0

زخم اول...

 

در طواف خانه ای پروانه ها پر می زنند
لحظه ی احرام می سوزند و پرپر می زنند

جز فقیران و یتیمان و اسیران، عده ای
آمدند این بار با بی حرمتی در می زنند

زیر پای او بهشت و در حصار آتش است
پیش چشم آسمانی ها به مادر می زنند

راه بر محراب و گودال از همین در باز شد
دشمنان دیگر فقط از پشت خنجر می زنند

تشنه، از خون جگر یک تشت را پُر می کنند
لاله های زخمیِ یک دشت را سر می زنند

گرگ ها راضی به یک زخم پر از خون نیستند
بار دیگر... بار دیگر... بار دیگر می زنند...!

محسن نورپور

 


 

يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً...

فجر 27 و 28



04 فروردین 1394 1069 1

خواب...

بردارد از رو، شاید این جمعه نقابش را
شیرین تر از هربار، دیدم باز خوابش را:

«باران گرفت و ابرها با گریه می رفتند
تا بنگرم بی پرده روی آفتابش را

چشم من و لب های او عمری معما بود
حل کرد در لبخند شیرینی جوابش را

بر دامن سبزش نماز بوسه می خواندم
تقسیم کردم با شقایق ها، ثوابش را»

رویای من رنگین تر از این شهر بیدار است
شهری که نازل می کند بر خود عذابش را

در داستان عشق جای یک نفر خالی است
باید بخوانیم آخرین فصل کتابش را

می آید آن روزی که با لبخند زیبایش
بردارد از رو، در میان ما نقابش را

***

تا ابن سیرین گفت دیدار است تعبیرش
تقسیم کردم با تمام شهر خوابم را...

محسن نورپور



26 دی 1393 697 3

دو سپید!

این روزها به شعر می اندیشم
و تو می سرایم!

با چای گپ می زنم
و تو می نوشم!

نیمه های شب
در آغوش خیال آرام می گیرم
و تو برم میداری
از این زندگی وارونه

که قیدش را زدی...!

 


******

 

 

اینجا که ما هستیم
دیگر کسی روی درختان کهنسال یادگاری نمی نویسد
کودکان، وارد چمن های پارک نمی شوند
و جوانی گل های زیبا را نمی چیند...


جایی که ما هستیم
همه چیز سریع حرکت می کند
و برای ترویج فرهنگ دوستی با محیط زیست
چراغ ها، یکی یکی سر راه ما سبز می شوند...


خیلی منتظر بهار ماندیم!
اما...
اینجا که ما هستیم
دیگر زیر پای منتظران علفی سبز نمی شود...!

 

محسن نورپور

 

 

 

پی نوشت:

این دو سپید هیچ ارتباطی با هم ندارند اما چون امر فرمودند در یک روز دو شعر پشت سر هم انتشار ندید ما هم این دو رو در یک پست جا دادیم!!

قانون قانونه...!!

 

یاعلی



05 دی 1393 579 2

زمزم خون...

 

سوی میدان رفت سرداری که بی شمشیر بود
در نماز آفتاب و روزه دار شیر بود

آخرین اعمال حج کربلا احرام اوست
چند قرنی ذبح اسماعیل با تأخیر بود

آیه ی اعجاز روح الله در گهواره را
زیر گوش مردگان میخواند... بی تاثیر بود!

در شب قدر از خدایش قول جان دادن گرفت
مثل ماهی تشنه ی دیدار این تقدیر بود

کهنه تیری ناگهان بغض گلویش را شکافت
او که حتی قامتش کوچکتر از یک تیر بود!

زمزم خون کودکی لب تشنه را سیراب کرد
از صفا و مروه آمد هاجر اما دیر بود...!

محسن نورپور



10 آبان 1393 1112 2

تا جای غدیر در مناسک خالی است...

«حج»ی است که از سلوک و سالک خالی است

تا جای «غدیر» در مناسک خالی است...

 

این لشکر حاجیان پر از «اشعری» است

«صفین» رسید و جای «مالک» خالی است...!!

 

محسن نورپور

 

 

 
 
 

ساقی نظری نمود و ساغر... خم شد!

مولا و امیر و صاحب مردم شد

 

هرکس که به اعتلای مولا شک داشت

در سخت ترین نوع جهالت... گم شد...!!

 

محسن نورپور



21 مهر 1393 656 2

زخم کهنه...

از زمین برخاست تا افلاک را حیران کند

بغض در دل مانده ی یک عمر را باران کند

 

با نگاهی آشنا این بار هم از در گذشت

تا سکوتش زحم چندین ساله را پنهان کند

 

چنگ زد با خاطراتی کهنه بر دامان او

میخ در ، شاید خطای خویش را جبران کند

 

کوچه هم با حلقه ی مرغابیان همراه بود

ناله زد خود را مگر در پای او ویران کند...

 

در اذان نام خودش را برد ، اما باز هم

کور و کر شد شهر تا تاریخ را کتمان کند

 

در شب قدری که سر محراب قرآن می شود

تیغ ، بالا رفت تا قصد سر قرآن کند

 

فرق دین از هم گسست و چشم هایی منتظر

تا کسی این زخم چندین ساله را درمان کند...

 

 

شهاب



30 تیر 1393 257 0

رمضان کریم...

 

نوری به دل از بردن نام حسن آمد

تا در دل شب ماه تمام حسن آمد

 

نانی که به ماه رمضان ها برکت داد

از سفره ی افطار امام حسن آمد...

 

شهاب



23 تیر 1393 332 4

یا... کریم...

 

 

نان یک شاعر است بیتی ناب ، سفره ی خالی دلش پهن است

دل بیچاره ماند و دست کریم ، نوکری جیره خوار این صحن است

 

آن طرف تا سحر رباعی را ، در دهانی پر از عسل می ریخت

این طرف جرعه جرعه بیت به بیت ، از زبان قلم غزل می ریخت

 

...

