در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مصطفی عبدالهی)

دفتر شعر

این روزا بدجوری دلم گرفته

این روزا بدجوری دلم گرفته 
منتظره یه اتفاق تلخم
پنجره هام پیرن سیا پوشیدن
قهوه ایه رنگ اتاق تلخم

هر چی که می شنوم صدای گریه ست
صدای نوحه جهان تو باده
تار علیزاده صدای طبله
اله ی بنان زمین افتاده

نمی دونم چیه سر زبونم !
حرف که می زنم صدام می سوزه
نمی دونم چی دیدم و شنیدم !
فکر که می کنم موهام می سوزه

اهل دلامون همه بی دل شدن 
هیچ کسی شعر تازه ای نگفته
اگر که دست شاعرا رو بشه
دست کبوترا زمین می افته

جای هوا تو فضا سنگ و تیره
ابر از آسمون خبر نداره
اونقده آسمون زمین اومده
هر کی که قد بلنده سر نداره

دوره زمونه ی خرابی شده
روی مناره ها بلال کشونه
خدا رو تو مسجدا را نمی دن
شیطونه که داره نماز می خونه

دوره زمونه ی خرابی شده
عزادارا تو هیئتا می رقصن
با زنجیرایی که تو دستاشونه 
دارن رقیه رو کتک می زنن

همسایه ها نذری چاقو دارن
دریا نرفته صد تا پارو دارن
چشم همه دنبال ناموس هم
یه چشمن و هزار تا ابرو دارن

روی زمین پر از پره فرشته ست
پر از جنازه های مشک پاره ست
شهر به دنبال خرید عیده
فصل حراج گوشه و گوشواره ست

باد با موهای پریشون می یاد
چتر نداریم داره بارون می یاد
اونقده زخم بی کسی زیاده
دست به هر چی می زنی خون می یاد

رنگ توم دیوارا قرمزه 
دست تموه آدما قرمزه
تابوت خورشیدو دارن می ارن
بارون رحمت خدا قرمزه



09 آبان 1394 948 2

تکرار کن نام خودت را بر زبانها

ای حضرت باران و ماه نورسیده
ای ساقی هر روز خورشید و سپیده

تکرار کن نام خودت را بر زبانها
انقدر که گوش زمین طوفان شنیده

تو یک طرف تنها شیاطین یک طرف جمع
دستی به جام باده و دستی بریده

شن باد های دشت هم شمشیر دارند
طوفانی از سر نیزه از کوفه وزیده

نامرد ها حتی خبر را هم نبردند
انگار شیطان باد ها را هم خریده

از آب خون الود ماهی را گرفتند
موج خبر تا ساحل خیمه رسیده

جنس کفن از آب و تابوت تو از آب
قبر تو باران و ضریحت آب دیده

هر کس سری بر نیزه اش می برد سوغات
اری تو زیبایی و این مردم ندیده



09 آبان 1394 588 0