در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد صادق ابراهیمی)

دفتر شعر

آمدی و کویر خندان شد...

آمدی و کویر خندان شد

شهر خشکیده شهر باران شد

آمدی و فرشته ها گفتند

باز هم خوش به حال ایران شد

***

آمدی و غبار چادرتان

توتیا شد به چشم مردم شهر

اثر گرد و خاک مقدم توست

اگر این شهر، شهر ایمان شد

***

خسته از راه و غربت و دوری

آمدی تا کمی نفس بکشی

جسم تو ماند بین مردم قم

و دلت راهی خراسان شد

***

آمدی و تمام مردم شهر

دسته دسته شکوفه آوردند

بس که گل ریختند روی سرت

شهر تبدیل به گلستان شد

***

رخصت روضه می دهی بانو..؟!

چند بیتی بگویم از غمتان

گفتم از بی کسی و مهجوری

حال و روز شما پریشان شد

***

خواهری روی ناقه ای عریان

و نگاهش به قاری قرآن

جای تکریم و احترام آن جا

بوسه ی سنگ سهم قرآن شد...

***

زینب و مجلس حرامی ها

زینب و طعنه های شامی ها

در هجوم نگاه های حریص

یک حرم، پشت عمه پنهان شد...

***

دست بر سینه کنج صحن عتیق

به تماشای عشق آمده ام

باز مثل همیشه پیش شما

دردهایم نگفته درمان شد....


30 دی 1394 616 0

زخم تو مرز کفر و ایمان بود...

بعد یک عمر زخم تنهایی

وقت پایان درد هجران بود

حلقه ی در به التماس افتاد

در خانه به فکر جبران بود...

مرد اما مصمم رفتن

به کمر بست شال سبزش را

زیر لب ناله های دلتنگی

ذکر یا ربنا و یا زهرا...

کوفه مثل همیشه در خواب است

سوت و کور و است و ساکت و سرد است

لکه ی ننگ مانده بر رخ شهر

اثر مردهای نامرد است


با قدم های خسته از دنیا

سوی مسجد قدم زنان می رفت

آسمانی ترین اسیر زمین

عاشقانه به آسمان می رفت


کیسه ای نان میان دستش بود

کوله باری ز درد بر دوشش

کودکان یتیم منتظر

گرمی لحظه های آغوشش


"زخم تو مرز کفر و ایمان بود"

بعد تو باب شد علی کشتن

چه قدر دم زدن ز تو آسان

چه قدر سخت ، وصف تو گفتن...

***
سال ها بعد عصر روز عطش

یک نفر روبه روی یک لشکر

گفت: از چیست جنگتان بامن...؟

پاسخ این بود: کینه از حیدر...


14 تیر 1394 782 1

از تو گفتن همیشه شیرین است...

از تو گفتن همیشه شیرین است

درک ما از تو گرچه پایین است

می نویسم به قصد شیدایی

من فقیرم بضاعتم این است

***

واژه هایی که نیست در شانت

و زبانی که الکن است هنوز

من کجا وصف خیر بی پایان

وصف آیینه کار آیینه ست

***

امرکم رشد، ما تهی دستیم

فعلکم خیر، ما گدا هستیم

نه فقط ما که آسمان و زمین

پیش پایت فقیر و مسکین است

***

و بکم یمسک السما مولا

رزق و روزی شعر دست شماست

بموالتکم...، ولای شما

اصل و فرع و تمامی دین است

***

تو کریمی و عادتت احسان

چند بیتی بگویم از غمتان..؟

نور مطلق کجا و بزم شراب

دلت تنگت دوباره غمگین است

***

باز هم روضه های تکراری

باز اشک و ناله و زاری

یاد غم های عمه افتادی

غم زینب همیشه سنگین است

***

زینب و مجلس حرامی ها

زینب طعنه های شامی ها

زینب و چوب و قاری قرآن

و لبی که دوباره خونین است

***

کربلا گرچه قسمت ماشد

حسرت سامرا به دل مانده

دعوتم کن برای پابوسی

از تو گفتن همیشه شیرین است ...


01 اردیبهشت 1394 562 0

این روزها عجیب دلم تنگ مشهد است...

