در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد فرخ طلب فومنی)

دفتر شعر

امام رضا!

آن لحظه که دل پر زده پرواز قشنگ است
از جان به لب آمده آواز قشنگ است

ای اشک سرازیر شو و غوطه ورم کن!
عشقی که رسیده ست به ابراز قشنگ است

وا کن گره از کار من ای شاه خراسان!
از جانب دستان تو اعجاز قشنگ است

خورشید برآورد سر از مشرق چشمت
هرچیز از آن نقطه ی آغاز قشنگ است

با هیچ کسی ذره ای از خویش نگفتیم
چون با تو شدن همدم و همراز قشنگ است

بر خوان تو انگار که در خانه ی خویشیم
مهمانیِ در خانه ی دلباز قشنگ است

صدبار اگر زائر درگاه تو باشیم
چون روز نخستین حرمت باز قشنگ است

ما مشتری ثابت درگاه رضاییم
از ضامن آهو بخری ناز قشنگ است


محمد فرخ طلب فومنی


23 مرداد 1395 293 0

اذان حسین!

دریچه ای ست به سویِ خدا جهان حسین
همیشه ذکر خدا هست بر زبان حسین...


چنان گرفته به آغوش خود خدایش را
که ماندگاری دین بسته شد به جان حسین


درخت دین به فداکاری اش ثمر داده
شدیم بر سر این سفره میهمان حسین


به پای کوه چه گل های پر پری افتاد
چقدر دامنه دار است امتحان حسین


گسیل کرده به میدان عصاره ی جان را
-سفر بخیر علی اکبرِ جوان حسین!_


میان آتش و خون مثل چشمه ی نور است
دو چشم خسته، ولی گرم و مهربان حسین


هنوز هم که هنوز است در فضا جاری ست
شکوه سوره ی توحید از دهان حسین


بیا دوباره مسلمان شویم و برگردیم
بدون شرک و دو رویی به کاروان حسین


دهیم دل به دلش، عشق را اقامه کنیم
کمی نماز بخوانیم با اذان حسین


مباد بنده ی درگاه این و آن باشی
مشرفند سلاطین به آستان حسین


نشانه های خدا بر زمین پراکنده است
فدای پیکر خونین و بی نشان حسین


محمد فرخ طلب فومنی



14 آبان 1394 1089 0

بهار دامن تو

رود باید که چو گیسوی تو جاری باشد

عشق مانند لبان تو اناری باشد


تا جهان باز بتابد رخ زیبای تو را

واجب است از همه سو آینه کاری باشد


سینه ات کوه بزرگی ست و در وسعت آن

کاش یک بار مرا راه گذاری باشد


طبق جنات نعیم تن تو باب شده

بر تن پارچه ها نقش و نگاری باشد


سوزن عقل سزاوار نخ عشق تو نیست

تنگ چشم ست و چه بهتر به کناری باشد


آنکه بی توست به جز آه ندارد با خود

گرچه میراث خور ایل و تباری باشد


بی تو هر شب دل من شام غریبان دارد

مثل یک تکیه که در گریه و زاری باشد!


گوش بسپار به هر زمزمه حتی اگر آن

نغمه ی نارس یک جوجه قناری باشد


زخم از سوی تو مانند عسل شیرین است

زخم می خواهم از آن نوع که کاری باشد


من نه تنها، که همه غرق نگاهت شده اند

کیست آنکس که از این موج، فراری باشد


ثروتی بیشتر از عشق تو در عالم نیست

گرچه این حرف برای تو شعاری باشد


وای بر من اگر از یاد تو غافل بشوم

وای اگر بی گل روی تو بهاری باشد

 

 

