در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سید ابوالفضل مبارز)

دفتر شعر

تنها برای نوشتن برای ارباب

ای صبحِ زودِ سر زده در اعتقادها
چشمت زدند عاقبت این نامرادها

مجنون شدند و سر به بیابان گذاشتند
بعد از تو هر غروب غریبانه بادها

دردت به جان نوکر نالایقت حسین
دردت به جان قاطبه ی خانه زادها

داغت برای ما که به غم تکیه کرده ایم
حسرت برای دسته ی بی اعتمادها

بگذار از غم تو نفهمند هیچ گاه
آنان که دلخوشند به مغز مدادها

مهرت به شیر و لقمه ی نان ربط دارد و-
عشقی که جاری است درون نهادها

جا دارد از ابهت سنگین این علم
قالب تهی کنند تمام نماد ها

عطر بهشت کرببلای تو برده است
هوش از سر تمامی سید جوادها

این شعر وقف پیرغلامان خانه ات
شادی خاطر همه ی زنده یادها



03 دی 1393 865 2

برای مهربانی های امام رئوف علی ابن موسی علیه السلام

سلام آمدن بی قرار در باران

سکوت خسته ی چشم انتطار در باران

 

سلام دیدن از دور و بی قرار شدن

به آسمان زدن بی گدار در باران

 

آهای دلهره ی ابتدای برگشتن

به توبه آمده ی صدهزار در باران

 

به این بلازده اذن دخول باید داد

به این رمیده ی بی اعتبار در باران

 

به این گذشته غمگین به حرمت حالا

که ایستاده چنین شرمسار در باران

 

خراب روی تو بود و سلام یادش رفت

نشست رو به تو چشم خمار در باران

 

به گنبد تو به پرچم به باد خیره چنان

که عاشقی به سر زلف یار درباران...

 

تو را قسم به تمام مقدسات ببخش

تو را به گریه ی بی اختیار در باران

 

شکوفه زد گل امّید در دل صحنت

شروع شد هیجان بهار در باران!



20 بهمن 1392 353 1

عاشقانه4

باید این آینه ها فکر گلایل بکنند
بعد نسبت به تو ابراز تمایل بکنند

رد شدن از لب احساس تو سخت ات است مگر
بوسه ها ذوق پریشان مرا پل بکنند

وای از آن روز که طعم لب و عطر بدنت
مست باشند و بخواهند مرا خل بکنند

مطمئنم که تو در چاه نخواهی افتاد
اگر اشعار پراکنده من گل بکنند

تازه یوسف تر از آنی که برادرهایت
دوری ات را بتوانند تحمل بکنند

کافه در کافه غمت سرزده تا قلیانها
همه در حسرت لبهای تو قلقل بکنند



17 بهمن 1392 520 1

سر از این خاک نا آسوده بردار...



سرم سنگینی یک لحظه از خواب پریشانت
گلویم خشکیِ لب های مجنون در بیابانت

صدایت را بِکش در این دو بیت مثنوی مانند
مرا با خود ببر تا انزواي بغض پنهانت

سر از این خاک نا آسوده بردار آسمان تنهاست
سر این خسته را بگذار امشب روی دامانت

تو در تابوت بغضم می روی دنبال آرامش
ولی بی طاقت کنج لبت خیل شهیدانت

نگاه مادرت بی تاب یک بار این چنین بودن
به پای خود بیا یک لحظه در شام غریبانت

تو حرفت را نگفتی بغض کردی شانه ات لرزید
پس از هر قطره اشک از غصه مردی در گریبانت





17 بهمن 1392 373 0

عاشقانه3


گیسو پریشان جاده را کمتر پریشان کن
قدری مدارا با دل غمگین آبان کن

با گامهای بی قرار رو به تنهایی
کمتر مشام کوچه را درگیر باران کن

برگرد سمت من نگاهی کن که غمگینم
اشکی بریز و حسرت من را دوچندان کن

چیزی بگو با من شبیه قامتت موزون
حرفی بزن در ابتدای شعر طوفان کن

آغوش وا کن رو به این تنهایی غمگین
بیتابی ام را در دهان بوسه پنهان کن

یک بار آتش را گلستان کرده ای ،ای عشق
اینبار لطفی کن بیا آن را خراسان کن

ما هر دو با یک باد از یک شاخه افتادیم
من مینویسم عاشقت هستم تو کتمان کن!




16 بهمن 1392 815 3

عاشقانه2

 

فرقی ندارد طعم جنگی تن به تن باشد

یا بوی اخلاق زمستانی لجن باشد

 

من از تمام روز های سخت بیزارم

اما اگر روزی در اینجا واقعا باشد!

 

با هیچ کس حرفی ندارم تا زمانی که

نسبت به  گل های لباسم سوء ظن  باشد

 

شاید خودت هم پیش از اینها فکر می کردی

تنها کسی که عاشقش هستم حسن باشد

 

من حق خود را از لبت خواهم گرفت اما

بیچاره مجنونی که بی دست و دهن باشد

 

پیشانی ام را تا نبوسی کور می مانم

این بار هم شاید که بوی پیرهن باشد

 

هر شب به دی ماهی حسابی سرد باید برد

انگشت هایی را که باب سوختن باشد

 

تنها که باشم از نفس هایم نخواهی رفت

حتی اگر تنهایی ام بین کفن باشد

 

داری از این رویای شیرین می روی آرام

شاید حواست پرت مشتی کوهکن باشد

 

با گریه می کوبم به پیشانی بد بختم

بی طاقتی باید همین حالای من باشد

 

 

 



13 بهمن 1392 488 2

عاشقانه

سید ابوالفضل مبارز

غمت در طرحی از لبهای نا آرام عنوان شد

غمت عنوان شد و آیینه در آیینه حیران شد

 

نمیدانم چطور اما ٬ بقصد موج گیسویت

به هر ترتیب باید تا همین امشب پریشان شد

 

به یغما بردن قلب تو دشوار است می باید

سر راهی که بر میگردد از چشم تو پنهان شد

 

منِ یاغی در آغوش تو آدم میشوم وقتی

سگ اصحاب کهف دیگران در غار انسان شد

 

گمان می کردم این بیطاقتی از دیدنت باشد

به کنجی آمدم دلواپسی هایم دوچندان شد

 

سرم سنگینی شهریورِ شهریوری سنگین

که صبح از شانه ات افتاد و بعد از ظهر آبان شد

 

دلم میلرزد از طرحی که در آغاز لبهایت

دلم میلرزد از دردی که در چشم تو درمان شد

           



13 بهمن 1392 529 3