قلبم دوباره کنج حرم جا گرفته است

عمریست با ولای تو ماوا گرفته است

از آن زمان که پای نهادی به شهر ما

این شوره زار قیمت دریا گرفته است

اصلا عجیب نیست که ما سائلت شدیم

وقتی کرم به دست تو معنا گرفته است

نامت هزار بار به دادم رسیده است

مهرت همیشه دست گدا را گرفته است

از لطف بی نهایتتان بانوی بهشت

این شهر بوی حضرت زهرا گرفته است

هرکس که خاکسار حریم شما شده

حتما برات کرب و بلا را گرفته است

بانوی شهر، عشق رضا، اشفعی لنا

ماییم خانه زاد شما، اشفعی لنا...

          ***********

بوسه به خاک چادرتان آرزوی ما

یک عمر نوکری شما آبروی ما

با یک سلام محضرتان می شود شروع

هر روز صبح وقت اذان گفت و گوی ما

ما را ببخش همدم خوبی نبوده ایم

اصلا شبیهتان نشده خلق و خوی ما

کنج حرم به یاد همان قبر بی نشان

بغضی غریب می شکفد در گلوی ما

"ما را خیال باده ی تو مست می کند"

پر کن دوباره از برکاتت سبوی ما

شعرم میان ماندن و رفتن مردد است

این روزها عجیب دلم تنگ مشهد است...

      ***************

ای پاسخ تمامی امن یجیب ها

ای مقتدای عشق امام غریب ها

وقتی دوای درد دو عالم بدست توست

دیگر نیاز نیست به طب طبیب ها

با دست های خسته و خالی  رسیده ام

تا بهره ای به من بدهی از نصیب ها

من از کویر آمدم، از پیش خواهرت

آمد غریبه ای ز دیار حبیب ها

کنج حرم دوباره لبم تشنه می شود

وقتی که می رسد به سرم بوی سیب ها

از تو شنیده ایم روضه ی مولای بی کفن

یک عمر پای مکتب یابن الشبیب ها

"در هر مصیبت و محنی فابک للحسین"

جان می دهیم درغم شیب الخضیب ها...

دلتنگ کربلایم و رخصت بدست توست

مولا تمام دار و ندارم ز هست توست...



13 شهریور 1393 876 0

همیشه وقت خداحافظی دلم تنگ است

همیشه وقت خداحافظی دلم تنگ است

و پای بندگی ما هنوز هم لنگ است

*

دعای از سر عادت و گریه از سر ترس
اثر نداشت به قلبی که سخت ، چون سنگ است

*

تمام عمر به قلبم رجوع کردم و باز
میان منطق و احساس ، عقل و دل ، جنگ است

*

گذشت ماه خدا و هنوز هم باقیست
وجود من که برای تو مایه ی ننگ است

*

تمام آرزویم بود ... ، با شما بودن
ولی میان من و تو هزار فرسنگ است

****
کلافه هستم از این عیدهای بی موعود

و تا نیامدنت آسمان همین رنگ است..



06 مرداد 1393 357 0

چشمم دوباره رخصت باران گرفته است...

چشمم دوباره رخصت باران گرفته است

با اذنتان دوباره قلم جان گرفته است

عمری نشسته ایم سر خوان لطف تو

بوی تو را سراسر ایران گرفته است

این روزها عجیب دلم تنگ مشهد است

حال مرا هوای خراسان گرفته است

اصلا عجیب نیست که باب الحوائجی...

درد دلم ز لطف تو درمان گرفته است

می خواهم از غم تو بگویم مدد نما

شعرم دوباره حال پریشان گرفته است

یک عمر در قفس نفست بند آمده

از سوز آه تو دل زندان گرفته است

لب تشنه ای و باز دل آسمانیت

با یاد روضه ی لب عطشان گرفته است

چشم انتظار آمدنت چشم دخترت

معصومه باز سر به گریبان گرفته است

مانند آن سه ساله که از دوری پدر

کنج خرابه شام غریبان گرفته است

با سر برای دیدن دختر رسیده است

اما چرا خرابه بوی نان گرفته است...؟

                ******

تا کاظمین پر زده ام در خیال خود

چشمم دوباره رخصت باران گرفته است...