 محمد فرخ طلب فومنی




28 اسفند 1392 363 0

بانوی آینه ها

آئینه بود، حرف نزن، این خیال نیست
مادر شدن برای پدر هم محال نیست

یک اتفاق سبز، به ذهنت رجوع کن
این ماه عاشقی متعلق به سال نیست

صدها هزار چشمه ی جوشان و پر خروش
حقا که مثل زمزم قلبش زلال نیست

خورشید خواست چشم به چشمش بیفکند
کارش از آن به بعد به جز اشتعال نیست

از کوچه های خشک مدینه دلش پر است
انگار حال و روز دلش رو روال نیست

-مادر بیا برای خودت هم دعا بخوان
-همسایه واجب است عزیزم، مجال نیست

حالا غروب، وقت اذان، چشم های خیس
اما پدر، خدیجه ی کبری، بلال نیست

آهی کشید و چشم فرو بست و دم نزد
آری، مرام آینه ها قیل و قال نیست


محمد فرخ طلب فومنی



24 اسفند 1392 373 2

قوت بازو

خانه را با یاد تو هر روز جارو می زنم
رخت نو می پوشم و یک عطر خوشبو می زنم

عشق حتا زیر خاکستر بماند، روشن است
مستعدّ شعله هستم گرچه سوسو می زنم

آنچنان گیرائی چشمان تو بالاست که
سیلی محکم به گوش هرچه جادو می زنم

من امیر کشور خویشم ولی با افتخار
پیش پایت مثل یک سرباز زانو می زنم

نام تو تسکین درد و قوت جان و تن است
حرز می سازم از آن، بر روی بازو می زنم

گرچه عشق من به تو یک میوه ی سربسته است
تا یقین حاصل کنی بر سینه چاقو می زنم



محمد فرخ طلب فومنی




19 اسفند 1392 411 11

سرد و گرم چشیده

چنان به دست تو مغرور و شاد و خرسندم
كه دل به دست كسي در جهان نمي بندم
تو مثل يك دم گرمي كه بي تو ممكن نيست
تو مثل خون شده اي در ميان هر بندم
ببين، من آن گل سرخم كه سرخي ام از توست
كه بي تو نام ندارم، بدون پسوندم
تو سرزمين مني، وسعتت تمام جهان
تو شور رم، غم دهلي، تويي سمرقندم
اگرچه مردم دنيا مقابلم باشند
به خوش خيالي شان ريسه ريسه مي خندم
تو سرد و گرم چشيده؛ تو از قديم و نديم
هميشه بوده اي و هستي اي دماوندم
اگرچه ثروت دنيا از آن من باشد
به گيسوان پر از تابت آرزومندم
به هیچ جای جهان بر نمی خورد گل من!
چه مي شود كه به آغوش تو بپيوندم؟

 

محمـد فرخ طلب فومنی




08 اسفند 1392 497 8

تنورت گرم

آتش گرفته دست من از دست های تو

دیدی چقدر زود شدم مبتلای تو؟

آواز باد و نم نم باران و لحن گل

چون نغمه ای خلاصه شده در صدای تو

وقتی حضور ماه نباشد، ستاره چیست؟

خاموش می کنم همه را در ازای تو

وقتی لباس هم به تنت تنگ می شود

پس حق بده که این دل کوچک برای تو...

باید به دور هر کس و هر چیز خط کشید

باید نفس کشید فقط در هوای تو

یک عمر زندگی کن و آنگاه آخرش

با شوق حاضرم که بمیرم به جای تو

آتش بزن عزیز، تنورت همیشه گرم

لطفن قبول کن که بسوزم به پای تو


محمد فرخ طلب فومنی



12 بهمن 1392 1010 3

خورشید پشت ابر!

تو که از دیدن هر منظره دلخواه تری

می توانی به نگاهی دل ما را ببری

وصف زیبائی تو در همه جا پیچیده

پرده از چهره بینداز که از ماه، سری

تو بهشتی، که خدا وعده ی آن را داده

روی ما کاش که بگشایی از آن باغ، دری

توئی آن نغمه ی زیبا که به هنگام اذان

از گلوی همه ی مأذنه ها می گذری

چِقَدر ندبه کنان رو به افق خیره شویم؟

کاش می داشت دعامان سر سوزن اثری

مثل هر روز نشستیم بیایی، اما

نوعی از خانه به دوشی است همین بی خبری

بهترین لحظه ی عمر است بیاید روزی

که ببینیم چو خورشید به ما می نگری


محمد فرخ طلب فومنی



02 بهمن 1392 446 2

به بوسه ای دل مظلوم را به جا آور!

 

تـو آفـریـــده شـدی تــا کــه دلبــری بکنی

که مـن غلام تو بــاشـم که سروری بکنی

غلامــی تو بـــرایم شبیـــه یک گنـج ست

مبـــاد گنـج مـــرا سهـــم دیگــــری بکنی

شدم مریـــض تو شـــاید مـــرا در آغوشت

برای یـک شــب کــــــوتـاه بستــری بکنی

سخن بگو که به بـوی خوشش مرا هر دم

به ســوی خود بکشـانی و مشتری بکنی

اگر که خنـده کنـی، غنــج می رود دل من

اگر که اخم...، چه صحرای محشری بکنی

چگــــونه از تـو شکـایــت کنم؟ خودت بایـد

بــــرای ریـــش سفیـدان کلــان تری بکنی

مریـد آن لب و چشمـم، مریــد آن گیـــسو

فقـط تو لـایــق آنــی کــه رهبـــــری بکنی

به بــــوسه ای دل مظلــــوم را بـه جــا آور

ثــواب دارد اگـــر داد گستــــــــــری بکنی

 

"محمد فرخ طلب"

 



19 دی 1392 401 0