 

دل شاعر شکسته بود آن شب ، دفترش خالی از تغزل بود

زیر و رو شد تمام زندگی اش ، نوکر این بار کم تحمل بود

 

می شنید از کنار یک کوچه ، ماجرایی که بی مخاطب ماند

کودکی بود و غصه هایی که ، پشت دیوار خانه بر لب ماند

 

...

 

نیمه شب بود و صحن خلوت شد ، دفتر از دست او رها شد و رفت

مقصدش قبرهای خاکی بود ، تا کبوتر شد و هوا شد و رفت

 

وقت افطار نیمه ی رمضان ، سفره ی یا کریم ها پهن است

شاعری دل شکسته آمده باز ، شاعری که کبوتر صحن است...

 

شهاب



23 تیر 1393 435 2

غباری مانده...

 

غباری مانده بر چشمم، جهان را تار می بینم
 
هوای گریه در باران ایوان نجف دارم...
 
 
شهاب


24 اردیبهشت 1393 551 1

روضه ی ناتمام

 

 

 

پنهان شده راز اشک ما ، در مادر

تسبیح نماز ماست ، مادر... مادر...

 

افسوس که در میان ما فاصله ای است

یک روضه ی ناتمام: ما... در... مادر...

 

شهاب



14 فروردین 1393 697 8

آتش شوم...

باید بزنم شبی به دریا ، دل را

جاری کنم این دو چشم دریادل را

 

آتش زده بر دلم دری خون آلود

ماندم ببرم ز یاد ، در ، یا دل را...؟

 

شهاب



14 فروردین 1393 317 7

به سمت چشمه...

 

به شوق چشمه سارت ترک دریا کرده ایم ای عشق

برون کن از سر این رودها ساز مخالف را ...!

 

شهاب



17 اسفند 1392 399 3

حکایت بغض...

حیف است اگر بگذرم از بغض گلویم

آرام ندارم، چه بگویم، چه نگویم

باید بسپارم به قلم دست غزل را

می خواهم از این قافیه ها دست بشویم

در بزم پریشانی دل، نظم خطایی است

تا از من بیچاره بگیرند سبویم

بیتی به لبم آمد و بشکست سبو را

جز دل به که روی آورم؟ این غم به که گویم؟

جوشید، غم از سینه و در راه گلو ماند

حیف است اگر بگذرم از بغض گلویم...

شهاب



02 اسفند 1392 399 2

امام آمد...

 

 

از آسمان به زمین نور ناتمام آمد
به زخم کهنه ی یک قوم، التیام آمد

به زیر پای ولایت بهشت لاله شکفت
عروج قافیه یک جمله شد:  امام آمد!


شهاب

به امید روزی که تمام روزنامه ها بزرگ بنویسند:

مهدی آمد...! 



12 بهمن 1392 559 6

اختیار جام با ساقی است...

عشق تا در جنگ هشیاری است، ما می می زنیم
با غمی در سینه ها پنهان دم از نی می زنیم

اختیار جام با ساقی بُود، بی اختیار
هر چه می ریزد در این پیمانه ما می زنیم

شهاب



04 بهمن 1392 581 0

نیمایی...

چند روزی است دلم می خواهد

آفتابی بشوم گرم تر از جای نفس های خیابان هایی

                                                                که به دنبال هوا می گردند...


چند روزی است سرم گرم دلار

کار و بارم سکه

اعتبارم به لباسی است که برتن دارم

                                                             و دروغی به بلندای غرور...


چند روزی است که با زنگ موبایل

خواب نازم سر سازش دارد

جانمازم وسط طاقچه جا مانده ولی

همچنان شوق نوازش دارد

و اتاق

زیر سنگینی غفلت خواب است

چند روزی است دلم بیتاب است


این همان شعر مصیبت زده "سهراب" است...



***



شعرهایم به سرانجام شقایق شده انگار ، دچار

کرکس اهلی و آواره ی من در قفس است

فکر تکرار فرار...

کرکس ساده ی من

فکر آزادگی پرواز است

غافل از اینکه هنوز

بام بی خانه ی این شهر کبوترباز است!!


از قضا...

با سرانجام شقایق همه مشکل دارند...

خانه ها گرچه کمی ویلایی است

آسمان ها نه به این زیبایی است!


شعر هایم مردند



غصه ی شعر ترک خورده ی من "نیمایی" است...

 

شهاب



04 بهمن 1392 393 0

یک نظر سبز دلان را گره ای در سر کن...

یک نظر سبز دلان را گره ای در سر کن

ناگهان گوش جهان را به نگاهت کر کن


رد شو از شب زدگان ، شمع سحر خیز زمین

پر پروانه ی ماتم زده را پرپر کن


سایه ی سنگی جولان زمان بر سر ماست

آفتابی شو و این شام شرر را سر کن


شعرهایم همه تکرار تمنای تو است

هق هق قافیه ی شعر مرا باور کن


داستان ، رنگ پریشانی آرامش ماست

جمله ای چاره ی این درد ملال آور کن


فصل در فصل ، قدم بر قدم از شهر به شهر

در پی وصل کمی فاصله را کمتر کن


آرزو ها همه در شعله ی ناکامی سوخت

شبنم عشق! نمی بر سر خاکستر کن...!


شهاب



29 دی 1392 480 6

های دو چشم

لباس اهل جهالت دوباره رنگی شد
سپاه عقل من اینک، اسیر جنگی شد
 
دو چشم "های" الفبای مرز ما کور است
که ذره ذره ی فرهنگ مان فرنگی شد!


24 دی 1392 551 1