03 خرداد 1393 447 7

تقدیم به غریب ترین آشنا...

سلام رمز اجابت ، سلام روح دعا

سلام هادی امت ، سلام ابن رضا

اگر اجازه دهی نذر کرده ام امشب

دو بیت اشک بریزم به احترام شما

چه قدر دور شدیم از مرامتان خورشید

اسیر و شب زده بین سیاهی دنیا

و من که عجز زمینی گرفته شعرم را

چگونه پر بکشم تا به آسمانی ها

برای فهم مقامت و گفتن از شآنت

مرور می کنم امشب دوباره جامعه را

ز واژه های دعای تو نور می بارد

و در تصرف دستت جهان و مافیها

دلیل خلقت عالم وجود نور شماست

چراغ های هدایت و وارثان خدا

اجازه هست به قدر دوبیت هم روضه

بگویم از غم و دردی که بود جان فرسا

شنیده ایم شما را به بزم "می" بردند

امام عشق کجا؟! مجلس شراب کجا؟!

هزار شکر ندیدی مقابل چشمت

سر برادر خود را میان تشت طلا

چقدر اشک شدی یاد عمه ات زینب

به یاد مجلس نامحرمان شام بلا

دگر ز چوب نگویم که آه ،بی ادبیست

مرا ببخش ، نمک ریختم به زخم شما...



12 اردیبهشت 1393 377 3

السلام علیک یابن رضا...

چشم هایم اسیر باران است
قلمم واژه واژه حیران است
می نوسم ز غربت مردی
که غم و غصه اش فراوان است

السلام علیک یابن رضا
مددی این گدای مسکین را
آن قدر اهل جود هستی که
سائلت هم شبیه سلطان است

از کدامین غمت شروع کنم...؟!
چه بگویم ز وسعت دردت...؟!
از غریبی تو همین کافیست
خانه ات در میان زندان است

از حسن ارث برده ای ، آری
چون حسن ها همیشه مادری اند
حال و روزت چه قدر زهراییست!
مادر این روزها پریشان است

شب شد و باز بین یک خانه
کودکی بی قرار و مضطرب است
سر بابا به روی دامانش
و لبی که دوباره عطشان است

باز هم روضه ها مجسم شد
روضه ی عمه و اسارت ، آه...
گوییا یاد شام افتادی ...
یاد طفلی که کنج ویرانه است

***
کربلا گرچه قسمت ما شد
حسرت سامرا به دل مانده
دعوتم کن برای پابوسی
چشم هایم اسیر باران است...



19 دی 1392 496 1

به "سر" رسید دگر غصه های دختر تو...

به "سر" رسید دگر غصه های دختر تو

سرت کنار من ، اما کجاست پیکر تو...؟

ز بوی دود و گلاب و طعام فهمیدم

که ماجرای غریبیست قصه ی سر تو

غروب روز دهم سهم ما اسارت شد

و عمه بود از آن پس امیر لشکر تو

تمام دشت پر از عطر سیب و یاس شد و...

زمین کرب و بلا ماند و جسم اطهر تو

در ازدحام و هجوم نگاه های حریص

پناه اهل حرم بود ، دست خواهر تو

برای دختر خود چند آیه می خوانی...؟

منم "رقیه" همان نازدانه دلبر تو

لب ترک ترکم نذر خشکی لبهات

به یاد تشنگی لحظه های آخر تو

مرا ببخش که کمسو شدست چشمانم

زبس که گریه شدم در عزای حنجر تو

همان شبی که من از کاروان جدا ماندم

شدم کبود و خمیده شبیه مادر تو

                *****

مرا ببر که شدم دردسر برای همه

نگو که باز جداییست سهم دختر تو...



16 آذر 1392 508 2

همیشه وقت خداحافظی دلم تنگ است...

همیشه وقت خداحافظی دلم تنگ است

و پای بندگی ما هنوز هم  لنگ است

*

دعای از سر عادت و گریه از سر ترس

اثر نداشت به قلبی که سخت ، چون سنگ است

*

تمام عمر به قلبم رجوع کردم و باز

میان منطق و احساس ، عقل و دل ، جنگ است

*

گذشت ماه خدا و هنوز هم باقیست

وجود من که برای تو مایه ی ننگ است

*

تمام آرزویم بود ... ،  با شما بودن

ولی میان من و تو هزار فرسنگ است               

                  ****

کلافه هستم از این عیدهای بی موعود

و تا نیامدنت آسمان همین رنگ است...



