در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده معین اصغری)

دفتر شعر

اشک

مرهم قلبی که آشوب است اشک

چشم هایم در غمت یکدست اشک

بغض در زندان تن محبوس ماند

آنکه از زنجیر خود بگسست اشک

آتش داغت فروننشست تا

روی زخم کهنه ام ننشست اشک

روضه ات گودال وقتی می رسید

زود چشمان مرا می بست اشک

نامه درد مرا تفسیر: آه!

روضه داغ تو را پیوست: اشک!


03 آبان 1394 474 0

سر زده

یک سال دگر کم شد از عمر مبارک باد!

این سال نو را اما تحویل که باید داد؟

مهمان عجیبی هست مهمان غریبی که

با آمدنش شادیم از رفتن آن هم شاد

رفت آمد سال و ماه یک چشم زدن بود آه!

سرمای خوش اسفند...گرمای دل مرداد

ای کاش رها می کرد «امسال» مرا از غم

ای کاش که زندان بان می گفت به من: آزاد!

تا مرگ فقط یک گام مانده ست تحمل کن!

یک سال دگر کم شد از عمر مبارک باد!



22 اسفند 1393 306 0

این روزها

این روزها مثل همیشه نیستم

بیهوده..تنها...روز را شب می کنم

بی اشتها یک چند لقمه می خورم

از خواب شب ها می پرم..تب می کنم

آنقدر تنهایم که گاهی می شود

در آینه خود را مخاطب میکنم

چون ماهی در تنگ قرمز می شوم

تا بی اراده یاد آن لب میکنم

این روزها مثل همیشه نیستم

دارم اتاقم را مرتب می کنم



30 اردیبهشت 1393 344 1

آینه

داشت آرام دوباره طرف در می رفت

مثل آن حوصله ای بود که از سر می رفت

بعد از آن روز که آیینه اش افتاد شکست

دیگر اصلا جلوی آینه کمتر می رفت

روزگار خوشی خانه مولا سر شد

همه گفتند که از خانه مان گرمی رفت

شب معراج اگر بود کنارش شاید

فاطمه از پدرش نیز فراتر می رفت

پدر خانه، یتیمانه، کناری، تنها

زانوی غم به بغل داشت که مادر

                                    ....می رفت



14 فروردین 1393 579 4

بهاری دیگر

عید آمده اما کسی دنبال من نیست

امسال هم پیداست آری! سال من نیست

خانه تکانی می کنم دل را، اگرچه

این خانه مدت هاست دیگر مال من نیست

تصویر «او» افتاده در فنجان من؟..نه!

حتی خیالش هم درون فال من نیست

هنگامه کوچ است باید رفت از خویش

هنگامه کوچ است اما بال من نیست

دنیا، همان جایی که می گفتی بزرگ است

این روزها جای من و امثال من نیست



09 اسفند 1392 458 5

مدیون

از عشق دور هستیم سرگرم با کتابیم

ای ابر آسمان پوش! بگذار تا بتابیم

با دوستان مروت هر چند دوستی نیست

با دشمنان مدارا هر چند بی حسابیم

دل خوش نمی توان کرد ما را به گفتگو ها

مایی که روزگاری ست سیراب از سرابیم

آیینه های حساس ساکت نمی نشینند

گفتند شام تاریک گفتیم آفتابیم

یک باغ کال بودیم رو به زوال بودیم

کتمان نمی توان کرد مدیون انقلابیم



09 بهمن 1392 590 2

یک غزل عاشقانه

خنده هایم نه اینکه غمگین است

حالت چهره ام خودش این است

اشک هایم دلیل خنده توست

اشک هایم چقدر شیرین است

شانه ام را مبین خمیده شده

بار عشق است این که سنگین است

آنکه ایمان به چشم تو دارد

پیش چشمان خلق بی دین است

وضع دنیا عوض نخواهد شد

دل من بی دلیل خوش بین است



27 دی 1392 716 3