16 مرداد 1392 1039 1

دست هایت حکایتی دارد ...

دست هایت حکایتی دارد

قصه هایی عجیب می گوید

از فراز و نشیب زندگی

آشنایی غریب می گوید

            ***
نذر کردم به قصد شیدایی

بنویسم حکایت دستت

مددی با زبان الکن خود

بازگویم روایت دستت ...

           ***
از همان روز اول عمرت

بند قنداق را گشودی تو

دست های تو را نباید بست

دست پروردگار بودی تو ...

          ***
سال ها بعد ، وقت بیعت شد

دست تو بین دست های رسول

اولین مرد عرصه ی ایمان

مرد توحید ، عاشقیت قبول ...

              ***

آسمان ها به وجد آمده اند


وقت پیوند توست ، با جانت

چه شکوه و طرواتی دارد!

دست زهرا میان دستانت ...

             ***
وقت پیکار آمده ، برخیز

"لافتی " غیر تو در این میدان

دست در دست ذوالفقارت شو

لرزه انداز بر تن شیطان ...

              ***
روز موعود ، پیش چشم همه

رفت تا فوق عرش ، دست شما

"اشهد انک ولی الله..."

جملگی ما شدیم ، مست شما...

              ***
چه قدر سرد و بی حرارت بود

دست هایی که گرم بیعت بود

بانگ تبریک روی لب ، اما

قلب هاشان پی خیانت بود ...

              ***
آه ، از عهد بی لیاقت ها

فصل تلخ شروع بدعت ها

و طنابی که سهم دست تو شد

وقت تقسیم حق زحمت ها ...

             ***
عاقبت مهربانی دستت

یک مدینه حسود در پی داشت

از شب غسل زیر پیراهن

خاطراتی کبود در پی داشت

             ***
بعد یارت ، چه زود پیر شدی

لرزه افتاده آه بر دستت

نیمه شب ، کوفه ، چاه ، تنهایی

کیسه ای نان که بود در دستت ...

                ***
من کجا ؟! مدح دست های شما!

انبیا سائلند در بر تو

شاعران عاجزند از وصف

گوشه ای از مقام قنبر تو ...


31 اردیبهشت 1392 475 6

السّلام علیک یا سلطان...

آمدم بین این همه فریاد
روبروی بهشتی از فولاد
السّلام علیک یا سلطان
من فقیرم، فقیر مادرزاد...

گفته بودم که دوستت دارم

هستی ام را به تو بدهکارم

گفته بودی که ضامنم هستی
گفته ات را نبرده ام از یاد..

از همان اولین زیارت ها
گوییا چشم تو اسیرم کرد
من مسلمان مذهب چشمت
دل من صید و چشم تو صیاد...

عقل می گفت تو گنه کاری
دل صدا زد که را جز او داری
دل به دریا زدم به خود گفتم
او رئوف است، هرچه باداباد...        

"تو که با دشمنان نظر داری..."
دل بشکسته را خریداری
دل من هم شده است مقصوره
مثل ایوان صحن گوهرشاد...

کوله بارم پر از ارادت ها
گفت و گو ها و عرض حاجت ها
گرچه اندک شده لیاقت ها
لیک من آمدم ز باب جواد...

             


اگر قابل باشم نایب الزیاره هستم...



21 دی 1391 551 1

تقدیم به زهرای سه ساله ...

کنج ویرانه دختری کوچک

روی تلَی ز خاک خوابیده

دخترک قامتش خمیده شده

بس که از روزگار رنجیده

قصه ی عشق دردسر دارد

معجری پاره روی سر دارد

صورتش مثل یاس های کبود

دختر شاه ، ژنده پوشیده

دیده خورشید عصر روز دهم

از بلندای نیزه تابیده

بارها معنی کنیزی را

از عمو ، روی نیزه پرسیده

اشک جاری ز چشم های عمو

پاسخش را چه خوب فهمیده

دیده در کوفه روی سرهاشان

آتش و سنگ و خاک باریده

مجلس شام و چشم های حریص

دست و پایش ز ترس لرزیده

آن شبی که ز کاروان جاماند

در هجوم سیاه اعدا ماند

یک نفر هم به او نگفت نزن

بی حیا ، کودک است ، ترسیده

             ****

با خودش فکر می کند حالا

چه قدر شکل فاطمه شده است

معنی درب و کوچه را این بار

دخترک بی کنایه فهمیده ..



27 آبان 1391 653 3

دلم قرار ندارد ز بی قراری تو ...

دلم قرار ندارد ز بی قراری تو

رسید ماه عزا ، فصل سوگواری تو

هزار شکر خدا را که باز مهمانم

نشسته ام به سر خوان جیره خواری تو

دوباره عرش خدا شد سیاه پوش غمت

و افتخار خداوند ، روضه داری تو

چراغ داغ تو سوزان میان سینه ما

شدست تکیه ی دل ، وقف غم گساری تو

تو کشته ی عبراتی و اشک می ریزم

که شست و شو بدهم زخم های کاری تو

رسیده ناله ی هل من معین تو بر جان

رسیده ام که بمانم برای یاری تو

خوشا به حال حبیب و ظهیر مسلم ها

که مستجاب شدند بهر سربداری تو

                ******

بیا که باتو بگرییم وارث غم ها

فدای صبح و شب اشک های جاری تو ...

 



24 آبان 1391 737 1

السلام عليك يا جوادالائمه ...

دوباره سهم دلم شد هواي باراني

دوباره ضجه و گريه دوباره حيراني

سلام ابن رضا ، اي كه با وجود شما

شدست روزيمان سائلي و سلطاني

ز داغتان قلمم گشته است سرگردان

و الكن است زبان ، آنچنان كه ميداني

تو خود بگو ز كدامين غمت شروع كنم

براي چيست كه اين روزها پريشاني .. ؟

به ياد كوچه و مادر به ياد چشم كبود

به روي خاك نشستي و روضه مي خواني

تو هم شبیه حسن غربتت دمادم شد

درون خانه خود ، چون غريبه مي ماني

ميان حجره در بسته ياد ظهر بلا

تو مثل جد غريبت حسين ، عطشاني

               ******

تويي كريم و منم سائلت ، كرم بنما

شبي مرا بطلب كاظمين ، مهماني...



25 مهر 1391 522 4

تقدیم به بانوی کرامت...

کویر زاده ام و در پناهتان ،بانو
سرم به زیر ، شدم سر به راهتان بانو

هزار مریم و هاجر نشسته اند به صف
گدای طرفه ی عین نگاهتان بانو

تویی شفیعه جنت و خوب می دانم
ضمانت است قیامت گواهتان بانو

تمام فخر من این است ، جیره خوار توام
فقیر دائم فیض مدامتان بانو

چه جای صحبت این واژه های تکراریست...؟
که عاجزیم ز درک مقامتان بانو

برای وصف تو باید امام شد ، آری
پدر نموده خودش را فدایتان بانو

بهشت جای قشنگیست ، لیک بهتر از آن
هوای تازه ایوان طلایتان بانو

دخیل بسته تمام جهان و مافیها
به رشته های سپید عبایتان بانو

به جز بدی که ندیدی ز ما ، ببخش که هست
امیدمان به قیامت رضایتان بانو

کریمه ، دختر موسی و خواهر خورشید
اجازه هست بیفتم به پایتان بانو...؟

غروب می شود و باز می رسد بر دل
شمیم یاس ز صحن و سرایتان بانو

سلام رو به ضریح تو محضر مادر
به یاد گمشده ی بی نشانتان بانو...

               ******

التماس دعا


31 شهریور 1391 512 3

ندیدنت شده عادت برای چشمانم ...

بیا که بی گل رویت بهار ممکن نیست

و کشت و کار در این شوره زار ممکن نیست

غبار معصیت است اینکه روی قلب من است

و بی تو رفتن گرد و غبار ممکن نیست

دروغ بود همه بال و پر شکستگیم

برای بال شکسته قرار ممکن نیست

ز هر چه غیر تو پر گشته این دل ویران

و جمع کردن اغیار و یار ممکن نیست

                    ***

بیا که مادر تو چشم بر رهت مانده

مخواه ، بیش از این ، انتظار ممکن نیست...


17 شهریور 1391 561 1

السلام علي المعذّب في قعر السّجون...

چقدر سخت شده حال و روزت ای خورشيد

ز سوز صوت مناجات تو زمين لرزيد

بگو که از دل زندان كوچك و تاريك

چگونه نور حضورت به آسمان تابيد...؟

نماز در غل و زنجير عجب شكوهی داشت

كه آسمان به سجود تو گونه می ساييد

زمین  فقط كمی از غصه هاي قلبت را

ز ردّ مانده ی زنجير ، روي پا فهميد

چقدر اشك شدی ياد عمه ات زينب

كه دور محمل او نيزه دار می چرخيد

و دست بسته چهل روز پيش چشمانش

به روي نی سر خورشید عشق را مي ديد

به ياد در غل و زنجير های ويرانه

از آسمان نگاهت ستاره می باريد

                    ***

تو باب حاجتی و كاظمين می خواهم

دلم دخيل ضريح شماست ، ای خورشيد...

 

به اميد گوشه چشمی از جانب بانوی كرم حضرت فاطمه معصومه (سلام الله عليها)



12 شهریور 1391 602 1

تقديم به سقاي آب و ادب...

قمر حجاب گرفت تا تو آمدي اي ماه

گشوده شد به زمين از بهشت صدها راه

تو آمدي كه شرف از تو آبرو گيرد

و از دو چشمهء چشمت وفا وضو گيرد

به مقدمت همه صاحب سران ، سر آوردند

فرشتگان ز  قدوم تو پر در آوردند

جمال روي تو را ديد كعبه ، سينه شكافت

وگفت وا عجبا! باز حيدر آوردند

تويي مدار همه كيش ها و مذهب ها

تويي پناه حسين و ركاب زينب ها

علي طواف دو دستت نمود اي ساقي

و غرق بوسه ي او چشم و بازو و لب ها

براي وصف تو اين واژه ها كم آوردند

حقير پيش مقامت تمام منصب ها

به جز تو كيست علمدار لشكر ارباب...؟

به قلب خسته ي ما هم بتاب اي مهتاب

امير زاده اي و باب حاجتي اي عشق

نرفته از در تو سائلي بدون جواب

تمام عالم و آدم دخيل چشمانت

و تا ابد شده شرمنده ي تو ، حتي آب

علم به دوشي و سوي شريعه مي تازي

تمام آرزويت خنده هاي طفل رباب

تويي که صد گره از كار خلق وا كردي

گره به كار تو افتاده ، مشك و تير و ... سراب

طنين گريه ي طفليست مي رسد بر گوش

و باز خانه ي اميد مادريست ، خراب

نگاه خيره ي مولا به دست هاي تو بود

خميده آمده و دست بر كمر ، بي تاب

                       ***

نگاه خيره ي ما هم به دست هاي شماست

و آرزوي دلم وصل كربلاي شماست...

التماس دعا


08 شهریور 1391 460 1

پیشکش به ساحت قدسی امیرالمومنین علی (علیه السلام)

برای از تو سرودن قلم حقیر شده

و پیش خوان تو هفت آسمان فقیر شده

تو بهترین ز ازل بوده ای و تا به ابد

برای وصف تو این واژه ها اجیر شده

" کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد "

چرا که کعبه به راه تو مستجیر شده

به غیر تو چه کسی می شود امام امم ..؟

به جز تو کیست که بر موءمنین امیر شده...؟

خدا سروده برای تو "لافتی" ای مرد

و عرش اوست که بهر شما سریر شده

برای خاک نشینان همین مباهات است

که فرش خانه تو تکه ای حصیر شده

شدست سرور کل جهان و مافیها

هر آنکسی که به پیش تو سر به زیر شده

دلیل خلقت عالم فقط ولایت توست

و دین ماست که تکمیل در غدیر شده

دوباره سوی نجف می پرد کبوتر دل

همان دلی که به دام شما اسیر شده...

***

یا علی



06 شهریور 1391 368 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها